امشب، طولانى ترين شب سال، شب يلدا، ايرانيان گردهم مى آيند تا با تكيه بر ميراث كهن، به انتظار روشنايى بنشينند.
تاريكى و سنگينى شب را با گپ و حكايت و آن چه به نشانه بركت فراهم كرده اند، مى شكنند.
براى شادمانى فرصتى كوتاه فراهم مى كنند تا تيرگى و اندوه به دلهاشان راه نيابد.

مهر رخشا نکوترین چهر است
شب یلدا تولد مهر است
این همایون شب خیال انگیز
هست درآخرین شب پاییز
بیخ وبن در حماسه گستردست
در نهادش حماسه پرور دست
لفظ یلدا اگر چه سریانیست
شب مهرآفرین ایرانی ست
بیایید در شب یلداقدر یکدیگر را بدانیم و به همدیگر مهر بورزیم
![]()
به امید آینده ای بهترعشق را به دلهایمان تزریق کنیم
|
|
|
يلدا يعني يادمان باشد زندگي آنقدر کوتاه است که بايد يک دقيقه بيشتر با هم بودن را جشن گرفت! |
|
|
سلام سلام صد تا سلام
خوبین خوشین سلامتین؟
ببخشیدا من ثبات شخصیتی ندارم
یه پستم مثل قبلی اونجوریه یکیشم اینجوری 
آخه امروز یه روز قشنگ پاییزیه که نم نم بارونم میاد
تازه یه اتفاق قشنگم تو امروز افتاده . اگه گفتین چی؟


این بهترین بهونه بود واسه اینکه وبلاگم از اون حال و هوا دراد
. درسته کیانا کوچولو از پیشمون رفته ولی خدا تو همچین روزی پرند شیرین زبون و بهمون داده 
پرند جونم تولدت مبارک ![]()















آدرس وبلاگ پرند جون و که دارین:
http://www.diba-parand.persianblog.ir/

عزیزم واست یه دنیا خوشبختی آرزو می کنم ![]()

الناز بهت یاد داده بود دستت و بکنی تو دماغت! کتی جلوش و می گرفت ولی اون کار خودش و میکرد و می گفت بچه خوب نیست اینقدر با ادب باشه . کتی می گفت تو خونه تا حرف الناز میشه یا اسم الناز و می بریم سریع دو تا انگشتش و می کنه تو دماغش و ما از یه طرف دوست نداریم این کار واسش یه عادت بشه و از یه طرفم ضعف می کنی واسه کیانای سه سال و نیمه که اینقدر شیرینه و مثل طوطی تقلید می کنه ...
الناز که از بیرون اومد گریه کرده بود! گفتم حتما با کیوان دعواش شده و ناراحته واسه همین ازش چیزی نپرسیدم برعکس همیشه نرفت تو اتاقش که مامان نفهمه ناراحته! مامان وقتی ازش پرسید چی شده چرا گریه کردی؟ من خواستم ماست مالی کنم و گفتم ترسو خانم حتما از تاریکی هوا ترسیده ! ولی مامان قانع نشد و دوباره پرسید که چرا گریه کردی و ...
الناز گفت کیانا مردهههههههههههههه
گفت و رفت تو اتاقش ... دویدم دنبالش گفتم میخوای خالی ببندی چرا از اون طفل معصوم مایه میذاری؟ زد زیر گریه و گفت مرده ! پریشب مرده ...
گفتم چجوری؟
گفت سرطان خون!
.
.
.
الهی بمیرممممممم .پری کوچولو چی کشیدی زیر شیمی درمانی؟ اون دکترای بیرحم چند بار بدن ظریف و کوچولوت و سوراخ سوراخ کردن؟؟ چند بار ازت نمونه گرفتن؟؟ چند بار صدای جیغ و گریه ت و نشنیده گرفتم و تیکه تیکه ت کردن؟؟؟
خداااااااااااااااااااااااااااااااا گناه یه بچه ی 4 ساله چیه که باید این همه عذاب بکشه؟؟؟ خدااااااااا تو رو که میگن مهربونترینی ! چجور طاقت آوردی؟؟؟ چطور دلت اومد؟؟؟؟ کمر باباش شیکست ... خواهراش؟؟؟ میدونی چی می کشن؟؟؟؟ وقتی با بیرحمی تمام فرشته ی کوچولو رو ازمون گرفتی به فکر دل مادری بودی که بهشتت و زیر پاش بی ارزش کردی؟؟؟؟

کو پس اون انصافت؟؟ کو اون عدالتت که همه جا ازش دم میزنن؟؟؟ خداااااااااااااااااااا کجایی پس تو؟ کی میخوای به دادمون برسی؟؟؟ کی میخوای جوابمون و بدی؟؟؟ تا کی یکی درمیون باید از بی عدالتیت فریاد بزنم؟ تا کی فقط باید تظاهر کنیم که خوبیم که خوشحالیم که خدایی داریم که دوسمون داره و به فکرمونه؟؟؟
کیانا کوچولو ! هنوزم وقتی اسم الناز بیاد انگشتای کوچولوت و می کنی تو دماغت؟ هنوز موش میشی واسه خاله؟ هنوز میگی دوشت دالم؟ پری کوچولو جات خوبه؟ تنت دیگه درد نمی کنه؟ این دو روز بهت خوش گذشته ناناز؟ زخمای تنت خوب شده عزیزم؟ آره گلم؟ کبودیای بدنت خوب شد خاله؟ دل مامانت چی؟ اون کی خوب میشه؟؟!
نفسم دیگه بالا نمیاد ....
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
پ.ن:کیانا خواهر کتی بود . دوست الناز
وای من چگده دخمل خوبی بودم خودم خبر نداشتم
اصلا من اینقده تو خونه به مامانم کمک می کنم اینقده خوب غذا درست می کنم
اینقده خوب خونه داری می کنم دیگه وقتشه مامانم واسم آستین بالا بزنه بره خواستگاری
آخیییییش ! تعریف از خودٍ خونم افتاده بود پایین
اصلا بگم چی شد که من اینقده دخمل خوبی شدم؟
دو ـ سه روزی هست مامان بزرگم خونه ی ماس بعدشم امروز مامانم و مامان بزرگم دوتایی روزه گرفته بودن بعد من هی از صبح رفتم اومدم خوردم ولی این دو تا هیچی نمی خوردن که
تا اینکه ییهو یک عدد جرقه ی گنده تو ذهنم زد و پاشدم دست به کار شدم .
رفتم تو آشپزخونه و یه زرشک پلو با مرغ خوششششمزه پختوندم
که مامان جونم و مامان بزرگم که داشتن با هفتمین پادشاه قرارداد می بستن وقتی از خواب پاشدن کلی سورفی ریز بشن 

خوب دیگه ! ما اینیم دیگه ... بهدشم یه سالاد خوشگلم درست کردم سفره ی افطارم انداختم . مامان که از خواب پاشد میگه چه بوی غذایی از خونه ی همسایه میاد
گفتم میخوای برم برات یه بشقاب بگیرم؟
گفت آره خیلی گشنمه ![]()
بعد که فهمید این بو از خونه ی خودمونه شیش تا شاخ به این گندگی
رو سرش سبز شد . آخه آخرین باری که من هنرنمایی کردم تو مرداد بود که دو هفته مامانم رفته بود مکه . بعد از اون دیگه طرف غذا پختن نرفته بودم
این از امروز . فردا که شنبه س و من باید بشینم پای پروژه هام و عصرش هم آزمون زبان دارم . یکشنبه میخواستم با خاله م برم تهران واسه خرید و جیب خالی کردن
ولی دیروز فهمیدم یکشنبه تو دانشگاه بین الملل یه یادبود واسه "قیصر امین پور" گرفتن . راستش دلم نمیاد نرم من خیلی شعراش و دوست داشتم .از طرفیم دوشنبه از طرف دانشگاه میریم تهران واسه درس "طراحی فضای سبز شهری" . میبرنمون بازدید از پارک جمشیدیه و گفتگو . واسه همین دیدم حسش نیست ۲ روز پشت هم این راه و برم و برگردم
بازم واسه همین احتمالا یکشنبه رو تهران نمیرم و میرم همایش دانشگاه بین الملل
میگما میخواید حالا یه قرار وبلاگی تو جمشیدیه بذاریم؟
اونم ساعت ۷ صبح ![]()
* آهنگ وبلاگمم که خیلی دوست میدارمش از شادی جونم سرقت مسلحانه کردم
* الان دیگه تقریبا همه میدونن من ثبات قالبی ندارم
و هی تند تند قالب وبلاگم و عوض می کنم پس لفطن منو نکشید . تازشم چون مریم جون مامان ملوسک صورتی دوست میداشت سعی کردم صورتی بشه
* ما همچنان منتظر تشریف فرمایی نی نی گوگولی درون ملودی خانومی هستیم
* خوب دیگه؟! دیگه هیچی دیگه . سلامتی شوما
قربون آقا
تا پست بعدی زت زیاد
میدونم که ناراحت نمی شی واسه همین ...

نه سراغی از تو دارم
نه واسم نشون می ذاری
نه می ذاری جا بمونم
نه! یه کم هوامو داری
نه!
دوسم داری..
می دونم
نه برات دوری قشنگه
نه میخوای که ناراحت شم
میدونم دل تو تنگه
نه ازت دلخوره قلبم
نه زغم خالیه دنیام
نه می بینمت کنارم
نه ... نرو از جلو چشمام
نه برام فرصتی مونده
نه واسم دیر شده انگار
نه گذشتن از تو ممکن
نه که مونده جای اصرار
نه دلم راضیه اینجور
نه بهونه ای میگیره
نه می تونه زنده باشه
نه به این زودی می میره
نه واسم جدایی ساده ست
نه یه روزی کم میارم
نه دلم بی اشتباهه
نه هنوز گناهی دارم
نه اجازه داره چشمام
تورو دم به دم ببینه
اما اشکام بی اجازه
توی چشمام هی می شینه
بعدا نوشت : الهی بمیرم ![]()
مهدیار جونم از وقتی از مشهد برگشتن حالش بد شده و کلی سرم بهش وصل کردن
الهییییییییییییی
خیلی ناراحت شدم خیلی

سلام
. خوبین ؟ خوشین ؟ در سلامتی کامل به سر میبرین ؟ هووووو ... ![]()
بازم ممنونم از همتون به خاطر حس همدردیتون و راهنمایی های ارزشمندتون
خوب قرار بود بیام از مشهد بگم دیگه نه؟ البته این سری مثل سفر قبلی سفرنامه در کار نیست و تو یه پست تموم میشه البته اگه من جو گیر نشم و هی روده درازی نکنم
. می بینم که چند نفری دعا کردن که مثل دفعه ی قبل یه آقاهه بیاد تو کوپه مون و ادامه ی ماجرا ... ولی باید بگم که نچچچچچچچچ
نشد که بشه
من خودم و واسه یه بزن و بکوب حسابی آماده کرده بودما ولی اینبار کسی نیومد
البته تا دم در اومدنا ولی تو نیومدن
آخه موقع برگشتن در کوپه باز بود ماهم نشسته بودیم حرف میزدیم یه آقاهه تقریبا مسن که داشت رد میشد اومده واستاده دم در همینجور داخل و نگاه میکرد منم هی هر چی واستادم بره دیدم نمیره آخر سر برگشتم میگم بفرما تو دم در بده
ولی نمیدونم چرا نفرمایید تو !![]()
جونم براتون بگه
( مثل این مامان بزرگا حرف میزنم
) ما سه شنبه صبح ساعت ۸ راه افتادیم و ساعت ۱۰ شب مشهد بودیم . دیگه نمی گم چه حس قشنگی داره وقتی قطار با دیدن حرم مطهر سوت میکشه و همه میان تو راهرو و از پنجره گنبد طلاییش و نگاه می کنن و با چشمای پر از اشک السلام علیک یا علی بن موسی الرضا میگن
خیلی اون لحظه رو دوست دارم خیلیییی . لحظه ای که همه از در و دیوار و صندلی و خلاصه همه جا بالا میرن تا اول از همه حرم و ببینن و به بقیه نشونش بدن 
من از شنبه یه سرمای شدید خورده بودم . به قول مامانم خودم خودم و چشم زدم
آخه تقریبا یه سه چهار سالی میشد سرما نخورده بودم
ولی امسال نمیدونم چرا مامانم بهم غذا نداد که مجبور شدم اییییییییییی همه سرما بخورم که هنوزم با چهار تا آمپول و شونصد تا قرص و کپسول خوب نشدم
کلی دارو خوردم که مشهد میریم خوب باشما ولی انگار نه انگار
. خلاصه ! سه شنبه تا رسیدیم هتل یه اس ام اس زدم به ثمانه جونیکه ما رسیدیم و هر وقت وقت کردی بگو بیام یه جا همدیگه رو ببینیم . خداییش اصلا فکر نمیکردم بتونه بیاد آخه ما فقط چهارشنبه و پنج شنبه مشهد بودیم . پنج شنبه هم جشن نامزدی خواهر ثمانه جون بود . خوب مسلما روز قبلش حسابی کار دارن دیگه
ولی ثمانه جونم اینقده ناز و مهربونه که گفت میاد و واسه فرداش تو الماس شرق قرار گذاشتیم
اینقده ذوقیدم که میخوام مهدیار جونی و ثمانه جونم و ببینم
بعدشم ساعت حدود ۱۲ شب بود که رفتیم حرم و توی راه ییهو جناب بی اف سابق اس ام اس دارن
و ادامه ی ماجرا که در جریانید ...![]()
چهارشنبه تا برسیم الماس شرق یه چی تو مایه های آب هویج شدیم
نمیدونم چرا ییهو به ذهن مبارک اولیای گرام رسید که با اتوبوس بریم تا اونجا
یعنی هر صد سال یه بارم تو شهر خودمون رنگ خط واحد و نمی بینیما ولی دقیقا تو مشهد باید اون همه راه و با اتوبوس میرفتیم
عمرا اگه بتونین تصورشم بکنین با چه وضعی رفتیم . نه عزیزم اصلا نگو میتونی که نمیتونی
ترافیک بود ایییییییی هوا
. از ساعت ۱۰:۳۰ راه افتادیم ۱۱:۳۰ دقیقا رسیدیم . فکر کن یک ساعت در حال لهونده شدن
و چلونده شدن باشی
خیر سرم سه ساعت سشوار کشیده بودم و خودسازی کرده بودم که برم ثمانه رو ببینم ![]()
تنها کاری که تو این یه ساعت کردم این بود که کله ی مبارک و از شیشه بردم بیرون که فقط بتونم یه مقدار جزئی نفس بکشم
حالا اون وسط کیف یه نفر و زده بودن . اونم گیر داده بود که الا و بلا من باید کیف همه رو بگردم !!! حالا بیا درستش کن
یه بیست دقیقه ای اتوبوس واستاده که این خانوم کیفا رو بگرده
ای خدا یه کم به بعضیا عقل بده . آخه تو اون ایستگاه تازه سوار شده بود و اتوبوس هنوز راه نیفتاده بود و مطمئنا کیفش و بیرون زده بودن نه تو اتوبوس ![]()
![]()
خلاصه که رسیدیم و ( صلواتتتتتتت
) بعد از یه ساعت که تو الماس شرق گشتیم ثمانه جونم اس ام اس داد که داره میاد
بعدشم اومدن و آخ جوووووون
اینقده خوشحال شدم دیدمشون
اینقده ثمانه جونم نازه
تازه یادم رفت بگم این سرماخوردگی چه صدای قشنگی برام ساخته بود
هر کی نشنیده از دستش رفته
ووووووووووووووووی حیف که نتونستم مهدیار و بچلونم ![]()
اینقده جیگره
مثل خودم شیکمووو
ثمانه جون تو دوران بارداری وبلاگ منو زیاد خونده بودی مگه ؟
ولی خیلی جیگره خیلی
اولش که مثلا خجالت می کشید بغلم نمیومد
ولی بعد که دید شکلات دارم یخش باز شد
آخ جیگرتو چقدر شیرین و با نمکه مهدیار جونم
تازه در راستای کشف باقی خوراکیا از تو کیف من، مهدیار خان یه چیز غیر مجاز و کشید بیرون
که در یک اقدام ضربتی سریع گذاشتمش تو کیفم
ثمانه جون اینبار که سرما خورده بودم نشد ولی دفعه ی بعد قول نمیدم سالم از زیر دستم بیاد بیرون ![]()
خلاصه که چهارشنبه تا عصری به امر بسیار مهم و حیاتی خرید کردن گذشت . شبش هم رفتیم حرم زیارت که بنده همونطور که تو پست قبلی هم گفتم به دلایل کاملا زنانه
داخل حرم نتونستم برم . آقا من نمیدونم این ییهو از کجا پیداش شد اه
همیشه یه وقتای دیگه میومدا
. فردا هم که تولد امام رضا (ع) بود و غوغااااااااا . اینقدر شلوغ بود که خدا میدونه و البته بی نهایت باشکوه
تموم حرم و چراغونی کرده بودن
همون شبم یه دختر بچه ی سه ساله که فلج بود شفا گرفت
چه خبر بود . جای همتون و خالی کردم
دو تا دعا هم کردم واسه همه . یکی اینکه هر کی الان دلش اینجاس و دلش گرفته که چرا نتونسته جزو زوارای آقا تو شب تولدش باشه هر چه زودتر قسمتش بشه که بیاد زیارت
یکی هم اینکه خدا هیچوقت هیچ بچه ای رو مریض نکنه و تموم فرشته کوچولوهایی که مریضن و زودی خوب کنه
الهی آمین ![]()
این گوجه فرنگی و کی پرت کرد؟
نزن بابا دارم میرم
خوب چی کنم چونه م گرم میشه دیگه نمی تونم جلوی خودم و بگیرم
نزن بابا رفتم 
لحظه ها خودشان هم باورشان نميشود که
بی تو
چقدر طولاني اند ...!!
مینویسم تا یادم بمونه. فقط واسه همین دارم ثبتش می کنم . فقط همین!
یه جای خیلی شلوغ بود . عین یه سیاهی لشگر بود . نمیدونم کدوم خیابون بود و کجا بود . یه جورایی انگار نماز جمعه تموم شده باشه و یه عالمه آدم با هم تو خیابون باشن . من و تو بودیم . با هم! مثل اونموقع ها که با هم میرفتیم بیرون دستم و گرفته بودی . یه احساس عجیب و قشنگ! از لا به لای اون همه آدم رد میشدیم بدون اینکه به کسی بخوریم . اصلا انگار جزو اونا نبودیم . داشتیم پرواز میکردیم؟ نمیدونم ! من بدجور تعجب کرده بودم ! آخه من و تو با هم؟! بعد از ۷ ماه؟! مگه میشه؟! چرا اینقدر مهربون شده بودی؟ وای چرا تو اینقدر عوض شده بودی؟ نکنه خورده بود پس کله ت که برگشته بودی پیشم و میخواستی کنارت باشم؟ دستات دوباره تو دستم بود باور می کنی؟ فقط مال هم بودیم . بین اون همه آدم فقط من بودم و تو! هیچ صدایی نمی شنیدم . هیچ حسی نداشتم جز عشق! وجودم لبریز شده بود از نیازت ...
هرچقدر از مهربونیت بگم کم گفتم . همیشه مهربون بودی ولی دیشب یه جور عجیبی بودی... چقدر اون لحظاتی که پیشم بودی قشنگ بود . چقدر دوست داشتنی بود . یادم نیست چیا بهم گفتی ولی خوب یادمه وقتی رسیدم خونه زنگ زدی بهم تا مطمئن شی راحت اومدم ...
واااااااااااااااای خدااااااااااااااااا
ساعت ۷ صبح وقتی از خواب پریدم پاشدم نشستم و زل زدم به روبه رو . یعنی همه ی اینا فقط یه خواب بود؟؟؟ یعنی خواب دیده بودم که باز با همیم که مال همیم؟ اصلا نمیدونستم کجام نمیدونستم چی شده! یه چند لحظه که گذشت تازه به خودم اومدم و فهمیدم که خوابت و دیدم و این فقط یه خواب بوده ... یه رویای شیرین ...
مثل یه دختربچه ی بی پناه که تو شلوغی و بین آدما مامانش و گم کرده زدم زیر گریه . تو که نبودی تا با یه نگاهت آروم بشم . تو که نبودی تا بغلم کنی و تو بغلت آروم بگیرم ... پس کی باید آرومم میکرد؟
چرا خدا؟ چرا تا میام بی خیالش بشم یه تلنگر بهم میزنی که یادم نره این حسرت این غم همیشه باهامه ؟ چرا تا میام با خودم کنار بیام که ازش متنفرم میزنی پس کله م که حالیم شه هنوزم که هنوزه صاحبه دلمه و بهش نیاز دارم؟ چرا خدا جون؟ چرا؟!
پ.ن: از این به بعد هر کی هر سوالی داشته باشه تو همون کامنت دونی جوابش و میدم
پ.ن: حالم کاملا خوبه و هیچ حس خاصی ندارم . همونجور که اول هم گفتم فقط نوشتم که ثبت بشه . همین!
پلک هايم چه سنگين ميشوند...
خوش خيالي نکن!
ديگر اجازه نميدهم
حتي لحظه اي به خواب من بيايي
از اون طرفم یادتونه شونصد ماه پیش بهتون گفتم شاید برم سر کار؟ یخده دیگه فکر کن حتما یادت میاد ! آهااااااا ای ول همون شونصد ماه پیش و میگم . قراره من و دو تا از بچه ها بریم دفتر مهندسی استادمون مشغول کار بشیم . استادمونم گفت که بهتره فتوشاپ و اتوکد و تری دی مکس و بلد باشین که کلی کار بتونین انجام بدین . منم که حرف گوش کنننننننننن . تو این آشفته بازار هی دنبال کلاس فوری گشتم و چون به نتیجه ای نرسیدم تصمیم گرفتم کلاس خصوصی بردارم و آره دیگه . الان یه مدته هر روز میرم کلاس و هر روزم ازم میخواد یه پلان بکشم . منم که کلا آدم اکتیوی هستم جون خودم واسه همین الان اصلا فکر نکنید وقت کم میارما ! اصلا هم فکر نکنید تو اتاقم سگ میزنه گربه میرقصه ! عصری که داشتم میرفتم کلاس خاله هام خونمون بودن . منم یه توصیه ی ایمنی کاملا جدی بهشون کردم و گفتم که مبادا برن تو اتاق من چون اگه اون تو گم شن من هیچگونه مسئولیتی رو قبول نمی کنم . اینم گفتم که کاملا روووشن بشین که اوضاع چجوریاس . فعلا هر چی لازم دارم از تو کمد و اینور اونور درمیارم استفاده می کنم ولی وقت ندارم بذارمش سرجاش. اینقد همه چیم قاتی پاتی شده ها!
ولی اگه فکر کردین تو این وضع و اوضاع و کمبود وقت دور اینترنت و وبگردی و خط کشیدم سخت در اشتباهین . این وسط مسطا هر جا وقت اضافه بیارم یه سرکی هم تو وبلاگا می کشم تا جایی هم که بتونم کامنت میذارم ولی دیگه خودتون به بزرگی خودتون ببخشید دیگه
*غزل جونمم چهارشنبه ی هفته ی پیش بدنیا اومد . الهام جونم بهت تبریک میگم عزیزم
*ملودی خانومی هم که مثلا ! در استراحت مطلق بسر میبره و اونم مثل من عمرا اگه بیاد تو نت و آره دیگه ملودی جونم از همین الان پیشاپیش تولد پسر کاکل زری تو تبریک میگم عزیزم
*شرور جونم و گیلاسی و فیروزه قشنگه هم که هی تند و تند قرار میزارن و دل منو آب می کنن . باشه دیگه ! حالا من دچار کمبود امکاناتم اونا که نیستن خوب . اصلا هم تابلو نبود که دارم حسودی می کنم که نه؟
* و ...
من برم بخوابم که فردا از صبح تبعیدم به دانشگاه تا شب . احتمالا یه بازدیدم ببرنمون تصفیه ی فاضلاب
خدا بده شانس همه رو میبرن گل و بلبل ببینن ما رو میبرن تصفیه خونه ! ![]()
راستی یه توصیه در مورد این آنفولانزای جدید که همراه با حالت تهوعه: اینجور که میگن اگه همون اول بیماری که علائمش فقط سرماخوردگیه یه آمپول بتامتازون بزنید بعد از ۴ ساعت خوب میشید . من شنیدم گفتم بهتون بگم از راست و دروغ بودنش مطمئن نیستم!
تا بعد![]()
خوبین؟ خدای نکرده از این آنفولانزا جدیدا نگرفتین که ؟
آخه این روزا هر جا میریم همه مریضن خیلی هم بد و ناجوره پدر آدم و در میاره خود من که هنوز خوب نشدم بقیه رو نمیدونم
خوب یاسی جونم یه بازی اختراع کرده و منو هم دعوت کرده که تو این بازی شرکت کنم . اسم بازی هم اینه: چی میخوام؟ باید ۵ تا از چیزایی رو که میخوام و نام ببرم . خوب ! الان باید برم سوار همون ابر خیال خودمون دیگه نه؟
۱. میخوام خودم و خونواده م و همه و همه سالم و سلامت باشن . هم از لحاظ روحی هم جسمی . این بزرگترین خواستمه
۲. میخوام یه روزی برسه که به اون آینده ی ایده آلم به اونی که همیشه تو ذهنمه و برا رسیدن بهش تلاش می کنم رسیده باشم . یه شغل خوب با درآمد خوب
. ادامه ی تحصیل تو فرانسه
. یه زندگی خوب و کلی چیزای خوب دیگه
۳. میخوام اونی که دلش و شکسته م و میدونم که حقش نبوده منو ببخشه
. شاید توقع زیادیه و میدونم که تاوان شکستن یه دل خیلی سنگینه
ولی اینو با تمام وجودم میخوام . کاش میتونستم جبران کنم . کاش بهم بگه چجوری میتونم جبران کنم ...
۴. میخوام همه ی اون کارایی رو که قبل از کنکور وقت انجام دادنش و نداشتم و هی می گفتم وقتی دانشگاه قبول شدم میرم سراغشون و انجام بدم . مثل نقاشی و موسیقی و ...
۵. میخوام سعی کنم ببخشم تا شاید بخشیده بشم !
حتی فکر کردن به بخشیدنتم برام سخت و محاله
ولی اینو میخوام
خوب حالا باید ۵ نفر و به این بازی دعوت کنم . من سه نفر و دعوت می کنم دو نفرم میذارم هر کی که دوست داشت تو کامنتا بهم بگه دعوتش کنم . البته این دو نفر بیست نفرم میتونه بشه ها
سورنا جونم و شاذه جونم و کلاغی جونم از طرف من دعوتن که تو این بازی شرکت کنن
بقیه هم هر کی دوست داشت بیاد در گوشم بگه تا دعوتش کنم
شنیدم عاشقان را می نوازی
مگر من زان میان بیرونم ای دوست
نگفتی گر بیفتی گیرمت دست؟
ازین افتاده تر کاکنونم ای دوست؟!
![]()
سلام دوستای عزیز و مهربونم ![]()
شرمنده که باز ناراحتتون کردم . راستش بعضی وقتا یه موضوع اینقدر به آدم فشار میاره که دیگه تحملش سخت میشه و باید بریزه بیرون تا آدم آروم![]()
حالا خداییش همه ی پست به اون طولانی ای رو خوندین؟
من که خودم حوصله م نمیاد یه بار دیگه بخونمش
پستای اینجوریم یه چی تو مایه های نوشته هاییه که بعد از نوشتن باید پاره بشن ...
بازم معذرت اگه ناراحتتون کردم و یه دنیا ممنون واسه حس همدردیتون ![]()
![]()
در اولین فرصت میام و سفرنامه ی مشهد و مینویسم 
تا بعد ![]()
امروز درست شش ماه از اون چهارشنبه ي شوم مي گذره . امشب ششمين ماهگرد بي تو بودنمه . شش ماهه كه ديگه حق ندارم شبا به ياد تو بخوابم و روزا به اميد ديدن تو چشمام و باز كنم . حتي ديگه شبا چند بار از خواب نمي پرم كه ببينم از تو اس ام اسي دارم يا نه . ديگه پنجشنبه عصرا كلاس آخرم و نصفه نيمه نمي پيچونم كه بيام پيش تو . ديگه تا كسي خونه نيست نميزنم بيرون كه بيام پيش تو . ديگه از صبح تا شب آي ديم و باز نميذارم به خاطر اون نيم ساعتي كه شايد با هم چت كنيم . مي بيني؟ شش ماهه زندگيم از اين رو به اون رو شده !
ديگه مثل روزاي اول بي تو بودنم نيستم . ديگه مثل اون دو هفته ي اول شبانه روز و بدون وقفه ضجه نميزنم و از ته دل داد نميزنم . ديگه مامانم با نگاهش بهم التماس نمي كنه كه بهش بگم دختر شاد و شيطونش چي شده كه يه شبه به اين وضع افتاده . ديگه الناز نمياد با التماس تهديدم كنه كه به خدا اگه باز اينجوري گريه كني فلاني رو ميفرستم مغازه رو رو سرش خراب كنه . ديگه حتي سر كلاسم كه ميرم از اول تا آخر كلاس اشك نمي ريزم و از تو نمي نويسم جوري كه حتي استاد جرات نكنه ازم بپرسه چرا گريه مي كنم ! ديگه تو خيابونا كه راه ميرم از در و ديوار و كوچه و خيابون شكايت نمي كنم كه چرا تو رو به يادم ميارن ...
دوباره دل هواي با تو بودن كرده ... نگو اين دل دوري عشقت و باور كرده ... دل من خسته از اين دست به دعاها بردن .... همه ي آرزوهام با رفتن تو مردن ... حالا من يه آرزو دارم تو سينه ... كه دوباره چشم من تو رو ببينه
ديگه حتي نميام تو اتاقم در و ببندم چراغ و خاموش كنم و با اين آهنگ بخونم و داد بزنم . ديگه داد نميزنم :
واسه پيدا كردنت تن به دل صحرا ميدم ... آخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم ...توي هفتا آسمون تو تك ستاره ي مني ... به خدا ناز دو چشمات و به دنيا نميدم
ديگه ياداوري چشمات ، اون چشماي هميشه خمارت ديوونه م نمي كنه ...
. واي ي ي ي كه چه عذابي كشيدم . تو جز عذاب برام چي داشتي؟ عذاب عشق و انتظارم واسه رسيدن بهت ... درد عشقي كه بيچاره م كرده بود و جرات اعتراف نداشتم و شبانه روز مي سوختم و دم نميزدم ... چقدر سخته به كسي كه بارها ازت خواسته باهاش باشي و تو قبول نكردي بگي كه بعد از سه ماه حالا اين منم كه با تموم وجود بودنت و فرياد ميزنم !!! رسيدن به وصال دوست شايد شيرين ترين اتفاقي بود كه ميتونست بيفته . بهت رسيدم با همه ي سختيها با همه ي شب گريه ها با همه ي دعا ها و نذر و نيازا ... چه روزاي شيريني بود ... نميدونم آيا هيچوقت خاطره هاي قشنگ با هم بودنمون و فراموش مي كنم؟ يادته اون شب كه واسه اولين بار با هم رفتيم بيرون؟ يه شب بارونيه آبان ماه بود . به شدت بارون ميومد و ما با ماشين خيابونا رو دور ميزديم ... چه شب قشنگي ... يادش به خير ... يادته ازم چي پرسيدي؟ پرسيدي تا حالا شده بود كسي و واقعا دوست داشته باشي؟ گفتم نه ! تو اولين كسي هستي كه اينجور گرفتارم كردي . پرسيدي : چرا؟ تو كه اينهمه طرفدار داشتي! گفتم : چون ميدونستم آخر عشقا چي ميشه . تجربه ش نكردم ولي ديدم همه ي اون كسايي كه عاشق بودن حالا دارن زار ميزنن از جدايي ...
كاش يادت ميموند آخرين جمله ت چي بود ...
گفتي : من نميذارم سرنوشت ما هم مثل همه ي عاشقا بشه . من تنهات نميذارم اگه تو جا نزني...
يادت مياد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس چي شد كه زدي زير حرفت؟؟ ديدي من از تو مردتر بودم ؟؟؟ ديدي عاقبت عشقمون چي شد؟؟؟ ديدي چقدر نامرد بودي؟؟؟؟ ديدي با دلم چي كردي؟؟؟؟
ميدوني آدم چه عذابي مي كشه وقتي مي بينه كسي كه جونش و واسش ميده با خيليا غير از تو باشه . گفتي از تنهايي بود و اينا فقط واسه وقت گذروندنت بودن . عذاب كشيدم ولي فقط لبخند زدم چون دوستت داشتم .
"آري من عاشق شده ام
عشق زميني
عشق آدميزاد به آدميزاد ..."
ولي چقدر شيرين بود وقتي گفتي غير از تو هيچكس و نميخوام . گفتي بارها ازت خواستم باهام باشي و تو قبول نكردي . گفتي بهم وقت بده كه فقط مال تو باشم . قبول كردم و منتظر روزي بودم كه فقط و فقط مال من باشي ...
شب تولد امام رضا(ع) بود . مامان رفته بود مشهد ولي منو نبرده بود . دلم بدجوري باروني بود . دلم ميخواست تو اين شب قشنگ منم تو حرمش بودم . داشتم وبلاگم و چراغوني ميكردم . با اون دل گرفته دوست داشتم يه كاري كنم يه كم آروم بگيرم و ديدم بهترين كار اينه كه وبلاگم و با اسم اون حضرت معطر كنم . حتي چند قطره اشك ريختم و شكايت كردم كه چرا منو نطلبيده ... فكر نميكردم صدام و بشنوه . فكر نمي كردم از اين راه دور جوابمو بده . اصلا انتظار نداشتم كه خبر به اين خوبي بهم برسه . يادته اون شب و ؟ بهم پي ام دادي و گفتي تموم شد . گفتي همه رو رد كردي و حالا تنهاي تنهايي . گفتي حالا ديگه فقط مال توام . گفتي به خاطر تو همه رو رد كردم و ازم قول گرفتي كه تا هميشه فقط و فقط مال هم باشيم . چقدر قشنگ بود اون لحظه .. بازم اشك ريختم ولي ايندفعه از شادي . اين خبر و يه عيدي از امام رضا ميدونستم . هزار بار خدا رو شكر كردم . ولي نميدونستم يه باري كه بياي زيارت امام رضا و برگردي بايد از هم جدا شيم ! چرا بايد درست وقتي كه از مشهد برگشتي از هم جدا شيم؟
امسال اگه خودم و به در و ديوار زدم كه حتما شب تولد امام رضا مشهد باشم فقط به خاطر تو بود . ميخواستم ازش بپرسم چرا؟؟؟؟ بهم نخند ... عذابي كه من كشيدم و حتي نميتوني تصور كني . رفته بودم كه از ته دل شكسته م ازش بخوام كه جوابت و بده . ميگن فاصله ي عشق و نفرت يه قدمه . من خيلي سعي كردم من خيلي مقاومت كردم . به هر چيز كوچيكي چنگ زدم كه نيفتم ولي تو هولم دادي . تو هولم دادي و انداختيم تو جهنم تنفر ! رفته بودم كه با تمام وجود عذاب كشيدنت و ازش بخوام . از هموني كه شب تولدش تو رو بهم داد و وقتي رفتي زيارتش تو رو ازم پس گرفت ...
خدا چقد دوستت داره؟ عجيبه! همه چي برعكسه ! من درد كشيدم من عذاب كشيدم اونوقت خدا تو رو دوست داره . كار دنيا برعكسه نه؟؟؟ چرا بايد همون شب تو اس ام اس بزني و ... چرا بايد با تمام تنفري كه نثارت مي كنم تو ... بدنم يخ زد . من تو راه حرم بودم . درست جلوي در حياطش بودم كه ازم خواستي واست دعا كنم!!! دهنم بسته شد . ديگه اصلا واسه چي بايد ميرفتم تو حرم ؟ واسه كاري اومده بودم كه خدا نمي خواست بشه . ميدوني حس كردم كه اگه نفرينت كنم اونم تو اون جاي مقدس بيچاره ميشي . دلم واست سوخت يا ترسيدم از اينكه عامل بدبختي يه آدم هرچند كسي كه مسبب باعث بدبختي خودم بود بشم؟ حس كردم خدا دوست نداره اين خواسته مو به زبون بيارم . دلم به حال بيچارگي خودم سوخت كه خدا هم طرفداري تو رو مي كنه ...
خيلي مسخره س كه اين همه راه و بري و ولي خيلي ناگهاني اجازه ي تو حرم رفتن و نداشته باشي! اونم دقيقا همون شب اولي كه رسيدي!
انگار همه چي دست به دست هم داده بودن كه جلومو بگيرن .خنده داره نه؟!!!
نفرينت نكردم . فقط نشستم رو به روي گنبد طلاييش و بهش نگاه كردم . با كبوتراش كلي درد و دل كردم . اون لحظه كه صداي نقاره ها زمين و ميلرزوند ... اون شب كه اون دخترك سه ساله پا شد وايستاد و پاهاي كوچولوش جون گرفتن و مردم ريختن سرش كه لباساش و تبرك بگيرن ... اون لحظه كه تو همه ي حياطاي حرمش مردم به جماعت نماز ميخوندن ... تو دعاي ندبه كه هوا شديدا سرد بود ... تو همه ي اين لحظه ها من فقط نشستم و به گنبد طلاش خيره شدم . به پنجره ي فولادش . به ايوون طلاییش. به سقاخونه ش ... و فقط گاهي آروم آروم اشك ريختم . به حال دل خودم كه حتي حق شكايت كردنم نداره ...
آره من ديگه زار نميزنم ديگه شب و روزم گريه نيست ديگه از در و ديوار شكايت نمي كنم ولي كي گفته تو فكرم نيستي؟ حتي تو اوج شادي هم كه باشم يه غم هميشگي بهم نهيب ميزنه كه چرا خوشحالي؟ ميدوني الان شش ماهه كه ديگه از ته دل نخنديدم ؟ ميدوني چقدر سخته خودت و پشت يه صورتك گنده قايم كني؟ ميدوني چقدر سخته پنهوني گريه كردن واسه اينكه كسي نبينه و بهت نخنده كه هنوز به يادشي؟ ميدوني چقدر سخته تو اوج نفرت هنوز عاشق باشي؟
مي ترسم . از آينده ي مبهمي كه انتظارم و مي كشه مي ترسم . مي ترسم هميشه حسرت داشتنت و بخورم . مي ترسم اين غم هميشگي رهام نكنه . مي ترسم با كس ديگه اي باشم و تو رو تو وجود اون جستجو كنم . مي ترسم دو سال ديگه همونجور كه همه پيش بيني مي كنن نباشه و به اين روزام نخندم . مي ترسم تا هميشه فقط زنده باشم ولي زندگي نكنم ... من دوست ندارم تا هميشه وقتي رمان ميخونم چنان غرقش بشم كه با جدايي شخصيتاي داستان بشينم زار زار گريه كنم . من دوست دارم وقتي مي بينم دوستام يه مشكل مثل مشكل من دارن فقط باهاشون همدردي كنم نه اينكه بشينم و زار زار باهاشون اشك بريزم . به قول انار بانو:
آدم وقتی دردی رو داره و عین درد برای آدم های دیگه اتفاق می افته راحت میتونه همدردی کنه !! برای همینه آدم های خوشبخت نمیتونن همدردی کننن چون چیزی رو که میگی درک نمیکنن و بر عکس!! من روزی از اون آدم های خوشبخت بودم و به ظاهر درک میکردم اما حالا مطمئنم اون روزا اصلا درک نمیکردم و فقط وانمود میکردم!! چقدر حالا که دارم به روزای سپری شده م فکر میکنم به چه حقایقی میرسم که دلم برای اون من احمق میسوزه!! دلم نمیخواد مث اون روزا احمق باشم هرگز!!
ولي من دلم ميخواد هميشه احمق بمونم . اين دونستن بدجور زندگيم و بهم ريخته . بدجور عذابم ميده . ديگه بيش از حد دارم همه رو درك مي كنم و تو مشكلاتشون غرق ميشم . من خسته تر از اونم كه بخوام زندگي كنم . من تو اوج نفرت هنوز عاشق مردی هستم که نمیفهمه فرق بین عشق و تنفر چیه . منم بعضی وقتا مجبورم خودم باشم . خودم بدون نقاب تظاهر ...




