تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* دست نوشته های یک دختر

 

سلام دوستای خوبم . خوبین؟

من یه مدتی به نت دسترسی ندارم واسه همین نمی تونم بیام بهتون سر بزنم . تا یه مدت هم احتمالا آپ نمی کنم . البته سعی می کنم هر وقت تونستم بیام و بهتون سر بزنم ولی اگه خبری ازم نشد دیگه شرمنده . الانم از کافی نت آنلاین شدم و زیاد نمی تونم بمونم .

پ.ن : واسم دعا می کنید؟

پ.ن: همتون و دوست دارم

 

نوشته شده در 86/06/29 توسط مريم پاييزي |



تو اون روزا که هوای دلم ابریه ابری بود و هر لحظه بارون اشکم بود که می بارید . همون روزا که از همه جا و همه کس بریده بودم و از زندگی و زنده بودنم سیر شده بودم . درست همون وقت که دنیا واسم حکم زندون و داشت و دنبال یه راه فرار از این بی عدالتی می گشتم تو اومدی .

اومدی و شدی همدم اشکای بی کسیم . شدی سنگ صبورم و تنها محرم روزای تنهاییم . اون روزایی که از صبح تا شب اشک می ریختم و زار می زدم با حرفات جوری آرومم می کردی که حس می کردم هنوز هم زندگی ادامه داره . اون وقتایی که دلم از عالم و آدم می گرفت تا می تونستم سرت غر می زدم و از در و دیوار شکایت می کردم و تو صمیمانه فقط گوش می کردی و درست و غلط بودن حرفام و تو سرم نمی زدی . من مثل یه دختر بچه ی شیطون و لجباز بنای ناسازگاری می ذاشتم و تو اینقدر مهربون بودی که ازم حمایت می کردی . بارها و بارها مرحم دل شکسته م شدی و نذاشتی نامردی این روزگار از پا درم بیاره ...

چجوری جواب همه ی این محبت ها تموم این مهربونی هات و بدم؟

۵ ماهه شب و روزمون و با هم می گذرونیم و تموم لحظات تو دل همدیگه ایم . شاید از هم دوریم و تنها رابطمون همین دنیای مجازیه ولی قلبامون اینقدر به هم نزدیک هست که شادی ها و غم های همدیگه رو با تمام وجود لمس می کنیم ! عجیبه و خیلی عجیبه که وقتایی که ناراحتم و دلم گرفته با وجود اینکه حرفی نمی زنم و به روم نمیارم تو از پشت همین دیوار مجازی دردم و حس می کنی و دنبال دلیل می گردی ! در صورتیکه اونایی که کنارم و نزدیکم هستن غم توی چشمام و نمی بینن ...

شبا تا اس ام اس ندی و بهت شب به خیر نگم خوابم نمیبره و گاهی وقتا مثل دیشب و پری شب چندین بار از خواب پا میشم و گوشی رو نگاه می کنم که شاید خبری ازت باشه !

تو از کی شدی جزئی از زندگیم؟ اینقدر آروم آروم قدم به قلبم گذاشتی که نفهمیدم کی شدی بهترینم ... شاید نشه با هم باشیم شاید بهتره که با هم نباشیم ولی مطمئنا بهترین دوستم خواهی بود . شایدم اصلا همدیگه رو نبینیم ولی مهم اینه که دلامون با همه نه؟!

می دونی چقدر دوست داشتم فردا کنارت بودم؟ می دونی چقدر دوست داشتم می دیدمت و اولین نفری بودم که روز زیبای اومدنت رو بهت تبریک می گفتم؟ ولی حالا که نیستم حالا که نمی بینمت از همین جا روز قشنگ شکفتنت و تبریک میگم و از ته دلم قشنگ ترین ها رو واست آرزو می کنم . امیدوارم خیلی زود نیمه ی گمشده ت و پیدا کنی و کنار همدیگه عشق و با تمام وجود لمس کنین .

 

    عزیزم تولدت مبارک         

     

 

 

نوشته شده در 86/06/23 توسط مريم پاييزي |


  سلام به همه ي دوست جوناي مهربونم

خيال آپ كردن نداشتم يعني چيزي واسه گفتن نداشتم ولي از بس از اينور اونور تهديد شدم كه ديدم اگه آپ نكنم جونم شديدا در خطره  مخصوصا از طرف ماريا جوني كه تهديد جدي كرده بود كه آپ كنم حالا بماند كه وبلاگ خودش داره خاك ميخوره ها

اين روزا كه نبودم مامان جونم از مكه برگشته بود و حسابي مهمون بازي داشتيم . كلي هم سوغاتيهاي خوشگل آورده بود كه جلو چشم من ييهو ناپديد ميشد  من يكي يكي از تو ساك مامان در مياوردم بيرون ولي هنوز كامل نديده بودمشون كه يكي ازم مي قاپيدشون    . از اين طرف سولماز از اون طرف الناز . يعني عملا هر چي بود و بر مي داشتن و نميذاشتن لااقل درست حسابي ببينيمشون    .

اينجور كه مامان و خاله تعريف مي كردن سيسموني اونجا فوق العاده ارزونه   خاله مم كه عاشق بچه س   چند بار وسوسه شده بخره كه مامانم نذاشته    آخه خاله م الان ديگه بايد دنبال عروس بگرده 

خوب حالا که حرف بچه شد گفتم یه چند تا از عکسای بچگی ها مو بذارم 

 

 

 

 

 

اینجا ۶ ماهمه . اونم دستای بابامه  

 

 

چطوره ؟

 

خوب اینم یه آپ پر محتوا   تا دو سه ماه دیگه خدافظ

 

 

نوشته شده در 86/06/20 توسط مريم پاييزي |


 

سلام مخصوص به جیگر طلاها و قند عسلا و شاخ نباتای خودم

آخ اینقده دلم واستون تنگیده هوارتاااا  وقت سر خاروندنم ندارم چه برسه به نت اومدن با این همه مهمونی که هی واسمون میاد  چه خبر ؟ همتون خوبین خوشین سلامتین؟

امروز وبلاگ نوشی جونم و خوندم دیدم نوشته دلم هوای ماه رمضون و کرده ! وای ی ی ی حرف دل منو زده بودا ! امسال نمی دونم چرا اینقده دلم هوای ماه رمضون و داره . یه عالمه منتظر اذانای دم افطارم . اون ربنا ربنا گفتنای شجریان  دیدین آدم یه وقتایی هوای عاشقی داره ؟ من الان همون حس و نسبت به ماه رمضون دارم  افطاری تو سلف دانشگاه چه حالی میده با بچه ها میزنیم تو سر و کله ی هم  

من خیلی وقت نت اومدن و آپ کردن داشتم به جای یکی از دوستای خوبمم آپ کردم  برونو جون الان یه ماهه که مسافرته منم دیدم وبلاگش داره خاک میخوره گفتم یه طوفانی بکنم  خواستین یه سر بیاین اونجا در خدمت باشیم  آدرسشم اینه .

راستی از رویا جون مامان ایلیا عسلی معذرت میخوام که تولد ایلیا جون و فراموش کردم . واقعا شرمنده م

طیبای گلم ! عروس خانوم خوشگل  ۱۶ شهریور جشن عروسیتون و تبریک میگم  یادت باشه ما رو دعوت نکردیا

دوستای خوبم خیلی دوستتون دارم  این روزا اگه کسی روزه گرفت منو هم دعا کنه   فعلا بابای

پ.ن: من نتونستم با بلاگرولینگ کار کنم

 

 

نوشته شده در 86/06/13 توسط مريم پاييزي |


 

  با وجود اينكه خيلي كار دارم ولي دلم نيومد اين روز عزيز و كه لااقل واسه خودم خيلي مهمه تبريك نگم . ميلاد امام زمان و به همه ي دوستاي گلم و خونواده هاي محترمتون تبريك ميگم

يا مهدي! از وقتي عشق و شناختم و معني دوست داشتن و فهميدم خودم و عاشقت ديدم . هميشه هر جا كم مياوردم دست به دامن خودت مي شدم . يادته دوم دبيرستان كه بودم سر اون موضوع كه هيچ جوره فكر نمي كردم حل بشه بهت چي گفتم؟ گفتم من اينقدر مي گم يا مهدي ادركني كه مجبور شي جوابم و بدي! اينقدر گفتم و گفتم تا برگشتي و يه نگاه به من انداختي . صد بار دويست بار هزار بار ! نميدونم چقدر! اينقدر صدات كردم تا جوابمو دادي و چه قشنگم جوابم و دادي . يادته وقتي واسه كنكور درس مي خوندم و از همه جا نا اميد مي شدم كه من قبول بشو نيستم ، وقتي يه بغض گنده راه گلوم و مي بست ، وقتي از همه عالم و آدم بدم ميومد ، ميرفتم لب پنجره و خيره مي شدم به ماه و يه عالمه باهات حرف مي زدم و گريه مي كردم و تو آرومم مي كردي ؟

يا امام زمان ! هر وقت تو رو به پهلوي شكسته ي مادرت زهرا (س) قسمت دادم امكان نداشته جوابم و ندي .

مهدي جان ! ميلادت بزرگترين سعادت بشر بوده و انتظار اومدنت بزرگترين عذاب!

تا كي ميخواي صداي العجل العجل يا صاحب الزمانمون و بشنوي و جواب ندي؟ تا كي ميخواي ناله هامون و تو ندبه هاي آدينه بشنوي و يه نگاه بهمون نندازي؟

عزيز زهرا! چند تا طلوع فجرديگه رو هم بايد باهات عهد ببنديم و چله چله ختم كنيم و تو نياي؟

مهدي جان ! تو رو به دل تموم عاشقات قسم بيشتر از اين چشم انتظارمون نذار

 

دامن علقمه و باغ گل یاس یکیست

قمر هاشمیان بین همه ناس یکیست

سیر کردم عدد ابجد و دیدم به حساب

نام زیبای اباصالح و عباس یکیست

  

 

اللهم عجل لولیک الفرج

خال زيباي جمال دلربايت را بنازم

بوي عطر جانفزاي خاك پايت را بنازم

گرچه سرو ناز نازد بر قدو بالاي نازش

سرو نازم ناز كم كن نازهايت را بنازم

دردمندم از فراقت اي طبيب دردمندان

هم غم درد فراق و هم دوايت را بنازم

 

اي صفاي هر مصفا مهدي زيباي زهرا(ص)

 

از صفاي قلب مي گويم صفايت را بنازم

 

گر بلا بارد چو باران بر سرم در راه وصلت

 

فاش مي گويم حبيبا من بلايت را بنازم

 

من گدايم من گدايم بر در گدايان در تو

عزت و جاه وجلال هر گدايت را بنازم

 

نوشته شده در 86/06/07 توسط مريم پاييزي |


 

   

 

آندیا جونم تولدت مبارک

                   

 

                   

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

ایشالا سالهای سال زیر سایه ی پدر مادر گلت با سلامتی و شادی زندگی کنی عزیزم

آدرس وبلاگ آندیا جون اینه    http://sweetie2.persianblog.ir/

 

پ.ن: کسی آهنگ وبلاگم و میشنوه آیا؟

پ.ن : اگه بهتون سر نزدم منو ببخشین . به خدا خیلی سرم شلوغه . الان تند تند دارم خونه رو تمیز و مرتب می کنم از اون طرفم دارم امتحان فردا مو میخونم . فردا هم امتحان نداده باید راه بیفتیم که ساعت ۱ فرودگاه مهرآباد باشیم . بعدشم که خوب مهمون داریم و این حرفا . تازه نیمه شعبان خاله م مولودی داره . واسه همین شرمنده تا چند روز نیستم . دوستتون دارم

 

نوشته شده در 86/06/05 توسط مريم پاييزي |


 

همتون خوبین خوشین سلامتین ؟  آهان راستی همین اولش بگما من قهرمممممم اصلا چه معنی داره هی تند تند قرار وبلاگی میذارین بعدشم منم نمیتونم بیام هی میشینم اینجا غصه می خورم  هی دوباره میشینم اینجا غصه میخورم  خوب منم دلم میخواد دوست جونیام و کوچولوهای نازشون و ببینم خواب  هی ی ی ی ی روزگار   

 

 

اون اولش بود   دومش اینکه کی گفته من قالب مردم و می دزدم ؟ کی بود گفت؟   هر کی بود راست گفته خوب  خوب به من چه قالبش خوشگل بود دیگه . تازه من قالب خودم و دوست داشتما تازه دو روزم بود گذاشته بودمش ولی خیلی سنگین بود سه ساعت طول می کشیدتا باز شه بهدشم مشکل پیدا کرده بود اون خرس خوشگله ی بالاش کله نداشت    واسه همین من در یه عملیات تروریستانه و مافیایی اقدام به سرقت قالب وبلاگ ساینا جون کردم      خجالت؟ نه بابا خجالتم کجا بود  تازه با پررویی تمام رفتم بهش گفتم  خلاصه که آره داداش ما دوباره قالب عوض کردیم ولی به جون خودم من همونیم که بودم تو داری عوض میشی  تو منظورم همین قالب وبلاگم بود

 

 

حالا بریم سراغ سومش  سومش اینکه از ۲۳ مرداد مامانم با خاله م با مامان بزرگم با دخترداییش با شوهرش با چند تا از دوستاش   ( شما فهمیدین چی به چی شد؟ کی با کی رفت؟    ) رفتن مکه . ایشالا قسمت همتون بشه . آره دیگه خلاصه که الان اگه بدونین من چه وضعیتی دارم  هپلی دیدین؟ ن؟! واقعا ندیدین؟ هی میگم میخوام بیام قرار وبلاگی واسه همینه دیگه    میخوام ببینین مستفیض بشین    من الان دقیقا حکم هپلی رو دارم   از کله ی سحر که از خواب پا می شم بدو بدو میرم تو آشپزخونه هی با یخچال فریزر ور میرم ببینم بالاخره امروز ناهار چی باید بخوریم  بهدشم که آشپزی و سالاد و چای و این حرفا تا ناهار حاضر میشه . بعد از ناهارم تا ظرفا رو جمع کنم و بشورم باید به فکر شام باشم    حالا فکر کنید این وسط کلاس هم داشته باشم     دیگه هیچی دیگه      الان به نظر شما من وقت به خودم رسیدن و دارم آیا؟ بچه ی بزرگ بودن چقد سخته  حالا فکر کن ( دارم قوه ی تخیلتون و قوی می کنما   ) باید به خونه ی خاله م هم سر بزنم . چون دختر که نداره ۳ تا پسرن احتمال منهدم شدن خونه خیلی بالاس   خوب بری اونجا ببینی غذا ندارن مجبوری واسشون درست کنی دیگه نه؟ بعدش ببینی خونه کثیفه دلت میاد تمیز نکرده برگردی؟  

 

 

این الان چندمندش میشه؟  آهان چهارمندشم اینکه اونا هیچی !!!! من امتحان دارم خففففففن    دقیقا همین الان یهنی شنبه صبح که دارم آپ می کنم باید برم دانشگاه کلاس آزمایشگاه فیزیکمون تا ساعت ۶ عصر برگزار میشه بهدشم تا ۸ شب ازمون امتحان می گیره . بهدش ساعت ۹ شب احتمالا اگه جنازه ی مبارک رسید خونه باید واسه فردا ۹ صبح که امتحان تنظیم خانواده  ( درس خیلی باحالیه      ) بخونم . این وسط اگه یه چی پیدا کردم میخورم شما نگران نباشید که الان صبحونه نخورده دارم آپ می کنم نیم ساعت دیگه هم باید سر کلاس باشم تا شب   .

خلاصه که امروز یهنی شنبه و یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه پشت سر هم من امتحان دارم . تازشم همون سه شنبه مامانم اینا برمی گردن باید بیایم تهران استقبال . ولی من که امتحان دارم  خدا کنه همون ساعت ۱ پروازشون بشینه که منم بتونم بیام   

حالا دیدید من چه دخمل خوبی هستم     

 

پ.ن: اگه دیدید بهتون سر نمیزنم به خاطر همون موارد بالاس

پ.ن: کی میدونه مراسم شب هفت بلاگرد کی و کجاس؟

 

نوشته شده در 86/06/03 توسط مريم پاييزي |


30nema31
*** * وبگذر *موس *