تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* *** دست نوشته های یک دختر
دست نوشته های یک دختر
 

خدا گفت : ليلي يک ماجراست ماجرايي اکنده از من ماجرايي که بايد بسازيدش   

شيطان گفت : يک اتفاق است بنشين تا بيفتد  

انها که حرف شيطان را باور کردند نشستند و ليلي هيچگاه اتفاق نيفتاد  

مجنون اما بلند شد ورفت تا ليلي را بسازد  

خدا گفت : ليلي درد است درد زادني نو تولدي به دست خويشتن  

شيطان گفت : اسودگي است خيالي خوش  

خدا گفت : ليلي رفتن است عبور است و رد شدن  

شيطان گفت : ماندن است و فرو رفتن در خود  

خدا گفت : ليلي جستجو است نرسيدن است نداشتن و بخشيدن  

شيطان گفت : خواستن است گرفتن و تملک  

خدا گفت : ليلي سخت است دور از دست ..دير است  

 

شيطان گفت : ساده است همين جايي و دم دست... و دنيا پر شد از ليلي هاي زود ليلي هاي ساده هر جايي... ليلي هاي نزديک لحظه اي  

خدا گفت : ليلي زندگي است.. .زيستني از نوعي ديگر  

 و ليلي جاوداني شد... شيطان هم ديگر نبود..  

.مجنون زيستن از نوع ديگر را برگزيد   

و ميدانست که ليلي تا ابد طول مي کشد.........  

 

پ.ن: این روزا هی قرار وبلاگی میذارین ولی من نمیتونم بیام که  منم میخوام دوستام و ببینممممم

 

86/05/31 :: 18:38 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

پنج شنبه ظهر بود که زنگ زدی. بعد از سلام و احوالپرسی معمول گفتی میتونم باهات راحت باشم؟

- بگو!

* یه مدته عجیب حالم گرفته س . به هر دری میزنم به رو م بسته س! خودت می دونی بد کسی و نمی خوام ولی همش دارم بد میارم . هر چی تلاش می کنم سرم به سنگ میخوره

- خوب؟

* مامانم پاشده رفته پیش اینایی که دعا می نویسن . یارو برگشته گفته طلسمش کردن! به خدا موندم چی کار کنم . هر کاری می کنم بد میارم

عجیب بغض کردی! یاد روزایی افتادم که من به خاطر یاسی بی اختیار اشک می ریختم و تو با اون دل نازکت طاقت نمیاوردی و مردونگی و غرورت و میذاشتی کنار و همراه من اشک میریختی . حالا بازم بغض کردی! چرا؟؟! دلت پاکه خیلی پاک تر از خیلی آدمایی ...

- تو خودت به طلسم و دعا و این چیزا اعتقاد داری؟

* نمیدونم به خدا دیگه بریدم

- ببین من خودم به این چیزا اصلا اعتقاد ندارم ولی اگه اعتقاد داری من شنیدم که باید طلسم و باطل کرد . یه دعا می نویسن و باطلش می کنن من نمیدونم

* به مامانم گفته یه نفر که دلش پاکه اگه براش دعا بنویسه مشکلش حل میشه . تو این کارو می کنی؟

- من دلم پاکه؟؟؟؟؟!!!

* من به تو اعتقاد دارم ...

 پشتم لرزید! مسئولیت بزرگیه ... یعنی چی من به تو اعتقاد دارم؟ من خودم و قبول ندارن . اگه دل من پاک باشه پس اونا که اینقدر به خدا نزدیکن چی؟ باور می کنی ترسیدم؟! از این همه اعتقاد از این همه اعتماد و از مسئولیتش ترسیدم...

- من نمیتونم . من دلم پاک نیست

طوری بغض کرده بودی که صدات می لرزید ... دلم لرزید ... چی به سرت اومده که اینجوری مستاصل شدی؟ همه چیه زندگیت و میدونم و میدونم چقدر واست مشکل پیش اومده . میگی از روزی که این پسره دل تو رو شکست ما همینجوری داریم بد میاریم . میگی تو بودی همه چی خوب بود ولی از وقتی رفتی همش با هم دعوامون میشه همش ضرر می کنیم ...

- خوب حالا باید چی کار کنم؟

* واسم قرآن باز کن . تو رو خدا! ببین چی میاد . این کارو می کنی؟

- چشم!

* مرسی ! به خدا خیلی درمونده شدم . نمیخواستم بهت زنگ بزنم و ناراحتت کنم ولی از تو نزدیکتر و دل پاکتر نداشتم !!!

- باشه هر کاری بتونم واست انجام میدم

من موندم و یه دنیا سوال یه دنیا مسئولیت! شاید به نظر خیلی مسخره بیاد ولی واسه من یکی سخت بود . منی که یه مدتیه با خدا قطع رابطه کردم ! منی که اصلا حوصله ی نماز خوندن و ندارم ! منی که ... حالا به من میگه دلم پاکه و میخواد که براش قرآن باز کنم !!! شب دوباره زنگ زد و نتیجه رو خواست گفتم هنوز باز نکردم باشه واسه فردا...

فرداش جمعه بود . میخواستم بعد از نماز این کارو بکنم . صبح واسه نماز پاشدم! میدونید بعد از چند مدت میخواستم نماز بخونم؟ جانماز تو اتاق خواهرم بود و دراتاق بسته بود اگه باز میکردم صدا می داد . سولماز از وقتی مامان رفته تو اتاق من میخوابه واسه همین نمی تونم برق و روشن کنم . نماز و بدون مهر و رو کاغذ خوندم و قران و گذاشتم واسه بعد!

همون روزم تولد سولماز بود و من بدون کمک کسی واسش تولد گرفته بودم . مامانمم که نبود و بدجور مونده بودم توش . از صبح زود مشغول بودم . ساعت ۳ مهمونا میومدن ولی من ساعت ۱ هنوز حموم نرفته بودم . همه کارا با من بود منم دست تنها . ساعت ۱ دیگه بی خیال همه چی شدم رفتم حموم بیشتر به خاطر اینکه غسل جمعه و زیارت کنم . این قران باز کردن بدجور رو شونه م سنگینی میکرد ! از حموم که درومدم و وضو گرفتم نماز ظهرم و خوندم بعدش زیارت عاشورا خوندم و ... قرآن و که دستم گرفتم بدجور بغض کردم ! خیلی بده یه نفر امیدش به تو باشه ! اون اتاقم که بچه ها میزدن تو سر و کله ی هم و اتاق و تزئین می کردن. حس می کردم خدا با این پیشنهاد اون خواسته منو به خودم بیاره . با هزار تا بسم الله و دعا قرآن و باز کردم . سوره ی انعام آیه ی ۱۱۶ و ۱۱۷ ! خشکم زد ! دقیقا با نیتم  جور بود !!!

" اگر پیروی کنی از اکثر مردم روی زمین تو را گمراه خواهند کرد از راه خدا . که اینان جز از راه گمراهان نمیروند و جز اندیشه ی باطل و دروغ چیزی در دست ندارن ۱۱۶ محققا خدای تو خود داناتر است بحال آنکه از راه او گمراه است و آنکه براه او هدایت یافته است۱۱۷ "

امروز بهت گفتم بی خیال سحر و جادو و این مزخرفات شو . اینو من نمی گم قرانی که باز کردم میگه . گفتم چند وقته با خدا حرف نمیزنی؟ گفتی خدا با من قهره!

* میدونی چرا از تو خواستم این کارو بکنی؟ بگم ناراحت نمی شی؟

- بگو!

* میگن کسی که دلش شکسته دلش پاکه خدا به حرفش گوش میده . دل تو رو هم شکسته بودن

- چرا گریه می کنی حالا؟

* چطور دلش اومد اینکارو با تو بکنه/

- بی خیال ! اون خودش می دونه و خدا! من که نمی بخشمش ...

 

حالا من ۳ روزه که دوباره وجود خدا رو کنارم حس می کنم . دیگه کلافه نیستم و مثل قبل پر از انرژی ام . گرچه این انرژی یک دهم انرژی و شیطنت قبلیمم نیست ولی همین که حس می کنم خدا منو یادش نرفته خیلیه! نمیدونم چقدر موفق بودم ولی امروز سعی کردم این انرژیمو با سه تا از دوستای خیلی خوبم تقسیم کنم . خدا کنه که موفق بوده باشم . خوشحالی دوستام بهترین هدیه س واسه من . همین که اونا با چرت و پرتای من یه لبخند کوچیک بزنن واسم یه دنیاس

 

86/05/28 :: 19:31 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

همونجور كه تو پست بازي فيلمنامه قول داده بودم اومدم تا جريان تو كانال آب افتادنمون و تعريف كنم

 

من حدودا 3 سالم بود كه با يكي از دوستاي خانوادگيمون رفتيم خارج از شهر.خانواده ي ما من بودم و خواهرم و مامان بابام و خانواده ي اونا يه بابا مامان با يه دختر پسر با مامان بزرگشون  . كانال مادر و اونايي كه قزوين هستن مي شناسن . اسمش مادر هست ولي ته نامرديه!   عصري اونجا بوديم و بازي كرديم و شام خورديم   هوا كه تاريك شد داشتيم برمي گشتيم خونه . داشتيم از روي پل باريك وسط كانال با ماشين رد مي شديم . من جلو بغل بابام نشسته بودم و دستم و از پنجره برده بودم بيرون كه حس كردم دستم خيس شده برگشتم به بابام گفتم بابا چرا دستم خيس شده؟! آب كانال خيلي زياد بود و اونجا هم كاملا تاريك چون هيچ چراغي نداشت . خلاصه كه يه وقت به خودم اومدم كه بابام تو آب با يه دست من و الناز و كه اونوقت يه سال و نيمش بود گرفته بود و با اون يكي دستش موهاي مامانم و گرفته بود .چون كناره هاي كانال دريچه داشت و حالت مكندگي داشت مامانمم شنا بلد نبود ما هم كه خيلي كوچيك بوديم . يادمه منو الناز كنار آب نشسته بوديم و مي لرزيديم . مامانمم افتاده بود كنارمون رو زمين . بابام با باباي اون يكي خانواده هي ميرفتن تو آب و آدم درمياوردن . مينا دختر 8 سالشون با مامانش و مادربزرگش غرق شدن . قشنگ يادمه كه وقتي مارو سوار ماشين كردن جنازه ي مينا رو گذاشتن زير پامون . جالب اينجاس مردم روستاي اطراف به جاي اينكه بيان كمك كنن فرار كرده بودن رفته بودن به پليس زنگ زده بودن گفته بودن دو تا مرد دارن چند نفر و خفه مي كنن!!!     بعد كه رفتيم بيمارستان يه كم با مامان من كه بيهوش بود ور رفتن و بعدش گفتن مرده   . داشتن ميبردنش سردخونه     كه بابام اومد تو يه حركت ژانگولري پرستارا رو كنار زد و دو دستي با تموم وزنش شكم مامانم و فشار داد و كلي آب و لجن از دهن مامانم بيرون اومد و زنده شد . داشتن دستي دستي مامان منو مي كشتنا  بعد از همه ي اين قضايا بابام با عمو احمد ( همون باباي مينا كه مرد   ) تازه يادشون افتاد خودشون حالشون از همه بدتره . هم شوكه شده بودن هم از بس رفته بودن تو آب درومده بودن و نفس نكشيده بودن به شدت ضعف داشتن   . خلاصه كه خودشون خودشون و بستري كردن   . بعد از اين ماجرا پليس مزخرف ايران گير داد به عمو احمد كه تو عمدا اين كار و كردي و زن و مادر زن و دختر كوچولوت و خودت كشتي و متهم به قتل عمدش كردن   . بيچاره عمو احمد كه از فوت عزيزتريناش كمرش شكسته بود    ناي دفاع از خودش و نداشت   . گذاشت و رفت !     دست پسر 9 ساله ش –ناصر- رو گرفت و به آمريكا پناهنده شد . مامانم با بغض تعريف مي كرد مي گفت احمد تو بيمارستان هي مي گفت چقدر به شهين گفتم اول خودت از ماشين بيا بيرون تو شنا بلدي با هم بچه ها رو مياريم بيرون ولي اون اول بچه ها رو داد بيرون و خودش نتونست بياد   . آخه فشار آب زياد بود و در ماشين باز نميشد و بايد از پنجره ميومديم بيرون ...

اون از بيمارستانمون كه داشتن مامانم و مي كشتن . اين از پليسمون كه يه پدر داغدار ومتهم به قتل عمد كردن  و مجبور شد پناهنده بشه به شيطان بزرگ  

عمو احمد بعد از چند سال ازدواج كرد با يه خانومي كه يه دختر همسن مينا كوچولو داشت و الان خيلي خوشبختن . مينا و ناصر توسط خود آمريكا بورسيه شدن و تو بهترين دانشگاه ها تحصيل كردن . ناصر داره نامزد مي كنه خيلي خوشبختن   . دو سال پيش مينا با مامانش اومده بودن ايران . عمو احمد كه پناهنده س و ناصر هم به خاطر مشكل سربازيش نميتونه بياد . هنوز كه هنوزه بعضي از صحنه هاي اون جريان و كاملا واضح يادم مياد . مثلا همونجا كه كنار آب نشسته بوديم و ميلرزيديم يا اونجا كه جنازه ي مينا رو گذاشتن زير پامون همه رو واضح يادمه . مامانم از بس آب خورده بود تو آب بيهوش شده بود . بعدا تعريف مي كرد مي گفت من با هزار زحمت خودم و از شيشه ي ماشين كشيدم بيرون ولي بعدش كه شنا بلد نبودم تا بيام بيرون از كانال همينجور آب داشت منو ميبرد كه يه لحظه برگشتم تو دلم گفتم يا امام زمان يعني همه چي تموم شد؟؟! و بعدش بيهوش شده بود كه بابام تونسته بود با يه دست فقط به موهاي مامانم چنگ بزنه كه آب نبردش . خلاصه كه هر كدوم ما هم ميتونستيم الان اينجا نباشيم مگه نه؟! 

 

86/05/27 :: 19:53 :: نويسنده : مريم پاييزي

                                    

 

میلاد سالار عشق ابا عبدالله الحسین(ع) وسقای عشق اباالفضل العباس(ع)و بیمار عشق زین العابدین (ع) بر همگان مبارک         

 

                                   

 

                                   

                                   

  شعبان   شد   و   پيك   عشق  از راه   آمد   

   عطر  نفس     بقيه الله   آمد         

با جلوه ي سجاد وابوالفضل و حسين  

  يك  ماه  و سه  خورشيد  در اين ماه  آمد  

                                    

                                    

                 

                                    

                                    

 میلاد  گل رسول و زهرا و علی است   

   زیرا که جهان خجسته زین نور جلی است   

   ما   را  دگر  از  روز  جزا  باکی   نیست   

چون  بر دل ما عشق حسین بن علی است
 

                                                                              

                                   

                  

                                   

سه گل بشکفته با عطر گل یاس

خوشا ریزم به شادی درّ والماس

به بستان علی آمد سه دلبر

حسین و همرهش سجاد وعباس


                                   

                                   

 

86/05/26 :: 21:54 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

  سلام به دوستاي خيلي عزيزم .  شونصد سال پيش ساندي جون و ندا جون و يكي دو نفر ديگه كه الان يادم نيست منو به بازي فيلمنامه دعوت كرده بودن كه فرصت نشده بود بنويسم . امروز ديگه كلي از خودم خجالت كشيدم و اومدم كه اين بازي رو انجام بدم    . از دوستاي خوبم كه منو به اين بازي دعوت كردن ممنونم .

 

اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن:

 

* چهار اتفاق بزرگ زندگیتون که باید حتما بهش اشاره بشه کدومها هستن؟

 

1. آشنايي من با ياسي گرچه خيلي تلخ واسم تموم شد و ضربه ي شديدي خوردم ولي تجربه ي خيلي خوبي برام بود و خيلي چيزا ياد گرفتم   .

 

2. قبوليم تو دانشگاه تو رشته اي كه خيلي دوسش دارم هر چند كارداني ام ولي رشته م رو خيلي دوست دارم و به كارشناسي رشته اي كه بهش علاقه اي ندارم ترجيح ميدم     

 

3. اگه بخوام فيلم ترسناك و مهيج و غمناك انگيز بشه خوبه افتادنمون تو كانال رو هم بگم . من سه ساله بودم كه تا دم مرگ رفتيم و برگشتيم      . تو پست بعدي واستون تعريف مي كنم       .

 

4. همون سه مورد و يه دور ديگه بخونيد   

 

 

* چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره ؟

 

1. من سوم راهنمايي بودم كه سر يه امتحان زد به سرم كتاب باز كنم      . آخه همه ي بچه ها از اين كارا ميكردن . منم كه نيمكت آخر مي نشستم واسم راحت بود . من فقط واسه يه سوال كه نصفش و يادم نميومد كتاب باز كردم و از شانس بد من معلممون فهميد  . وقتي ورقه ها رو بهمون دادن ديدم رو همه ي سوالا خط كشيده بود و نمره م رو 2 داده بود . نامرد من همش يه نصفه سوال و نگاه كرده بودم    

 

2. تو همون دوران راهنمايي من زيادي فضول بازي در مياوردم و همش اتاق پرورشي بودم و خيلي كمك مي كردم . يعني يه مراسم تو مدرسه ي ما نبود كه برگزار بشه و من كارگردانيش نكنم      . فعاليت هاي پرورشي م خيلي زياد بود و بدجور مورد توجه مربي هاي پرورشيمون بودم و كلي تقديرنامه و جايزه هم بهم مي دادن . ولي معلما خيلي گير ميدادن بهم . مثلا يه بار سر كلاس رياضي  ميخواستم برم گچ بيارم  كه معلم رياضيمون برگشت گفت سر راه نري يه سر اتاق پرورشيا . آقا به من برنخورد؟؟!!!    آخه من معدلم بيست بود و اين كارام باعث افت تحصيليم نشده بود . چند مورد ديگه هم مشابه اين بود كه خيلي ناراحتم ميكرد . اصلا دوست ندارم به اون زمان فكر كنم  

 

3. 4-5 سالم بود كه يه روز مامانم و خيلي اذيت كردم . مامانمم چادرش و سر كرد گفت من ميرم ديگه مامانت نيستم   . فكر ميكردم شوخي مي كنه ولي رفت و من تو خونه تنها موندم . واسه يه بچه ي 4-5 ساله خيلي بد و ترسناكه ديگه خوب     حالا نگو مامانم رفته بود دم در از اين وانتي ها پياز بخره و زودي هم برگشت ولي من كلي ادب شدم

 

4. من كه نبايد هي تكرار كنم كه    همون سه مورد بالا رو بخونيد ديگه  

 

 

* خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه ؟

فكر مي كنم كه ديگه تا الان همه متوجه شدن كه من شديدا احساساتيم . خيلي وقتا سعي مي كنم با عقلم تصميم بگيرم ولي 2گرم عقل من زورش به احساساتم نميرسه و له و لورده ميشه  . . خيلي شيطون و شلوغم و هميشه مي خندم واسه همين اگه مثل بچه ي آدم آروم باشم حتي واسه چند لحظه همه فكر مي كنن از چيزي ناراحتم . يخورده هم خجالتيم و زياد قدرت نه گفتن ندارم . مي ميرم واسه خريد كردن . از بچگي همه جا سردسته و مدير  بودم . چه تو بازيهاي بچگي چه تو دوران مدرسه و مخصوصا زنگهاي ورزش كه هميشه سرگروه تيم بودم  . تو دوستي جونمم ميدم ولي اگه حس كنم كسي سو استفاده مي كنه كنار مي كشم . به هيچ وجه از حقم نميگذرم تو هيچ موردي  . نمونه ش همون سفر مشهد بود كه از اون موقع نميدونم اين آقاي گردن كلفت كجا گم و گور شده ! ميگن رفته ماموريت !!!  (هي جقله اي كه با اسم حس ششم كامنت ميذاشتي و الان انگار حست پريده حواست و جمع كن كه برقم نگيردت  . اين يه تهديد رسمي بود جيگررررررررر ) اگه چيزي مطابق ميلم نباشه اصلا نميتونم تحملش كنم تا جايي كه بتونم سعي مي كنم عوضش كنم ولي اگه نشه مثل بچه ننه ها بغض مي كنم  . اصلا مغرور نيستم ولي پيش بعضي آدماي از دماغ فيل افتاده بدجور خودم و مي گيرم  . خوب بسه ديگه تا حالتون از من به هم نخورده من برم    

 

* با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه ها رو برای بازی نقش انتخاب می کنید ؟

 

خوب فكر نكنم هنرپيشه اي قيافه ش به من بخوره ولي آناهيتا همتي هم مثل من شيطون و پر خنده س  

 

منم طيبا جونم و عاطفه جون و مرجان جون مامان ملوسك خانومي و مژگان جون و هاني جون و مژده جون و سميه جون مامان ايليا  رو به اين بازي دعوت مي كنم    

 

پ.ن: دوستای گلم لطفا همراه با کامنت آدرساتونم بذارید چون به علت فوت ناگهانی بلاگرد همه لینکام پریدن و دست به دامن همین بلاگفا شدم

 

پ.ن: قالبم خوگشله؟ قول میدم تا ۱ ماه عوضش نکنم  قالب قبلی که دیروز گذاشته بودم مشکل داشت واسه همین عوضش کردم . اون قالب آبیه هم که قول داده بودم فعلا مشکلات داره تا بعد ببینم چی میشه

 

86/05/25 :: 15:27 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

يه پست خيليييييييي جالب !

 

نميدونم همتون قضيه ي اين ايميلايي كه واسه بعضي از مامانا فرستادن و ميدونيد يا نه . يه آدم مريض به اسم مينا نازنين واسه چند تا از مامانا ايميلاي مزخرف فرستاده و عكس فرشته كوچولوهاشونم ضميمه كرده . من چند روز پيش ديدم شهرزاد جون مامان شرمينه آخر پستش نوشته شايد ديگه از اين به بعد خيلي كم از شرمينه عكس بذارم ! من از قضيه ي ايميلا خبر نداشتم واسه همين واسه شهرزاد جون كامنت گذاشتم كه دليلت رو واسه اين كار نفهميدم ولي بعدش كامنت دريا مامان شقايق و ديدم كه نوشته بود با اين ايميل هايي كه مياد منم ديگه عكس شقايق و نميذارم . رفتم وبلاگ دريا جون ديدم خدافظي كرده و به خاطر يه آشغال عوضي ديگه نميخواد بنويسه ! همونجا واسش كامنت گذاشتم كه كارش اشتباهه و خيلي راحت ميشه اين حيوون و به ... خوردن انداخت . مشابه اين كامنت و واسه نازنين مامان ارغوان هم گذاشتم كه ايميل ها به اسم اون سند ميشده انگار .  من نازنين جون و نمي شناختم ولي سر اين موضوع رفتم وبلاگش كه ببينم اون چي نوشته . و اين كامنت و واسش گذاشتم :

 

مريم پاييزی

سه شنبه 23/5/1386 - 11:8

؟سلام نازنين جون
واقعا متاسفم واسه اين حيوون
دريا جون به خاطر همين موضوع ديگه نمی نويسه که کارش واقعا اشتباهه واسه چی يه نفر بايد بتونه اين همه آدم و ناراحت کنه و واسه چی بايد کناره گيری کنيم؟ خيلی راحت ميشه بلايی که سر همه آورده بدترش و سرش آورد متاسفم

man0o-del.blogfa.com

 

حالا ببينيد كامنت بعد از من چيه !!!!

 

حس ششم

سه شنبه 23/5/1386 - 11:55

نازنين همين مريم پائيزی که برات کامنت گذاشته خود ميناست !! برو ساعت و دقيقه های کامنتهاشو تو وبلاگ دريا مامان شقايق ببين تا بفهمی . خوب خودشو لو داده حالا هم ترسيده تند تند برای اونهايی که ميل زده بود کامنت ميزاره . ميشناسمش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!مطمئنم !
بايد همچين آدمی رسوا بشه !!

 

از ديروز با اسم حس ششم واسه من كامنت ميذاشتن ولي من اصلا نميدونستم درباره ي چي هست چون فقط تهديد مي كرد و نمي گفت واسه چي تا اينكه امروز يكي از كامنتايي كه واسه دريا جون گذاشته بودن و واسم كپي كرد . اينم كامنتاش :

 

سه شنبه 23 مرداد1386 ساعت: 10:30

توسط:حس ششم

فکر کنم بدونی که سر دریا این بلا رو آورده ؟؟؟ حداقل من که میدونم !!!!

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

عادت می دهم چشمان بی رمقم را که دیگر دیدنت را بهانه نگیرند...

 

 

سه شنبه 23 مرداد1386 ساعت: 12:27

توسط:حس ششم

پست رد گم کنی خوبی نوشتی . مشهد یه کم به حال خودت دعا می کردی . روت شد بری زیارت ؟؟ جوابت با همون امام رضا !

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

عادت می دهم چشمان بی رمقم را که دیگر دیدنت را بهانه نگیرند...

 

 

سه شنبه 23 مرداد1386 ساعت: 23:44

توسط:حس ششم

تا نیای و بابت اون خزعبلاتی که میل میکردی عذرخواهی نکنی ولکن نیستم . کلن هکی !! منتظر عواقب بعدی باش !!

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه 24 مرداد1386 ساعت: 10:58

توسط:حس ششم

دریا جون . لطفا پیام قبلیمو نذار و اینو بعنوان آخرین حرفم بذار .
آخه حس میکنم کامنت قبلیمو هم کمی با پر رویی نوشتم و اینجوری هیچکی منو نمیبخشه. در مورد حرفای قبلیم هم از خودت معذرت میخوام. حالا اگه شما خودت خواستی حرف قبلی مو هم بذاری باشه . ولی..
دریا جون ازت یه خواهش دارم . اینکه این حرف منو به نازنین و بیتا و نوشین و دوستای دیگه برسونی .
اینکه من سخت پشیمون شدم . نازنین جون منو ببخش . منو باز بخاطر آخرین ایمیلم بخش . به خدا دیگه اینبار قسم میخورم و قول میدم . این دیگه بار آخرمه . من خیلی به شما بد کردم. باعث شدم دیگه عکس دختر مهربون و شیرین خودتو دیگه توی وبلاگ نذاری . بیتا جون منو ببخش . نوشین جون منو ببخش . میخوام همه مامانای مهربون اینجا منو ببخشن . میخوام کوچولوهای گلشون که همگی ناز و مهربون هستن منو ببخشن. میخوام خدا هم منو ببخشه . باور کنید واسه خود منم دردناکه . غم تمام وجود منو پر کرده . دست خودم نبوده . برام سخت بوده. بارها خواستم این بازی مسخره رو تمومش کنم و هر بار نتونستم . حرف دریا منو بی نهیات تحت تاثیر گذاشته و دیگه میخوام پیش خدا ناله کنم. ولی میدونم خدا منو وقتی میبخشه که شما ها منو بخشیده باشین. من مطمئنم خدا از من چیزایی میدونه که منو میبخشه . اگه شما هم میدونستین منو میبخشیدین. الان که دیگه معذرت خواهی دارم میکنم. تو رو خدا ببخشینم. خدا یا منو ببخش . کاری کن همه این مامانا منو ببخشن . دریا جون خواهش میکنم حرفمو پخش کنی و میخوام خودت بگی به دوستات ببینن و یا به ایمیلشون بفرستی . دیگه از این گناها نمیکنم. دیگه پشیمونم . خیلی غمگینم. خیلی ... منو ببخشین . منو ببخشین . قسم میخورم به خدا پشیمونم. منو ببخشین. منو ببخشین.
خدانگهدار برای همیشه

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

عادت می دهم چشمان بی رمقم را که دیگر دیدنت را بهانه نگیرند...

 

 

جالبه! مينا و نازنين نبوديم كه شديم!!!! من كه فكر مي كنم حس ششم خود آشغالشه كه ميخواد اينجوري خودش و تبرئه كنه . من مثل اون ساديسم ندارم كه اينجوري مردم آزاري كنم ولي هيچ وقت هم از حقم نميگذرم . اين چون ديده يكي جراتش و پيدا كرده كه جلوش واسته از ترسش نمي دونه داره چه غلطي مي كنه . بايد به اطلاعت برسونم كه من كامنتام و تاييدي نمي كنم هر چي دوست داري بالا بيار ولي منتظر باش كه صد برابر بدترش رو سرت بيارم  . به دريا جون هم گفتم كافيه يكي از ايميلاش و واسم فوروارد كني تا بدونم چيا گفته اونوقت بلايي به سرش ميارم كه ندونه از كجا خورده . من كله گنده ي دانشگاه و مجبور كردم استعفا بده تو كه پشه يي !

 

همينجا از همه ي مامانا و فرشته كوچولوهاشون معذرت ميخوام اگه تا الان به اسم من كاري كرده يا بعد از اين مي كنه . من به هيچ وجه كنار نمي كشم و مثل هميشه آپ مي كنم . اميدوارم شما هم اين اشتباه رو نكنيد . من دوستای وبلاگیم رو از ته دل دوست دارم و با ناراحتیشون ناراحت میشم . امیدوارم هر چه زودتر این آشفتگی دنیای مجازی از بین بره . دوستتون دارم

 

86/05/24 :: 12:13 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

 

امروز صبح وقتي وارد حياط دانشگاه شدم و با اولين قدم اون پارچه ي سياه رو جلو چشمام ديدم ناخودآگاه چشمام روي اسمت مكث كرد . نمي شناختمت و تا حالا اسمتم نشنيده بودم . گفتم شايد از اقوام يكي از مسئوليني . بي خيال گذشتم و رد شدم   

 

پيش بچه ها كه رسيدم ديدم همه از الميرا ميگن . از الميرايي كه ديگه نيست . الميرايي كه چند هفته پيش با چه شوق و ذوقي از سفر دوبي حرف ميزد و حالا همون سفر واسش شوكران و به ارمغان آورد

  شنيدم و گذشتم ...

 

يك ساعت از كلاس گذشت و بعد از آنتراك سر كلاس نشته بوديم كه دوستات به خاطر تويي كه بودي و حالا ديگه نيستي شيريني پخش كردن !! استاد شاكي شد كه چرا شيريني ؟ ولي وقتي اشكاي بي اختيار دوستات و ديد سرش و انداخت پايين ... 

 

الميرا ميديدي چه جوري اشك مي ريختن و شيريني تو رو پخش ميكردن؟! مي ديدي كه همه حتي كسايي مثل من كه نمي شناختنت هم زار زار اشك مي ريختن؟! مي ديدي كه حتي پسرا كه بدون سوژه هم پشت سر هم مزه مي پرونن و متلك مي گن چه جوري خفقان گرفتن؟! الميراي عزيز شنيدي از حال و روز دوست پسرت چي مي گفتن؟ ديدي مي گفتن كسري چه وضعي داره؟

الميراي عزيز من نمي شناختمت ولي ديدن اشك دوستات بهم فهموند كه عزيز بودي و دوست داشتني. منم بغض كردم ! منم گريه كردم ! وقتي فكر مي كنم يكي مثل من همسن من با آرزوهاي كوچيك و بزرگ و كلي نقشه واسه فردا و فرداها ديگه نيست بي اختيار گريه م مي گيره! من نميتونم تصورشم بكنم كه بهم بگن وقتت تموم شده و همه ي آرزوهات هيچ شد! من نميتونم تصورشم بكنم سفري كه مي تونست به اين قشنگي باشه سفر آخرتم باشه! 

 

الميرا رفته بود كه خوش باشه كه بگرده كه شاد باشه و پرانرژي برگرده  اما تو دوبي تصادف كرد و به همراه مادر و خاله ش رفت و همه ي كسايي رو كه دوسش داشتن تنها گذاشت . جنازه ي الميرا رو ديروز برگردوندن ايران و همزمان خبرش و به دانشگاه دادن ...

 

ديروز پرونده ي الميرا رو كشيدن بيرون و باطلش كردن ! وقتي خبر الميرا رو آوردن دوستاش جيغ مي كشيدن و فریاد می زدن! كي باور مي كرد؟؟؟؟؟

 

الميراي عزيز ! نوشتم تا يه كم آروم بشم ... تا ديگه گريه نكنم ... نوشتم از تويي كه شايد دنيات از من خيلي قشنگتر بود ... از تويي كه زعفرانيه نشين بودي و شايد من شهرستاني رو به هيچ هم حساب نمي كردي ... نوشتم تا ...

 

فردا واست مجلس يادبود گرفتن و اين شعر و واست نوشتن :

 

رفتي و آدمكا رو جا گذاشتي     قانون جنگل و زير پا گذاشتي

 اينجا قهرن آدما  با مهربوني      تو تو دنيا نمي تونستي  بموني

 

من چون تهران نيستم نمي تونم بيام و البته اگه مي تونستمم نميومدم . نمي تونم كمر شكسته ي بابات و ببينم . نميتونم فرياداي كسري رو كه كلي آرزو كنار تو داشت تحمل كنم . جو دانشگاه به اندازه ي كافي افسرده و مرگ آور هست ديگه تحمل بيشتر از اين و ندارم ...

 

به احترام تو و به حرمت پرواز باشكوه و البته اندوهبارت اينجارو كه هميشه و حتي تو بدترين شرايط رنگي بوده و شاد ، سياه پوش كردم . كاش ما آدما باور كنيم كه

 

 

  مرگ پايان كبوتر نيست   

 

 

86/05/22 :: 14:6 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

 بلاگرد باز مرد  یکی منو پینگ می کنه لطفا؟

  سلام سلام   277.gif خوبین همگی؟ این چند تا نکته ی پایین و برام فرستاده بودن به نظرم خیلی جالب اومد گفتم بذارم اینجا که همه بخونن   

 

از کودکان بیاموزیم:

 

بچه ها بیشتر از بزرگسالان می دانند که چگونه اوقاتشان را به خوشی بگذرانند  . می دانند که چگونه بخندند برای خندیدن نیازی به بهانه های بزرگ ندارند و گاه اصولا به بهانه نیاز ندارند. می خندند چون خندیدن احساس خوبی به آنها میدهد  . اما آیا شما امروز از سهمیه ی خنده ی خود استفاده کرده اید؟

 

بچه ها بی اختیار و خود به خود به وجد می آیند     هر چیزی را بی جهت تجزیه و تحلیل نمیکنند. هر گاه بزرگسالی را با چنین روحیه ای ببینیم دلمان میخواهد سرتاپایش را زر بگیریم.

 

بیایید کمتر فکر کنیم و بیشتر پاسخ دهیم.

 

بچه ها شیفتگانی ابدی اند. بچه ها کنجکاوند، یک صخره، یک سوسک، یک حفره روی زمین یا یک موش برای یک کودک منشا حیرت و شگفتی است    . هر چیزی یک تجربه مهیج و تازه برای مجذوب شدن است .اما بزرگسالان کنار میکشند. آنها واقعا چیز زیادی درمورد صخره ها و سوسکها و حفره ها یا موشها نمیدانند . خیلی چیزها هست که هنوز برای دانستن باقیست، اما مشکل این است که بسیاری از ما با رسیدن به دوران بزرگسالی فراموش کرده ایم که این سیاره چه جهان سحرآمیزیست.  

 

بچه ها همه چیز را بسادگی میپذیرند. در آنها پیشداوری وجود ندارد. از دید بچه ها فقیر و غنی، سیاه و سفید، همه خوب هستند.    برای بچه ها مهم نیست که مذهب یا سیاست شما چیست؟ حتی اهمیت نمیدهند که شما حمام میکنید یا نه! بچه ها شما را میپذیرند. بچه ها اوضاغ و احوال را میپذیرند ن انپذیرفتن را یاد میگیرند. تا به حال چند بار شنیده اید که بچه ای از وضع آب و هوا شکایت کند؟  

 

آیا کسی را میشناسید که در مقابل صداقت کودکان دچار بهت و وجد نشده باشد؟   .  "چطور این قدر پیری؟" ، " قراره به همین زودیها بمیری؟"    ، " بابای دوستم میخنده، تو چرا نمیخندی؟" 

 

بچه ها تصمیم و تحرک فوق العاده ای دارند      . اگر چیزی را بخواهند تا به دستش نیاورند مایوس نمیشوند. " میشه برام بستنی بخری؟"     " من بستنی میخوام!"      " دوستم بستنی خریده!"  سماجت بچه ها را واقعا باید تحسین و تحمل کرد. اگر ویزیتورهای شرکت بیمه در مهد کودک تعلیم داده میشدند شاید 98 درصد آنها در همان سال اول مایوسانه کار خود را رها نمیکردند. 

 

بچه ها در هر کاری سماجت و مداومت به خرج میدهند.     وقتی ما راه رفتن را یاد میگرفتیم بارها زمین خوردیم و برخاستیم، با صورت زمین خوردیم و دوباره بلند شدیم  .  تا سرانجام راه رفتن را یاد گرفتیم، اما آیا هنوز آن اراده و پشتکار را از خود نشان میدهیم؟    

پ.ن: فعلا این نکته ها رو داشته باشین تا پست بعد که بازی فیلم نامه رو انجام میدم

 

86/05/21 :: 10:30 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

فرزاد ممنوع التصویر داخلی شد!

    

نويسنده ي وبلاگ  شراره هاي آتش در بهار  نوشته :

به خاطر تخلفات اداری و اخلاقی:فرزاد حسنی از تلویزیون اخراج شد

بینندگان شبکه 3 سیما شب گذشته با مشاهده برنامه کوله پشتی از غیبت فرزاد حسنی مجری این برنامه مطلع شدند.
بنا بر اظهارات منابع آگاه، فرزاد حسنی به دلیل تخلفات متعدد اداری و اخلاقی در سازمان صدا و سیما از تلویزیون اخراج شده‌است.تصمیم اخراج فرزاد حسنی هفته گذشته در جلسه هماهنگی مدیران سیما گرفته شده و به خود او هم ابلاغ شده است.با اطلاع مسئولین سازمان از تخلفات متعدد اخلاقی حسنی در زمان تحصیلش در دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی و در شهرهای مختلف از جمله اصفهان و نیز جشن هنر اهواز و شکایت های مردمی، تصمیم به اخراج او گرفته اند.به نظر می رسد علاوه بر موارد یاد شده، افزایش نارضایتی مردم متدین ایران در سراسر کشور در خصوص ظاهر نامناسب حسنی و رفتار ناشایست او در رسانه ملیبه خصوص در برخورد با سردار رادان،فرمانده نیروی انتظامی تهران،در‌اتخاذاین‌تصمیم‌بی‌اثرنبوده‌است.
علی رغم این اقدام به موقع و سنجیده مدیران سازمان صدا و سیما، ادامه همکاری فرزاد حسنی با شبکه
رادیویی جوان و حمایت های شدید مدیر این شبکه از او از جمله مسائلی است که با توجه به تخلفات سنگین
حسنی، ضرورت اقدام شایسته و به جا برای جلوگیری از حضور او در این شبکه را می طلبد.
و خبر موثق دارم که ایشان فعلا بیماریشان طوری است که می توانند در جام جم برنامه اجرا کنند
و بگویم من اصلا از این فرزاد حسنی خوشم نمی آمد واقعیت تلخ است اما یکبار هم ازاوبه شدت در نوشته ای که در یک مجله چاپ شد انتقاد کردم.اما این بار وضع فرق می کند اصلا هم موضوع برخورد
او با سردار رادان نیست چرا که از نظر من سردار رادان مجری قوانینی است که به او ابلاغ می شود و او
باید در برنامه ان شب این جمله را بی هیچ رو درباسی می گفت تا همه چیز را از چشم او نبینند
موضوع مورد بحث در اینجاآزادی مجری و خبرنگار است اینبار به جای این که عزا بگیریم اوریانا فالاچی مرده است و در عزایش مرثیه بخوانیم اجازه ندهیم با بستن انگهایی شبیه به آنچه در متن فوق خواندید
آزادگویانی را که تاتی کنان می خواهند مثل اوریانا باشند را از صحنه به در کننداگر کسی بابت کاری که
انجام میدهد دارای پشتوانه کامل قانونی است نباید از انتقاد واهمه داشته باشد نباید از سوالاتی که از او میشود دلخور شود .لطفا به شماره 162 روابط عمومی صدا و سیما زنگ بزنید و بازگشت او را درخواست کنید قبل از انکه زندانی شود و دستمان از همین کار کوچک هم کوتاه شود او جزسوال پرسیدن کار دیگری نکرده بود
نفس کار حسنی به عنوان یک خبرنگار کاری است عادی که روزانه هزاران موردش را در رادیو و تلویزیونهای خارجی میبینیم

 خانواده ي سبز چنين مي نويسد :


    در روزهای آخر تیر ماه بود که سردار رادان رییس پلیس تهران، مهمان برنامه کوله پشتی بود، برنامه ای که از چندین سال قبل، اجرای آن برعهده فرزاد حسنی مجری نسل سومی تلویزیون است. اما پس از پخش دومین قسمت این برنامه بود که حرف و حدیث های فراوانی دهان به دهان چرخید و عده ای به نوع اجرای فرزاد حسنی، اعتراض کردند، از جمله نامه مظفر عضو شورای نظارت برعملکرد صدا و سیما، به مهندس ضرغامی از مهم ترین بازتاب های این برنامه بود، با این حال

در قسمت دوم کوله پشتی، به نوعی از رییس پلیس تهران دلجویی شد. همچنین رییس پلیس تهران، خواستار آن شد که دیگران صدا وسیما را سرزنش نکنند، اما فشارها روز به روز بیشتر می شد، از طرفی پس از آن برنامه، کوله پشتی تنها در سه قسمت اجرا شد و همین وقفه در پخش آن بیشتر به شایعات دامن زد تا جایی که گفته می شد احتمالا کوله پشتی پخش نخواهد شد، اما پخش سه قسمت از این برنامه باعث شد تا حدی شایعات فروکش کند. در حالی که همه چیز رو به فراموشی بود بینندگان تلویزیون پس از پخش برنامه دیشب کوله پشتی و اجرای امیر حسین مدرس که در ابتدای برنامه گفت: فرزاد به خاطر کسالت نمی تواند این برنامه را تا چند روز اجرا کند، باعث شد که شایعات در مورد فرزاد حسنی قوت بگیرد. اما بد نیست بدانید، فرزاد دیشب با "فاطیما" برنامه من خوبم تو خوبی را که از شبکه جام جم پخش می شود را اجرا کرد.
    از سوی دیگر یک مقام آگاه که نمی خواست، نامش فاش شود به ksabz.net گفت: مهندس ضرغامی در برابر فشارهای موجود در رابطه با حذف فرزاد حسنی، مقاومت بسیاری کرد، اما سرانجام تصمیم بر این گرفته شد که مجری کوله پشتی تا اطلاع ثانوی، از حضور در شبکه های سراسری داخلی محروم شود و به عبارتی بهتر فرزاد حسنی ممنوع الکار شد.
    اگر به یاد داشته باشید، دو سال پیش هم فرزاد حسنی پس از چند قسمت از برنامه جزر و مد که در ماه رمضان پخش می شد، جای خود را به احسان علیخانی داده بود، اما گویا آن روزها با تهیه کننده برنامه تفاهم نداشت.... اینکه فرزاد حسنی باید ممنوع التصویر می شد یا نه؟ را به کاربران و مخاطبان گرامی واگذار کرده، اما باید اشاره کنیم که در یک برنامه چالشی، مجری بايد تا حدی این اجازه را داشته باشد که گفتگو را به چالش بکشاند. گرچه عده ای بر این باورند که نوع دیالوگ و رفتار وی مقابل دوربین شبکه سوم، در شان یک مجری تلویزیون نبود، تا جایی که فشار همین افراد باعث شد که حسنی از کوله پشتی حذف شود، گفتنی است که وی همچنان اجرای برنامه ، "من خوبم، تو خوبی" در جام جم را بر عهده دارد و هیچ کسالتی هم ندارد، گرچه در دو هفته اخیر، او به نزدیکان خود گفته بود که قلبش درد می کند.
    به هر حال این هم از پیامدهای کار در رسانه ملی و برنامه های چالشي آن است. چقدر خوب بود که همه ما ظرفیت مان را کمی افزایش می دادیم. آیا همیشه بهترین روش برای اصلاح امور حذف صورت مسئله است؟ آن هم در شرایطی که فرمانده هان ارشد پلیس با سعه صدر و خویشتن داری در برابر این برنامه چالشی برخورد کردند. آیا هنوز زمان آن فرا نرسیده است که حتی اگر گستاخی صورت گرفته، از روی الگوهای عملی دین مان برخورد کنیم؟ راستی اگر جای فرزاد حسنی در شبکه های تلویزیونی ما نیست پس آیا برخورد مناسب با او چنین است؟... چرا حقیقت را به مخاطبانمان نمی گوییم؟ مگر مردم ولی نعمت و ما خدمتگزار آنها نیستیم؟ مواظب باشیم همیشه افراط و تفریط مخرب امت وسط بوده و خواهد بود.
     و بالاخره اینکه خداحافظ همین حالا...

پژمان کرد محله

  

و البته اين در حاليست كه آفتاب  اين موضوع را تكذيب مي كند !!!

 

86/05/18 :: 9:23 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

  بعدا نوشت: خوب تا اینجا که اکثر کامنت ها همراه با فحش و نفرین بوده  ببینیم بعد از اینش چی میشه

سلام به مهربونای خودم . واسه پست قبلی شرمنده نمیخواستم کسی رو ناراحت کنم ولی خیلی خوشحالم که دوستای به این نازی و مهربونی دارم . اینم ادامه ی داستان مشهدی مریم پاییزی بزن بهادر  :

شب اول كه رسيديم و كه گفتم همه رفتن حرم ولي من دنبال لباس و حوله و اين چيزا بودم . شب كه اومديم هتل اينقدر خسته بوديم كه بيهوش افتاديم فردا هم كه واسه نماز و اينا حرم بوديم و باز بعدازظهر چند دقيقه دراز كشيديم . هميشه هم درو قفل مي كرديما ولي ايندفعه چون ميخواستيم ده دقيقه اي پاشيم بريم بيرون بي خيال قفل كردن شديم   . كه ديديم در ميزنن . گفتيم بله ؟ كه بعدش پاشيم در و باز كنيم كه يدفعه ديديم در خودش باز شد   و آقاي گردن كلفت پشت در ظاهر شد     حالا ما هنوز همونجور دراز كشيديم و چشمامون از حدقه زده بيرون   . آقا اومده بودن آمارگيري! نيست ما مسئول زن نداشتيم اين عوضي بايد ميومد ! 

 

اون شب مثلا برنامه ريزي كردن كه فردا صبح ساعت 9 ما رو ببرن كوه سنگي !!! هر چي گفتيم آقاي گردن كلفت كي رو ديدين تو ذل آفتاب پاشه بره كوه سنگي؟ تازه قشنگي كوه سنگي به چراغاش تو شبه . گفت الا و بلا فقط صبح ! يه عده از بچه ها همونجا گفتن كه ما نمي يايم . اونشب اكثر بچه ها تا صبح حرم بودن . يعني از ساعت 9-10 شب رفتيم حرم تا بعد از نماز صبح و دعاي بعدش و وقتي برگشتيم هتل ساعت 5/6 صبح شده بود . تا اومديم يه كم بخوابيم ييهو حس كرديم دنيا به آخر رسيده و اسرافيل تو سور دميده !  واسه همين مثل ميخ پاشديم واستاديم !    البته كاملا گيج خواب بوديم و چشمامونم حتي باز نمي شد . يه چند لحظه كه گذشت ديديم نه بابا سور كجا بود قيامت چيه ؟! يه حيوون كاملا وحشي داره به طرز فجيعي در و با مشت و لگد مي كوبه و هي دستگيره ي در و تكون ميده كه شايد قفلش بشكنه و بتونه بياد تو    . يعني واقعا وحشيانه در و مي كوبيد و دستگيره رو بالا پايين ميكردا . من تو همون عالم خواب و بيداري سريع پريدم قفل در و باز كردم تا در و نشکنه كه تا كليد و چرخوندم ييهو در با شدت باز شد و آقاي گردن كلفت پريد تو اتاق  . ما رو ميگي !!! مونده بوديم كجا فرار كنيم    . توجه دارين كه ما شب مسلما با مانتو مقنعه نمي خوابيديم و اينقدر هوا گرم بود كه همون يه وجب تاپ رو هم به زور تحمل مي كرديم . مرتيكه ي بيشعور اصلا به روي مبارك نياورد و همونجور وايستاد گفت ساعت 8 شده بريد صبحونه بخوريد ساعت 9 حركته !    و ما همچنان گيج و متحير زل زده بوديم ...

فكر كنيد كله ي سحر همه ي بچه ها رو تقريبا بدون لباس مشاهده فرمود . 30 تا دختري كه نزديك 10 تاشون حتي با مانتو مقنعه هم جلوي نامحرم نميرن و حتما بايد چادر سرشون باشه !  شايد تو حالت عادي واسه من يكي اصلا مهم نباشه    ولي كسي كه به عنوان مسئول و مورد اعتماد همراه بچه ها اومده اونم همراه با خانواده ش اين چه غلطي بود كه كرد من نميدونم!!!!!  

از اين موارد چندييييييين بار ديگه هم پيش اومد كه ما همه رو به شوخي و خنده گذرونديم و بي خيال شديم !   مي بينيد كه ما چه از خود گذشته ايم  تا رسيد به موقع برگشت توي قطار . ساعت 12 شب قطار از مشهد حركت كرد . همون موقع بچه ها حدود 8-7 دقيقه اي بزن و بكوب راه انداختن     . البته اون واگن همه دختر بوديم + يه كوپه كه خانواده ي آقاي گردن كلفت بودن و كوپه ي آخر كه مامور قطار با خدمه ميخوابن . اون 6-5 تا پسر همراهمونم فرستاده بودن 7 تا واگن اونور تر !!!  شب كه گرفتيم خوابيديم بعدشم ساعت 3 نماز خونديم و باز گرفتيم خوابيديم . دم در هر كوپه تا نيمه پرده داره وپرده ها با دكمه به هم قفل ميشن و در كوپه هم قفل داره  كه باز بچه ها تا نصفه بيشتر نچرخونده بودن و با يه كم تقلا باز ميشد ! كوپه هاي ديگه هم بعضيا قفل بودن و بعضيا نه . ساعت نزديكاي 4 صبح بود كه من ديدم يكي داره سعي مي كنه در و باز كنه !    بعد ييهو در باز شد و من از پاين پرده از كمر به پايين آقاي مسئول مورد اعتماد !!! رو ديدم   . بعد ييهو ديدم مثل آقا گرگه دست مبارك و از لاي پرده آورد تو و با آرامش كامل دكمه هاشو باز كرد . حالا منو ميگي همينجوري دارم نيگا مي كنم كه اين چي ميخواد؟ چرا داره مياد تو؟ ما كجاييم؟ اينجا كجاس؟  بعد از نماز كه ميدونيد خواب چه مي چسبه  هم چنان به من چسبيده بود ولم نكرده بود  واسه همين زيادم هوشيار نبودم . اون يكي دوستمم بيدار شده بود و مثل اين جن زده ها داشت نگاه ميكرد  كه آقاي نسبتا محترم سرش و آورد تو كوپه  و مستقيم زل زد تو چشماي دوستم و بعد از چند لحظه كه قششششششنگ تا اون ته همه چي و ديد رفت بيرون و در و هم بست !   فكر كن !   باز من گفتم شايد ما چون كوپه بقليشونيم اشتباه گرفته   ولي صبح ديدم همه ي بچه ها دارن پچ پچ مي كنن كه فلاني ديشب اومده بود تو كوپه ي ما و ما هم لباسمون مناسب نبود و ...     آقا من قات نزدم ؟ همينجور داشتم قات ميزدم   كه ديدم آقا ميگه من نه صبحونه ميدم نه ناهار ! در صورتي كه همه پاي دانشگاه بود ! ديگه كي ميتونست جلوي من و بگيره !    رفتم دم كوپه شون جلوي زن و بچه و داماد و مامور قطار ! پسرا رو هم زنگ زدم بهشون گفتم پاشيد بيايد اينجا . شروع كردم داد زدن كه تو به چه حقي نصفه شب اومدي تو كوپه ها؟    تو محرم نامحرم حاليت نميشه؟   پدر مادراي ما به تو اعتماد كردن !   به معناي واقعي ترسيده بود و كم مونده بود خودش و خيس كنه !  انكار ميكرد و مي گفت پليس قطار گفته بچه ها سر و صدا مي كنن . من نبودم پليسه بوده !   كه مامور قطار اومد گفت من خودم ديدم شما ميرفتي تو كوپه ها الان صورتجلسه مي كنم  و بچه ها هم يكي يكي شهادت دادن و ... يكي منو از برق بكشه   . خلاصه كه آخرشم گردن نگرفت و منو تهديد كرد كه خانوم فلاني من با شما يه جور ديگه برخورد مي كنم . منم گفتم هر غلطي ميخواي بكن البته اگه آبرويي گذاشتم واست بمونه !  همه ي بچه ها نامه نوشتن و امضا كردن و تهران پياده شدن ! من موندم و خانواده ي اين آقا! كه من گفتم من جرات نمي كنم با يه آشغال 2 ساعت تو يه واگن تنها بمونم  . جوري شد كه رئيس قطار تا خود قزوين تو واگن ما رژه مي رفت و من اينجوري 

از همون قطار هم زنگ زدم به بابام و زير آب زدم  فردا صبحشم يا علي مدد به سوي رييس دانشگاه ! حالا فكر كن رييس دانشگاه ديسك كمر داره و استراحت مطلق ! ولي ما كشونديمش دانشگاه و ...

خلاصه كه از اون روز تا حالا من هنوز اين آقاي گردن كلفت و كه فكر كنم تا حالا گردنش شكسته رو نديدم چون بابام تهديد كرد كه اگه پيگيري نكنيد كارو مي كشونم به جرايد

كي ميخواست با من يه جور ديگه برخورد كنه؟  هان ؟ قراره واسه من تو دانشگاه يه دفتر بزنن و سمت احقاق حقوق دانشجويان رو به من بدن

 پ.ن: لیلی و مجنون عزیز من وبلاگتون و می خونم ولی هر چی میگردم کامنت دونی کفش نمی کنم  

86/05/17 :: 10:38 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

قبلا نوشت : اصلا نيازي نيست وقت بذاريد و اين پست مزخرف و بخونيد . فقط نوشتم تا يكم آروم شم . همين!

 

خيلي هيجان دارم خيلي ! هيجان يا اضطراب نميدونم ! اصلا نميدونم چرا يهو اينجوري شدم ... قلبم ميخواد از دهنم بزنه بيرون ! از صبح سر يه كلاس مزخرف با يه استاد مزخرف تر بودم و ساعت 12 كه برگشتم خونه شروع كردم وبلاگ خوني . 10 تا وبلاگ و باز كردم و آفلاين يكي يكي ميخونم !

بعد از يه ماه كه رفتم سراغ شادي و رسول انتظار همه چي و داشتم جز اين فاصله ! به معناي واقعي ناراحتم ... خيلي زياد ... اينا كه خوب بودن چرا اينجوري شده آخه خدا ؟؟!!!

رها با اون همه هيجان اومده ايران كه آرش و ببينه !

تارا كوچولو به دنيا اومده !

ويولت عزيز دنبال مو مصنوعي ميگرده واسه عروسي اي كه تبريز دعوته . به اميد و اراده ش حسوديم ميشه !

فردا تولد شمسي جونه و همش دارم به خودم ياداوري مي كنم كه مثل تولد شرور جون يادم نره !

ماريا داره جريان عروسيش و جور نبودن خانوادشون و از لحاظ فرهنگي و مشكلاتش و تعريف مي كنه !

تو فكر اينم كه چجوري بقيه ي ماجراي مشهد رفتن و تعريف كنم ؟!

تو دانشگاه چجوري با اون مسئول به ظاهر محترم برخورد كنم؟

مامانم اون هفته ميره مكه و درست وسط امتحاناي من برميگرده . اون و چيكار كنم؟

چند روز پيش يه دعواي حسابي با ياسر كردم كه اصلا تا دو روز حالم ازش به هم ميخورد !

اوني كه سنگ صبورم بود و همه ي چرت و پرتام و با صبوري گوش ميداد و خيلي خيلي مهربونه رفته سفر و من تنهايي نميدونم همه دق و دلي هامو سر كي خالي كنم كه ناراحت نشه !

داستاناي شاذه رو كه ميخونم اينقدر توش غرق ميشم كه وسط داستانش ميزنم زير گريه ! سورنا كه تا قبل از سفر رفتن من مي نوشت !حالا چي شده كه زده زير همه چي؟ يعني ويزاي طيبا جونم بدون دردسر جور ميشه؟ ! واي زندگي آرام جون چقد شيرين و قشنگ شده . خدا كنه هميشه همينجور باشن ...

 

واييييييييييييييييييييييي ! دارم ديوونه ميشم ! اينهمه فكر تو يه ذره ذهن چي مي كنه آخه ؟ قلبم داره از دهنم مياد بيرون ! واسه شادي و رسول بينهايت ناراحتم و واسه رها و آرش بينهايت خوشحال ! تو فكر اينم كه سراغ روياي نيمه شب و از داداشش و عسلك بگيرم گرچه عباس آقا ( عسلك رويا جون ) از من همچينم خوشش نمياد ! گيلاسي چش بود كه چند روز نمي نوشت ؟ اصلا چرا با اينكه هر روز ميرم پيشش ولي اون نمياد اينجا ؟ نكنه كاري كردم ؟ مثل خاله ريزه كه يدفعه اومد پيشم و گفت بهتره ديگه به هم سر نزنيم!!! مگه من كاري كرده بودم؟!! رها (ستايش) بخاطر شوخيم از دستم ناراحت نشده باشه؟ چجوري از دلش در بيارم؟ پسر خاله ي تيلا جون كه تو اون حادثه فوت كرد بي اختيار اشكم جاري شد و حالا دو تا كوچه بالاتر از ما يه پسر 18 ساله تو استخر غرق شده ! همين جمعه! همين جمعه كه ما تو ويلاي عموم بوديم و مي گفتيم و ميخنديديم جواد شايد تو يك كيلومتري ما واسه هميشه پر كشيد و حالا خواهراش و مي بينم كه ضجه ميزنن ! جواد فقط 18 سالش بود ! جواد خيلي خوشگل بود خيلي ! نميدونيد شهرزاد - دوست دخترش – چه حالي داشت !

من يه عالمه حرف نگفته دارم كه رو دلم سنگيني مي كنه ! من با تك تك  دوستام ، با تك تك وبلاگاشون زندگي مي كنم . يه مدته اوضاع خيلي بهم ريخته س . شايد به نظر من اينجوريه ! شايد من خيلي فضولم ! اصلا اين چيزا به من چه ربطي داره ؟؟ هان ! مگه ميشه ببينم دوستم ناراحته و ناراحت نشم ؟ مگه ميشه ببينم ساندي و ماريا روز پدر يه غمي رو ته دلشون حس مي كنن و من ناراحت نشم ؟؟ مگه ميشه آخه؟

اينا فقط چندتاش بودن ! اينا شايد يك سوم دوستامم نبود ! چند برابر اين تو ذهنم و تو قلبم رژه ميره ! نگرانم! خوشحالم! منتظرم! اضطراب دارم! ولي باز ميام همينجا ميگم ... جالبه نه؟!

قلبم داره از دهنم ميزنه بيرون !

 

پ.ن: من خوبم ! فقط خيلي فكر تو ذهنمه كه نمي تونم بهشون نظم بدم ! فردا يا پس فردا بقيه ي ماجراي مشهد و مي نويسم ...

 

 

86/05/15 :: 14:1 :: نويسنده : مريم پاييزي

سلام به اهالي خشن وبلاگستان   . اينقده تهديدم كردين كه زودي اومدم بقيه شو بگم . شاذه جونم فكر كردي فقط خودت داستان دنباله دار ميگي ؟   

 

به ادامه ي داستان حسين كرد شبستري نه ببخشيد مشدي مريم پاييزي توجه فرماييد :

 

شما رو نميدونم ولي ما وقتي ميخوايم بريم مسافرت يخچال و درو مي كنيم كه ميوه اي چيزي نمونه تو يخچال خراب بشه . همين كارو سر تبريز رفتن كرده بوديم و خوب همش يه روز بود برگشته بوديم همه هم خسته بودن واسه همين خريد نكرده بوديم . حالا فكر كن من با اون همه خستگي از كله ي سحرم كه دانشگاه بودم فردا هم كه راهيم هيچي هم تو خونه پيدا نميشه با خودم ببرم   . خلاصه كه تا ساعت 10 در حال خريد كردن بودم و تا 12 و نيم . يك شب داشتم واسه نهار فردا غذا درست ميكردم . خلاصه كه تا بخوابم ساعت 1 و نيم شب شد و ساعت 3 هم بايد پا ميشدم    . ديگه يهني اوج خستگي و بيخوابي ! قرار بود با بابام برم ولي از شانس من زد و بابام اون شب حالش بد شد اين شد كه من و مامانم ساعت 3 و نيم شب راه افتاديم كه بيايم تهران ! حالا مگه آژانس پيدا ميشه . مجبور شديم بيايم سر خيابون كه شايد يه ماشين رد شد ما رو رسوند ترمينال . با هزار ترس و دلهره بالاخره سوار يه ماشين شديم و ساعت 4 رسيديم ترمينال . فكر نكنيد تموم شدا عمرااااااااا    تازه رسيديم ديديم ترمينال بسته س    از يه آقاهه پرسيديم گفت نيم ساعت ديگه درا رو باز مي كنن . ماشيناي تهرانم ساعت 5 حركت مي كنه . من حساب كردم اگه دقيقا 5 راه بيفتن باز ما تازه 7 ميرسيم آزادي از اونجا هم معلوم نيست كه ما كي برسيم راه آهن . به مامانم گفتم بيا با سمند بريم كه گفت من كه جرات نمي كنم . خلاصه همون آقاهه گفت اگه عجله دارين با اتوبوساي سر راهي برين . ما هم چمدون به دست بدو بدو دويديم يه كيلومترررررررر اونورتر كه اتوبوسايي كه از زنجان و ميانه و اونطرفا ميان رو سوار بشيم . توجه دارين كه دو تا زن تنها ساعت 4 صبح !       پيش خودم داشتم مي گفتم امام رضا نطلبيده آقا مگه زوره ؟ اون از كنسل كردن! اون از مريضي بابا . بعدشم نبودن آژانس و بسته بودن ترمينال ! نطلبيده ديگه آقا جون بيخود زور نزن !     كه ييهو يه اتوبوس اومد و من دويدمااااا . داشتم مي پريدم تو اتوبوس كه شاگرد راننده چمدون و گرفت گفت بديد بذارم تو صندوق . خلاصه كه 4:20 دقيقه سوار شديم و ميزان 6:20 دقيقه آزادي بوديم . من و مامانم با خيال راحت كه خواب خدارو شكر سر وقت ميرسيم از پله هاي اتوبوس ميومديم پايين كه تاكسي ها هي دورمون و گرفتن كه خانوم كجا ميريد ؟ مسيرتون كجاس ؟ بفرماييد سوار شيد ...  ما هم بدو بدو به يكيشون مسير و گفتيم و پشت سر آقاي راننده پله ها رو رفتيم   پاين كه ييهو مامانم گفت چمدووووووووون !         من تازه به خودم اومدم و دويدم بالا كه ديدم نيسسسسسسست .  نامرد ديده بود چمدون جا مونده 2 دقيقه وا نستاده بود شايد ما برگرديم 
. خلاصه كه هي اينور برو اونور برو  . مگه يه ذره دو ذره س آخه . اتوبوسم كه سر راهي بود اصلا نميدونستيم از كدوم شهر اومده بود . به مامانم گفتم يه جا بشينه و يه نيم ساعتي گشتم ديدم نخير نيست كه نيست . يه حسي بهم مي گفت بابا جان نطلبيده چرا خودت و خسته مي كني آخه؟ ولي از اونطرف يه حس ديگه مي گفت تو كه تا اينجا اومدي بقيه شم برو         . خلاصه كه ديدم 10 دقيقه مونده به 7 . بي خيال چمدون شدم و به مامانم گفتم بريم وگرنه از قطارم جا مي مونم . دلم ميخواست همونجا وسط ترمينال بشينم گريه كنم   Crying   ولي زدم فاز بي خيالي و گفتم امام رضا من اومدم بازم اگه جايي ميخواي امتحان كني در خدمتم !    . سوار يه تاكسي شديم و ساعت 7:30 بود رسيديم راه آهن . حالا هر چي ميگردم يه قيافه ي آشنا نمي بينم . يه ده دقيقه اي نا اميدانه اينور اونور و نگاه كردم كه ييهو يكي و ديدم و پشت سرش بقيه رو   . خلاصه كه به هر جون كندني بود سوار قطار شدم . خسته كه بودم به اندازه ي كافي از فرط بي خوابي هم حالت تهوع گرفته بودم    از يه طرفم يكي يكي يادم ميفتاد چيا تو چمدون داشتم . كلي لباس و حوله و مانتو و كفش و ناهارم    . لوازم آرايشام كه هر بار يادم ميفته گريه م مي گيره . ويو و شارژر و باقلوا و نقلی که واسه کلاغی سوغات آورده بودم و كلي وسيله ي ديگه . حالا فكر كن شب ميخواستم تراول هامو بذارم تو چمدون كه جاش امن تر باشه . داشت گريه م در ميومد كه باز زدم به فاز بي خيالي و گفتم همه ي اينا به اين سفر ميارزه مگه نه؟  گفتم امام رضا تا حالا كسي اينجوري سبكبار اومده بود زيارتت؟  خودت هوامو داشته باش ديگه قربونت   

شب واسه ساعت 7 رسيديم و 8 هتل بوديم و بعد از شام قرار شد بريم حرم . خوب البته بچه ها رفتن حرم و من ساعت ۱۰ شب تو بازار رضا دنبال لباس راحتی و حوله و لیف و این چیزا بودم . 32 تا دختر بوديم 6 تا پسر وهمون آقاي گردن كلفت      كه سه تا پسر و دوتا دختر داماد و همسرش و با خودش آورده بود . توجه دارين كه جا نبود و منو كنسل كرده بودن اونوقت اين آقا فقط مونده بود همسايشون و با خودش بياره مرتيكه ي عوضي   ( ناراحت نشين فحش ميدم . پست بعدي كه ادامه ي ماجرا رو تعريف كنم هرچي فحش خواهر مادر بلد باشين نثار خودش و روح آبا اجدادش مي كنين     ) كلاغي جونم تو فقط تا اينجاي ماجرارو خبر داري    . ماجراهاي غمناكش مونده حالا خانومي

دلتون واسم سوخت نه؟   ولي من ميگم مي ارزيد     حتي با ماجراهايي كه بعدا تعريف مي كنم .

طيبا جونم بساط تخمه و چيپس و جمع كن نگه دار واسه قسمت بعدي عزیزم  

 

 پ.ن: وبلاگ سورنا جونمم باز نمیشه چیکار کنم

 

86/05/12 :: 21:43 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

لطفا ترور نفرماييد كه من اومدم 277.gif به خدا اين حواشي سفر مشهد ما همچينم باحال نيست كه تو اين چند روز با انواع و اقسام وسايل خشانت بار منو تهديد فرمودين هاااااا! خوب حالا از كجاش بگم؟  آهان از اولش

به نام خدا . انشايم را با موضوع سفر خود را چگونه گذرانديد آغاز مي كنم . قبل از شروع امتحانات بر روي برد دانشگاه يك عدد اعلاميه ديديم كه بروبچ بشتابيد كه تمام شد . آقا بدو بيا آخرشه ديگه . حراجش زديم به شرط چاقو آهان ببخشيد اون هندوونه بود . خلاصه كه منم كه به جوگيري و اين حرفا كاملا شهرت دارم زودي رفتم اووووووولين نفر ثبت نام كردم و 5000 تومن بيعانه رو تقديم كردم . حالا من هي گفتم اگه همه ي پولم بخوايد دارما اونا گفتن نه همين بسه برو باهات تماس مي گيريم . من باز گفتم من نيستماااااا . ميرم تبريز عروسي داريم مطمئن باشم كه زنگ ميزنيد؟ گفتن آره بابا تو برو خيالاتت راحت باشه . ما هم كه كلا به اين جماعت دانشگاهي اعتماد كامل داريم ( اين قضيه ي اعتماد يادتون باشه بعدا ميگم واسه چي    ) گفتم باشه ما ميريم گوش به زنگ مي مونيم  . از برو بچ شنيديم كه تاريخ اعزام به جبهه ي حق عليه باطل ( به خدا راست ميگم ! اينم مربوط به همون اعتمادس   ) 31 تيرماهه . يهني يكشنبه . ما هم جمعه يهني 29 تير از تبريز برگشتيم و من چون بهم زنگ نزده بودن شنبه كله ي سحر بقچه به بغل دويدم رفتم دانشگاه   . رفتم هي هي در بسيج و كوبيدم تا بالاخره يه كله درومد بيرون

گفت : يععععععععععععله ؟  

گفتم : ب ب ببخشيد من واسه اردوي مشهد ثبت نام كرده ب ب بودم .

گفت : برو پايين پيش آقاي گردن كلفت ( ) ببين اگه اسمت تو ليسته بيا اينجا بهت بروشور و زمان حركت و بدم .

 منم سرخوش و خرامان كه كجاي كاري بابا من اولين نفر ثبت نام كردم اونوقت ميگي اگه اسمت تو ليسته؟ هه ! رفتم پيش آقاي گردن كلفت   و هر چي ليست و زير و رو كرد اسم من نبود!

 من   يهني چي ؟ مگه ميشه؟   

   : خوب پول و كامل پرداخت نكردي اسمت و حذف كردن رفتي جزو كنسلي ها .

من : مگه الكيه ! قرار بود شوما زنگ بزنيد  به من چه اصلا من نميخوام من اولين نفر ثبت نام كردم بايد بيام . تازشم تولد امام علي عقد اون يكي پسر عمه م بود به خاطر مشهد رفتن من زود برگشتيم

آقاي    در حال زير و رو كردن ليستاي چكنويس و پاكنويس و بعدا نويس : اسمتون تو ليست نيست شرمنده

من: يهني چي شرمنده؟ يهني من اگه ميخواستم كنسل كنم عقلم نميرسيد كه بيام بگم؟ دهه!

 : صبر كنيد من با خانوم فلاني تماس بگيرم

خانوم فلاني بعد از 5 دقيقه اومد . منم كه اصولا تن صدام بالاس . بنده ي خدا گفت شما با من تشريف بيارين بالا دفتر بسيج من بررسي كنم .

خلاصه كه رفتيم دفتر بسيج و اسم مبارك بنده با بيعانه و شماره تيليفون نمايان شد و يه حس پيروزي گشنگي به من دست داد     . خانوم فلاني بيچاره گفت باشه شما فردا ساعت 7 صبح راه آهن تهران باشيد . گفتم مطمئن ؟ گفت بله اگه نتونستيم كاري بكنيم چون قصور از طرف من بوده شما به جاي من ميريد

من يخده اونجا تعارف زرگري كردم كه نه نميشه شما مسئوليد بايد همراه بچه ها باشيد و ... 

خلاصه من تا ساعت 2 داشتم با اونا سر و كله ميزدم تا بالاخره حقم و از گلوي اعضاي محترم دانشگاهي كشيدم بيرون  . ساعت 2 تا 6 هم كلاس داشتم . فكر كن ديروزشم تازه از تبريز برگشته بوديم امروزم تا ساعت 6 دانشگاه بودم فردا هم مسافرم ! به صورت كاملا رسمي تبديل به جنازه شدم   .

ادامه ي داستان حسين كرد شبستري رو ميذارم واسه قسمت بعدي آخه زيادي زياد شد  . كي بود مي گفت بيا بگو؟ پشيمون شديد يا نه؟   

 

86/05/11 :: 12:36 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

سلاااااااااااااااااام . چطورین یا نه؟ من بالاخره برگشتم . خداییش راسته که میگن هیچ جا خونه ی آدم نمیشه ها . جاتون خالی سفر مشهد خیلی خوش گذشت . مخصوصا که شب تولد امام جواد (ع) حرم یه حال و هوای دیگه ای داشت . به معنای واقعی جای سوزن انداختن نبود . خادم های امام رضا هم همینجور اسفند و اود دود میکردن . کل حرم هم چراغونی بود و خیلی ها هم شکلات پخش می کردن   . یه آقایی هم بود که خیلی قشنگ شعر میخوند . جاتون خالی خیلی خوب بود . شب آخری هم که میخواستیم برگردیم یعنی چهارشنبه شب تو صحن انقلاب که گنبد طلا کاملا ازش مشخصه نشسته بودیم که دعای جامعه کبیره رو بخونم که یه نم بارون خیلی قشنگ زد . همه یه حالی شدن اصلا . شب تا صبح که همش حرم بودیم و کلا خواب و بی خیال شده بودیم . زیادم جاهای دیدنی نرفتیم همه ترجیح میدادن بیشتر تو حرم امام رضا باشن . ولی خواب من که هیچ جا نمی تونم از خرید کردن صرف نظر کنم تو مشهدم نتونستم جلو خودم و بگیرم و یه روز تمام تو الماس شرق و بازار بین الملل و بازار روسها می گشتم و یه عالمه چیزای خوشگل خریدم . بازار رضا هم که بغل گوشمون بود و هر روز یه سرکی توش می کشیدیم و از خجالت جیب بابایی در میومدیم . دیگه آخرین جایی که رفتیم زیست خاور بود که من با یکی از دوستام تنهایی رفتیم ولی خداییش خیلییییییی مقاومت کردیم هی من دوستم و از جلو مغازه ها می کشیدم کنار هی اون من و می کشید کنار  . آخه این همه عروسک و وسایل جینگول پینگول و نقره و چیزای خوشگل همه یه جا جمع شده بودن آدم وسوسه میشد دیگه . بابای من چند یار تو این ۴-۵ روز واسه من پول فرستاده باشه خوبه؟ به قول دوستام بیچاره اونی که گیر من بیفته . احتمالا باید میلیاردر باشه . البته دوستام خبر نداشتن که طرف اگه میلیاردرم باشه باز من ورشکستش می کنم . حالا جالبش اینجاس تو بازار بین الملل داشتم یه کفش میخریدم آقاهه می گفت ۲۳ تومن آخرشه منم می گفتم ۱۶ تومن ندی نمی برم . آخر سرم که معلومه من بردم ولی آقاهه همش می گفت خوش به حال آقاتون  سر سال میره مکه . حالا من هی میگم بابا آقای ما حالا یه ۴-۵ سالی مونده به دنیا بیاد   باز اون هی میگه خوش به حال آقاتون  ( اه اینقده بدم میاد میگن آقاتون یاد خ امنه ای میفتم  )

اعتراف کنید ببینم چند نفر شماره ی من و از کامنت دونی کلاغی برداشتن؟!  من رفتم شماره مو واسه کلاغ جونی گذاشتم که زنگ بزنه ببینمش ولی یادم رفت نظر و خصوصی ارسال کنم . خلاصه که دو روزی شماره ی من اونجا چشمک میزد  روز آخری من بالاخره کلاغ جونی رو دیدم هورااااااااااااا . اینقده خوشحال شدم . اینقده دوست داشتنیه . تازشم با هم رفتیم یه کیف خوشگل با یه کفشم خریدیم . این یعنی اینکه من تا دقیقه ی نود داشتم خرید می کردم . تازشم رفتیم یه آیس پک خوشمزه هم خوردیم . از دورو بر شنیدم میگن ما اگه یه آیس پک و کامل بخوریم عذاب وجدان می گیریم . کلاغی جونم عذاب وجدان گرفتی؟ من که نگرفتم تو رو نمیدونم . بعدشم که من زودی باید برمی گشتم واسه مراسم وداع و همون دعای زیر بارون که گفتم آخه ساعت ۱۲ شب بلیط قطار داشتیم . این وسطا یه سری مسایل هم پیش اومد که باشه واسه پست بعدی چون حس می کنم دارین گوجه فرنگی ها رو آماده می کنین که پرتاب کنین طرفم یه نموره عذاب وجدان گرفتم . خوب چی کنم این همه حرف جمع شده ییهو نمیدونم از کجاش بگم   .

فقط بگم که واسه تک تکتون دعا کردم . همه یکی یکی میومدن جلو چشمم . مخصوصا وقتی دستم به ضریح رسید واسه همه عالم دعا کردم جز خودم . اینم یه جورشه دیگه

 

پ.ن: عکس مال خودم نیست از وبلاگ دایی احمد سرقت مسلحانه کردم

پ.ن: آهنگ و دارین؟

 

86/05/07 :: 20:32 :: نويسنده : مريم پاييزي
درباره وبلاگ

وقتی که بیایی

پیراهن گل داری می پوشم

که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد

به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا

فارغ از تصمیم کبری

فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....


*** * وبگذر *موس *