تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* *** دست نوشته های یک دختر
دست نوشته های یک دختر
 

         مرحوم خسروشكيبايي هنرمند تئاتر و سينما

ساعت ۳ بعدازظهر تو خواب و بيداري بودم كه با صداي اس ام اس از خواب پريدم :

**زندگي مثل يه جاده تو يه دشت قشنگه. تموم لذتت و از مناظرش ببر چون ته اين جاده يه تابلو نصب شده كه روش نوشته "دور زدن ممنوع"... پر كشيدن خسرو شكيبايي رو به همه ي دوست دارانش تسليت ميگم**

چشمام و تا جايي كه جا داشت باز كردم و اسم و چند بار با دقت خوندم! يه لحظه حس كردم بدنم يخ زد و قلبم وايستاد... از رو تخت با حداكثر سرعت پريدم پايين و رفتم سراغ تلويزيون ولي هر چي اين كانال اون كانال زدم هيچ خبري ازش نبود. رفتم سراغ ماهواره و اونم بالا پايين كردم ولي هيچي نبود... اس ام اس زدم به همون دوستم كه گفت آره متاسفانه ...

وقتي اومدم اينترنت و سرچ كردم ديدم آره...

          

آخه مگه ميشه اون صداي گرم و اون همه احساس و تو نقش آفريني هاش فراموش كرد؟ آخه وقتي  واسه از دست دادن خونه ي سبزش اونجوري عزا گرفته بود و به مرز جنون رسيده بود ، واسه از دست دادن خودش ميشه ساكت نشست و فراموشش كرد؟ همين ديروز بود كه داشتم از "هامونش" ميخوندم و تحسينش ميكردم...

عاشقش بودم ... اگه واسه همه خسرو شكيبايي بود ، واسه من استاد شكيبايي بود... از بچگي با "خواهران غريبش" تو رويا رفته بودم و تو "خانه سبزش" زندگي كرده بودم ...

استاد اون صداي گرم و دوست داشتنيت رو چجوري فراموش كنيم؟؟؟؟

  

کداهنگ میخواهی بیاتو

 

 

87/04/28 :: 18:36 :: نويسنده : مريم پاييزي
بعد از ۳ شبانه روز بی خوابی و اینور اونور دویدن اینقدر خسته بودم که اون دو سه ساعتی که تو راه آهن تهران علاف بودیم و مثل جوجه ماشینی هایی که تو آفتاب می مونن چرت بزنم! خودم خنده م گرفته بود

پنجشنبه همه ی فکرم پیش بچه ها تو دانشگاه بود . بدجوری بغض کرده بودم که این روز آخری پیششون نیستم . روز آخر دانشگاه بود و آخرین فرصت واسه با هم بودن ولی من اونجا نبودم . دلم پیششون بود ...

جمعه ساعت ۷-۸ صبح بود که رسیدیم مشهد. دیدن گنبد طلاش تمام خستگیا و بی خوابیا رو از یادم برد . همیشه تو سکوت باهاش حرف زدم. عاشق آدمایی هستم که زل میزنن به گنبدش و با چشمای خیس اشکشون باهاش درد و دل می کنن . اون صحنه یکی از قشنگترین تصویرای دنیاس... شب که رفتیم سمت حرم تو حال خودم نبودم. این من نبودم که به طرقش میرفتم ! دلم بود که پر می کشید تا زودتر بهش برسه... یاد پارسال تولدش افتادم! اون شب پر بودم از تنفر و سوال . داشتم میرفتم که با تمام وجود نبودن اون و ازش بخوام ولی... نذاشت!!! اتفاقایی که اون شب افتاد من و تو خودم شکست... خودشم می دونست اگه با اون حال میرفتم و میخواستم دیگه هیچی از زندگیش واسش نمی موند . ولی ...

امسال هیچ حسی نداشتم . نه حس دوست داشتن نه تنفر! خوشحالم که قبل از این سفر خودم و آزاد کرده بودم هر چند به قیمت شکستن اون تموم شده بود. با این سفر باید همه چیز تموم می شد و شد! بخشیدم که بخشیده بشم! همه چی و همه کس رو فراموش کردم! آزادِ آزاد ...

مشهد این روزا غلغله بود و داغ!!! اون همه جمعیت تو هوای ۴۰ درجه ی مشهد چی از جون امام رضا میخواستن نمی دونم! از در حرم تو میرفتی برگشتت با خدا بود! چند نفری هم زیر دست و پا موندن و خفه شدن... . یعنی امام رضا چسبیده بود به ضریح که واسه لمس آهن خودشون و به کشتن دادن؟ من که از خیر چسبیدن به آهن ضریح گذشتم و ترجیح دادم زنده بمونم! آخه همچین چادرا رو دور گردنشون گره میزدن و میرفتن طرف ضریح که انگار دارن میرن جنگ تن به تن!

جدای از زیارت و حال و هواش تا تونستیم خرید کردیم . مخصوصا من که تو امتحانا ویتامین خرید خونم ناجور افتاده بود پایین و باید یه جوری جبرانش میکردم . دیگه این چند روز از بس راه رفتیم و گشتیم همه مون پادرد گرفته بودیم . یه شبم رفتیم پارک ملت و تا ساعت ۲ شب تا تونستیم جیغ زدیم و خندیدیم و بازی کردیم . اگه رفتید مشهد و تصمیم گرفتید برید پارک ملتش اصلا فکر سوار شدن ترن و نکنید که بعدا پشیمون میشید!!! به جای اینکه از سرازیری و سراشیبی های تندش بترسیم و هیجان داشته باشیم با هزار زحمت میله ها رو چسبیده بودیم که از ترن پرت نشیم بیرون! به این میگن ایمنی!!! بعد از اونم تو تاریکی پارک و زیر نور مهتاب صدای گیتار بود که شبمون و ساخت... من عاشششششششق گیتارم .  

خداحافظی همیشه سخت بوده و من به شخصه همیشه ازش فرار کردم! نماز ظهر و که زیر اون آفتاب داغ خوندیم بدون هیچ حرفی آروم از حرم اومدم بیرون... احساس سبکی و آرامش خاصی میکردم. ماجرایی رو که باعث و بانیش خودش بود و تو حرم خودش به آخر رسوندم و از این بابت احساس آرامش میکردم. تو لحظه ی آخر دو رکعت نماز خوندم و واسه همه و همه دعا کردم یه نگاه به گنبد طلاییش و کبوترای سفیدش انداختم و اومدم بیرون ...

 

87/04/26 :: 17:37 :: نويسنده : مريم پاييزي
کامنت دونی پست قبل بازه که هر کی نظری داره بگه . خیلی دوست داشتم جواب همه رو میدادم ولی چیزی که این روزا شدیدا با کمبودش مواجه هستم وقته! سه شبانه روزه که صبح تا شب و شب تا صبح دنبال کارای نهایی پروژه هامونیم و اگه خدا بخواد فردا صبح تحویل نهاییه . این یعنی اینکه من الان ۷۲ ساعته شاید کلا ۴ ساعت خوابیده باشم . خونه ی خودمونم نبودم و بعد از سه روز یه سر اومدم خونه و وقت و غنیمت شمردم که یه سر اینجا بزنم . واقعا خسته شدیم هممون. نمی دونم این همه تلاش آخر سر به نتیجه ی دلخواه میرسه یا مثل نمره های میان ترم ... .

مشغول عکس انداختن و اینور و اونور رفتن تو خیابونا واسه همین پروژه ها بودیم که نزدیک بود گیر همون خوکای کثیف بیفتیم! واسه نمره چه کارا که نمی کنیم!

فردا ساعت ۷ شب واسه مشهد بلیط داریم . یه حال خاصی میشم وقتی اسم مشهد و امام رضا میاد ... عاشق شبای حرمم ... اون لحظه که تو سکوت شب زل میزنی به گنبد طلاییش و با چشمات باهاش راز و نیاز می کنی و خیلی دوست دارم ... . دو ساله که دارم باهاش زندگی می کنم ... با نشونه هاش... اول و آخر ماجرایی بوده که کل زندگیم و تحت الشعاع قرار داد و حالا بعد از تموم اون ماجراها بازم دارم میرم پیشش ... بعد از اینهمه دوندگی و روزمرگی واقعا بهش نیاز دارم!

واسه همین فردا نمی تونم واسه تحویل پروژه برم دانشگاه . ساعت ۹صبح میریم تهران و تحویل پروژه ساعت ۱۰ صبحه . تقریبا میشه گفت آخرین روزی که به عنوان دانشجو میتونستم برم دانشگاه و از دست میدم ! کاش یجوری میشد که می تونستم برم و بچه ها رو ببینم . دلم واسشون تنگ شده ...

خوب من باز باید برم سراغ کارای پروژه ی دوممون . اینم تمومش کنیم دیگه راحت می شیم! مواظب خودتون باشید . تا یه هفته ی دیگه ...

 

شايد شبي بازگردم

تنها براي سکوت گنگ قناري ها

 

شايد لحظه اي دوباره بازگردم

 

تنها براي آن لحظه که جان دادي

 

من تمام سوي دلها را مي گشايم در اين زندان تنگ

 

من سکوت را با سنگي خرد خواهم کرد

 

تنها براي آن لحظه که سخن نگفتي

 

من شرابي خواهم آورد با رنگ صدا

 

که سکوت را در خود حل کند

 

87/04/19 :: 15:32 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

 

سه شنبه بعدازظهر قزوين جهنم بود! چند سالي ميشه ايران و به گند كشيدن و زندگيمون و جهنم كردن ولي سه شنبه بعدازظهر يه جهنم واقعي رو تو قزوين به تصوير كشيدن...

حدوداي ساعت 5-6 بعدازظهرتوي چهارراه عمران يه دختر 14-15 ساله با يه ظاهر كاملا معمولي بدون اينكه مانتوش تنگ يا كوتاه باشه، بدون اينكه شلوار برمودا پوشيده باشه ، بدون اينكه آرايش كرده باشه، فقط بخاطر دو تا دونه تار مويي كه از گرما و بي حوصلگي با شلختگي و بدون آرايش بيرون بود مورد حمله ي خوكاي كثيفي كه نجاست از سر و روشون ميباره قرار گرفت ...

مرتيكه ي هرزه با هيكل اندازه ي غولش با اون ريش هاي نيم متري مثل پشمش جوري دخترك و ميزد كه ...

وقتي با زانو ميزد تو شكم دختر بدبخت هر لحظه فكر ميكردي دنده هاش خورد ميشه ... صورت معصومش خونين بود و موهاش و اينقدر كشيده بودن ريخته بود زمين ..........................

زنيكه ي هرجايي از موهاي دختره گرفته بود و رو زمين مي كشيدش و مي گفت چرا موهات و گذاشتي بيرون؟؟؟؟؟

رفتيم جلو! خواستيم نذاريم! خواستيم كمك كنيم! نذاشتتتتتتت

تير هوايي شليك كرد و گفت حكم تير داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما وايستاده بوديم و گريه ميكرديم . زن و مرد گريه ميكردن ولي اون خوكاي حرومزاده با لذت تمام ميزدن. كشتينش بابا ولش كنين ! دنده هاش خورد شد اينقدر با زانو نزن تو شكمش . نامسلمون نزن تو پهلوش آخه گناه  داره ... تو كه دو هفته واسه فاطمه عزا مي گيري و سياه مي پوشي و تا از پهلوي شكسته ش ميگن جون خودت ناراحت ميشي ، همون فاطمه ازت نمي گذره كه اينجوري پهلوي دخترك معصوم و شكستي ...

دختر بيچاره رو اينقدر زدن كه ناي بلند شدن نداشت و آخر سر از موهاش گرفتن و كشيدنش انداختن تو ماشين و بردنش ... بردنش كه شب تا صبح از تن معصومش استفاده كنن و وظيفه ي شرعيشون و انجام بدن!!!!

اينا رو خاله م همونجور كه داشت گريه ميكرد و به هق هق افتاده بود تعريف ميكرد ...

 

كدوم  حرومزاده اي به تو حكم تير داده ؟؟؟؟ كدوم كثافتي به تو اين حق و داده كه اين بلا رو سر ما ها بياري؟؟؟ چرا هيچ كس هيچ كاري نمي كنه؟؟؟ چرا مثل كبك سرمون و كرديم زير برف؟؟؟ كي ميخوايم به خودمون بيايم؟؟؟؟ اگه تا اسم خامنه اي و رفسنجاني و انتري نژاد مياد دنبال كيسه تهوع ميگردين ولي خميني رو كه ديگه همتون قبول دارين؟! همون خميني چهل سال پيش گفت اين حكومتي كه الان هست و سي سال پيش پدران ما انتخاب كردن و مي خواستن اين دليل نميشه كه ما هم الان  دنبال راه اونا بريم! اونا تو سي سال پيش اين حكومت و اين نظام و انتخاب كردن و ما هم الان حق داريم حكومت دلخواه خودمون و داشته باشم .  خميني اينو گفت و پاشد! پاشد و دنبالش همه بلند شدن و انقلابي كردن كه تو دنيا نظيرش نبود . خواستن و تونستن! سي سال پيش پدر و مادر ما اين حكومت و ميخواستن ولي ما چي؟ ما هم ميخوايم؟ غير از اون مفت خورايي كه نونشون از اين دولت در مياد كي از نظام وقت راضيه؟ چرا ما غيرت سي سال پيش پدر مادرامون و نداريم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا تمام فكر و ذكر پسرامون بايد ابرو برداشتن و مو سيخ كردن و همه ي كار و زندگي دخترامون جلب توجه كردن واسه پسرا باشه؟؟ ديگه به كي ميشه گفت مرد؟ واقعا ميشه اسم اين جوجه ها رو كه فوتشون كني پخش زمين ميشن مرد گذاشت؟

 

واسه دختركي كه فقط موهاش بيرون بوده حكم تير دارن ولي معاون استاندار قزوين كه با يه دختر دانشجو گرفتنش تبرئه ميشه!

 اون دختر بيچاره رو تا حد مرگ ميزنن ولي دكتر!!! مددي كه تو دانشگاه زنجان قصد تجاوز به دختر دانشجو رو داشته تبرئه ميشه و اون دختر مقصر شناخته ميشه كه عامل تحريك اون هرزه ي هوسران بوده!

 صورت اون دخترك و غرق خون مي كنن ولي امثال خانبان تو دانشگاه ما با وجود اون كارش داره راست راست راه ميره!!! لابد اونجا هم ما مقصر بوديم كه باعث تحريك خانبان مقدس شده بوديم وگرنه اونكه گناهي نداشت!!!

 

مملكت و به گند كشيدن . نكبت از سر و رومون ميباره و عين خيالمون نيست . بريم بميريم ! خاك بر سرمون كه هيچ غلطي نمي كنيم و همه مون منتظر اون يكي هستيم .

رييس جمهورمون و ديديد چقدر تحويل گرفتن؟؟؟ ديديد تو ايتاليا چقدر لي لي به لالاش گذاشتن؟ يادمه خاتمي كه مي خواست بره فرانسه چقدر براشون شرط و شروط گذاشت و مجبورشون كرد مشروب و از تو بساطشون جمع كنن تا بالاخره آقا راضي شد بعد از چندين بار دعوت بهشون افتخار بده و بره فرانسه . تو فرانسه هم اون چند تا پله رو كه واسه هيچكس پايين نميومدن واسه خاتمي اومدن و پايين پله ها ازش استقبال كردن . ولي انتري نژاد... تو فرودگاه هيچ سگي نيومد استقبالش و سرود ملي ايرانم نزدن! خيابون محل سخنرانيش و با پارچه هاي سياه به معني عزاي دموكراسي پوشونده بودن! برق سالن و وسط سخنراني به نشونه ي اعتراض به حضور نكبت بارش تو ايتاليا قطع كردن! مقامات ايتاليا و نماينده هاي مجلسشون تظاهرات كردن و .... بدبخت با چه افتخاري مانع ورود خبرنگار صداي آمريكا به سالن سخنرانيش شد تا تو مطبوعات جهان معروف به سانسور مطبوعاتي حتي تو خاك ايتاليا بشه!

ديگه با چه رويي ميخوايم بگيم ايرااااااااااااااني هستيم؟؟؟؟ به چي مون ميخواي افتخار كنيم؟ به تمدن چندين هزار ساله مون؟ از فضل پدر تو را چه حاصل؟؟؟

اون موقع وقتي عكساي سفر فرانسه ي خاتمي رو تو روزنامه چاپ كردن خوب يادم هست كه مامانم گفت ببين كفشاش چه برقي ميزنه! ببين كفش قهوه اي واكس خورده ش با رنگ عباش سته! مومن واقعي اينه كه تميزي از سر و روش ميباره .با اينكه آخونده ولي آدم خجالت نمي كشه بگه اين رييس جمهور كشورشه! ولي حالا انتري نژاد و كه مي بينين؟ زمستون و تابستونش و با همون كاپشن معروفش سر مي كنه . الهي بميرم بچگي چقدر صرفه جويي مي كنه! مكه اگه تشريف ببرين حتما جزو سوغاتي هاتون كاپشن انتري نژاد هم هست شك نكنيد! چون دستفروشا تو خيابون مثل مور و ملخ دارن كاپشن انتري نژاد و مي فروشن و از صبح تا شب بايد صداي "كاپشن انتري نژاد 5 تومن" و بشنويد! خوب معلومه كسي كه اينقدر صرفه جو و خداپرسته امام زمانم مي بينه! منم جاي اون بودم ادعا ميكردم هاله ي نور دور صورتم و گرفته بود و همه رو محو تماشام كرده بود! منم بودم وعده ي ظهور آقا تا دو سال ديگه رو ميدادم!

حالا هي بشينيم دستامون و بزاريم رو هم بگيم ايشالا امام زمان بياد درست ميشه . واي تا امام زمان نياد همينه. زمونه زمونه ي حضور آقاس . امام زمان زودتر بيا و نجاتمون بده ...

آخه بدبخت! امام زمانم بياد كه شماها مي كشيدش! امام زمانم بياد كه اينا ميگن فلاني منافقه و كافره و حكم تير واسش صادر مي كنن و مراجع واسش حكم صادر مي كنن و من و توي دهن بينم باور مي كنيم كه!آخه دل آقا هم از دستمون خونه . مگه تو روايات نداريم وقتي امام زمان ظهور كنن كسي نمي شناسدش و باورش نمي كنه و غير از چند نفر همه باهاش دشمن ميشن؟ تو خودت از كجا ميخواي بفهمي كي راست ميگه كي دروغ؟

به كجا ميخوايم برسيم؟؟؟؟؟ تا چند وقت ديگه مي تونيم دووم بياريم؟ تو جامعه كه امنيت نداريم . تو دانشگاه كه امنيت نداريم . پامون و از در خونه بذاريم بيرون معلوم نيست چه بلاهايي سرمون بياد . همه چي رو اينقدر گرون كردن كه سالي يه بارم نبايد فكر خوردن خيلي چيزا رو بكنيم . خدا شاهده خودم تو تاكسي شنيدم راننده تاكسي با بغض داشت واسه بغل دستيش درد و دل ميكرد مي گفت پيش بچه م خجالت مي كشم . هر چهار پنج ماه ميتونم نيم كيلو گوشت بگيرم ببرم خونه . وقتي ميرم خونه و بچه م ميدوه مياد دم در ببينه واسش چي خريدم از دستاي خاليم خجالت مي كشم و واسه همين شبا تا دير وقت مسافركشي مي كنم كه وقتي ميرم خونه بچه م خواب باشه ... طرف صبح ها معلم بود و شبا مسافركش. آخه ازكجا بياره ميوه كيلويي دو هزار تومن و گوشت كيلويي ده هزار تومن بخره؟! تازه  ديگه حق پوشيدن لباس تميزم نداره چون پودر رختشويي هم شده دونه اي هزار تومن! خوب معلومه به آخر خط ميرسه و شب كه ميخوابن شير گاز و باز ميذاره كه صبح فردا رو نبينه!

اينه وضع زندگيمون! اينه وضع مملكت اسلاميمون!!!! ميگن امام زمان كه ظهور كنن و اسلام واقعي رو بيارن اينقدر با اسلام اينا فرق مي كنه كه انگار يه دين تازه س! اونوقت اينا واسه اجراي احكام اسلاميشون با مشت و لگد و اسلحه ميفتن به جون مردم! اون مرتيكه اصلا شرايط امر به معروف و ميدونه؟!

 

87/04/15 :: 15:5 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

 امروز اکتیو شدم دو تا دو تا پست می نویسم  یعنی در واقع این پست و نوشتم که اون یکی بره پایین!

خوب حالا بریم سراغ جینگولک بازیه خودمون   چند ماهی میشه تولد خونه درش تخته شده حالا میخوام دوباره راهش بندازم   تا کور شود هر آنکه نتواند دید

 

myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

                               

 

 

Beating Hart دوستان متولد تیر ماه  Beating Hart

 

Beating Hart ۲ تیر تولد شادونه جونم  Beating Hart 

Beating Hart۷ تیر تولد رها جون (ستایش) Beating Hart

Beating Hart۹ تیر تولد مامان جون خودم Beating Hart

Beating Hart۱۱ تیر تولد خاله جونم Beating Hart

Beating Hart۱۲ تیر تولد شاذه جون Beating Hart

Beating Hart۱۶ تیر تولد هامون عزیز Beating Hart

Beating Hart۲۰ تیر تولد مرجان جون مامان تیناBeating Hart

Beating Hart ۲۰ تیر تولد ترنم جون Beating Hart

Beating Hart۲۴ تیر تولد گلشن جونBeating Hart

Beating Hart۲۵ تیر تولد مژگان جون Beating Hart

 

تولد همه تون رو تبریک میگم . امیدوارم به تک تک آرزوهای قشنگتون برسید Love Couple واستون آرزوی سعادت و سلامتی و خوشبختی می کنم

تولد هر کسی تو این ماهه خبر بده که اسمش رو اضافه کنم .

 

 

 

87/04/10 :: 13:7 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

گفت چی شده باز چه اتفاقی افتاده؟ گفتم هیچی!

ازم دلیل خواست . گفت باید دلیل قانع کننده داشته باشی . گفتم هیچ دلیل قانع کننده ای ندارم!

پرسید از چی ناراحتی آخه ؟ من کاری کردم؟ گفتم تو نه! ولی از رابطه مون ناراحتم!

با بغض تو چشمام نگاه کرد و من بدون هیچ ترسی زل زدم تو چشماش ...

گفت آخه دو سال خاطره رو چجوری فراموش کنم؟ گفتم همونجور که من یک سالش و فراموش کردم!

گفت پس ادعای دوست داشتنت چی بود؟ گفتم خودت بهتر از هر کی می دونی ادعا نبود و واقعا دوستت داشتم !

گفت داشتی! حالا که نداری ...

هیچی نگفتم ...

گفت خوش باشی و خوشبخت ...

واسه آخرین بار دستاش و گرفتم و زود برگشتم . نه من طاقت دیدن اشکای اون و داشتم نه دوست داشتم اون شکستنم و ببینه . بذار فک کنه با سنگدلی تمام کنارش گذاشتم . بذار فک کنه یکی دیگه جاش و تو قلبم گرفته . بذار هر چی دوست داره فک کنه ...

 

 

 

همش همین بود! به همین سادگی! تموم شد

راحت تر از اونی بود که فکر میکردم . کلی روش فکر کرده بودم و میدونم که به نفع خودمه . راست میگه دوسش داشتم ولی حالا نه! نه به اون اندازه که یک سال پیش داشتم و حاضر بودم از همه چیز به خاطرش بگذرم! الان منافع خودم و آینده ی خودم واسم خیلی مهمتر از حسیه که نسبت به اون دارم! خودخواه شدم نه؟ حس خوبی دارم . حس خوب آزادی!!!!!!

87/04/10 :: 12:49 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

یعنی واقعا تموم شد؟؟؟

آره فکر کنم تمومش کردم ...

الان چه حسی دارم؟

خوشحالم یا ناراحت؟!

87/04/06 :: 17:34 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

آرامشی که این روزا دارم وصف ناپذیره! مثل یه دریای صاف و آبی تو یه صبح قشنگ تابستون ... آرومم و این آرامشم رو خیلی خیلی دوست دارم . کاش این احساس پایدار بود و آرامش قبل از طوفان نبود ...

حس می کنم شروع دوباره ی یه رابطه ی قدیمی اشتباه محض بود!

آدما وقتی با همن و همدیگه رو دوست دارن فقط خوبیای همدیگه رو می بینن ولی وقتی یه مدت از هم دور باشن کمبودا و بدیهای همدیگه هم به چشمشون میاد . منم تو این یه سال خیلی چیزا رو دیدم که که نادیده گرفتنشون حالا واسم خیلی سخت شده . انتظاراتم رفته بالا و نمی تونم ازشون بگذرم . گفتم که بین دوراهی گیر کردم و چون نمی دونم کدوم راه درست از جاده خاکی بین دو راه می گذرم که هر وقت لازم شد خودم و بندازم تو یکی از این دو راه! یه ماهی میشه که تو اون جاده بودم و کنارش ولی حالا میخوام راهم و عوض کنم! راستش مطمئن نیستم از تصمیمم پشیمون میشم یا نه ولی مطمئنم که کار درست همینه . تصمیمیه که با عقلم گرفتم نه احساسات! مطمئنا تو دلتنگیام بارها خودم و نفرین می کنم که این چه غلطی بود که کردم ولی کار درست همینه ...

حس می کنم این رابطه و این رابطه ها! مانع رسیدن من به هدف هام میشه . من به خیلی چیزا و خیلی جاها می خوام برسم و وجود یاسر اونم به این شکل سد بزرگیه سر رام . اگه یه کم تلاش میکرد و می خواست شاید هیچوقت کنارش نمی ذاشتم و اجازه میدادم تو جاده ی زندگی همراهیم کنه ولی با این شرایط نه!

هنوز چیزی بهش نگفتم و از تصمیمم بی خبره . تو همین هفته تمومش می کنم!

می گن تو عصبانیت نباید تصمیم گرفت چون اشتباه محضه . تو اوج آرامشم نباید تصمیم گرفت نه؟

 

*** تولد حضرت زهرا (س) و روز مادر و تبریک میگم ***

 

87/04/03 :: 23:38 :: نويسنده : مريم پاييزي
درباره وبلاگ

وقتی که بیایی

پیراهن گل داری می پوشم

که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد

به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا

فارغ از تصمیم کبری

فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....


*** * وبگذر *موس *