* ***
|
دست نوشته های یک دختر
حسابي دمق بودم از اون رفاقتايي که توتنهاييات دلت فقط اونو بخواد . از اون رفاقتا که هر وخ کم اوردي بري پيشش بزني زير گريه و يه دل سير بنالي و اونم کلي تحوليت بگيره ولي نمي دو نم چرا يه دفه اين حس بهم دست داد و بهش اعتماد کردم و دلم براش تنگ شد و يه شب که از تنهايي داشتم دق مي کردم پاشدم . start رو زدم. تا اين ويندوزم بياد بالا کلي طول کشيد . انگار پر ويروسه بازم اين سيستم ما. همچين که آن لاين شدم ديدم به چه روشنم هست! هم چي چراغش روشن بود که چشمم خيره شد . احساس مي کردم هر سلامي بدم کمه و هر مدلي جواب بدم اينگار اوني که مي خوام نمي شه. گفتم : نبودين؟ گفت : من ! 86/02/31 :: 15:9 :: نويسنده : مريم پاييزي سه شنبه ییهو من تصمیم گرفتم برم جمکران . یعنی ییهوی ییهو هم که نه ! از ۲ روز قبلش حرفش و می زدم ولی سه شنبه صبح که از خواب پاشدم تصمیم جدی گرفتم که هر جور شده برم و به خاطر بهونه تراشی ها و تنبلی های مامان خانومی امروز فردا نکنم حالا فکر کن تا حالا با اتوبوس قم و جمکران نرفتیم و فقط ۲-۳ ساعت تا ساعت معمول حرکت اتوبوس ها وقت داریم . حالا من بدو دنبال بلیط مامانم بدو دنبال تهیه ی غذا ساعت ۷ رسیدیم جمکران و نماز و جماعت خوندیم . بعدشم رفتیم چاه امام زمان و یه نامه ی این هوایی نوشتیم ساعت ۱۱ شب بود که رسیدیم قم . وووووووووووی چقد همه جا عوض شده بود . من ۴-۵ سالی میشد نرفته بودم . اونموقع نه قم نه جمکران هیچکدوم اینقد قشنگ نبودن . حرم و اینقدر قشنگ کرده بودن که من همینجوری هی نگا میکردم و هی مثل این ندید بدیدا عکس می گرفتم اصلا فکر نکنید موقع برگشت تو راه خوابیدیما . عمرااااااااا . هر چی آقای راننده چراغ هارو خاموش کرد و تلویزیون و خاموش کرد که شاید این جمع محترم خانوما از رو برن و کمتر حرف بزنن اصلا انگار نه انگار این عکسا رو من هول هولی و البته قاچاقی گرفتم . گرچه عکسبرداری واسه من که ممنوع نبود مگه نه؟
روی هر عکس که کلیک کنید بزرگ میشه
بس که ماندم درحصار انتظاری تلخ معلومم نشد خوب من کی خواهدآمدعصرآن آدینه را معنا کند
پ.ن: از چادر سر کردنم چیزی نگفتم ولی خودتون قوه ی تخیل و به کار بندازین پ.ن: این همه دعا کردم یعنی خدا شنید؟ پ.ن: واسه همتون دعا کردم
پ.ن ویژه: رونیکا جون تولدت مبارک
پ.ن : وبلاگ رها جونم هم به جمع فیلتر شدگان پیوست 86/02/26 :: 23:33 :: نويسنده : مريم پاييزي پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده.
86/02/22 :: 19:0 :: نويسنده : مريم پاييزي سلام اين داستان كاملا واقعيه و واسه خود من اتفاق افتاده اينجانب دو شب پيش ،ييهو به سرم زد كه برم حمام ! خلاصه مشغول بودم كه ييهو ديدم يك موجود بسييييييييييييييييييييار زيباي مگه خودت خواهر مادر نداري !
ولي ايشون اصلا انگار نه انگار ! به روي مباركشونم نياوردن !
خلاصه من همينجوري كه به كارام مي رسيدم چهار چشمي آقا سوسكه رو مي پاييدم كه يه موقع هوس اين ور اومدن و نكنه
ييهووووووووو
من اين طرف چهار چشمي !
ييهو برقا رفت ........
