* ***
|
دست نوشته های یک دختر
چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶:
من و الناز خونه تنها بودیم . کامپیوتر با تمام قدرتش داد میزد "دوباره دل هوای با تو بودن کرده، نگو این دل دوری عشقت و باور کرده، دل من خسته از این دست به دعاها بردن، همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن..." . برق و خاموش کرده بودم در اتاقم بسته بودم و جوری داد میزدم و باهاش میخوندم که انگار میخوام از کامپیوتر جلو بزنم! با صد تا سد هم نمیشد جلوی سیل اشکام و گرفت! به تمام معنا دیوونه شده بودم . الناز بیچاره مونده بود چی کار کنه . زنگ میزد به یاسر که دلیل کارام و بدونه می دید اون از من بدتره . وضعیت خیلی بدی بود که ماه ها ادامه داشت . چند هفته طول کشید که به شب گریه کردن رضایت دادم! ترم 2 دانشگاه بدترین روزای عمرم و تجربه کردم . قیافه م اینقدر تابلو بود که کسی به خودش جرات نمی داد که حتی بپرسه من چمه! سر کلاس اگه میرفتم فقط می نوشتم و گریه می کردم . همیشه نوشتن آرومم میکرد و تو اون روزا هیچ جا حتی این دنیای مجازی هم ظرفیت اون همه غم و نداشت . واسه همین کاغذ سیاه میکردم و با اشکام پاکشون میکردم . سه تا دفتر یادگار اون روزامه . و البته استادی که این ترم خیلی راحت نمره م و نداد و من نتونستم هیچ اعتراضی بکنم چون اون بارها اشک ریختن من و بی توجهی به کلاسش و دیده بود ولی به روی خودش نیاورده بود ... ! این شهر واسم کوچیک شده بود . توش احساس خفگی میکردم. هر نقطه از شهر من و یاد یه خاطره از اون مینداخت . " رو در و دیوار این شهر / همه ش از تو یادگاره ..." جایی نبود که با هم نرفته باشیم و حالا همه ی اون جاها با بیرحمی تمام تنهاییم و به رخم می کشیدن ... همون روزا بود که دیگه طاقت نیاوردم و بی برنامه رفتم جمکران . در عرض یک ساعت تصمیم گرفتم که برم و رفتم! تو تمام راه سرم و تکیه داده بودم به شیشه ی اتوبوس و به جاده خیره شده بودم . دلم پر از غصه بود و از همه عالم که باعث این جدایی شده بودن شاکی بود . می رفتم که به آرامش برسم . چیزی که هنوزم هر چقدر بیشتر واسه رسیدن بهش تلاش می کنم بیشتر ازم فاصله می گیره ! به آرامش نرسیدم ولی یه حس خوبی لااقل واسه دو سه روز وجودم و پر کرد . از خودم بدم میومد . قیافه م و که تو آینه می دیدم حالم از خودم بهم می خورد . چشمای نگران مامانم و که میدیدم دلم واسش می سوخت . بیچاره نمی فهمید چی شده که یه شبه دختر شیطونش که خنده های بیدلیلش تو فامیل معروفه به این حال و روز افتاده . مرتضی و آرش دیگه با یاسر حرف نمیزدن چون اون و مسبب این جدایی میدونستن . مرتضی نمی دونست با اصرارای بیش از حدش که می گفت باید مثل سابق هر روز برم اونجا چقدر عذابم میداد . میرفتم بخاطر اینکه اون و آرش ناراحت نباشن . سعی میکردم خودم و کنترل کنم و با دیدن جای جای اونجا فلان روز و فلان خاطره یادم نیفته ولی آخه چقدر؟! اون لحظه که با همه ی تلاشم ، اشکم در میومد سعی میکردم که مرتضی متوجه نشه ولی رابطه ی ماها خیلی بیشتر از این حرفا بود . لازم نبود حرفی بزنیم احساسمون مشترک بود و درد هم و خوب می فهمیدیم . حیف که روزگار زورش خیلی بیشتر از ماها بود ... هیچ وقت اون روزا رو یادم نمیره که مرتضی وقتی می دید من دارم گریه می کنم سعی میکرد آرومم کنه و وقتی می دید فایده ای نداره همه ی غرور و مردونگیش و که خیلیا ادعاش و دارن کنار میذاشت و پا به پای من اشک می ریخت . جدایی من و یاسر در واقع جدایی من و یاسر و مرتضی و آرش بود ! مرداد ماه که از طرف دانشگاه رفتیم مشهد تنها خواسته م درک حس نفرت بود! می خواستم با تمام وجودم ازش متنفر بشم که لااقل کمتر عذاب بکشم! می خواستم تموم خوبیاش و مهربونیاش و نادیده بگیرم و به جای دلی که دیگه چیزی ازش باقی نمونده بود سنگ بکارم . فکر میکردم موفق شدم ولی این حس هم فقط چند روز پایدار بود و دوباره روز از نو روزی از نو ... آذر ماه که واسه تولد امام رضا رفتیم مشهد هنوز هم بعد از 8 ماه پر بودم از شکوه و اشک ... پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷:
امشب دقیقا یکسال از شبی که من قلب و احساسم و زیر پا گذاشتم می گذره . یک سال پر از عذاب و گریه . پر از بغضای فرو خورده و اشکایی که واسه سر ریز شدن با هم مسابقه می دادن! مرتضی همچنان مجبورم می کنه که علی رغم میلم هر چند وقت برم پیشش . کلی بهانه تراشی کردم که جشن عقدش نرفتم . خانومش هم از خودش بدتر! من برادر ندارم ولی داداش مرتضی م از صد تا برادر واقعی برام با ارزش تره . تو این یه سال یاسر چندین بار به بهانه های مختلف مثل تولدامون خواسته همدیگه رو ببینیم ولی من قبول نکردم . یکی دو بار هم خواسته که برگردم ولی من نخواستم راه رفته رو دوباره برگردم . ما به اجبار روزگار و با هم تصمیم گرفته بودیم و نباید جا میزدیم . با تمام سختی هاش باید دووم میاوردیم و این یعنی عذاب! از اواسط ترم سه بود که تصمیم گرفتم به خودم بیام . نمی شد کاریش کرد . من که به حکم اجبار زنده بودم پس باید ادامه ش میدادم . نمی تونستم زندگی کنم ولی می تونستم ادای زنده ها رو در بیارم ! کتمان نمی کنم که باز هم بارها بخاطرش گریه کردم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم! ولی خیلی بهتر شده بودم . اینقدر که از لحظه ی تحویل سال تصمیم گرفتم زندگی جدیدی رو شروع کنم و با سرنوشت کنار بیام . اینقدر خودم و مشغول دانشگاه و پروژه ها و کلاسای مختلف کردم که شب وقتی میرسم خونه از خستگی حتی نمی تونم کامنتام و چک کنم چه برسه به وبگردی و آپ کردن! نمی شه گفت اون همه عشق و احساس و تموم اون خاطرات و فراموش کردم . من به تنها چیزی که همیشه معتقد بودم قدرت و تقدس عشق بوده! همیشه حالم بهم میخورد از کسانی که اسم هر کثافت کاری ای رو عشق میذاشتن. عشقی که با روی کار اومدن یه معشوق جدید از بین بره و تو قالب یه شخص تازه وارد شکل بگیره تهوع آوره . خودم هیچ وقت همچین آدمی نبودم . هنوز هم اگر چه از نظر خیلیا این موضوع دیگه تموم شده و بعد از یک سال فکر کردن بهش خیلی مسخره س ، ولی این قلب منه که با یه لحظه دیدنش از دور میخواد از جا دربیاد و دستامه که یخ میزنه ... هنوز هم گرچه دیگه نمی تونم هیچ تجسمی از اون و با اون بودن داشته باشم ولی خودم رو و احساسم رو متعلق به کسی میدونم که این حس رو در من زنده کرد . آره هنوز هم دوسش دارم . من هنوز هم عشقم رو دوست دارم . عشقی که حالا نمیدونم کیه و نمی تونم ادعا کنم یاسره ولی میدونم که هنوزم اگه زنده م به خاطر قولیه که یکسال پیش بهش دادم . . . . . . این اشکای لعنتی از کجا پیداشون میشن؟!
پ.ن: من حالم خوبه. باور کنید!
87/01/29 :: 22:31 :: نويسنده : مريم پاييزي نه اینکه دوستت نداشته باشم! نه! ولی تهی شدم از هرگونه احساس... حس خیلی خوبیه . یه جور حس رهایی . خیلی بی پروا شدم . قید همه چی رو زدم ! بدون اینکه از چیزی بترسم یا نگران چیزی باشم می تازم و جلو میرم . میدونم با این سرعتی که دارم پیش میرم بالاخره یه جا سرم به سنگ میخوره اونم ناجور! ولی این حس و دوست دارم و این حال و هوا رو با هیچ چیز عوض نمی کنم . بی وفا نیستم . هیچ چیزم یادم نرفته . ولی حتی ناراحتی کسی هم ناراحتم نمی کنه و اینقدر خودخواه شدم که حاضر نیستم بخاطر دل کسی خودم و ناراحت کنم!!!! اونم من!!! شیطنت می کنم تا دلت بخواد! اونم من بچه مثبت! همه ی بندها رو پاره کردم و حاضر نیستم به هیچ قیمتی به اسارت چیزی یا کسی دربیام . وای نمی دونی چه حس خوبیه . خیلی خوبم خیلی ! دعا می کنی که همیشه همینجور بمونم؟ دعا می کنی که کوفتم نشه؟ آخه هر وقت زدم تو فاز بی خیالی یا یه جورایی به آرامش رسیده بودم انگار آرامش قبل از طوفان بوده و یکدفعه جوری تو وجودم رعد و برق زده که هر چقدرم باریدم آسمون دلم صاف و آفتابی نشده ... دعا می کنی واسم؟ میدونم اینقدر خوبی که تموم کج خلقی ها و بی محلی هام و با مهربونیات می بخشی . می دونم هر چقدر هم ازت فاصله بگیرم و بدرفتاری کنم ولی وقت شکستنم بازم فقط تو هستی که تحملم می کنی . غیر از تو کی حوصله ش میاد بهونه گیریهای بیش از حد من و از زمین و زمان بشنوه و بازم مهربون باشه ؟ دعا کن که دیگه هیچ وقت به یک سال پیشم برنگردم که همین الانم از یادآوریش اشکام جاری شد ... کسی نمیدونه من چی کشیدم ولی تو که تو لحظه لحظه ش کنارم بودی ... تو که دیدی چندین ماه فقط مرده ی متحرک بودم و الان شاید چند هفته یا شایدم چند روزه که تصمیم گرفتم زندگی کنم . پس دعا کن که بمیرم ولی هیچ وقت اون روزا رو دوباره تجربه نکنم . این شاید یه معذرت خواهی بود . شایدم یه اعتراف! شایدم چون الان خیلی وقته نه با تو نه با هیچکس دیگه حرف نزدم خواستم اینجا بگم که خالی شم . آخه دیگه از اونجور حرف زدنم خسته شدم . دارم عوض میشم . اونم خیلی زیاد! اینقدر که وقتی خودم و تو آینه نگاه می کنم نمی شناسم ! اینقدر که بعضی وقتا از این خود تازه می ترسم و نمی تونم باهاش کنار بیام ! ولی میخوام عوض شم . میخوام مغرور باشم! چیزی که هیچوقت نبودم! میخوام مهربون نباشم ! نه اینکه نباشم ولی نه در برابر همه . آخه همه که شعور درکش و ندارن ! میخوام دیگه اونقدر منظم و وقت شناس نباشم! تو این یکی شدیدا موفق بودم به لطف وجود دوستان! فکر نمی کنم از بعد از عید سر هیچ کلاسی قبل از استاد رفته باشم! فکر کن! اونم من ! البته هنوزم ردیف جلو روبروی استاد می شینما :دی ! میخوام میخوام میخواممممممممم میخوام بذارم کودک درونم داددددددددددد بزنه . شیطنت کنه ! دوسش دارم . خیلی ! راستی یه کار دیگه هم می کنم . زل میزنم به آدما و تا اعماق وجودشون نفوذ می کنم . راست می گن که چشمای آدما با هم حرف میزنن . وقتی به چشمای کسی نگاه می کنی خیلی زیاد میتونی بفهمی چجور آدمیه و ظاهر و باطنش چقدر با هم فرق داره . ولی خیلی سخته یجوری نگاهش کنی که اون آدم نفهمه ! تو این مورد هنوز ضعیفم :دی
** از دست من و تو غصه ها خسته می شن **
87/01/23 :: 23:7 :: نويسنده : مريم پاييزي کامنتای تهدیدآمیز نشون میدن که من خیلی وقته ننوشتم! چند چند باری اومدم که بنویسم ولی حس و حال نوشتن نبود! حتی یکی واسم آف گذاشته بود که مگه جلوی آبشار احساست سد زدن که نمی نویسی؟ با توجه به اینکه امسال عید قرار بود مسافرت نریم و تنها می موندیم فکر میکردم خیی حوصله م سر میره و کلی کتاب و سرگرمی جور کرده بودم که سرم و باهاشون گرم کنم ولی راستش و بخواید اصلا نمیدونم این تعطیلات چجوری گذشت! خیلی سریع تر از اونی که فکرش و میکردم گذشت و کتاب ها و فیلم ا و بقیه ی چیزا دست نخورده موند! کار خاصی هم نکردم ولی نه حوصله م سر رفت نه اینکه بد گذشت . یه خوبی هم که داشت این بود که من یه کم از این دنیای مجازی دل کندم و فاصله گرفتم! کلا تعطیلات خوبی بود و واسه من یکی خیلی لازم بود . حس می کنم کلی انرژی گرفتم واسه طی کردن ادامه ی راه زندگی . گذشتن از اون پیچ های خطرناک و اون شیب های تند دشارژم کرده بود و الان آماده م که ادامه بدم . مخصوصا هر دفه آهنگ "فردا رو که دیده" ی فرشید امین و می بینم کلی انرژی می گیرم و اون لحظه هر کاری میتونم انجام بدم از دانشگاه بگم که این ترم واقعا دانشگاهه و من هم واقعا دانشجو! ترم آخری تازه یاد گرفتیم چیکارا باید بکنیم! درس ها بیشتر عملی و پروژه ن و کارآموزی هم بهشون اضافه شده . البته فعلا که سعادت زیارت معاون آموزشی دانشکده قسمتمون نشده که معرفی نامه م رو امضا کنه ولی انشاالله وقتی قسمت شد زیارتشون کردم و معرفی نامه رو گرفتم واسه کارآموزی میخوام برم معاونت شهرسازی و معماری و اگه شد بعد از تموم شدن کارآموزی همون جا بمونم و کار کنم . باید یه دور برم پیش پسرخاله کوچیکم دوره های پیشرفته ی پاچه خواری!!! رو بگذرونم که بتونم راضیشون کنم نگهم دارن ! (مگه خبر نداشتین پسرخاله ی ۹ ساله ی من دکترای پاچه خواری مخصوصا در محضر شوهر خاله ی گرامی رو داره؟! دیشب رفتیم سینما که فیلم "مجنون لیلی" رو ببینیم. خوش به حال اونایی که ندیدنش و اونایی که وسطای فیلم یا خوابیدن یا پاشدن رفتن بیرون از سینما! تو عمرم فیلم به این چرتی ندیده بودم که خدا رو شکر دیدم و ناکام از دنیا نرفتن! از قاسم جعفری بعید بود! گلزار و شاکردوست هم که کلا ۱۰ دقیقه بازی کرده بودن بقیه ی فیلم و تو نیمکت ذخیره ها نشسته بودن! باز صد رحمت به سنتوری! "سنتوری" رو هم از بس ملت تعریف کردن گفتم اگه نبینم چه نعمت بزرگی رو از دست دادم!!! ولی وقتی دیدم فهمیدم زیادم از ملت عقب نموندم! کلا ماها عادتمونه هر چی که سانسور بشه یا جلوی اکرانش گرفته بشه رو خدا کنیم! یه سوژه ی تکراری که تا حالا صد نفر دیگه به شیوه های مختلف نشونش دادن اینقدر تحفه بود یعنی؟ شایدم من چیزی از فیلم سرم نمیشه! ولی خوب بازم از "مجنون لیلی" خیلی خیلی بهتر بود ... اگه خیلی کم بهتون سر میزنم شرمنده . هم وقت نمی کنم هم شدیدا رفتم تو ترک ! 87/01/17 :: 16:41 :: نويسنده : مريم پاييزي درباره وبلاگ ![]() وقتی که بیایی پیراهن گل داری می پوشم که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا فارغ از تصمیم کبری فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه.... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |