* ***
|
دست نوشته های یک دختر
در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست ! *دکتر علي شريعتي*
حسين بيشتر از آب، تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند. *دكتر علي شريعتي*
دل من از روز ازل ، اسير يك نگاهه حسين و دوست داره مگه ، خاطر خواهي گناهه ديوونه ي حسينم و ويرونه ي حسينم خراب و مست گوشه ي ميخونه ي حسينم دل هر كي با ياري خوشه يار دل ما حسينه ترانه اي كه دل و ميبره صداي يا حسينه عقل از سر من پريده و ديوونگي جا گرفته حرف اگه داري با خدا بزن عقلم و خدا گرفته منم یه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد ز شهر عقل و عاقلا یکباره بیرونم کرد
* التماس دعا *
86/10/27 :: 23:12 :: نويسنده : مريم پاييزي حالم خیلی بده خیلییییییییییی اینو میخونم و همینجور اشک میریزم !!! دیگه نمیتونم چیزی بگم هق هق گریه امونم نمیده 86/10/26 :: 20:32 :: نويسنده : مريم پاييزي سلام به دوست جونای خوب خودم که اییییییییییییییییی هوا دلم براتون تنگیده بود چطورین دوست جون جونیام ؟ به قول نیروانا شدیدا معتاد شدم به اینترنت و عملم رفته بالا منم دیدم توفیق اجباریه گفتم بچه + بازی دربیارم و دور وبلاگ و وبلاگ بازی رو خییییط بکشم و بشینم سر درس و ای حرفا خلاصه اینم اینجوری ... بهدشم که منم حساااابی اینترنت خونم افتاده بود پایین و داشتم از خماری میمردم الان هویجوری شر شر داره عرق شرم و خجالت و آب شدن و هم خانواده ی اینا روی پیشونیم میشینه و ویژژژژژ میریزه زمین اگه وقت کنم به خونه های تک تکتون سر میزنم که خیلی دلم هواتون و کرده
پ.ن: راستی کسی از اینجا جزو تو راه مونده هایی نبودن که تو قزوین اسکان داده شدن که ؟ پ.ن: نیلوووو جونم کجایی ؟؟؟؟؟ پ.ن : راستی ! تو وبلاگ من همه آزادن هر جور دوست دارن نظر خودشون و بگن ! *دوست داشتین از دوست جونام باشین و رابطه ی دوستانه و صادقانه ای داشته باشیم ! * دوست داشتین بیاین دق و دلیتون و اینجا خالی کنین و هر چه خواست دل تنگتون بگین تا گشاد شه ! ( منظورم دوست جونام نیستاااا ) * دوست داشتین با چوب و چماق بزنین تو سر خودتون و خودتون و تیکه پاره کنین ! (بازم منظورم شما نیستیناااا ) * به من فحش میدی؟ تیکه میندازی چیز بارم می کنی؟ بگو عزیزم ! بگو بذار راحت شی ... بالاخره یه جا باید بگی دیگه مگه نه؟ همه جا نمیشه نقاب زد که بالاخره یه جا باید خودت باشی دیگه!!! اینجا رو مثه خونه ی خودت بدون گلم . زیر شلوار بدم خدمتتون؟! من نه کامنت دونی رو میبندم نه تاییدی می کنم خیالت راحتتتتت ! من یه چی می گم و منتظرم که نظر تو رو هم بدونم حالا هر چی که باشه بعدا نوشت: امروز که تو وبلاگا می گشتم اینور اونور دیدم حرف کیان و کیارش شیطون بلاس ! منم از همه جا بیخبر هی اینور بزن اونور بزن میخواستم بفهمم چه خبره ! رفتم تو وبلاگشون و با کلی ترس و اضطراب یه خط در میون تند تند خوندم تولد خونه :
86/10/23 :: 0:58 :: نويسنده : مريم پاييزي
- بینظیر بوتو رو کشتن ! آیدین ملی پوش بسکتبال با نامزدش تو جاده ی شمال تصادف کردن و مردن ! دختر داییم اینجاست و میگه همسایه ی طبقه بالاییشون که یه پسر ۱۰ ساله داره شب خوابیده و صبح پا نشده ! کیانا کوچولو الان چندین روزه که زیر خاکه ! چه حسی داری از این همه خبر خوب؟ چی میتونی بگی در جواب عزیزی که این خبرو بهت میده و به نظرش این بزرگترین غم تاریخه ؟ من هیچی نمیگم تو بگو ... - پنج شنبه دانشگاه یه حال و هوای دیگه ای داشت . با پارچه های سبز و نقره ای یه جوره خیلی قشنگ تزئینش کرده بودن و دیس شیرینی بود که بین دانشجوها پخش میشد . کارتای کوچیک تبریک عید غدیر و همه جا میتونستی ببینی .
- سوگلی استادتی! خیلی دوسش داری چون خیلی میفهمه و البته خیلی با شخصیته . برخلاف سن کمش که همش ۵-۶ سال ازت بزرگتره خیلی پخته و باتجربه س و مثل بقیه شون سرکلاس حواسش به دانشجوهای دخترش نیست ! با اینکه از اول ترم گفته حضورغیاب نمی کنه و هر کی نخواد بیاد سر کلاس میتونه نیاد و امتحانم اگه نده با نمره ی ۱۰ قبوله ولی تو کل هفته رو لحظه شماری می کنی که بری سر کلاسش . آخه اول ترم هم کلی با آموزش سر و کله زدی تا حاضر شدن فایل و برات باز کنن و اسمت و تو کلاسش وارد کنن ! همیشه ردیف جلو میشینی که همه ی حواست به درسش باشه چون مثل بقیه جزوه خوانی نمی کنه و کلی چیز بارشه . هر وقت سوالی پرسیده تو داوطلب بودی و همیشه یه حس احترام متقابلی بینتون بوده . میدونی که تابستون گذشته ازدواج کرده و خانومش دندونپزشکه . ولی اون احمق که نمیدونه ! همون که موقع کنفرانس اینقدر ناز و عشوه میاد تا استاد متوجه ش بشه و اینقدر و با ناز و آروم کنفرانسش رو ارائه میده که حتی تو که ردیف جلو نشستی هم صداش رو نمی شنوی! بچه ها به جلف بودنش میخندن و گاهی زمزمه های اعتراض و میشنوی که نمی شنویم چی میگه . وقتی اعتراض می کنی که استاد حتی من هم نمی شنوم استاد که مجذوب ناز و عشوه های اون شده !!!!!!!!!!!!!!!!!! بر میگرده و یه جور که انگار تو با اونی که همیشه سر کلاسش خوابه هیچ فرقی نداری میگه : هیس! حرف نباشه .. چه حسی داری؟ تو هم مثل من جا میخوری و تموم تصوراتی که تو این یه ترم ازش تو ذهنت ساخته بودی یکباره خراب میشه و مثل آوار رو سرت میریزه؟ یا یه قطره اشک آروم و بیصدا از گوشه چشمت سرریز میشه ...من هیچی نمیگم تو بگو ... - من هیچی نمیگم تو بگو ... تو بگو از صبح تا شب چیا میبینی و چیا میشنوی ؟ ببین! با دقت اطرافت و نگاه کن و ببین که چقدر سخته دقیق بودن ! چقدر عذاب آوره ! آخه زشتی ها و بی عدالتیهای دنیا خیلی بیشتر از قشنگیاشن ... دو نفر و می بینی که عاشقونه همدیگه رو دوست دارن ولی میتونی به مقدس ترین چیزهات قسم بخوری که تو این ماجرا وصالی وجود نداره ! بچه ای رو می بینی که با شیرین زبونیهاش دل همه رو برده ولی آیا تضمینی هست که یک باره دیگه هم اونو ببینی؟ آیا اون زنده س؟ پسرک ۱۰ ساله ای که سر کوچه به تیر برق تکیه داده.باورش واسش محاله! پس اون که دیشب رو کولش سوار شده بود و بازی میکرد کی بود اگه اینی که الان چشماش و باز نمی کنه و میگن مرده باباشه؟؟ اون زن مبارز و آزادیخواه که قلبش مملو از انسانیت بود چه راحت دیگه نیست!!! مامان بزرگم به من میگه احمدی نژاد! میگه تو هم میشی مثل اون ! شایدم رئیس جمهور! شاید به خاطر روحیه ی مبارزه طلبمه که از مسئول دانشگاه تا رییس بانک و مدیر ساختمون و زیر سوال میبرم و ازشون جواب میخوام ! مامانبزرگم وقتی خبر ترور بینظیر بوتو رو شنید با یه بغضی به من نگاه کرد که ... بی خیال اینا ! دنیا هنوز قشنگه . دنیا همه ی اون قشنگیاش و داره . درسته تعداد خارهای یه گل خیلی زیاده ولی مانع زیبایی گل نمیشه ! هنوزم وقتی یه پروانه رو تو هوا می بینم پر میشم از حس پرواز . اینقدر دنبال قاصدکا میدوم و دستام و به هوای گرفتنش تکون میده که اون بره اون بالا بالاها و دستم بهش نرسه ! صدای گنجشکا تو صبح چقدر قشنگه ! لبخند سرشار از مهر اون بچه ی یتیم یا عقب افتاده که تو ازش آدامس میخری کل روزت و میسازه . هر ماه وقتی ماهیانه ی دخترک یتیم و کنار میذاری حس می کنی که چقدر مهمی که میتونی سرپرست قلب یه آدم باشی . وقتی با دلتنگیای دوستت اشک میریزی و اینقدر چرت و پرت میگی که بالاخره لبش به خنده باز میشه انگار دنیا بهت میخنده . دیدن یه دوست قدیمی چقدر لذت بخشه ! یا یه دوستی که روزهات و باهاش شب می کنی و هنوز ندیدیش !
دنیا قشنگه مگه نه؟ کریسمس مبارک * 86/10/10 :: 10:55 :: نويسنده : مريم پاييزي بعدا نوشت : الهی بمیرم الهییییییییییییی خیلی ناراحت شدم خیلی
سلام بازم ممنونم از همتون به خاطر حس همدردیتون و راهنمایی های ارزشمندتون جونم براتون بگه من از شنبه یه سرمای شدید خورده بودم . به قول مامانم خودم خودم و چشم زدم چهارشنبه تا برسیم الماس شرق یه چی تو مایه های آب هویج شدیم ترافیک بود ایییییییی هوا خلاصه که چهارشنبه تا عصری به امر بسیار مهم و حیاتی خرید کردن گذشت . شبش هم رفتیم حرم زیارت که بنده همونطور که تو پست قبلی هم گفتم به دلایل کاملا زنانه این گوجه فرنگی و کی پرت کرد؟ لحظه ها خودشان هم باورشان نميشود که
86/10/09 :: 23:38 :: نويسنده : مريم پاييزي
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس کس به امید وفا ترک دل و دین مکند که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست زحمتی می کشم از مردم نالان که مپرس زاهد از ما بسلامت بگذر کاین می لعل دل و دین میبرد از دست بدانسان که مپرس گفت و گوهاست درین راه که جان بگذارد هر کسی عربده این که مبین آن که مپرس پارسائی و سلامت هوسم بود ولی شیوه ای میکند آن نرگس فتان که مپرس گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس گفتمش زلف بخون که شکستی گفتا حافظ این قصه درازست بقرآن که مپرس امسالم گذشت ! 20 امین شب یلدا رو هم پشت سر گذاشتم و سال دیگه معلوم نیست شب یلدا کجا باشیم و با کی! خوب بود ، خوش گذشت . علیرغم مخالفت من مامان مهمونی داد و خاله هام و داییم و مامان بزرگم شب یلدا رو کنار ما و تو خونه ی ما گذروندن . هویج پلو و رشته پلو درست کردیم و کنار آجیل و انار و میوه و حافظ ، یلدای به یادموندنی ای رو سپری کردیم . من چندین بار به بابام گفتم لطف کنه و هیچوقت هندونه نخره ولی باز کار خودش و می کنه ! و طبق معمول هندونه ی خرید بابا = آب ! نمی دونم چرا هر چی سعی می کنه هندونه ی قرمز تر و شیرینتری بخره سفیدتر و بی مزه تر از آب درمیاد ! ولی خوب بعد از اون همه آجیل همین هندونه ی بی مزه هم چسبید هممون نیت کردیم و دایی جان واسمون فال گرفت و اون شد که بالا نوشتم ...
86/10/01 :: 12:25 :: نويسنده : مريم پاييزي درباره وبلاگ ![]() وقتی که بیایی پیراهن گل داری می پوشم که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا فارغ از تصمیم کبری فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه.... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |