* ***
|
دست نوشته های یک دختر
خدا گفت : ليلي يک ماجراست ماجرايي اکنده از من ماجرايي که بايد بسازيدش شيطان گفت : يک اتفاق است بنشين تا بيفتد انها که حرف شيطان را باور کردند نشستند و ليلي هيچگاه اتفاق نيفتاد مجنون اما بلند شد ورفت تا ليلي را بسازد خدا گفت : ليلي درد است درد زادني نو تولدي به دست خويشتن شيطان گفت : اسودگي است خيالي خوش خدا گفت : ليلي رفتن است عبور است و رد شدن شيطان گفت : ماندن است و فرو رفتن در خود خدا گفت : ليلي جستجو است نرسيدن است نداشتن و بخشيدن شيطان گفت : خواستن است گرفتن و تملک خدا گفت : ليلي سخت است دور از دست ..دير است
شيطان گفت : ساده است همين جايي و دم دست... و دنيا پر شد از ليلي هاي زود ليلي هاي ساده هر جايي... ليلي هاي نزديک لحظه اي خدا گفت : ليلي زندگي است.. .زيستني از نوعي ديگر و ليلي جاوداني شد... شيطان هم ديگر نبود.. .مجنون زيستن از نوع ديگر را برگزيد و ميدانست که ليلي تا ابد طول مي کشد.........
پ.ن: این روزا هی قرار وبلاگی میذارین ولی من نمیتونم بیام که
86/05/31 :: 18:38 :: نويسنده : مريم پاييزي پنج شنبه ظهر بود که زنگ زدی. بعد از سلام و احوالپرسی معمول گفتی میتونم باهات راحت باشم؟ - بگو! * یه مدته عجیب حالم گرفته س . به هر دری میزنم به رو م بسته س! خودت می دونی بد کسی و نمی خوام ولی همش دارم بد میارم . هر چی تلاش می کنم سرم به سنگ میخوره - خوب؟ * مامانم پاشده رفته پیش اینایی که دعا می نویسن . یارو برگشته گفته طلسمش کردن! به خدا موندم چی کار کنم . هر کاری می کنم بد میارم عجیب بغض کردی! یاد روزایی افتادم که من به خاطر یاسی بی اختیار اشک می ریختم و تو با اون دل نازکت طاقت نمیاوردی و مردونگی و غرورت و میذاشتی کنار و همراه من اشک میریختی . حالا بازم بغض کردی! چرا؟؟! دلت پاکه خیلی پاک تر از خیلی آدمایی ... - تو خودت به طلسم و دعا و این چیزا اعتقاد داری؟ * نمیدونم به خدا دیگه بریدم - ببین من خودم به این چیزا اصلا اعتقاد ندارم ولی اگه اعتقاد داری من شنیدم که باید طلسم و باطل کرد . یه دعا می نویسن و باطلش می کنن من نمیدونم * به مامانم گفته یه نفر که دلش پاکه اگه براش دعا بنویسه مشکلش حل میشه . تو این کارو می کنی؟ - من دلم پاکه؟؟؟؟؟!!! * من به تو اعتقاد دارم ... پشتم لرزید! مسئولیت بزرگیه ... یعنی چی من به تو اعتقاد دارم؟ من خودم و قبول ندارن . اگه دل من پاک باشه پس اونا که اینقدر به خدا نزدیکن چی؟ باور می کنی ترسیدم؟! از این همه اعتقاد از این همه اعتماد و از مسئولیتش ترسیدم... - من نمیتونم . من دلم پاک نیست طوری بغض کرده بودی که صدات می لرزید ... دلم لرزید ... چی به سرت اومده که اینجوری مستاصل شدی؟ همه چیه زندگیت و میدونم و میدونم چقدر واست مشکل پیش اومده . میگی از روزی که این پسره دل تو رو شکست ما همینجوری داریم بد میاریم . میگی تو بودی همه چی خوب بود ولی از وقتی رفتی همش با هم دعوامون میشه همش ضرر می کنیم ... - خوب حالا باید چی کار کنم؟ * واسم قرآن باز کن . تو رو خدا! ببین چی میاد . این کارو می کنی؟ - چشم! * مرسی ! به خدا خیلی درمونده شدم . نمیخواستم بهت زنگ بزنم و ناراحتت کنم ولی از تو نزدیکتر و دل پاکتر نداشتم !!! - باشه هر کاری بتونم واست انجام میدم من موندم و یه دنیا سوال یه دنیا مسئولیت! شاید به نظر خیلی مسخره بیاد ولی واسه من یکی سخت بود . منی که یه مدتیه با خدا قطع رابطه کردم ! منی که اصلا حوصله ی نماز خوندن و ندارم ! منی که ... حالا به من میگه دلم پاکه و میخواد که براش قرآن باز کنم !!! شب دوباره زنگ زد و نتیجه رو خواست گفتم هنوز باز نکردم باشه واسه فردا... فرداش جمعه بود . میخواستم بعد از نماز این کارو بکنم . صبح واسه نماز پاشدم! میدونید بعد از چند مدت میخواستم نماز بخونم؟ جانماز تو اتاق خواهرم بود و دراتاق بسته بود اگه باز میکردم صدا می داد . سولماز از وقتی مامان رفته تو اتاق من میخوابه واسه همین نمی تونم برق و روشن کنم . نماز و بدون مهر و رو کاغذ خوندم و قران و گذاشتم واسه بعد! همون روزم تولد سولماز بود و من بدون کمک کسی واسش تولد گرفته بودم . مامانمم که نبود و بدجور مونده بودم توش . از صبح زود مشغول بودم . ساعت ۳ مهمونا میومدن ولی من ساعت ۱ هنوز حموم نرفته بودم . همه کارا با من بود منم دست تنها . ساعت ۱ دیگه بی خیال همه چی شدم رفتم حموم بیشتر به خاطر اینکه غسل جمعه و زیارت کنم . این قران باز کردن بدجور رو شونه م سنگینی میکرد ! از حموم که درومدم و وضو گرفتم نماز ظهرم و خوندم بعدش زیارت عاشورا خوندم و ... قرآن و که دستم گرفتم بدجور بغض کردم ! خیلی بده یه نفر امیدش به تو باشه ! اون اتاقم که بچه ها میزدن تو سر و کله ی هم و اتاق و تزئین می کردن. حس می کردم خدا با این پیشنهاد اون خواسته منو به خودم بیاره . با هزار تا بسم الله و دعا قرآن و باز کردم . سوره ی انعام آیه ی ۱۱۶ و ۱۱۷ ! خشکم زد ! دقیقا با نیتم جور بود !!! " اگر پیروی کنی از اکثر مردم روی زمین تو را گمراه خواهند کرد از راه خدا . که اینان جز از راه گمراهان نمیروند و جز اندیشه ی باطل و دروغ چیزی در دست ندارن ۱۱۶ محققا خدای تو خود داناتر است بحال آنکه از راه او گمراه است و آنکه براه او هدایت یافته است۱۱۷ " امروز بهت گفتم بی خیال سحر و جادو و این مزخرفات شو . اینو من نمی گم قرانی که باز کردم میگه . گفتم چند وقته با خدا حرف نمیزنی؟ گفتی خدا با من قهره! * میدونی چرا از تو خواستم این کارو بکنی؟ بگم ناراحت نمی شی؟ - بگو! * میگن کسی که دلش شکسته دلش پاکه خدا به حرفش گوش میده . دل تو رو هم شکسته بودن - چرا گریه می کنی حالا؟ * چطور دلش اومد اینکارو با تو بکنه/ - بی خیال ! اون خودش می دونه و خدا! من که نمی بخشمش ...
حالا من ۳ روزه که دوباره وجود خدا رو کنارم حس می کنم . دیگه کلافه نیستم و مثل قبل پر از انرژی ام . گرچه این انرژی یک دهم انرژی و شیطنت قبلیمم نیست ولی همین که حس می کنم خدا منو یادش نرفته خیلیه! نمیدونم چقدر موفق بودم ولی امروز سعی کردم این انرژیمو با سه تا از دوستای خیلی خوبم تقسیم کنم . خدا کنه که موفق بوده باشم . خوشحالی دوستام بهترین هدیه س واسه من . همین که اونا با چرت و پرتای من یه لبخند کوچیک بزنن واسم یه دنیاس
86/05/28 :: 19:31 :: نويسنده : مريم پاييزي همونجور كه تو پست بازي فيلمنامه قول داده بودم اومدم تا جريان تو كانال آب افتادنمون و تعريف كنم من حدودا 3 سالم بود كه با يكي از دوستاي خانوادگيمون رفتيم خارج از شهر.خانواده ي ما من بودم و خواهرم و مامان بابام و خانواده ي اونا يه بابا مامان با يه دختر پسر با مامان بزرگشون . كانال مادر و اونايي كه قزوين هستن مي شناسن . اسمش مادر هست ولي ته نامرديه! اون از بيمارستانمون كه داشتن مامانم و مي كشتن عمو احمد بعد از چند سال ازدواج كرد با يه خانومي كه يه دختر همسن مينا كوچولو داشت و الان خيلي خوشبختن
86/05/27 :: 19:53 :: نويسنده : مريم پاييزي
میلاد سالار عشق ابا عبدالله الحسین(ع) وسقای عشق اباالفضل العباس(ع)و بیمار عشق زین العابدین (ع) بر همگان مبارک
86/05/26 :: 21:54 :: نويسنده : مريم پاييزي اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن: * چهار اتفاق بزرگ زندگیتون که باید حتما بهش اشاره بشه کدومها هستن؟ 1. آشنايي من با ياسي گرچه خيلي تلخ واسم تموم شد و ضربه ي شديدي خوردم ولي تجربه ي خيلي خوبي برام بود و خيلي چيزا ياد گرفتم 2. قبوليم تو دانشگاه تو رشته اي كه خيلي دوسش دارم هر چند كارداني ام ولي رشته م رو خيلي دوست دارم و به كارشناسي رشته اي كه بهش علاقه اي ندارم ترجيح ميدم 3. اگه بخوام فيلم ترسناك و مهيج و غمناك انگيز بشه خوبه افتادنمون تو كانال رو هم بگم . من سه ساله بودم كه تا دم مرگ رفتيم و برگشتيم 4. همون سه مورد و يه دور ديگه بخونيد
* چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره ؟ 1. من سوم راهنمايي بودم كه سر يه امتحان زد به سرم كتاب باز كنم 2. تو همون دوران راهنمايي من زيادي فضول بازي در مياوردم و همش اتاق پرورشي بودم و خيلي كمك مي كردم . يعني يه مراسم تو مدرسه ي ما نبود كه برگزار بشه و من كارگردانيش نكنم 3. 4-5 سالم بود كه يه روز مامانم و خيلي اذيت كردم 4. من كه نبايد هي تكرار كنم كه
* خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه ؟ فكر مي كنم كه ديگه تا الان همه متوجه شدن كه من شديدا احساساتيم . خيلي وقتا سعي مي كنم با عقلم تصميم بگيرم ولي 2گرم عقل من زورش به احساساتم نميرسه و له و لورده ميشه * با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه ها رو برای بازی نقش انتخاب می کنید ؟
خوب فكر نكنم هنرپيشه اي قيافه ش به من بخوره ولي آناهيتا همتي هم مثل من شيطون و پر خنده س منم طيبا جونم و عاطفه جون و مرجان جون مامان ملوسك خانومي و مژگان جون و هاني جون و مژده جون و سميه جون مامان ايليا رو به اين بازي دعوت مي كنم
پ.ن: دوستای گلم لطفا همراه با کامنت آدرساتونم بذارید چون به علت فوت ناگهانی بلاگرد
پ.ن: قالبم خوگشله؟
86/05/25 :: 15:27 :: نويسنده : مريم پاييزي يه پست خيليييييييي جالب ! نميدونم همتون قضيه ي اين ايميلايي كه واسه بعضي از مامانا فرستادن و ميدونيد يا نه . يه آدم مريض به اسم مينا نازنين واسه چند تا از مامانا ايميلاي مزخرف فرستاده و عكس فرشته كوچولوهاشونم ضميمه كرده . من چند روز پيش ديدم شهرزاد جون مامان شرمينه آخر پستش نوشته شايد ديگه از اين به بعد خيلي كم از شرمينه عكس بذارم ! من از قضيه ي ايميلا خبر نداشتم واسه همين واسه شهرزاد جون كامنت گذاشتم كه دليلت رو واسه اين كار نفهميدم ولي بعدش كامنت دريا مامان شقايق و ديدم كه نوشته بود با اين ايميل هايي كه مياد منم ديگه عكس شقايق و نميذارم . رفتم وبلاگ دريا جون ديدم خدافظي كرده و به خاطر يه آشغال عوضي ديگه نميخواد بنويسه ! همونجا واسش كامنت گذاشتم كه كارش اشتباهه و خيلي راحت ميشه اين حيوون و به ... خوردن انداخت . مشابه اين كامنت و واسه نازنين مامان ارغوان هم گذاشتم كه ايميل ها به اسم اون سند ميشده انگار . من نازنين جون و نمي شناختم ولي سر اين موضوع رفتم وبلاگش كه ببينم اون چي نوشته . و اين كامنت و واسش گذاشتم :
حالا ببينيد كامنت بعد از من چيه !!!!
از ديروز با اسم حس ششم واسه من كامنت ميذاشتن ولي من اصلا نميدونستم درباره ي چي هست چون فقط تهديد مي كرد و نمي گفت واسه چي تا اينكه امروز يكي از كامنتايي كه واسه دريا جون گذاشته بودن و واسم كپي كرد . اينم كامنتاش :
جالبه! مينا و نازنين نبوديم كه شديم!!!! من كه فكر مي كنم حس ششم خود آشغالشه كه ميخواد اينجوري خودش و تبرئه كنه . من مثل اون ساديسم ندارم كه اينجوري مردم آزاري كنم ولي هيچ وقت هم از حقم نميگذرم . اين چون ديده يكي جراتش و پيدا كرده كه جلوش واسته از ترسش نمي دونه داره چه غلطي مي كنه . بايد به اطلاعت برسونم كه من كامنتام و تاييدي نمي كنم هر چي دوست داري بالا بيار ولي منتظر باش كه صد برابر بدترش رو سرت بيارم . به دريا جون هم گفتم كافيه يكي از ايميلاش و واسم فوروارد كني تا بدونم چيا گفته اونوقت بلايي به سرش ميارم كه ندونه از كجا خورده . من كله گنده ي دانشگاه و مجبور كردم استعفا بده تو كه پشه يي ! همينجا از همه ي مامانا و فرشته كوچولوهاشون معذرت ميخوام اگه تا الان به اسم من كاري كرده يا بعد از اين مي كنه . من به هيچ وجه كنار نمي كشم و مثل هميشه آپ مي كنم . اميدوارم شما هم اين اشتباه رو نكنيد . من دوستای وبلاگیم رو از ته دل دوست دارم و با ناراحتیشون ناراحت میشم . امیدوارم هر چه زودتر این آشفتگی دنیای مجازی از بین بره . دوستتون دارم
86/05/24 :: 12:13 :: نويسنده : مريم پاييزي
امروز
پيش بچه ها كه رسيدم ديدم همه از الميرا ميگن شنيدم و گذشتم ...
يك ساعت از كلاس گذشت و بعد از آنتراك سر كلاس نشته بوديم كه دوستات به خاطر تويي
الميرا ميديدي چه جوري اشك مي ريختن و شيريني تو رو پخش ميكردن؟! مي ديدي كه همه الميراي عزيز الميرا رفته بود كه خوش باشه كه بگرده ديروز پرونده ي الميرا الميراي عزيز ! فردا واست مجلس يادبود گرفتن و اين شعر و واست نوشتن :
من چون تهران نيستم نمي تونم بيام و البته اگه مي تونستمم نميومدم . نمي تونم كمر شكسته ي بابات و ببينم . نميتونم فرياداي كسري رو كه كلي آرزو كنار تو داشت تحمل كنم . جو دانشگاه به اندازه ي كافي افسرده و مرگ آور هست ديگه تحمل بيشتر از اين و ندارم ... به احترام تو و به حرمت پرواز باشكوه و البته اندوهبارت اينجارو كه هميشه و حتي تو بدترين شرايط رنگي بوده و شاد ، سياه پوش كردم . كاش ما آدما باور كنيم كه
86/05/22 :: 14:6 :: نويسنده : مريم پاييزي بلاگرد باز مرد سلام سلام
از کودکان بیاموزیم: بچه ها بیشتر از بزرگسالان می دانند که چگونه اوقاتشان را به خوشی بگذرانند
بچه ها بی اختیار و خود به خود به وجد می آیند
بیایید کمتر فکر کنیم و بیشتر پاسخ دهیم. بچه ها شیفتگانی ابدی اند. بچه ها کنجکاوند، یک صخره، یک سوسک، یک حفره روی زمین یا یک موش برای یک کودک منشا حیرت و شگفتی است
بچه ها همه چیز را بسادگی میپذیرند. در آنها پیشداوری وجود ندارد. از دید بچه ها فقیر و غنی، سیاه و سفید، همه خوب هستند. آیا کسی را میشناسید که در مقابل صداقت کودکان دچار بهت و وجد نشده باشد؟
بچه ها تصمیم و تحرک فوق العاده ای دارند
بچه ها در هر کاری سماجت و مداومت به خرج میدهند. پ.ن: فعلا این نکته ها رو داشته باشین تا پست بعد که بازی فیلم نامه رو انجام میدم
86/05/21 :: 10:30 :: نويسنده : مريم پاييزي فرزاد ممنوع التصویر داخلی شد!
نويسنده ي وبلاگ شراره هاي آتش در بهار نوشته : به خاطر تخلفات اداری و اخلاقی:فرزاد حسنی از تلویزیون اخراج شد بینندگان شبکه 3 سیما شب گذشته با مشاهده برنامه کوله پشتی از غیبت فرزاد حسنی مجری این برنامه مطلع شدند.
بنا بر اظهارات منابع آگاه، فرزاد حسنی به دلیل تخلفات متعدد اداری و اخلاقی در سازمان صدا و سیما از تلویزیون اخراج شدهاست.تصمیم اخراج فرزاد حسنی هفته گذشته در جلسه هماهنگی مدیران سیما گرفته شده و به خود او هم ابلاغ شده است.با اطلاع مسئولین سازمان از تخلفات متعدد اخلاقی حسنی در زمان تحصیلش در دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی و در شهرهای مختلف از جمله اصفهان و نیز جشن هنر اهواز و شکایت های مردمی، تصمیم به اخراج او گرفته اند.به نظر می رسد علاوه بر موارد یاد شده، افزایش نارضایتی مردم متدین ایران در سراسر کشور در خصوص ظاهر نامناسب حسنی و رفتار ناشایست او در رسانه ملیبه خصوص در برخورد با سردار رادان،فرمانده نیروی انتظامی تهران،دراتخاذاینتصمیمبیاثرنبودهاست.
علی رغم این اقدام به موقع و سنجیده مدیران سازمان صدا و سیما، ادامه همکاری فرزاد حسنی با شبکه
رادیویی جوان و حمایت های شدید مدیر این شبکه از او از جمله مسائلی است که با توجه به تخلفات سنگین
حسنی، ضرورت اقدام شایسته و به جا برای جلوگیری از حضور او در این شبکه را می طلبد.
و بگویم من اصلا از این فرزاد حسنی خوشم نمی آمد واقعیت تلخ است اما یکبار هم ازاوبه شدت در نوشته ای که در یک مجله چاپ شد انتقاد کردم.اما این بار وضع فرق می کند اصلا هم موضوع برخورد
او با سردار رادان نیست چرا که از نظر من سردار رادان مجری قوانینی است که به او ابلاغ می شود و او
باید در برنامه ان شب این جمله را بی هیچ رو درباسی می گفت تا همه چیز را از چشم او نبینند
موضوع مورد بحث در اینجاآزادی مجری و خبرنگار است اینبار به جای این که عزا بگیریم اوریانا فالاچی مرده است و در عزایش مرثیه بخوانیم اجازه ندهیم با بستن انگهایی شبیه به آنچه در متن فوق خواندید
آزادگویانی را که تاتی کنان می خواهند مثل اوریانا باشند را از صحنه به در کننداگر کسی بابت کاری که
انجام میدهد دارای پشتوانه کامل قانونی است نباید از انتقاد واهمه داشته باشد نباید از سوالاتی که از او میشود دلخور شود .لطفا به شماره 162 روابط عمومی صدا و سیما زنگ بزنید و بازگشت او را درخواست کنید قبل از انکه زندانی شود و دستمان از همین کار کوچک هم کوتاه شود او جزسوال پرسیدن کار دیگری نکرده بود
نفس کار حسنی به عنوان یک خبرنگار کاری است عادی که روزانه هزاران موردش را در رادیو و تلویزیونهای خارجی میبینیم
خانواده ي سبز چنين مي نويسد :
در قسمت دوم کوله پشتی، به نوعی از رییس پلیس تهران دلجویی شد. همچنین رییس پلیس تهران، خواستار آن شد که دیگران صدا وسیما را سرزنش نکنند، اما فشارها روز به روز بیشتر می شد، از طرفی پس از آن برنامه، کوله پشتی تنها در سه قسمت اجرا شد و همین وقفه در پخش آن بیشتر به شایعات دامن زد تا جایی که گفته می شد احتمالا کوله پشتی پخش نخواهد شد، اما پخش سه قسمت از این برنامه باعث شد تا حدی شایعات فروکش کند. در حالی که همه چیز رو به فراموشی بود بینندگان تلویزیون پس از پخش برنامه دیشب کوله پشتی و اجرای امیر حسین مدرس که در ابتدای برنامه گفت: فرزاد به خاطر کسالت نمی تواند این برنامه را تا چند روز اجرا کند، باعث شد که شایعات در مورد فرزاد حسنی قوت بگیرد. اما بد نیست بدانید، فرزاد دیشب با "فاطیما" برنامه من خوبم تو خوبی را که از شبکه جام جم پخش می شود را اجرا کرد. پژمان کرد محله
و البته اين در حاليست كه آفتاب اين موضوع را تكذيب مي كند !!!
86/05/18 :: 9:23 :: نويسنده : مريم پاييزي بعدا نوشت: خوب تا اینجا که اکثر کامنت ها همراه با فحش و نفرین بوده سلام به مهربونای خودم شب اول كه رسيديم و كه گفتم همه رفتن حرم ولي من دنبال لباس و حوله و اين چيزا بودم . شب كه اومديم هتل اينقدر خسته بوديم كه بيهوش افتاديم فردا هم كه واسه نماز و اينا حرم بوديم و باز بعدازظهر چند دقيقه دراز كشيديم . هميشه هم درو قفل مي كرديما ولي ايندفعه چون ميخواستيم ده دقيقه اي پاشيم بريم بيرون بي خيال قفل كردن شديم اون شب مثلا برنامه ريزي كردن كه فردا صبح ساعت 9 ما رو ببرن كوه سنگي !!! هر چي گفتيم آقاي گردن كلفت كي رو ديدين تو ذل آفتاب پاشه بره كوه سنگي؟ فكر كنيد كله ي سحر همه ي بچه ها رو تقريبا بدون لباس مشاهده فرمود از اين موارد چندييييييين بار ديگه هم پيش اومد كه ما همه رو به شوخي و خنده گذرونديم و بي خيال شديم ! از همون قطار هم زنگ زدم به بابام و زير آب زدم فردا صبحشم يا علي مدد به سوي رييس دانشگاه ! خلاصه كه از اون روز تا حالا من هنوز اين آقاي گردن كلفت و كه فكر كنم تا حالا گردنش شكسته رو نديدم چون بابام تهديد كرد كه اگه پيگيري نكنيد كارو مي كشونم به جرايد كي ميخواست با من يه جور ديگه برخورد كنه؟ پ.ن: لیلی و مجنون عزیز من وبلاگتون و می خونم ولی هر چی میگردم کامنت دونی کفش نمی کنم 86/05/17 :: 10:38 :: نويسنده : مريم پاييزي قبلا نوشت : اصلا نيازي نيست وقت بذاريد و اين پست مزخرف و بخونيد . فقط نوشتم تا يكم آروم شم . همين! خيلي هيجان دارم خيلي ! هيجان يا اضطراب نميدونم ! اصلا نميدونم چرا يهو اينجوري شدم ... قلبم ميخواد از دهنم بزنه بيرون ! از صبح سر يه كلاس مزخرف با يه استاد مزخرف تر بودم و ساعت 12 كه برگشتم خونه شروع كردم وبلاگ خوني . 10 تا وبلاگ و باز كردم و آفلاين يكي يكي ميخونم ! بعد از يه ماه كه رفتم سراغ شادي و رسول انتظار همه چي و داشتم جز اين فاصله ! به معناي واقعي ناراحتم ... خيلي زياد ... اينا كه خوب بودن چرا اينجوري شده آخه خدا ؟؟!!! رها با اون همه هيجان اومده ايران كه آرش و ببينه ! تارا كوچولو به دنيا اومده ! ويولت عزيز دنبال مو مصنوعي ميگرده واسه عروسي اي كه تبريز دعوته . به اميد و اراده ش حسوديم ميشه ! فردا تولد شمسي جونه و همش دارم به خودم ياداوري مي كنم كه مثل تولد شرور جون يادم نره ! ماريا داره جريان عروسيش و جور نبودن خانوادشون و از لحاظ فرهنگي و مشكلاتش و تعريف مي كنه ! تو فكر اينم كه چجوري بقيه ي ماجراي مشهد رفتن و تعريف كنم ؟! تو دانشگاه چجوري با اون مسئول به ظاهر محترم برخورد كنم؟ مامانم اون هفته ميره مكه و درست وسط امتحاناي من برميگرده . اون و چيكار كنم؟ چند روز پيش يه دعواي حسابي با ياسر كردم كه اصلا تا دو روز حالم ازش به هم ميخورد ! اوني كه سنگ صبورم بود و همه ي چرت و پرتام و با صبوري گوش ميداد و خيلي خيلي مهربونه رفته سفر و من تنهايي نميدونم همه دق و دلي هامو سر كي خالي كنم كه ناراحت نشه ! داستاناي شاذه رو كه ميخونم اينقدر توش غرق ميشم كه وسط داستانش ميزنم زير گريه ! سورنا كه تا قبل از سفر رفتن من مي نوشت !حالا چي شده كه زده زير همه چي؟ يعني ويزاي طيبا جونم بدون دردسر جور ميشه؟ ! واي زندگي آرام جون چقد شيرين و قشنگ شده . خدا كنه هميشه همينجور باشن ... واييييييييييييييييييييييي ! دارم ديوونه ميشم ! اينهمه فكر تو يه ذره ذهن چي مي كنه آخه ؟ قلبم داره از دهنم مياد بيرون ! واسه شادي و رسول بينهايت ناراحتم و واسه رها و آرش بينهايت خوشحال ! تو فكر اينم كه سراغ روياي نيمه شب و از داداشش و عسلك بگيرم گرچه عباس آقا ( عسلك رويا جون ) از من همچينم خوشش نمياد ! گيلاسي چش بود كه چند روز نمي نوشت ؟ اصلا چرا با اينكه هر روز ميرم پيشش ولي اون نمياد اينجا ؟ نكنه كاري كردم ؟ مثل خاله ريزه كه يدفعه اومد پيشم و گفت بهتره ديگه به هم سر نزنيم!!! مگه من كاري كرده بودم؟!! رها (ستايش) بخاطر شوخيم از دستم ناراحت نشده باشه؟ چجوري از دلش در بيارم؟ پسر خاله ي تيلا جون كه تو اون حادثه فوت كرد بي اختيار اشكم جاري شد و حالا دو تا كوچه بالاتر از ما يه پسر 18 ساله تو استخر غرق شده ! همين جمعه! همين جمعه كه ما تو ويلاي عموم بوديم و مي گفتيم و ميخنديديم جواد شايد تو يك كيلومتري ما واسه هميشه پر كشيد و حالا خواهراش و مي بينم كه ضجه ميزنن ! جواد فقط 18 سالش بود ! جواد خيلي خوشگل بود خيلي ! نميدونيد شهرزاد - دوست دخترش – چه حالي داشت ! من يه عالمه حرف نگفته دارم كه رو دلم سنگيني مي كنه ! من با تك تك دوستام ، با تك تك وبلاگاشون زندگي مي كنم . يه مدته اوضاع خيلي بهم ريخته س . شايد به نظر من اينجوريه ! شايد من خيلي فضولم ! اصلا اين چيزا به من چه ربطي داره ؟؟ هان ! مگه ميشه ببينم دوستم ناراحته و ناراحت نشم ؟ مگه ميشه ببينم ساندي و ماريا روز پدر يه غمي رو ته دلشون حس مي كنن و من ناراحت نشم ؟؟ مگه ميشه آخه؟ اينا فقط چندتاش بودن ! اينا شايد يك سوم دوستامم نبود ! چند برابر اين تو ذهنم و تو قلبم رژه ميره ! نگرانم! خوشحالم! منتظرم! اضطراب دارم! ولي باز ميام همينجا ميگم ... جالبه نه؟! قلبم داره از دهنم ميزنه بيرون ! پ.ن: من خوبم ! فقط خيلي فكر تو ذهنمه كه نمي تونم بهشون نظم بدم ! فردا يا پس فردا بقيه ي ماجراي مشهد و مي نويسم ...
86/05/15 :: 14:1 :: نويسنده : مريم پاييزي سلام به اهالي خشن وبلاگستان به ادامه ي داستان حسين كرد شبستري نه ببخشيد مشدي مريم پاييزي توجه فرماييد شما رو نميدونم ولي ما وقتي ميخوايم بريم مسافرت يخچال و درو مي كنيم كه ميوه اي چيزي نمونه تو يخچال خراب بشه . همين كارو سر تبريز رفتن كرده بوديم و خوب همش يه روز بود برگشته بوديم همه هم خسته بودن واسه همين خريد نكرده بوديم . حالا فكر كن من با اون همه خستگي از كله ي سحرم كه دانشگاه بودم فردا هم كه راهيم هيچي هم تو خونه پيدا نميشه با خودم ببرم شب واسه ساعت 7 رسيديم و 8 هتل بوديم و بعد از شام قرار شد بريم حرم . خوب البته بچه ها رفتن حرم و من ساعت ۱۰ شب تو بازار رضا دنبال لباس راحتی و حوله و لیف و این چیزا بودم دلتون واسم سوخت نه؟ طيبا جونم بساط تخمه و چيپس و جمع كن نگه دار واسه قسمت بعدي عزیزم
پ.ن: وبلاگ سورنا جونمم باز نمیشه چیکار کنم
86/05/12 :: 21:43 :: نويسنده : مريم پاييزي لطفا ترور نفرماييد كه من اومدم به نام خدا . انشايم را با موضوع سفر خود را چگونه گذرانديد آغاز مي كنم . قبل از شروع امتحانات بر روي برد دانشگاه يك عدد اعلاميه ديديم كه بروبچ بشتابيد كه تمام شد گفت : يععععععععععععله ؟ گفتم : ب ب ببخشيد من واسه اردوي مشهد ثبت نام كرده ب ب بودم . گفت : برو پايين پيش آقاي گردن كلفت ( منم سرخوش و خرامان كه كجاي كاري بابا من اولين نفر ثبت نام كردم اونوقت ميگي اگه اسمت تو ليسته؟ هه ! من يهني چي ؟ مگه ميشه؟ من : مگه الكيه ! قرار بود شوما زنگ بزنيد آقاي من: يهني چي شرمنده؟ يهني من اگه ميخواستم كنسل كنم عقلم نميرسيد كه بيام بگم؟ دهه!
خانوم فلاني بعد از 5 دقيقه اومد . منم كه اصولا تن صدام بالاس خلاصه كه رفتيم دفتر بسيج و اسم مبارك بنده با بيعانه و شماره تيليفون نمايان شد و يه حس پيروزي گشنگي به من دست داد من يخده اونجا تعارف زرگري كردم كه نه نميشه شما مسئوليد بايد همراه بچه ها باشيد و ... خلاصه من تا ساعت 2 داشتم با اونا سر و كله ميزدم تا بالاخره حقم و از گلوي اعضاي محترم دانشگاهي كشيدم بيرون ادامه ي داستان حسين كرد شبستري رو ميذارم واسه قسمت بعدي آخه زيادي زياد شد
86/05/11 :: 12:36 :: نويسنده : مريم پاييزي سلاااااااااااااااااام . چطورین یا نه؟
اعتراف کنید ببینم چند نفر شماره ی من و از کامنت دونی کلاغی برداشتن؟! فقط بگم که واسه تک تکتون دعا کردم
پ.ن: عکس مال خودم نیست از وبلاگ دایی احمد سرقت مسلحانه کردم پ.ن: آهنگ و دارین؟
86/05/07 :: 20:32 :: نويسنده : مريم پاييزي درباره وبلاگ ![]() وقتی که بیایی پیراهن گل داری می پوشم که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا فارغ از تصمیم کبری فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه.... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||