اول بدو بدو با نور كم موبايل زمينا رو نگاه مي كردم كه يه موقع سوسسسسسسسسكه نياد زير پام . بعد يه نگا به آب انداختم ديدم واااااااي آبم داره قطع ميشه
اومدم زود برم زير آب كه ديدم گوشي دستمه . گذاشتمش رو شوفاژ حموم و با همون يه نموره آب يخ خودم و آب كشيدم و زودي دوباره گوشي رو برداشتم كه موقعيت سوسكه رو بسنجم جونم واست بگه كه اون شب بلا نسبت عجب غلطي كرديم خواستيم بريم حموما . بگو آخه دختر خوب تو كه روز روشن حوصله ت نمياد نصفه شبي بيكار بودي؟ البته اينم بگم من كلا به شجاعت و اين حرفا مشهورما . از سوسكم نمي ترسم خيلي قشنگم ناكارشون مي كنم مي فرستمشون پيش همون 1100 خدا بيامرز نتيجه گيري: خوب همونطور كه گفتم هيچ كدوم از كاراي خدا بي حكمت نيست ... آهان راستي يادم رفت بگم وقتي بنده تشريفم و آوردم بيرون و يه ربعي گذشت برقا اومد و من رفتم سراغ سوسك جون خودم پي نوشتون ها : 1 . اينجور كه معلومه همه از قالب وبلاگم خوششون اومده فقط سميه جون مامان ايليا توپولو اعتراض داره كه آدم مياد اينجا قرش ميگيره 2. دوست جونام اگه سايتي ميشناسین كه آهنگ جينگول مستون داره دريغ نكنین 3. يه دوست خوب پيدا كردم كه تو وبلاگش داستاناي دنباله دار مي نويسه . شاذه جون داستانات خيلي قشنگه فقط آدم ... ميشه و يكي مثه من مي ميره از فضولي دوستون دارم هوارتاااااااااااااااااا . اميدوارم حكمت خدا هيچ وقت دامنگير شما نشه كه مجبور شين با سوسسسسسسسسسسككك برين حموم تا برنامه ي بعد خدا نگهدارررررر
86/02/18 :: 19:50 :: نويسنده : مريم پاييزي
پي نوشتون :
پس نوشتون :نوشین جونم تولد گل دخملت و تبریک میگم
هستی جونم تولدت مبارک
86/02/15 :: 22:34 :: نويسنده : مريم پاييزي
یه کوچولو به تازگی صا حب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را بابرادر کوچکش تنها بگذارند . پدر و مادر می ترسیدند ، تامی هم مثل بیش تر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند ، برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند . اما در رفتار او هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد . بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند . او با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . کوچولو به طرف برادر کوچک ترش رفت ، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : " داداش کوچولو ، به من بگو خدا چه شکلیه ؟ من کم کم داره یادم میره ! "
86/02/13 :: 22:45 :: نويسنده : مريم پاييزي
فال اون دختر كولي تو خيابون يادته ؟ گفت دل شيشه ايم و ميشگني آسون يادته؟ تو مي گفتي كه دروغه ما هميشه با هميم لحظه ي تلخ جدايي دلامون يادته ؟
حالا هي نامه ها رو به قاصدكها مي سپارم مي نويسم كه هنوز مثل قديم دوست دارم قاصدكها توي دست باد ميرن يه جاي دور من تو هر ترانه اي اسم تو صد بار ميارم حالاكه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون نازنينم به خودت سلام ما رو برسون نگو يادت نمياد اون همه حرفاي قشنگ نگو تكرار نميشن خاطره هاي رنگ به رنگ حالا من تو هر ترانه مي شكنم هزار دفه حالا قصه مون شده افسانه ماه و پلنگ
تو هميشه دور دوري من هميشه پا به پات چشم به راه ديدنت منتظر زنگ صدات هر جاي قصه كه هستي اين حقيقت رو بدون : يه نفر تا ته دنيا نامه مي فرسته برات حالاكه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون نازنينم به خودت سلام ما رو برسون 86/02/13 :: 10:48 :: نويسنده : مريم پاييزي اشكهايم كو؟ چه كسي بود صدا زد مريم؟ رعشه بر قلب افتاد داغ نو بر جانم چه كسي بود صدا زد مريم؟ دل من دير زمانيست سياه جامه بر تن كرده خاك و خاكستر را سالها هست كه بر سر كرده قلب درد آلودم سالها هست كه شب جان ز تن ميراند بگذاريد بميرد هر شب كه اگر درد نباشد او نيست و اگر عشق نباشد او باز صبح ها ميخوابد خواب نازش را باز صبح بي رحم تر از هر ساعت باز بر هم مزنيد بگذاريد بخوابد آرام چه كسي بود صدا زد مريم؟؟! نيستي ولي هنوز باورش نكردم . كاش بودي ... كاش مي موندي تا با هم اين روز قشنگ و جشن مي گرفتيم ... روزي كه روز توئه ... ولي حالا كه نيستي ... حالا كه تنهايي و تنهام ... توي خلوت خودم اين روز قشنگ و مقدس و واست جشن ميگيرم و ميگم عزيزم روز معلم مبارك
86/02/12 :: 22:10 :: نويسنده : مريم پاييزي سلاممممم. چطورین؟ من خوب خیلی بهترم گرچه خیلی زمان لازمه تا تقریبا فراموش کنم ولی میشه گفت که خوبم از همتون ممنونم و همتون و یه عالمههههههههه دوست دارم راستی یه خبر مهم دیروز قزوین ترکید . وای نمیدونین چه خبر بود . ولی یه پیشنهاد واسه همتون دارم . هر کی هرچی از خدا میخواد به رها جون بگه واسش دعا کنه آخه خیلی زود دعاش براورده میشه دیروز اینجا یه طوفانی شد که بیا و ببین ! تو خیابونا تا زانو تو آب بودیم خلاصه فیلمی داشتیم دیروز . از طرف بسیج کامیون و وانت فرستاده بودن تو خیابونا مردم و از خیابون رد میکردن این نمای یه فروند کوچه ی محترمه
اینم سر خیابون همون کوچه س . البته اینجاها جاهای خوبش بودا . بقیه ی جاها صعب العبور بود
ماشینا همه مثل ماشین عروس پر برگ بودن خدایا من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود ندار.......! من چون تو دارم ! و تو چون خود نداری!
86/02/11 :: 16:4 :: نويسنده : مريم پاييزي
ماهان جون داره به بادبادک من نگاه میکنه ها
تولد تولد تولدت مبارک
مرجان جونم مامان ماهان کوچولو تولد گل پسرت و تبریک میگم
امیدوارم ماهان کوچولو اینجوری کیک پخش نکنه
86/02/09 :: 15:15 :: نويسنده : مريم پاييزي روي تختم دراز كشيده بودم و فكر ميكردم به اتفاقي كه افتاده بود و خاطره هاي قشنگي كه با هم داشتيم يه نگاه به پنجره ي اتاقم كه هنوز بعد از يه ماه پرده نداره
خلاصه كه من يه شب ميزبان يه پروانه كوچولوي ناز بودم فردا ظهر كه ديدم ميخواد بره و باز خودش و به شيشه مي كوبه پنجره رو براش باز كردم و اون همونطور كه اومده بود رفت ! نفهميدم چرا اومد و چرا رفت ؟! شايد اون شب وقتي ديده بود تنهام خواسته بود از تنهايي درم بيره ولي تو يه شب اينقدر غم و گريه و آه اينجا ديده بود كه طاقت نياورد بمونه يه احتمال ديگه هم هست ! هي ي ي ي ي ي !!! فكر نكنيد من ديوونه شدما
پ.ن 1: يه آدم ! كه نمي شناسمت و نميدونم دختري يا پسر ؟ كوچيكي يا بزرگ ؟ از كجاي اين كره ي خاكي هستي ؟ ولي هر چي هستي جوري منو زير باد انتقاد گرفتي كه گاهي خودم به خودم شك مي كنم . چرا فكر مي كني من خودم و پوچ و بي ارزش ميدونم . نه گلم . اينجور نيست . من يه خودم اعتقاد دارم ولي به اون ايمان داشتم . من خودم و باور داشتم ولي در كنار اون . اون واسم يه تكيه گاه محكم بود . وقتي كنارم بود از هيچي نمي ترسيدم . من به ياد اون ميخوابيدم و به اميد ديدن اون از خواب پا ميشدم و خيلي كاراي ديگه ... . حالا فكر كن يك شبه تمام اميد و آرزو و ايمان و اعتقادتو ازت بگيرن يعني من حق ندارم به حكمي كه با بي عدالتي واسم بريده شده اعتراض كنم؟
پ.ن 2: زهرا جونم تولد دانيال كوچولو رو بهت تبريك ميگم . اميدوارم اين فرشته ي كوچولو
پ.ن3: وبلاگ خيلي ها واسم فيلتر شده مثل اون يكي وبلاگ خودم . كيان و كيارش ، كسري مموشه و مامان هدي ، خاطرات زندگي زهرا جون و چند تاي ديگه واسم فيلترن . كاش يه جور ميتونستم بهشون بگم كه سعي خودمو كردم ولي پروكسي هم ديگه جواب نميده
86/02/06 :: 19:41 :: نويسنده : مريم پاييزي سلام به همه ی دوستای خوب و مهربونم خیلی سخته به خدا خیلی سخته امروز ظهر با رویا جونم چت کردم و کلی سر شو درد آوردم وقتی میگیری دستمو داغ میکنه تنمو زندگی باورم میشه حس میکنم بودنمو تا سر رو شونم میزاری رو هم میزارم چشامو
به تو و دیدنت عادت کردم به تو عادت کردم به تو و بودنت عادت کردم نوازشات رو دوست دارم بوسیدنات رو دوست دارم حالا که تو مال منی چه شاهی تو سینه دارم برق نگاتو دوست دارم اون خنده هات رو دوست دارم وقتی بهونه میگیری بهونه هات رو دوست دارم این شعرو وقتی داشتم آرشیو وبلاگ رویا جون و میخوندم دیدم . دیگه نه دستمو میگیره . نه سرشو میذاره رو شونه هام . نه با اون چشمای همیشه خمارش نگاهم می کنه یه داداش خیلی مهربون دارم که دوست اونه و داداش واقعیم نیست ولی رابطمون خیلی قویه و واقعا مثل یه داداش واقعی واسم می مونه منم خیلی دوسش دارم خدا جونم نمی دونم چطور دلت اومد این کارو با من بکنی
86/02/01 :: 20:35 :: نويسنده : مريم پاييزي درباره وبلاگ ![]() وقتی که بیایی پیراهن گل داری می پوشم که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا فارغ از تصمیم کبری فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه.... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |