* ***
|
دست نوشته های یک دختر
دو هفته ای میشه که سراغ کامپیوتر و اینترنت نیومدم . آخه کلا کامپیوتر و از اتاقم جمع کردم و گذاشتم تو یه اتاق دیگه که وسوسه م نکنه ! آذر ماه کنکور کاردانی به کارشناسیه و من میخوام هرطور شده همین امسال قبول بشم که اصلا حوصله ی پشت کنکور موندن و این حرفا رو ندارم . موسسه ی پارسه ثبت نام کردم و ۱۱ جزوه ی گنده تحویلم دادن که باید قورتشون بدم تا قبول بشم!! اگه رشته ی خودم بود راحت قبول میشدم ولی چون میخوام معماری شرکت کنم خوب سخته دیگه... البته تا الان زیاد وقت نکردم بخونم . پنجشنبه واسه سولماز جشن تولد گرفته بودیم و فردا هم خاله م واسه نیمه ی شعبان جشن گرفته . معمولا چند روز قبل و بعد از هر مراسم هم باید دنبال کاراش باشی و خوب تو این شرایط چجوری میشه درس خوند؟ جمعه ظهر واسه نهار میخواستیم بریم بیرون شهر. من به مامانم گفتم این مانتو کوتاهه رو تو شهر که نمیشه پوشید لااقل امروز تو بیابون بپوشم که حسرت به دل نمونم!!! حدس میزنید چی شد دیگه؟ بعلهههه! تو بیابون خدا هم دست از سرمون برنمیدارن و مشغول ارشاد کردن مردمن همون جمعه شب رفتیم پارک ملت! بزرگترین!!!!!!!! پارک قزوین یه نیم ساعت که گذشت دیدیم صدای نعره و عربده کشی و حرفای گل و بلبل! میاد. دعوا شده بود چه دعوایی. یه گله آدمِ... از اینور پارک حمله میکردن انور پارک و عربده می کشیدن و فحش میدادن و همدیگه رو میزدن و همیجور به تعدادشون اضافه میشد . دقیقا کنار پارک کلانتری ۱۱ مدرس هست و من گفتم با این همه سر و صدا الانه که یه لشگر مامور بریزه تو پارک ولی دیدم انگار نه انگار! با اجازه قمه و چوب هم نقل دعواشون شده بود که زنگ زدم به ۱۱۰ . گفتن باشه الان مامور میفرستیم . ۱۰ دقیقه گذشت دوباره زنگ زدم گفتن فرستادیم! فک کنم امداد غیبی فرستاده بودن چون ما که کسی رو ندیدیم فقط یه گله وحشی بودن که داشتن همدیگه رو تیکه پاره میکردن فضول لباس پوشیدن مردم هستن ولی مردن به وظیفه ی خودشون عمل کنن! اونوقت زرت و زرت میان تو تی وی از فعالیت های درخشانشون گزارش میدن و واسه خودشون نوشابه باز می کنن! یعنی فکر کن دو بار زنگ زدیم ۱۱۰ اونوقت به گشت دور پارک بی سیم نزدن بگن خبرت برو ببین چه خبره اونجا!!!!!!!!!! بابام میگه آخه از مادر اُگه ای چه توقعی دارین؟ کلانتری چسبیده به پارک اونوقت... نیرو دارن تو بیابون بفرستن گُ ه خ وری مردم و بکنن ولی دو تا سگ ندارن تو پارک بیان پاسبانی بدن توجه دارین که تو کل ماجراها هم من راس کار بودم 87/05/27 :: 13:51 :: نويسنده : مريم پاييزي
87/05/02 :: 14:14 :: نويسنده : مريم پاييزي درباره وبلاگ ![]() وقتی که بیایی پیراهن گل داری می پوشم که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا فارغ از تصمیم کبری فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه.... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |