* ***
|
دست نوشته های یک دختر
نمی دونم کار درستی می کنم که دارم می نویسم یا نه ولی من غیر از اینجا و تو دیگه گوش شنوایی نداشتم که ! حالا که دیگه تو رو هم ندارم غیر از اینجا کجا می تونم خودم و خالی کنم ؟ یه روز از روزای دلگیر اردیبهشت ۸۶ بود . آره دلگیر بود واسه منی که تازه چند روزی بود کسی رو که فکر می کردم تنها دلیل بودنمه از دست داده بودم . اسم داستانش رو یادم نیست ولی شخصیتای داستان شاذه برونو و پیشی بودن . دوستای اینترنتی که همدیگه رو از نزدیک میدیدن و ... . من مثل همیشه غرق تو شخصیتای رمانی بودم که میخوندم و هر روز منتظر ادامه ی ماجرا بودم . یادم نیست چرا ولی آی دیم و گذاشتم تو وبلاگ تا اگه کسی دوست داشت با هم چت کنیم . وبلاگ پاپانوئل از وبلاگایی بود که همیشه دوسش داشتم . با اینکه روزانه نمی نوشت و فقط با شعر آپ میکرد ولی جنس شعراش جوری بود که به دل آدم می نشست . مخصوصا اونروزا که کلمه به کلمه ی شعراش داغ دلم رو تازه میکرد ... تازه خوندن یه قسمت دیگه از رمان پیشی و برونو رو تموم کرده بودم و هنوز تو فکرشون بودم که پی ام داد . وقتی خودش و معرفی کرد فهمیدم همون پاپانوئل مهربونمه که واسه تولدم اون شعر بامزه رو گفته بود . کلی باهم حرف زدیم و از همه چی گفتیم . از اول باهاش راحت بودم و خیلی زود بهش اعتماد کردم . می خواست یه وبلاگ جدید بسازه و دنبال یه اسم بود واسه شخصیت مجازیش . پاپانوئل شد برونو! تو اون روزا که فکر و تنهایی و غم و هزار کوفت و زهرمار دیگه به مرز جنونم رسونده بود شد سنگ صبورم شد ناجی قلب شکسته م . روزها هفته ها و ماه ها از صبح تا شب براش حرف زدم و اشک ریختم . مثل بقیه ی آدما بهم نمی گفت گریه نکن اون ارزشش و نداره . نمی گفت بسه دیگه چقدر از اون می گی . نمی گفت خسته م کردی از بس حرفای تکراری زدی . نمی گفت برو گمشو دیگه حوصله ت و ندارم . واسش حرف میزدم و اون گوش میکرد بدون اینکه سرزنشم کنه . اینقدر مهربون بود که تمام اشتباهاتم و پیشش اعتراف میکردم بدون اینکه بترسم نظرش نسبت بهم عوض بشه یا سرزنشم کنه . از زمین و زمان بهش شکایت میکردم انگار اون مسئولشون بود! وقتی عصبانی بودم از بداخلاقیهام ناراحت نمیشدیا شایدم میشد و به روم نمیاورد . وقتی پر بغض بودم آروم آروم براش حرف میزدم و گریه میکردم تا آروم می گرفتم و میشدم همون شیطونک همیشگی و شروع میکردم به اذیت کردنش و باز هیچی نمی گفت و میخندید . خونه نشینش کرده بودم اساسی! بهم بدجور عادت کرده بودیم . اون روزا که قرار بود یه مدت طولانی بره ماموریت مونده بودم چیکار کنم تنهایی که اس ام اس به دادمون رسید! سخت بود از صبح تا شب باهاش حرف نزنم ولی کاریش نمیشد کرد . اون چند هفته ماموریت و ماموریت های دیگه ش تاثیری رو رابطه ی ما نداشت . به قول خودش ما همزاد همدیگه بودیم!!! جوری حرف همدیگه رو می فهمیدیم که باورش واسه خودمم سخت بود . اون لحظه که ناراحت میشدم با دلم می گرفت نمی دونم از کجا یدفعه می فهمید و اس ام اس میداد! وقتی باهاش حرف میزدم خیلی معمولی رفتار میکردم که نفهمه تو دلم چی میگذره و روزش با غرغرای من خراب نشه ولی اون می فهمید! تنها کسی بود که واقعا درکم میکرد حتی بیشتر از خودم ! گاهی وقتا خودم نمیدونستم چمه ولی اون میدونست! راهنماییهایی که میکرد همیشه کمک حالم بود . دیگه بهش اعتقاد پیدا کرده بودم و میدونستم وقتی میگه این کار و بکن واقعا درست میگه و همون کار و میکردم . بعد از جدایی از یاسر اون بود که کمکم کرد و بهم می گفت چیکار کنم . اون بود که دستم و گرفت و بلندم کرد . با اینکه هیچوقت همدیگه رو ندیدیم و حتی صدای همدیگه رو هم نشنیدیم ولی جوری قلبامون بهم پیوند خورده بود که حالا با رفتن اون انگار یه تیکه ی بزرگ از قلبم جدا شده ... انگار قلب شکسته م که با هزار زحمت وصله زده بودش باز ترک برداشته ... یه ترک عمیق ... میدونستم وقتی ازدواج کنی از دستت میدم واسه همین بود که همیشه از زیر بار فکر کردن به اون روز شونه خالی کرده بودم. می دونم که می تونستم همیشه داشته باشمت اگه می خواستم ولی نخواستم یا شایدم نتونستم . آره می دونم تقصیر خودمه که الان تو دیگه نیستی خودم قبول دارم . ولی آخه بی معرفت این حقم نبوددددددددد . یدفعه پشتم و خالی کردی ... به خودم اومدم و دیدم باز اردیبهشت شد و من تنهام! اصلا انگار همچین روزایی وجود نداشته !!! باز اردیبهشت شد و ... رضا قرارمون یادته نمایشگاه کتاب؟ تو که بدقول نبودی ... اون شب که این قرار و گذاشتیم نمیدونم از کجا ولی میدونستم که هیچ وقت این اتفاق نمیفته! میدونستم که دوستی ما هم "تا" داره . آخه کی دنیا به کام من چرخیده بود که این بار دومش باشه؟ باید از خبر نامزدیت خوشحال میشدم ولی نشدم! ما که دروغ تو کارمون نبود بود؟ پس باید مثل همیشه بهت راستش و بگم . اصلا نمی دونم این چه حسیه که از اون شب دچارش شدم . یه جورایی شوکه شدم . وقتی گفتی فردا شب بیا واسه خدافظی هنگ کردم . تنها جوابی که تونستم بهت بدم همون بود . آره شماره ت و پاک کردم ولی تو که می دونی شماره تو حفظم . بذار اعتراف کنم حسودیم میشه به اون همه احساس که یه این راحتی از دستش دادم حالم بده رضا . خیلی بد ... مثل همون وقتایی که هیچکس نمی فهمید ولی تو می فهمیدی ... ولی حالا دیگه تو هم نمی فهمی ... دیگه تو نیستی تا بفهمی . آخه بی معرفت وقتی تنهام میذاشتی فکر نکردی چی به سرم میاد؟؟؟ فکر نکردی تنهایی باید چه خاکی تو سرم کنم؟ تو که نیستی کی باید بهم بگه چه کاری درسته؟ بیا ببین تا تنهام گذاشتی به بیراهه رفتم . بیا ببین رضا ... یه هفته بود میخواستم بنویسم ولی این کارو نمیکردم . نمی خواستم بهت فکر کنم . بارها دستم رفت طرف گوشی ولی جلوی خودم و گرفتم . صد بار رفتم وبلاگت و شعرت و خوندم . هر بار که مسنجر و باز کردم زل زدم به آی دی تو شاید ... آخه تو که همیشه مرهمم بودی چرا خودت شدی یه غم بزرگ ؟ تقصیر خودته که اینجور بد عادتم کردی . خودخواه شدم می دونم . ولی ... هر وقت گریه کردم تو آرومم کردی . حالا که ۳-۴ ساعته یه ریز دارم می نویسم و پاک می کنم و اشک میریزم کی باید به دادم برسه؟؟؟ وقتی از حس و حالم نوشتم و خواستم بی توجهی هام و توجیه کنم تو بازم مهربونی کردی . بازم قلب مهربونت رو به رخم کشیدی . جوابی دادی که قلب بیرحمم و لرزوند ... به خودم اومدم و باز هم اشک ریختم ولی انگار دیگه دیر شده بود . راست میگی ! راه تو راه دیگریست ... من به دوراهی ها خو کرده ام به تنهایی خویش خو کرده بودم روزها از پی هم می آیند و می روند تو خوشحال بودی که من خوبم و به ظاهر خوش . تو از خوشحالی من خوشحال بودی ولی من چیکار کنم که تنها حسی که دارم یه بغض گنده س که داره خفه م می کنه؟ آخه من چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟ آره! روزی که تو عاشق شدی و من تنها ... مثل همیشه ... ** می دونم که دیگه نمیای نت و اینجا رو هم نمی خونی ولی نوشتم تا شاید خودم آروم بگیرم ... ** تو حقت خیلی بیشتر از ایناس . اون قلب پاک و مهربونت که حاضر نیست هیچ جوره به عشق همیشگیش خیانت کنه لیاقت بهترین ها رو داره . واست آرزوی بهترین ها رو می کنم و امیدوارم به تمام چیزایی که لیاقتش رو داری برسی .
87/02/18 :: 20:52 :: نويسنده : مريم پاييزي من هستم . ولی نیستم! یعنی هستما ولی وقت ندارم . وقتم که پیدا می کنم اینقدر سرعت اینترنت پایینه که هر یه وبلاگ و که بخوام باز کنم ۱۰ دقیقه ای طول می کشه !!! واسه همین ترجیح میدم نباشم زیر بار ای دی اس ال هم نمیرم چون عملم به شدت میره بالا :دی پس اصرار نکنید لطفا !!!! در مورد پست قبل هم اگه ناراحتتون کردم اگه نگرانتون کردم اگه ... من معذرت میخوام . از همتونم که گفتید می تونم باهاتون حرف بزنم ممنونم . طبق معمول سعی کردم با نوشتن با خودم کنار بیام . تو دانشگاه چیزی که زیاده وقت و چی بهتر از نوشتن آدم و سرگرم می کنه ؟ اینجا ننوشتم چون جراتش رو ندارم . فعلا اونجوری که باید با خودم کنار نیومدم که بخوام اینجا باهاش رو به رو شم . موضوع زیاد مهمی هم نیست ولی واسه خودم خیلی مهمه و هنوز هم یه خورده باهاش درگیرم ولی خوب تقریبا حل شده ببخشید که نمی تونم بیام پیشتون و مرسی که میاید پیشم و بعضیاتون البته لنگه کفش و دمپایی میزنید تو سرم که نمردی که پاشو بیا
* دوستی که "تا" نداره ... می دونستم اون میخواست دوستی ما حتما "تا " داشته باشه !
87/02/12 :: 13:22 :: نويسنده : مريم پاييزي کی فکرش و می کرد بعد از یک سال ... !!! یعنی الان باید چی کار کنم من ؟
* بی معرفت می دونی این روزا چقدر بهت نیاز دارم؟ درد خودم کم بود تو هم یدفعه پشتم و خالی کردی . این بود رسمش؟
* یکی و میخوام که باهاش حرف بزنم . یکی که واقعی باشه ! یکی که وقتی باهاش حرف می زنم تو چشماش نگاه کنم و بفهمم حرفاش از رو دلسوزیه یا ... . یکی که از لا به لای شیطنتام و خنده هام سردرگمی و درموندگیم و ببینه . فرقی نمی کنه کی باشه و چیکاره باشه! مهم اینه که جنس حرفام و بفهمه و بهم آرامش بده . چرا کسی از من نمی پرسه چته ؟!!! 87/02/06 :: 21:19 :: نويسنده : مريم پاييزي هیجان! لذت! ناباوری! اضطراب! غم و شادی همزمان! بی خیالی! و ... اینا حس های گنگ و مبهمیه که از دیروز بعد از ظهر ساعت ۵ دچارش شدم ... دیشب یه شب خاطره انگیز و به یاد موندنی بود . یه شبی که ماه ها بود انتظارش و می کشیدم و دیروز بعد از چند ساعت تلاش بهش رسیدم . هیچ وقت فراموشش نخواهم کرد ... تمام این حس های عجیب و غریب و دوست دارم و به جون میخورم . می ارزید ! واقعا ارزشش و داشت ...
* اگه آهنگ وبلاگم بازم از محسن چاوشیه بخاطر علاقه ی دوستامه و دیگر هیچ ... :دی
** اضافه شده در چهارشنبه : بلا نسبت شما الان عین سگ پشیمونم
87/02/03 :: 20:45 :: نويسنده : مريم پاييزي درباره وبلاگ ![]() وقتی که بیایی پیراهن گل داری می پوشم که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا فارغ از تصمیم کبری فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه.... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |