* ***
|
دست نوشته های یک دختر
سلام دوستای خوبم . خوبین؟ من یه مدتی به نت دسترسی ندارم واسه همین نمی تونم بیام بهتون سر بزنم . تا یه مدت هم احتمالا آپ نمی کنم . البته سعی می کنم هر وقت تونستم بیام و بهتون سر بزنم ولی اگه خبری ازم نشد دیگه شرمنده . الانم از کافی نت آنلاین شدم و زیاد نمی تونم بمونم . پ.ن : واسم دعا می کنید؟ پ.ن: همتون و دوست دارم
86/06/29 :: 14:11 :: نويسنده : مريم پاييزي تو اون روزا که هوای دلم ابریه ابری بود و هر لحظه بارون اشکم بود که می بارید . همون روزا که از همه جا و همه کس بریده بودم و از زندگی و زنده بودنم سیر شده بودم . درست همون وقت که دنیا واسم حکم زندون و داشت و دنبال یه راه فرار از این بی عدالتی می گشتم تو اومدی . اومدی و شدی همدم اشکای بی کسیم . شدی سنگ صبورم و تنها محرم روزای تنهاییم . اون روزایی که از صبح تا شب اشک می ریختم و زار می زدم با حرفات جوری آرومم می کردی که حس می کردم هنوز هم زندگی ادامه داره . اون وقتایی که دلم از عالم و آدم می گرفت تا می تونستم سرت غر می زدم و از در و دیوار شکایت می کردم و تو صمیمانه فقط گوش می کردی و درست و غلط بودن حرفام و تو سرم نمی زدی . من مثل یه دختر بچه ی شیطون و لجباز بنای ناسازگاری می ذاشتم و تو اینقدر مهربون بودی که ازم حمایت می کردی . بارها و بارها مرحم دل شکسته م شدی و نذاشتی نامردی این روزگار از پا درم بیاره ... چجوری جواب همه ی این محبت ها تموم این مهربونی هات و بدم؟ ۵ ماهه شب و روزمون و با هم می گذرونیم و تموم لحظات تو دل همدیگه ایم . شاید از هم دوریم و تنها رابطمون همین دنیای مجازیه ولی قلبامون اینقدر به هم نزدیک هست که شادی ها و غم های همدیگه رو با تمام وجود لمس می کنیم ! عجیبه و خیلی عجیبه که وقتایی که ناراحتم و دلم گرفته با وجود اینکه حرفی نمی زنم و به روم نمیارم تو از پشت همین دیوار مجازی دردم و حس می کنی و دنبال دلیل می گردی ! در صورتیکه اونایی که کنارم و نزدیکم هستن غم توی چشمام و نمی بینن ... شبا تا اس ام اس ندی و بهت شب به خیر نگم خوابم نمیبره و گاهی وقتا مثل دیشب و پری شب چندین بار از خواب پا میشم و گوشی رو نگاه می کنم که شاید خبری ازت باشه ! تو از کی شدی جزئی از زندگیم؟ اینقدر آروم آروم قدم به قلبم گذاشتی که نفهمیدم کی شدی بهترینم ... شاید نشه با هم باشیم شاید بهتره که با هم نباشیم ولی مطمئنا بهترین دوستم خواهی بود . شایدم اصلا همدیگه رو نبینیم ولی مهم اینه که دلامون با همه نه؟! می دونی چقدر دوست داشتم فردا کنارت بودم؟ می دونی چقدر دوست داشتم می دیدمت و اولین نفری بودم که روز زیبای اومدنت رو بهت تبریک می گفتم؟ ولی حالا که نیستم حالا که نمی بینمت از همین جا روز قشنگ شکفتنت و تبریک میگم و از ته دلم قشنگ ترین ها رو واست آرزو می کنم . امیدوارم خیلی زود نیمه ی گمشده ت و پیدا کنی و کنار همدیگه عشق و با تمام وجود لمس کنین .
86/06/23 :: 15:56 :: نويسنده : مريم پاييزي سلام به همه ي دوست جوناي مهربونم خيال آپ كردن نداشتم يعني چيزي واسه گفتن نداشتم ولي از بس از اينور اونور تهديد شدم كه ديدم اگه آپ نكنم جونم شديدا در خطره اين روزا كه نبودم مامان جونم اينجور كه مامان و خاله تعريف مي كردن سيسموني اونجا فوق العاده ارزونه خوب حالا که حرف بچه شد گفتم یه چند تا از عکسای بچگی ها مو بذارم
اینجا ۶ ماهمه . اونم دستای بابامه
چطوره ؟
خوب اینم یه آپ پر محتوا
86/06/20 :: 13:3 :: نويسنده : مريم پاييزي سلام مخصوص به جیگر طلاها و قند عسلا و شاخ نباتای خودم آخ اینقده دلم واستون تنگیده هوارتاااا امروز وبلاگ نوشی جونم و خوندم دیدم نوشته دلم هوای ماه رمضون و کرده ! وای ی ی ی حرف دل منو زده بودا ! امسال نمی دونم چرا اینقده دلم هوای ماه رمضون و داره . یه عالمه منتظر اذانای دم افطارم . اون ربنا ربنا گفتنای شجریان من خیلی وقت نت اومدن و آپ کردن داشتم به جای یکی از دوستای خوبمم آپ کردم راستی از رویا جون مامان ایلیا عسلی معذرت میخوام که تولد ایلیا جون و فراموش کردم . واقعا شرمنده م طیبای گلم ! عروس خانوم خوشگل دوستای خوبم خیلی دوستتون دارم پ.ن: من نتونستم با بلاگرولینگ کار کنم
86/06/13 :: 18:27 :: نويسنده : مريم پاييزي يا مهدي! از وقتي عشق و شناختم و معني دوست داشتن و فهميدم خودم و عاشقت ديدم . هميشه هر جا كم مياوردم دست به دامن خودت مي شدم . يادته دوم دبيرستان كه بودم سر اون موضوع كه هيچ جوره فكر نمي كردم حل بشه بهت چي گفتم؟ گفتم من اينقدر مي گم يا مهدي ادركني كه مجبور شي جوابم و بدي! اينقدر گفتم و گفتم تا برگشتي و يه نگاه به من انداختي . صد بار دويست بار هزار بار ! نميدونم چقدر! اينقدر صدات كردم تا جوابمو دادي و چه قشنگم جوابم و دادي . يادته وقتي واسه كنكور درس مي خوندم و از همه جا نا اميد مي شدم كه من قبول بشو نيستم ، وقتي يه بغض گنده راه گلوم و مي بست ، وقتي از همه عالم و آدم بدم ميومد ، ميرفتم لب پنجره و خيره مي شدم به ماه و يه عالمه باهات حرف مي زدم و گريه مي كردم و تو آرومم مي كردي ؟ يا امام زمان ! هر وقت تو رو به پهلوي شكسته ي مادرت زهرا (س) قسمت دادم امكان نداشته جوابم و ندي . مهدي جان ! ميلادت بزرگترين سعادت بشر بوده و انتظار اومدنت بزرگترين عذاب! تا كي ميخواي صداي العجل العجل يا صاحب الزمانمون و بشنوي و جواب ندي؟ تا كي ميخواي ناله هامون و تو ندبه هاي آدينه بشنوي و يه نگاه بهمون نندازي؟ عزيز زهرا! چند تا طلوع فجرديگه رو هم بايد باهات عهد ببنديم و چله چله ختم كنيم و تو نياي؟ مهدي جان ! تو رو به دل تموم عاشقات قسم بيشتر از اين چشم انتظارمون نذار
نام زیبای اباصالح و عباس یکیست
خال زيباي جمال دلربايت را بنازم بوي عطر جانفزاي خاك پايت را بنازم گرچه سرو ناز نازد بر قدو بالاي نازش سرو نازم ناز كم كن نازهايت را بنازم دردمندم از فراقت اي طبيب دردمندان هم غم درد فراق و هم دوايت را بنازم اي صفاي هر مصفا مهدي زيباي زهرا(ص) از صفاي قلب مي گويم صفايت را بنازم گر بلا بارد چو باران بر سرم در راه وصلت فاش مي گويم حبيبا من بلايت را بنازم من گدايم من گدايم بر در گدايان در تو عزت و جاه وجلال هر گدايت را بنازم 86/06/07 :: 12:38 :: نويسنده : مريم پاييزي
آندیا جونم تولدت مبارک
ایشالا سالهای سال زیر سایه ی پدر مادر گلت با سلامتی و شادی زندگی کنی عزیزم آدرس وبلاگ آندیا جون اینه http://sweetie2.persianblog.ir/
پ.ن: کسی آهنگ وبلاگم و میشنوه آیا؟ پ.ن : اگه بهتون سر نزدم منو ببخشین . به خدا خیلی سرم شلوغه . الان تند تند دارم خونه رو تمیز و مرتب می کنم از اون طرفم دارم امتحان فردا مو میخونم . فردا هم امتحان نداده باید راه بیفتیم که ساعت ۱ فرودگاه مهرآباد باشیم . بعدشم که خوب مهمون داریم و این حرفا . تازه نیمه شعبان خاله م مولودی داره . واسه همین شرمنده تا چند روز نیستم . دوستتون دارم
86/06/05 :: 15:49 :: نويسنده : مريم پاييزي همتون خوبین خوشین سلامتین ؟ آهان راستی همین اولش بگما من قهرمممممم
اون اولش بود
حالا بریم سراغ سومش
این الان چندمندش میشه؟ خلاصه که امروز یهنی شنبه و یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه پشت سر هم من امتحان دارم . تازشم همون سه شنبه مامانم اینا برمی گردن باید بیایم تهران استقبال . ولی من که امتحان دارم حالا دیدید من چه دخمل خوبی هستم
پ.ن: اگه دیدید بهتون سر نمیزنم به خاطر همون موارد بالاس پ.ن: کی میدونه مراسم شب هفت بلاگرد کی و کجاس؟
86/06/03 :: 10:3 :: نويسنده : مريم پاييزي درباره وبلاگ ![]() وقتی که بیایی پیراهن گل داری می پوشم که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا فارغ از تصمیم کبری فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه.... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |