تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* دست نوشته های یک دختر

 

*یعنی هر کی میره مسجد باید چادر چاقچول کنه و مثل بچه ی آدم بره و بیاد؟ یعنی یکی مثه من حق رفتن به مسجد و نداره؟ اینکه چی شد به فکر مسجد رفتن افتادم بماند! ولی جوری آدم و نگاه می کنن انگار از مریخ اومدی یا اینکه گناه کبیره کردی با یه شکل دیگه وارد خونه ی خدا شدی! مگه خدا کلید خونه ش و داده دست اینا یا اینکه اختیارش با ایناس؟ یعنی من و امثال من اندازه ی یه مشت پیرزن و پیرمرد چروکیده حالیمون نیست؟ روز اول که با دوستم رفتیم بعد از اینکه نماز تموم شد نشسته بودیم و دوستم آینه ش رو دراورد مقنعه ش رو درست کنه . یه پیرزنه که فکر میکرد داره آرایش می کنه از پشت همچین تشر رفت که اوهووووی مسجد جای این کارا نیست که ما فقط برگشتیم با تعجب نگاهش کردیم که مسجد جای چه کارایی نیست که یه خانومه از روبرومون برگشت گفت مگه دارن چی کار می کنن که اینجوری می گی؟ همین کارا رو می کنید جوونا مسجد نمیان دیگه! یکی اون می گفت یکی این! ما هم هی برمی گشتیم پشت و نگاه میکردیم بعد برمی گشتیم جلومون و نگاه می کردیم! فیلمی شده بود واسه خودش! سر ماها دعوا میکردن بدون اینکه ما یه کلمه حرف بزنیم!!! آخرشم گفتم پریا پاشو بریم تا اینا همدیگه رو نکشتن...

آقا جون من اصلا دلم میخواد با لاک نماز بخونم! به تو چه مربوطه آخه؟ مگه من اومدم ازت پرسیدم با لاک نماز خوندن درسته یا نه که تو واسم رساله رو توضیح میدی و خواب روز محشری رو که دو هفته پیش دیدی تعریف می کنی؟ یعنی نماز تویی که بین دو تا نماز کله پاچه ی همسایه تو بار میذاری قبوله ولی مال من نه؟ تویی که هنوز اینقدر شعور نداری مسجد صف نونوایی نیست که واسه خواهرزاده ی همسایه ی جاریت جا نگه داری و به قول خودت بیست ساله مسجد میای ولی هنوز بلد نیستی صف ببندی و وقتی می بینی واسه بقیه جا نیست حاضر نیستی کیف و کیسه ت و از کنارت برداری که یکی دیگه بشینه چطور به خودت این اجازه رو میدی که تو کار خدا دخالت کنی یا به یکی دیگه امر و نهی کنی؟ اینقدر با شالای زرد و قرمز و سبز و ناخونای لاک زده و آرایش میام مسجد نماز میخونم تا چشم همتون دربیاد برین از  غصه دق مرگ بشید نسل بدبخت ما از دستتون خلاص بشه که از دستتون نمیدونیم کدوم جهنم دره ای پناه ببریم .

من خودم همیشه معتقد بودم باید هر جا که میری به قوانین اونجا احترام بذاری و عرف اونجا رو در نظر داشته باشی . من خودم ۴ سال مدرسه ی شاهد درس خوندم و چادر سر کردم بدون هیچ ناراحتی ای چون وقتی پام و تو اون مدرسه گذاشتم در واقع قبول کردم که به قوانینش احترام بذارم پس وقتی هر هفته سه شنبه ها دعای توسل میخونن و چهارشنبه ها زیارت عاشورا و ماهی یه بارم میبرن مزار شهدا نباید گله کنم چون عرف و قانون اونجا همینه . ولی اگه میومدن به زور منو مجبور میکردن که اگه نیای زیارت عاشورا نمره انضباطت رو کم می کنیم یا فلان اردو نمی بریمت مطمئنا شرکت که نمیکردم هیچ کلی هم ناسزا بارشون میکردم!حالا شده قضیه ی مسجد رفتن ما! الان یکی دو هفته س که میرم و خودم کم کم به این رسیدم که وقتی میرم مسجد باید با یه سر و وضع دیگه برم و نه بخاطر آدماش بلکه به خاطر مکانی که بهش اعتقاد دارم حرمتش رو نگه دارم ولی باور کنید اینا رو که می بینم اینقدر لجم می گیره که هیچ جوره حاضر نیستم کوتاه بیام و واسشون فیلم بازی کنم که منو تو جمعشون راه بدن .

اصلا یکی نیست به من بگه تو رو چه به مسجد رفتن؟!

** آخرین باری که کتاب رمان خوندم کلاس اول دوم دبیرستان بود . منظورم رمانای دانیل استیل و فهیمه رحیمی و مریم جعفری و از اینجور کتاباس! الان یه هفته ای میشد که میدیدم سولماز با یه کتاب ور میره و بدجور توش غرق شده . دو روز پیش تو خونه بیکار بودم و حوصله م سر رفته بود که چشمم خورد بهش . تا حالا هیچ کتابی از م.مودب پور نخونده بودم و نمیدونستم سبک نوشته هاش چه جوریه . ولی از وقتی شروع کردم به خوندن خندیدم تا صفحه ی آخرش! یعنی واقعا خندیدما! اگه دیگه نمی کشید و مغزتون ارور میده یه چند صفحه از کتاباش و بخونید و بزنید به رگ بی خیالی . این کتابه اسمش یلدا بود . هر چند  دو صفحه ی آخرش جوری بهمم ریخت که غم دنیا رو سرم هوار شد ولی در کل واسه خنده خوبه . از اون طنزای تلخه که اگه بری تو بحرش داغونت می کنه! خوب داداچ مجبور نیستی که بری تو بحرش! شوما همون سطحی بخون و بخند:)

*** از دیشب که "یلدا" رو تموم کردم ناراحت بودم . یلدا بهونه بود دلم از چیزای دیگه گرفته بود! وقتی اومدم پروژه م و باز کردم و دیدم همه پریده دیگه ... . امروز صبحم حالم همچین تعریفی نداشت . یعنی خیلی بد بودم . کوچکترین تلنگری کافی بود که گریه کنم . از صبح دانشگاه بودیم که تمرین کنیم واسه ظهر که امتحان کامپیوتر داشتیم ولی اینقدر بهم ریخته بودم که بی خیال امتحان شدم!

نمیدونی همون ۵-۶ دقیقه ای که اومدی دم دانشگاه چه انرژی ای بهم داد! نمیدونم چرا اینجوریه ولی بزرگترین غمای دنیا رو هم با دیدنش فراموش می کنم! چند دقیقه که گذشت گفت حالا حالت خوب شد بدو برو امتحانت و بده :دی 

 خودشم میدونه باهام چیکار می کنه :)

نوشته شده در 87/03/28 توسط مريم پاييزي |


 

* اینبار دیگه من بی تقصیرم! درسته تو عوض کردن قالب وبلاگ سابقه دارم و لی اینبار دیگه تقصیر من نیست . باور نمی کنید؟ از این بپرسید!

واسه اولین بار تو عمرم پیش یکی کم آوردم و نتیجه ش این شد که اسمم و عوض کردم . یعنی ببین چی شد که منو از رو برد   آش پختیم اسم عوض کردیم واسه شما هم آوردیم دم درتون خونه نبودید همه رو خودمون خوردیم  Neener

* ولی راستش و بخواید اسمم واسه خودم غریبه س! سخته واسم مریم پاییزی نباشم! چند سال باهاش زندگی کردم و جزیی از وجودم شده. حالا وقتی وبم و باز می کنم و اسمم و می بینم فکر می کنم اشتباه اومدم و وبلاگ یکی دیگه س!!!

ایشونم که دیدن من اسمم و عوض کردم گفت باید قالبت و هم عوض کنی! اولش به شوخی گرفتم چون میدونستم واسه هر بار عوض کردن قالب چقدر دعام می کنید  ولی دیدم نه انگار قضیه داره جدی میشه خلاصه آخرش این شد که ساعت یک نصفه شب قالبم و عوض کردم! ولی خداییش این قالب برفی وسط این روزای داغ می چسبه ها

الان یکی بیاد تو وبلاگم قالب و که عوض کردم اسم نویسنده هم که عوض شده! نه اشتباه نیومدید! اشکال از فرستنده س

* وضعیت احساساتم مثل هوای اردیبهشت ماهه! البته اردیبهشت امسال که خیلی بی بخار بود و آبروی هر چی بهاره برده بود! گاهی وقتا حس می کنم قلبم تحمل این همه احساس ضد و نقیض و نداره! گاهی اینقدر بهم فشار میاد که بی بهانه اشک میریزم. خودمم دلیل این کارامو نمیدونم ولی در برابرش اراده ای هم ندارم . ظاهرا که همه چیز خیلی خوبه خدا رو شکر

 * تو این هفته با ۳ نفر چت کردم که واقعا بهش احتیاج داشتم . خیلی وقت بود اینجوری درباره ی خودم درباره ی احساساتم درباره ی عقایدم حرف نزده بودم . گاهی لازمه که آدم خودش و داد بزنه!

* اوه راستی! شنبه شب یکی از دوستای وبلاگیم و کشف کردم خودش رو که نمی شناختم ولی از رو دختر کوچولوی نازش کشفش کردم!Baby Girl مشکل من اینه که بلند بلند فکر می کنم و انگار وقتی داشتم فکر میکردم که این ناناز چقدر آشناس و اسمش یادم اومده اسمش رو بلند فکر کردم !!! در هر صورت مثل همیشه از دیدن دوستام خیلی خیلی خوشحال شدم  

 * خیلی وقت بود تو نوشته هام از این اسمایلی ها استفاده نمی کردم! تقریبا یک سالی میشه نه؟!

 

نوشته شده در 87/03/23 توسط مريم پاييزي |


 

 به یادمان مانده است که یک روز، پدری آسمانی رو به امتی سست عنصر فرمود: من می روم اما دو چیز گرانبها از خود به جا می گذارم، قرآن و عترتم.

به یادمان مانده که عترتش یعنی فاطمه اش را میان کوچه ها سیلی زدند و پشت در پهلو شکستند.

به یادمان مانده است مردمی سنگدل گریستن را هم بر او حرام دانستند و به علی گفتند: فاطمه را بگو یا شب گریه کند یا روز.

به یادمان مانده است فاطمه گریزان از مردمی خائن به امانت پدر، زیر آفتاب گرم روی خاکهای بیابان زانو می زد، اشک می ریخت و با خدا راز و نیاز می کرد.

به یادمان مانده است که فاطمه واسطۀ خلقت بود و خدا نخواست شاهد رنجش باشد. پس او را به مهمانی خود خواند.

اما از یادمان رفته است که در این زمانه دل فرزند فاطمه شکسته تر است.

از یادمان رفته است که هر چند فرزند او ما را رها نکرد و در حقمان کوتاهی روا نداشت، ما او را فراموش کردیم و در حقش کوتاهی روا داشتیم.

از یادمان رفته است که او نیز چون مادر، بیابان نشین شده و منتظر است تا ما دست برآریم و آمدنش را از خدا بخواهیم.

به یادمان مانده است مردم آن روز امانت پیامبر را پهلو شکستند اما از یادمان رفته است که ما امانت فاطمه را هر روز نه پهلو که دل می شکنیم و نه سیلی که خنجر می زنیم و نه از دشمنان که از ما گریزان شده.

 

* با تشکر از ارجان عزیز که این مطلب رو واسم میل کرده بود

نوشته شده در 87/03/15 توسط مريم پاييزي |


 

دلم واسش تنگ میشه! واسه در و دیوارش. واسه حیاط کوچیکش واسه . واسه مسئولای بداخلاق و بی مسئولیتش .  واسه خدمه ی زحمتکش و مهربونش . واسه لحظه هایی که با هم گذروندیم . واسه لبخندایی که به هم زدیم . واسه قهرا و آشتیمون خنده و گریه هامون ...

واسه همه چیزش دلم تنگ میشه...

۴ ترم چه زود گذشت! چه زود ۲ سال از روزی که با بغض و نگرانی وارد دانشگاه شدم گذشت! ۲ سال از عمرم گذشت و روزای تلخ و شیرین زیادی رو واسم یادگار گذاشت . درسته از این دانشگاه و آدماش شدیدا بدم میاد ولی باید اعتراف کنم که دلم واسش تنگ می شه و جای خالی اون روزا رو همیشه حس خواهم کرد . شاید  به خاطر محیط کوچیک دانشگاه بود که بچه ها رو اینقدر بهم نزدیک کرده بود . بچه های صمیمی و با معرفتی که از همین حالا دلتنگشونم .

زمان زیادی از با هم بودنمون باقی نمونده ... فقط اندازه ی چند تا امتحان فرصت داریم که باز با هم باشیم ... و بعد هر کی میره پی سرنوشت خودش! یه سری از بچه ها هم که ۵ ترمه تموم می کنن مطمئنا حس الان منو ترم آینده تجربه می کنن . دلخوشیم به اینکه همه با هم کارشناسیمونم تو همین دانشگاه باشیم ولی از آینده کی خبر داره؟!

جمعه شب با ۱۰-۱۱ تا از بچه های دانشگاه رفتیم شهربازی! با هم جیغ زدیم خندیدیم ترسیدیم و خاطره ساختیم ... از این به بعد هر بار که برم پارک یاد جمعه شب میفتم! یاد پسرای شجاعی!!! که هیچ وسیله ای سوار نشدن و فقط یکیشون آبشار و امتحان کرد و اونم وسطش موند! یاد رنجر که من سوار نشدم ولی بچه ها تا تونستن جیغ زدن ! یاد مامورا و ترسی که ازشون داشتیم ! یاد ...

دلم واسشون تنگ میشه ...

 

نوشته شده در 87/03/12 توسط مريم پاييزي |


 

نمی دونم چه جوری باید شروع کنم! نوشتن واسم سخت شده دیگه. الان چند روزه که میخوام بیام و بنویسم ولی حوصله ش و ندارم . فرار از واقعیت!!! اینه که نمیذاره بنویسم . چند تا عامل دست به دست هم دادن تا تصمیم بگیرم دیگه ننویسم . تصمیمی نبود که یه شبه گرفته باشم. چندین هفته بود که روش فکر میکردم و اون شب که دیگه ظرف عدلم سر ریز شد عملیش کردم

تو این مدت اتفاقای زیادی واسم افتاد که بدجوری درگیرم کرده بود. خودم همیشه بدم میاد از اینکه یه خط می نویسن و بدون هیچ توضیحی تمومش می کنن واسه همین میخوام کامل تعریف کنم تا هم شما بدونین و هم تو دفترچه ی ایام ثبت بشه ...

۲۹ فروردین دقیقا یکسال از اون پنجشنبه ی لعنتی می گذشت. پنجشنبه ی نفرین شده ای که تا مدت ها سیاه عشقی ناخواسته رو تنم کرد! یکسال گذشته بود و من کما بیش با این مسئله کنار اومده بودم هر چند کم نبودن لحظه هایی که با یاد اون سپری می کردم ولی دیگه این اون نبود که واسم مهم بود بلکه دلم واسه اون همه احساس تنگ شده بود و دیگه حاضر نبودم اون روزها تکرار بشن.

دوشنبه ۲ اردیبهشت با دوستام دنبال کارای پروژه مون بودیم که حدود ساعت ۵ با ماشین از دم مغازه ش رد شدیم . بیرون مغازه وایستاده بود منو دید . انکار نمی کنم که وقتی دستش و واسم بلند یه لحظه قلبم وایستاد . همون موقع اس ام اس داد و این اس ام اس بازی تا حدود ۹ شب ادامه داشت و بالاخره با هر ترفندی بود راضیم کرد که واسه چند دقیقه برم پیشش . منم با پریا -دوستم- رفتم و یه ربعی اونجا بودیم . خیلی سرد و رسمی! البته ظاهرا! از دست خودم حرصم گرفته بود که چرا هنوزم با دیدنش به این وضع وحال میفتم ؟! منی که فکر می کردم دیگه همه چیز تموم شده و بعد از یکسال دیگه حرفی بینمون نمونده ... حس قشنگی بود . ترس و اضطراب و عشق و هیجان ! یک سال بود که دنبالش می گشتم و تو یه شب بهش رسیده بودم . ولی خوب چه فایده! یه لذت آنی و زودگذر بود . درسته که اون شب از بهترین شبای زندگیم بود ولی چهارشنبه مثل چی پشیمون شدم. نباید میرفتم! اینو صدها بار به خودم و پریا گفتم! نباید میذاشتم اون همه احساس از زیر خاکستر فراموشی سرک بکشن بیرون. نباید میرفتم تا بفهمه به این راحتیا نمی تونه منو ببینه . هر چند قبلا بارها خواسته بود برم و نرفتم . ولی هیچکدوم از این نبایدها اون شب جلوی رفتنم و نگرفت . هر چند دو روز بود خودم و واسه این بی ارادگیم سرزنش میکردم ولی جمعه بعد از ظهر وقتی اس ام اس داد و خواست  برم پیشش بازم نتونستم بهش نه بگم و ... هر چند رفتارمون خیلی عادی و مثل دو تا غریبه بود ولی دلم ...

خیلی حرف زدیم . ازم خواست که برگردم . خیلی جدی اصرار میکرد . ولی جواب من یک کلمه بود . کسی که رفته و رابطه ای که تموم شده دلیلی نداره که دوباره شروع بشه!بارها و بارها درخواستش و تکرار کرد ولی من گفتم نمی تونم . گفتم نمی تونم یه بار دیگه اونهمه غم و تحمل کنم . گفتم دل شکسته م دیگه طاقت جدایی رو نداره . رها بهم گفته بود اگه قبول کردی و برگشتی باید قدرت و تحمل انتخاب شدن و داشته باشی و من نداشتم! ولی حرف اون یه چیز دیگه بود . گفت دیگه اون روزا تکرار نمیشه . ازم خواستگاری!!!! کرد و من قبول نکردم. خیلی سخته حرف دل و زبونت یکی نباشه . دیوونه کننده س ...

شنبه ۷ ام اردیبهشت داشتن مغازه رو جمع میکردن. مغازه ای که ۱۴ ماه پیش با یه دنیا ذوق و خوشحالی منتقلش کرده بودیم .اون روزا رو یادم نمیره . هممون کمک می کردیم که هر چه زودتر آماده شه و چقدر شلوغ بازی در میاوردیم . ولی حالا دیگه کسی حوصله ی جمع کردن نداشت . برعکس یاسر و مرتضی من اصلا از جمع کردن مغازه ناراحت نبودم چون خیلی چیزامون و ازمون گرفته بود و خودشون نمی فهمیدن!مرتضی رو بعد از مدت ها میدیدم . برق خوشحالی تو چشماش موج میزد . فکر میکرد من و یاسر باز با همیم ...

 بعد از چندین بار دیدنش دیگه کنترل این دل افسارگسیخته خیلی سخت بود . دیوونه م کرده بود . جدال بین عقل و دل! اینهمه در موردش اینجا نوشتم و اینقدر در موردش بحث کرده بودیم ولی وقت عمل که رسیده بود کم آورده بودم . با خودم بدجور درگیر بودم . یکی دو روز هم اس ام اس بازی کردیم و حرف زدیم ولی سعی کردم کمترش کنم . نمی خواستم اختیارم و بدم دست دلم . نمی تونستم بخشمش. نمی خواستم غرورم و بذارم زیر پا . باید به خودم میومدم . وقتی یکبار ازش خواستم بیاد ببینمش و و خستگی رو بهونه کرد قیدش و زدم و گذاشتمش کنار . همیشه گفتن هیچوقت از رو عصبانیت تصمیم نگیر که بعدا پشیمون نشی ! خوی چیکار کنم؟ کسی که بعد از یکسال هنوز دوسش داشتم و چجوری باید فراموشش میکردم؟ دو راهی خیلی سختیه . عذاب آوره . میدونم نمیتونید درک کنید ولی به حدی از جنون رسوندم که باعث شد دیگه ننویسم . آخه لعنتی بعد از یکسال برگشتی که بگی چی؟ دو هفته پیش وقتی ازت پرسیدم بعد از یه سال واسه چی برگشتی ؟ و تو گفتی خوب میرم! بعد از اینکه گفتم کار خوبی می کنی فکر میکردم دیگه همه چی تموم شده و راحت شدم. فوقش دو سه روز دیگه بی تابیه و خلاص! ولی انگار خیال رفتن نداشتی! چند روز بعدش که ازت بیخبر بودم وقتی گله کردی که حالی از ما نمی پرسی و من گفتم کاری ندارم باهات که بخوام حالت و بپرسم و تو ناراحت شدی فکر نمیکردم بازم بمونی! آخه لعنتی میذاری واسه یه بارم که شده دنبال عقلم برم یا نه؟ قبول نکردم با هم باشیم ولی انگار هستیم!

راستش و بخوای دیگه احساس گذشته رو بهت ندارم. دیگه نیازم بهت روحی نیست ! اوج احساسم فقط وقتیه که پیشتم . مثل گذشته همش منتظرت نیستم و واسه دیدنت و بودنت لحظه شماری نمی کنم . رابطه مون خیلی معمولیه ولی همین رابطه ی معمولی رو هم نمی تونم قطع کنم. واسه قانع کردن خودم میگم خوب چی میشه وقتایی که حوصله م سر میره و بیکارم یکی هست !!! ولی ...

سر بد دو راهی ای گیر کردم و حاضر نشدم تن به هیچ کدوم از راه ها بدم! دارم از خاکی وسطشون می گذرم که هر دو رو داشته باشم! هر وقت از هر کدومش خسته شدم خودم و میندازم تو اون یکی جاده!

 

نوشته شده در 87/03/08 توسط مريم پاييزي |


30nema31
*** * وبگذر *موس *