* ***
|
دست نوشته های یک دختر
ممنونم بابت همه ی مهربونیاتون ، بابت همه ی همدردیاتون ، بابت همه ی نگرانیاتون ...
یه حس خوبیه وقتی می بینی کسانی هستن که واسشون مهمی و واسشون مهمه که چی شده و برعکس یه حس خیلی بدیه وقتی جوابی واسه این همه نگرانی و مهربونی نداری ! آهنگ وبلاگ ، رنگ قالب ، نوع نوشته هام ! همه و همه تغییر کرده درست ! ولی راستش خودمم دلیلی واسشون ندارم ! فقط میدونم حالم بد بود! خیلی بد! هنوزم اثرش مونده و نتونستم بشم همونی که تا چند روز پیش بودم . چند روز پیش میخواستم بیام از قشنگی هوا بنویسم ، از خیابونای شلوغ ، از خریدام که برعکس هر سال از همشون راضیم ، از حال و هوای قشنگی که داشتم و ... ولی نمیدونم چی شد که یدفعه یه بار سنگینی رو رو قلبم حس کردم ! دروغ نمی گم حالم بد بود خیلی بد ! هنوزم هست ولی نه به اون شدت ! برعکس همیشه که با چند قطره اشک آروم می گرفتم ، هرچقدر گریه می کردم انگار نیازم به آرامش بیشتر میشد! کوچکترین اتفاق بهونه ای میشد واسه ابری شدن آسمون دلم ... می بارید و می بارید ولی همچنان ابری بود و طوفانی ...! اوضاع و احوال بهم ریخته ی خونه ، مریضی بابا ، درگیری م با دانشگاه ، از همه بدتر یادآوری خاطرات پارسال و خیلی چیزای دیگه باعث شده بود آستانه ی تحملم به شدت بیاد پایین و هر چیز کوچیکی تلنگری بشه واسه بهم ریختنم!
سال دوم دبیرستان یه دوستی داشتم که دنیاش با همه فرق میکرد! کتاب دمیان هسه رو اگه خونده باشین شاید بتونین یه تصوری ازش تو ذهنتون ایجاد کنید.یه روز که دلم گرفته بود و مثل همیشه هیچکس نفهمیده بود اومد بهم گفت : از کی به این نتیجه رسیدی؟ گفتم چیو؟ گفت تو بوق کردنش و !گفت آدما تو وجودشون یه ظرف ظلم دارن و یه ظرف عدل!ظرف عدلشون خیلی بزرگه و حالا حالاها پر نمیشه . ولی وای به حال روزی که دیگه جا نداشته باشه و سرریز بشه ! اونوقته که ظرف ظلمشون شروع می کنه به پر شدن اونوقته که هرچقدرم خودداری کنن باز حس و حالشون و تو بوق می کنن و نمی تونن جلوی احساساتشون و بگیرن . اونوقته که می شینن زار میزنن و سعی می کنن با اینکار یه مقدار از ظرف عدلشون و خالی کنن ! خیلی از آدمایی که فکر خودکشی به سرشون میزنه واسه همون ظرف ظلمشونه که داره پر میشه !!! منم انگار ظرف عدلم پر شده ! انگار دیگه نمی کشم! تو این چند روز سعی کردم یکم ازش خالی کنم فکر می کنم موفقم شدم ! من هر چقدر هم حالم بد باشه سعی می کنم واسه خودم نگهش دارم و تو برخوردام، دیدارهام ، حرف زدن هام و حتی چت کردن هام و کامنت گذاشتنهام!!!!! بروز ندم . نمیدونم اینبار با این همه فشار تونستم یا نه ؟!
خوبم . الان خیلی خوبم . یا لااقل خیلی بهترم . فردا میخوام برم یه ماهی قرمز کوچولو با یه سبزه ی خوشگل واسه اتاق خودم بخرم . میخوام واسه خودم تو اتاقم هفت سین بچینم . شاید اون گل لاله ی خوشگلی رو هم که دیدم خریدم . میخوام با تمام وجود سال ۸۶ رو از اتاقم ، خونه مون ، زندگیم ، دلم ، از همه ی وجودم بیرون کنم ... میخوام هر چی خاطره س بریزم بیرون . من میخوام زندگی کنم . بسه هر چی غصه خوردم . بسه هر چی اشک ریختم . بسه هر چی ظاهرسازی کردم . من میخوام زندگی کنمممممممم . گرچه حتی الانم اشکام تنهام نمیذارن ، گرچه تک تک خاطراتمون جلوی چشمم رژه میرن ، گرچه میدونم چند روز دیگه میرنم زیر همه ی حرفام! ولی مهم اینه که الان میخوام خودم باشم و واسه خودم زندگی کنم ...
۶ فروردین جشن عقد مرتضی دوست اونه . همون که بهش میگم داداش! اصرار داشت که حتما برم و با خانومشم آشنام کرده ولی نمیرم! مسافرت رو بهونه کردم ولی به خودم که نمیتونم دروغ بگم! نمی خوام ببینمش! مطمئنا اونم هست و من نمیخوام با دیدنش همه چیز از اول هوار شه رو سرم! گرچه اون خیلی وقته برگشته ولی من یه اشتباه و دوبار تکرار نمی کنم! یه جورایی شعر پست قبل همه ی حس و حال این روزام بود ...
امروز واسه انجام کارای پروژه هامون با سه تا از دوستام رفته بودیم طرفای کاخ چهلستون و عمارت عالی قاپو (قسمت مرکزی و رو به جنوب قزوین) . تو یه ماه اخیر تقریبا سه چهار دفعه ای رفته بودیم ولی بیشتر وقتمون به عکس گرفتن گذشته بود. امروز چون صبح زود نرفتیم آفتاب بود و خیابونا هم شلوغ بود نمیشد عکس گرفت واسه همین به مقوله ی شیرین فضولی پرداختیم! اون منطقه بیشترش زیر نظر میراث فرهنگیه و کلا بافت قدیمی و قشنگی داره . خلاصه هر دری رو دیدیم باز کردیم و یه سرکی توش کشیدیم! درها هم چون قدیمی هستن راحت باز میشدن! حالا بعضی جاها مسکونی بود و ما با پررویی سرمون و میکردیم تو خونه ی مردم! ولی چه مردم خونگرمی داره اون مناطق. با مهربونی میومدن دم در و تعارف میکردن بریم تو و اصلا ناراحت نمیشدن که چرا اینکارو کردیم . یه موسسه هم کشف کردیم که مخصوص سالمنداس و واسه پر کردن اوقات فراغت سالمندا و جلوگیری از خونه نشینی و افسردگی اوناس . مسئولاش چند تا از این پیرمرد گوگولی های باحال بودن که مولانا میخونن و خطاطی می کنن . خیلی خوشم اومد از اونجا و آدماش . خواستیم عضو شیم که گفتن باید ۶۰ سال به بالا باشین! ولی خیلی خوشحال شدن و کلی استقبال کردن و قرار شد هر چند وقت بریم و بهشون سر بزنیم . همونجا یاد مزدا شیطونک و پیشنهادش افتادم خوب... امیدوارم سال ۱۳۸۷ واسه هممون پر باشه از آرامش ، سلامتی ، شادی ، کامیابی ، سعادت و هزار تا چیز خوب دیگه . امیدوارم تو این سال به همه ی آرزوهای قشنگتون برسید و سال خیلی خیلی خوبی پیش رو داشته باشید . امیدوارم تمام روزهای بد زندگیتون واسه همیشه تموم بشن و روزای قشنگی پیش رو داشته باشید . خیلیا تو ذهنمن و همیشه به یادشونم امیدوارم مشکلاتشون تموم شه . امیدوارم خنده واسه همیشه رو لب ها و تو دلتون بساط پهن کنه و غم و غصه رو با جارو و لنگه کفش بندازه بیرون
86/12/27 :: 23:36 :: نويسنده : مريم پاييزي نمی خواهم برگردی
حتی به تو به خودم اما نمی دانم چرا هنوز برای آمدنت فال می گیرم! چرا هنوز پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام! تا تو را آرزو کنم! اما هنوز نمی خواهم برگردی می دانی که دروغ نمی گویم اگر هنوز تو را آرزو می کنم برای بی آرزو نبودن است و شاید هم آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم! اما هنوز هم نمی خواهم برگردی
86/12/27 :: 13:23 :: نويسنده : مريم پاييزي حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
86/12/26 :: 10:18 :: نويسنده : مريم پاييزي یعنی توقع من زیادی بالاس؟ یعنی من نباید توقع داشته باشم حداقل اونجور که با کسی رفتار می کنم باهام رفتار کنه ؟ حالا بهترش پیشکش ! چرا همیشه برعکسه؟ چرا وقتایی که فکر می کنم به یه نفر خیلی اهمیت دادم و واسش خیلی وقت گذاشتم و رفتار خیلی خوبی باهاش داشتم جوری جوابم و میده و عکس العملش بقدری تند و ناراحت کننده س که به خودم و رفتارم شک می کنم !!! فکر می کنم یعنی من کار اشتباهی کردم که همچین عکس العملی نتیجه ش بود؟ برمیگردم و از اول پیش خودم مرور می کنم که ببینم اشکال کار چی بوده ولی به نتیجه ای نمیرسم و این یعنی عذااااااااااااااااب ...
شاید واسه خیلیا خنده دار و مسخره باشه ! مخصوصا کسانی که منو دیدن و از نزدیک می شناسن! ولی برعکس ظاهرم که بیشتر دنبال دعوا گرفتن حق خودم و دیگرانم ( آخه یکی نیست بگه تو مگه فضول بقیه ای ؟ خودم گفتم دیگه شما به زحمت نیفتید! ) فوق العاده احساساتیم و البته درون گرا! این اصلا خوب نیست ولی چاره ای هم نیست! کوچکترین رفتاری که انتظارش رو ندارم و رخ میده جوری بهمم میریزه که تا چند روز حتی ذهنم و مشغول می کنه و تا چند ساعت اعصاب واسم نمیذاره تا حدی که باعث میشه خیلی چیزا یادم بیاد و حالم بدتر بشه ... از این احساساتی بودن بیش از حدم تا به حال خیلی ضربه خوردم . خیلی وقتا سعی کردم باهاش بجنگم و سرکوبش کنم یا لااقل به اعتدال برسونمش ولی زور اون از من بیشتر بوده! نمیدونم چرا باید ظاهرم و رفتار ظاهری اینقدر حق به جانب و سرسختانه باشه اونوقت از درونم فقط خودم خبر داشته باشم ؟! 86/12/19 :: 22:46 :: نويسنده : مريم پاييزي
امروز روز جهانی زن است. زن ؟! زن یعنی چی؟ تو ایران یه زن برابره با چی؟ تو دنیا چطور؟ روز زن مبارک... روز زنی مبارک که من از او فقط حجاب را آموخته ام! از او فقط اطاعت را آموخته ام! از او آموخته ام که بايد در خانه باشم و مطيع همسر! امروز زن را ارج مينهيم و بعدتر خردش ميکنيم! امروز زن را ارج مينهيم و فردا به او ميگوییم بدو... بدو دنبال طلاق.... بدو دنبال مهريه.... بدو دنبال بچه هايت.... بچه هايت را گرفتی مواظب باش طرف مرد ديگری نروی که بجه ها را ازت ميگيرم! ....نوشی را که فراموش نکرده ايد! در همين روز هم برنامه های صدا و سيما تهوع آور تر از هميشه است! کارشناس هايی را می آورند که من از آنها فقط يک جسم پيچيده در چادر سياه ميبينم و فقط دماغشان پيداست!!!! بعد او در مقام زن برايم سخن ميگويد! از آزادی زن! از حق زن! از دامن زن است که مرد به معراج ميرود ...
سهمش را می خواهد ..
از کدام هاا به او بدهم ؟؟ همان هاا که ندارم .. بیا بگیر این هاا برای تو همه ی نداشته هاایم !!
پ.ن: برگرفته از خیلی جاها!!!
86/12/18 :: 10:52 :: نويسنده : مريم پاييزي قضیه ی مکتب رفتن حسنی شده ! نه به ترمای قبل و مخصوصا ترم ۱و۲ که از هر سه تا کلاس یکیشم نمیرفتم و با بچه ها میرفتیم بیرون نه به حالا که پنج شنبه و جمعه ها هم از صبح تا عصر کلاسم! البته بدم نیست مخصوصا جمعه ها . چون جمعه ها همیشه واسه من خیلی دلگیر و خسته کننده بوده ولی این ترم جمعه هام از صبح پره و وقتی واسه دلم نمونده که بگیره! کلاسامم دوست دارم . به قول یکی از استادا این ترم تازه داریم می فهمیم شهرسازی چیه و اصلا به چه دردی میخوره! کلاسام و دوست دارم چون دیگه از اندیشه اسلامی و اخلاق اسلامی و تنظیم خانواده و از این درسای مزخرف تئوری خبری نیست و از طرفی درسام و با استادایی برداشتم که دوسشون دارم و سر کلاس خداخدا نمی کنم که زودتر کلاس تموم شه! این ترم تازه استادا رو شناختیم و با محیط آشنا شدیم ولی حیف که ترم آخره! درسته از این دانشگاه و مسئولین مزخرفش حالم بهم میخوره ولی لحظات پرخاطره ای رو اینجا گذروندم که مطمئنا دلم براشون تنگ میشه . همیشه سعی کردم زیاد قاطی بچه های دانشگاه نشم و رابطه ی معمولی و نرمالی رو با همشون چه دختر و چه پسر داشته باشم . دنیای من کلا از دنیای اونا جداس! اونا به چیزایی فکر می کنن که واسه من پوچ و بی ارزشه! چیزایی واسشون مهمه که واسه من حل شده س! البته منظورم فقط تو یه مورده خاصه که فکر و ذکر اکثرشونه ( نه همشون!) همیشه دوست داشتم شاغل باشم و مخصوصا کاری رو انجام بدم که دوسش دارم و با علاقه انجامش بدم که ازش خسته نشم و بتونم درست انجامش بدم تا آه و نفرین دیگران پشت سرم نباشه ! من اینو قبول ندارم که یکی مجبور به انجام کاریه و چاره ی دیگه ای نداره! البته تو بعضی موارد خاص امکانش هست ولی نه واسه همه! تو این چند ترم هم به این در و اون در زدم که برم سر کار ولی بابام سعی میکرد قانعم کنه که بیشتر از کار فکرم به درسم باشه . ولی حالا که واحد کارآموزی برداشتم موقعیت خیلی خوبیه که بعد از کارآموزی هم به فعالیتم ادامه بدم . خودم دوست دارم کارآموزیم و معاونت شهرسازی بگذرونم و همونجا هم بمونم خدا کنه که جور بشه ... میخوام به آدما یجور دیگه نگاه کنم ! میخوام تا عمق وجود آدما نفوذ کنم و درست بشناسمشون . حس می کنم دیدم نسبت به اطرافیانم خیلی سطحیه و اونجور که باید نمی شناسمشون! البته لزومی هم نداشته که همه رو کامل بشناسم ولی دلم میخواد همه رو اونجور که واقعا هستن بشناسم نه اونجور که ظاهرشونه! ماهی کوچولوی قرمز... گندم ای سبز شده ... خیابونای شلوغ و پر رفت و آمد با مغازه هایی که جای سوزن انداختن ندارن ... جنسای بنجل که تو مغازه ها فراوونن و با چه اشتیاقی می خریمشون ... جیبای بابا که وقتی میاد خونه پره ولی وقتی میره بیرون !!! ... خانومی که از صبح تا شب مهمون خونمونه و ابزار کارش مواد شوینده و سفید کننده ن ... کلاسای دانشگاه که یه جلسه نرفته طی یه همه پرسی تعطیلش کردیم تا بعد از تعطیلات... داره بهار میشه ها ! حس می کنیش؟ بوش و می فهمی؟ صداش و می شنوی؟ به خودت بیا! همه چیز داره عوض میشه! زمین و زمان دارن عوض میشن و تو هنوز به خودت نیومدی! تا کی میخوای یه گوشه بشینی و زل بزنی ؟ خسته نشدی از بس نگاه کردی؟ پاشو دیگه! حالا تو حرکت کن و بذار بقیه تماشات کنن!بذار مثل تو بقیه به این همه شور و شوق غبطه بخورن ! عجله کن ... فقط چند روز وقت داری ... به خودت بیا ... آهنگ صدای بارون ستار
86/12/16 :: 22:45 :: نويسنده : مريم پاييزي شنبه از کله ی سحر پاشدم رفتم دانشگاه که اگه قسمتمون شد سعادت زیارت رییس دانشگاه نصیبمون بشه ! ( من آخر سر نفهمیدم نصیب درسته یا نسیب ! ) از خدا که پنهون نیست از شوما چه پنهون دیگه روم نمی شد از منشی ش بپرسم اومده یا نه بس که من دو هفته س روزی چند بار سرش خراب میشم آمار می گیرم که کی روح دکتر از اینورا گذر می کنه !
خولاصه ساعت ۱۱ اینا بود که چشمونمون منور شد به جمال یار نامه رو گرفتم همچین خوشحال و شادان دویدم رفتم آموزش با یه قیافه ی پیروزمندانه ای نامه رو دادم گفتم اینو دکتر داده رییس دانشگاه اومد و گفت من دارم میگم ! اونم گفت نمیشه آخه ! یا ۲۰ واحد یا ۲۴ واحد ! هی این گفت اون گفت تا آخر سر آموزشیه برگشت گفت خوب اگه کلا ۲۴ واحدش مونده و ترم آخرم هست و تنها مشکلش کارآموزیه میتونه ۲۴ واحد و برداره ولی کاراموزی و تابستون بگذرونه !!!! منو میگی همینجوری موندم که آخه مرده بودی اینو از همون اول بگی که میشه این کارو کرد ؟؟ آخه عقده ای چی بهت میرسه از اذیت کردن مردم ؟؟؟؟؟ حتما باید دو هفته حرص بخورم و هر روز دنبال رییس دانشگاه بگردم تا اون دهنت و باز کنی بگی میشه این غلط و هم کرد ؟؟؟ من نمیدونم اینا چجور اسم خودشون و گذاشتن مسلمون ؟ ملت و این همه اذیت می کنن کارشونم که درست انجام نمیدن اونوقت توقع مال حلالم دارن ادعاشونم میشه قشر فرهنگی جامعه ن !!! اون از شهرداری و معاونت شرسازی و زمین شهری و کوفت و زهرمار ( ببخشید ) که واسه گرفتن یه نقشه باید کلی التماسشون کنی و آخرشم چون دختری !!! و البته بعد از تحمل انواع و اقسام نگاه ها با کلی منت بهت نقشه یا چیزی رو که میخوای بدن اینم از مثلا دانشگاهمون ! این مملکت جهان دهمم هم نیست اون که جهان سومه با این وضعش ! خلاصه بعد از کلی منت گذاشتن قرار شد برم یه دو هفته ی دیگه دنبال مدیر گروهمون بگردم پیداش کنم و از اون تاییدیه بگیرم که آره من میتونم الان واحد بگیرم ولی تابستون بگذرونم ! مدیر گروهمون این ترم فرار و بر قرار ترجیح داد و از خیر این دانشگاه گذشت واسه همین الان شهرسازی مدیر گروه نداره ! به من گفتن از مدیر گروه معماری تاییدیه بگیرم ! امروز بالاخره ایشون و گیر آوردم ولی اون تایید نکرد و گفت آخه کارای شهرسازی به من چه ربطی داره ؟ بعد از کلی خواهش و التماس گفت باشه فردا با خودشون حرف بزنم ببینم چی می گن ! یعنی فردا میاد دانشگاه ؟؟؟ یعنی اینقدر دلخوشیامون زیاده که این ۲-۳ هفته دوندگی و اعصاب خردی رو بشه نادیده گرفت ؟ یعنی فکر می کنید فقط همیناس ؟ به نظرتون تو این هفته چقدر با زمین و زمان سر و کله زده باشم واسه پروژه هامون خوبه ؟ چقدر مورد تجاوز !!!! ( معنی تجاوز فقط اون نیست که شما فکر می کنی ! ) قرار گرفته باشیم منو دوستام بخاطر پروژه ای که باید تو پایین شهر انجام میدادیم خوبه ؟ چقدررررررررررررر ..... ! دنیا هنوزم قشنگیاش و داره مگه نه ؟ پ.ن: خدا کنه فردا کارم درست شه ... پ.ن: یهنی ایران طهریم شد ؟! 86/12/13 :: 23:31 :: نويسنده : مريم پاييزي الان ییهو همینجوری دلم خواست که بنویسم . فقط میخوام بنویسم بدون هیچ هدفی!
احتمالا این پستم خیلی درهم برهم بشه چون هنوز خودم نمیدونم چیا قراره بگم .
یه جورایی انگار یه عالمه حرف تلمبار شده تو دلم ... اول بذار از پست عقل و احساسم بگم . خواسته بودم که کمکم کنید تا از دوراهی
عقل و احساس یکیشو انتخاب کنم . یه عده که تو انتخاباشون از احساسشون
کمک گرفته بودن و به نتیجه ی دلخواه رسیده بودن دل و احساس رو پیشنهاد
کردن مثل زهرا جون که موافق صد در صد احساساته . بگذار هر روز رویایی باشد در دسترس...بگذار هر روز عشقی باشد در دل... بگذار هر روز دلیلی باشد برای زندگی.......از عاشقی نترس!!! از اینکه عاشق شوی با دل و جان....عشق خشنود کننده ترین و زیبا ترین احساس دنیاست ....نترس از دل ازرده شدن .... خطری هست در هر کاری...وهیچ کاری پاداشی همچون پاداش عشق در بر نخواهد داشت!.... پس خودت را به عشق بسپار....صادقانه و با تمام وجود.... وشاد باش که انچه پیش می اید شاید تنها سرچشمه حقیقی شادی باشد! ولی یکی هم مثل نازی جون با اینکه خودش با احساسش جلو رفته ولی قبول
داره که این روش مطمئنی نیست و نمیشه بهش اطمینان کرد ! یه عده معتقد بودن عقل همیشه سر حرفش می مونه . مثلا اکثرمون شنیدیم که
میگن اگه عقل الان و 10 سال پیش داشتم فلان کارو نمی کردم ! ولی دل میزنه زیر
حرفش و هر روز دنبال یه چیزیه! خوب راستش این قانعم نمی کنه.چون متاسفانه یا
خوشبختانه احساسات من فوق العاده قویه و به این زودیا نمیزنه زیر حرفش ! 10
ماهه که الان یدنده و لجباز حرف خودش و میزنه و زیر بارم نمیره ! گیلاسی پیشنهاد داده بود بشینم و بنویسم . بنویسم و خودم قضاوت کنم .همه ضرر
های دنبال دل و عقل رفتن ! جدا جدا و همه مزایاشو ... اونوقت ببینم ضررها و
مزایای کدومشون بیشتره؟ ولی در آخر هم توصیه کرده بود که احساساتی تصمیم
نگیرم ! خوب روش خیلی خوبی بود . یه جورایی منطقی ومطمئن ! درسته دلایل
عقلانیم بیشتر بود ولی کفه ی ترازوی احساسم سنگین تر بود !!! واقعا سخته انتخاب
بین عقل و احساس ... راست میگه که :
" چه با عقلت و چه با دلت تصمیم بگیری یه سری حسرتا به دلت میمونه ویه چیزایی
رو به دست می یاری " با تمام اینا اکثرا عقل و پیشنهاد داده بودن . " با عقل جوانب رو بسنج بعد به احساست
اجازه بده کارش رو ادامه بده اگر هم از نظر عقلی اطمینان داری که برات خوب
نیست سعی نکن اون علت اصلی رو با خوبی های لحظه ای و دلخوشکنک فراموش
کنی چون اطمینان دارم که بعد این تویی که ضرر میکنی سعی کن احساسات رو مهار
کنی و بدست بگیری " .
منم به این نتیجه رسیدم که هر چند حریف دلم نمیشم ولی باید با عقلم تصمیم بگیرم .
تصمیم گرفتم هر چیزی رو که گذشته و قبل ها واسم اتفاق افتاده رو یه گوشه تو دلم
بایگانی کنم و پرونده ش و ببندم . به هیچ عنوان نمیشه فراموشش کرد ولی میشه
به عنوان یه مسئله ی تموم شده بهش نگاه کرد . تصمیم گرفتم دیگه تمومش کنم و
بهش فقط به عنوان یه تجربه نگاه کنم و تو آینده ازش کمک بگیرم . همون کاری که
نیلوفر جون کرد و فکر می کنم که موفقه !از این به بعد نمیخوام به دلم اجازه بدم که
اینقدر جولان بده . سنگدل نمیشم ولی عقلم و میندازم جلو و خودم پشتش سنگر
می گیرم . فرق نمی کنه چه مسئله ای باشه چون من معمولا تو تمام کارام از
احساسم کمک می گرفتم و تقریبا موفق هم بودم چون احساسات فوق العاده قوی ای
تو همه ی زمینه ها دارم . ولی حس می کنم تصمیم گیری و عمل کردن با عقل
مطمئن تره . " همیشه تصمیمی که در وحله اول عقلانی باشه و بعد احساسی بهتر خواهد بود! " خوب این یکی از چیزایی بود که دلم میخواست درباره ش حرف بزنم . حس میکردم
یه حرف ناتموم دارم و الان خیالم راحته که گفتمش.بازم دوست دارم که راهنماییم کنید.
بازم اگه نظری دارید بگید . منم همینجا تو کامنت دونی جواب میدم شاید به نتیجه ی
دیگه ای رسیدیم .
فکر می کنم واسه امشب دیگه بس باشه . فردا جمعه س ولی حسنی به مکتب میره! طبق پرینت اصلیم باید از صبح کلاس داشته باشم تا 6 عصر . ولی از اونجا که ما لب دریا هم بریم آفتابمون سوراخه !!! ییهو از آسمون یه قانون جدید افتاد تو دامن اون دو تا مترسک که فقط ترم آخر میشه هم نیاز کرد ! واسه همین خود به خود زبان فنی من حذف شده و من تا 4 کلاس دارم . چون 2 واحد کارآموزیم مونده واسه تابستون ترم آخری حساب نمیشم !!!! شیطونه میگه برم کارآموزی رو هم بردارم بعد ببرم بدم دوستای بابام یا همین استاد جان امضا کنه که من 240 ساعت !!! گذروندم و بیام بزنم تو سرشون که خفه خون بگیرن ( ببخشید دیگه لیاقتشون بیشتر از این نیست ! ) . چه میدونم فعلا که درگیرم و هنوز سعادت زیارت رئیس دانشگاه نصیبم نشده . اگه فردا هم نیاد دیگه ... ( یک دقیقه سکوت می کنیییییم ! ) ببخشید که طولانی شد . روزای قشنگی داشته باشید پ.ن : اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه* 86/12/09 :: 22:54 :: نويسنده : مريم پاييزي
دلم آرامش میخواد . این روزا خیلی ازش دورم خیلیییی . دلم میخواد دور بشم از هیاهوی این روزا . اوضاع دانشگاه اعصابم و بهم ریخته . این 24 واحد کی تموم میشه من راحت شم از دستشون ؟ و هفته س میخوام رییس دانشگاه و ببینم ولی نه خودش هست نه معاونش ! سر حذف و اضافه با اون 2 تا مترسک آموزش که فقط جواب پسراجماعت و میدن دعوام درومده . هنوزم که هنوزه پرینت نگرفتم و منتظرم ببینم جناب دکتر !!! قدم رنجه می کنن به اصطلاح دانشگاهشون یا نه . واسه یدونه نقشه ی معمولی که میخوایم از شهرداری بگیریم باید صد جا بریم و از صد نفر اجازه ی کتبی بگیریم ! یکیشون مرخصیه ! یکیشون رفته ماموریت تا 2-3 روز نمیاد ! اون یکی تا همین الان بودا !!!! ولی الان رفته بیرون از سازمان! اون یکیشون که اجازه داد اصلا خودش اجازه ی یه همچین کاری رو نداشت ! اون یکی ... آرامش میخوام ! کیلویی چنده ؟ می فروشنش؟ کجا هست آدرسش و بهم بدین شاید چونه زدم ارزونتر بهم دادن ... . دنیای واقعیمون و باید انداخت تو سطل آشغال درش و هم گذاشت ! دنیای مجازیمونم که اینهمه بهش می بالیدیم داره میشه بدتر از اون ! پس کجا دنبالش بگردم ؟ یه اتاق تاریک ... یه عالمه شمع روشن ... بوی عود ... اینا هم دیگه آرومم نمی کنه ! دلم تنگ شده واسه بچگی هام . دلم تنگ شده واسه دنیای قشنگ بچگی . واسه خنده های بی دلیل و واقعی . واسه همه چیش ...
top and new music in there...click now!! top and new music in there...click now!! 86/12/08 :: 0:42 :: نويسنده : مريم پاييزي
تصمیم گرفتم اول هر ماه تولد دوستایی رو که تو اون ماه بدنیا اومدن رو جشن بگیرم دوستای گلی که تولدشون تو اسفند ماهه بشتابنددددد زودی بیاید روز تولدتون و بگید که اینجا اضافه کنم
86/12/02 :: 11:19 :: نويسنده : مريم پاييزي درباره وبلاگ ![]() وقتی که بیایی پیراهن گل داری می پوشم که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا فارغ از تصمیم کبری فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه.... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |