تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* *** دست نوشته های یک دختر
دست نوشته های یک دختر
دیگه انگار یه قانون شده که هر وقت اس ام اس میده و جوابش و میدم و این اس ام اس ا ادامه پیدا می کنه آخرش گند میزنه به اعصابم و بهمم میریزه! اونم دقیقا همین نظر و داره که نهایتا من اعصابش و بهم میریزم! چاره ای هم نیست چون اگه بخوام جوابش و ندم این کار و هر شب تکرار می کنه تا بالاخره جواب بدم و باز همون آش و همون کاسه! کلا جفتمون مرض داریم میدونم!!! بازم وقتی می بینم آی دیش روشنه دلم میخواد باهاش چت کنم هرچند می دونم عاقبتش چیه ولی چند روزه ظهرا دیگه آی دیمو باز نمی کنم چون می دونم هست . فعلا اون کرمه آروم نشسته سر جاش تا ببینم بعدا چی میشهاکثرا صبح ها بعد از اینکه سحری میخوریم میام نت و کارام و انجام میدم تا چشمم به آی دی نحسش نیفته

اینم یه جور خودآزاری دیگه!تعجب نداره که داداش من!

آره خوب درسته این رابطه تموم شده س و واسه من هیچ وقت تحت هیچ شرایطی شروع دوباره ای وجود نداره ولی نمیشه اون همه خاطره رو انکار کرد و باید پذیرفت که گاهی وقتا یه غلغلکی بده و بره پی کارش...

اوضاع درس و دانشگاه افتضاحه! بخوام راستش و بگم تو ماه رمضون حتی یه خطم نخوندم! از اولم تو ماه رمضون نمی تونستم درس بخونم حالا هم نمی تونم. چند بار خواستم روزه نگیرم و درسم و بخونم ولی دلم نیومد. تو ماه رمضونش که الحمدالله همه ملت کافر شدن و روزه که نمی گیرن هیچ! توخیابون آدامس باد می کنن و بستنی لیس میزنن! حالا تو غیر ماه رمضونش کی حوصله داره غذاش و بگیره! واسه همین منتظرم این ماه تموم شه که جون خودم بشینم حسابی بخونم. من یه چی گفتم شما چرا باور کردین؟

دیروز یه جلسه توجیهی گذاشته بودن واسه دانشجوها . منم چون میخوام برم سر کلاسای معماری توش شرکت کردم. تنها چیزی که شنیدم یه سری مزخرفات از جناب معاون آموزشی بود که تدریس کردن و اسپانیا رفتن و به آلمان دعوت شدن و این چیزاش و به رخ بقیه می کشید! خیلی هم ادعاش میشد که به فکر ماهاس!!! آخر جلسه رفتم گفتم دکتر فلانی شما که اینقدر به فکر قشر دانشجویید واسه شهرسازیا چیکار کردید بالاخره؟ ( ما کاردانی هستیم و کاردانی به کارشناسی شهرسازی وجود نداره!) شروع کرد باز به مزخرف گفتن که سرفصل تهیه کردیم و فرستادیم وزارت علوم و با فلانی مکاتبه کردیم و... گفتم آقای دکتر اینا رو که ۴ ترمه دارید تحویل ما میدید! اینا کاراییه که دو سال پیش کردید! کار تازه چی کردید؟ نتیجه ش چی شده؟ گفت فعلا هیچی!یکی از بچه ها گفت ما کاری میتونیم بکنیم؟ گفت آره شماها نامه بنویسید به ریاست جمهوری!!!! گفتم به ریاست جمهوری ، مقام معظم رهبری، وزارت علوم، سایت شخصی احمدی نژاد ، به همه و همه نامه فرستادیم و ایمیل زدیم. می دونستیم از شما آبی گرم نمیشه خودمون دست بکار شدیم ولی خوب اونا هم مثه شمان دیگه چه توقعی میشه ازشون داشت؟!گفت حالا ببینیم چی میشه خدافظ! بعدشم یه نفر و آوردن واسه قشر دانشجو!!! مداحی کنه! اینا هنوز نفهمیدن هر چیزی یه وقتی و یه جایی داره! اینجوری فقط ارزش دین و پایین میارن! کی میخوان بفهمن خدا می دونه...

 

**

پلک هايم چه سنگين ميشوند...

 خوش خيالي نکن!

ديگر اجازه نميدهم

حتي لحظه اي به خواب من بيايي

 

87/06/31 :: 14:25 :: نويسنده : مريم پاييزي
حس خوبی ندارم . خیلی غمگینم . از زمین و زمون شکایت ندارم ولی یه غم خیلی بزرگ تو دلم لونه کرده و همه ی وجودم و تحت تاثیر قرار داده . اتفاقایی که تو یه هفته ی گذشته افتاده و حرفایی که بینمون رد و بدل شده بدجور بهمم ریخته . دلم و شکسته . بدی ما آدما اینه که کاری و که میدونیم اشتباهه انجام میدیم و بعدش اعتراف می کنیم اشتباه بوده و واسش تاوان پس میدیم .

یکی از آرزوهای محال زندگیم اینه که سال ۸۵ و ۸۶ و ۸۷ به کل از زندگیم از حافظه م پاک بشه . ۸۵ بدترین سال زندگیم بوده که هنوزم دارم تاوانش و پس میدم و بخاطرش اذیت میشم . اینجور آروم بودن و ریز ریز اشک ریختن عذابم میده . فکرایی که هر چی سعی می کنم از ذهنم بریزم بیرون ولی دست از سرم بر نمی دارن دیوونه م کرده .

عصر پست قبلی رو نوشتم ولی الان یه جورایی دلتنگشم! این دلتنگیه زورش خیلی بیشتر از اون حس تنفره! این دوگانگی وحشتناک عذاب آوره ...

نمیدونم این داستان کی به پایان میرسه و کلاغ بیکار این ماجرا کی جور و پلاسش و جمع می کنه میره پی کارش . نمی دونم کی واقعا به آرامش میرسم . این دوگانگی و چندگانگی سخت و عذاب آوره . اینکه چند روز خوبی و آروم و بعد یهو با یه اتفاق نه چندان مهم یا یه خبر کوچیک بهم میریزی و به مرز جنون میرسی واقعا داغون کننده س ...

واقعا چی میشد اگه فقط واسه یه مدت کوتاه همه چی خوب بود؟ چی میشد خدا به دل آدما راه میومد و اینقدر اذیتشون نمی کرد؟ اسمش امتحان یا هر چیز دیگه که میخواد باشه! مهم اینه که بیشتر وقتا خیلی بیشتر از ظرفیت آدماس و خیلی خیلی اذیتشون می کنه . آخه چی میشد خدا اینقدر صبور نبود و از این همه ظلم از این همه بی عدالتی و نامردی دلش می گرفت و کاری میکرد همه چیز خوب باشه ...

آهنگ وبلاگم و خیلی دوست دارم . تو اوج آرامش داره هر چی غم و درده داد میزنه . عین خودم ... راست میگه! وقتی رفت انگار همه چی و با خودش برد. هر چی خوشی و شادی و آرامش بود و با خودش برد. جوری که حتی برگشتنشم نتونست جبرانش کنه ...

من اصلا دلم نمیخواد کسی بیاد دلداریم بده . دلسوزی هم نمی خوام . بعضی وقتا بعضی دلسوزیا بدتر دل آدم و می سوزونه یا آدم و یاد چیزی می ندازه که یه عمر سعی کرده بود فراموشش کنه. من هیچی نمیخوام. فقط میخوام حرف بزنم . میخوام اینقدر بگم تا تموم شه . بذارید اینقدر بگم تا تموم شه ...

87/06/26 :: 20:30 :: نويسنده : مريم پاييزي

هیچوقت دوست نداشتم به اینجا برسم. دلم نمی خواست ازت متنفر بشم . میخواستم همون تصویر قشنگ و مهربون ازت تو ذهنم باقی بمونه . واسه همیشه . تا همیشه

متاسفم . متاسفم که به اینجا رسیدم . متاسفم که به اینجا رسوندیم . میخوام داد بزنم . میخوام با تمام وجودم داد بزنم ازت بدم میاد . یاسر حالم ازت بهم میخوره . می فهمی؟ ازت متنفرم

حالا حس می کنم تمام این 3 سال و خیلی راحت از دست دادم . تک تک ثانیه هایی که می تونست واسم . بهترین باشه حالا یادآوریش عذابم میده. خیلی ارزون 3 سال از عمرم و از دست دادم . خیلی مفت فروختمش

الان اگه ناراحتم اگه گریه می کنم به خاطر اون نیست! به خاطر لحظه هاییه که مفت از دست دادم . واسه عمریه که ندونستم چجوری گذشت . بدجور عذاب وجدان گرفتم

نمیدونم یه ماجرا یه رابطه چرا باید اینقدر کش پیدا کنه! من که چندین بار همه ی تلاشم و کردم که ببُرم که تموم کنم! پس چرا همچنان ادامه داره؟! آخه مگه مرض داری که عذابم میدی؟ برو گم شو دیگه حالم ازت بهم میخوره . دیگه حتی نمیخوام هیچ خبری ازت بشنوم. ای خدا یعنی ما باید با هم تو یه دانشگاه درس بخونیم؟خدا کنه اینجور نباشه که هر روز مجبور باشم ببینمت. اه... لعنتی...

87/06/26 :: 17:17 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

کلی حرف واسه گفتن داشتم! دو سه روزه یه قطار کلمه تو ذهنم رژه میرن و هی بالا پایی

نشون می کنم که چجوری بهت بگم! کلی اشک ، کلی گلایه ، کلی ... واست داشتم !

ولی الان که اومدم بنویسم هیچی نمی تونم بگم

نمیدونم ولی حس می کنم امروز یه سری اینجا بزنی

هیچی ندارم بگم جز یه عالمه گریه...

این روزا بدجور بهت احتیاج دارم

باور کن

 

 

تولدت مبارک ...

 

 

87/06/24 :: 14:28 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

دروغ چرا؟

منم دلم براش تنگ شده ...

 

 

 

 

 

 

 

 

کداهنگ میخواهی بیاتو

87/06/19 :: 14:21 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

: تنها نرو این راه رفتن نیست! دنیای تو چیزی به جز من نیست...

Hippie: تو مگه از دنیای من خبر داری؟

: نه!

Hippie: پس لطفا کمتر خودت و تحویل بگیر

: یه دفعه استعدادم شکوفا شد شعر گفتم چیه مگه؟

Hippie: شاعرم که شدی! مبارکه!

: دیوونه که باشی شعرم می گی

Hippie: تا دیوونه ی کی باشی!

: دیوونه ی خودم. تو چی؟

Hippie: من تازه سر عقل اومدم!

: آفرین!

 

بعد از چند دقیقه سکوت...

: دلم واست تنگ شده زیاد

Hippie: ممنون!

:بای

Hippieبای!

 

* نکنه توقع داشتی واست بمیرم! چطور بود اگه می گفتم فدای اون دل کوچیکت بشم که اینقدر زود به زود واسم تنگ میشه!! زهی خیال باطل! تموم شد آقاااا

چه زودم بهش بر میخوره

 

 

87/06/15 :: 6:1 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

**  وبلاگ رز سفید یکی از وبلاگایی بود که هر روز می خوندمش و دوسش داشتم . چیز خاصی نمی نوشت و لی همون روزانه هاش و دوست داشتم . شاید واسه اینکه دنیامون یه کم شبیه هم بود یا شاید بخاطر سادگیش یا هر چیز دیگه . مهم این بود که جزو کارای روزانه م شده بود که هر روز بخونمش . بعد از یه سری مشکلات و درگیریا که از آبان پارسال واسش پیش اومد و باعث شد دیگه ننویسه یه خلا واسم تو دنیای مجازی ایجاد کرد .

اینا رو گفتم که بگم الان خیلی خوشحالم که دوباره می نویسه . هر چند کامنت دونیش رو غیر فعال کرده ولی همین که بعد از مدت ها دیدم که دوباره شروع به نوشتن کرده خیلی خوب بود . راستش چند روز قبل از اینکه دوباره بنویسه داشتم فکر میکردم ماه رمضون امسال با پارسال چقدر متفاوته . پارسال ماه رمضون دنیای مجازی یه رزی و سسل داشت و امسال ...

 

**  واقعا پارسال با امسال خیلی فرق می کنه یا شایدم من اینجور حس می کنم . پارسال همه یه جورایی منتظر بودن که زودتر ماه رمضون بیاد . خود من از یه ماه قبلش روز شماری میکردم واسه لحظه های افطار و سحرش ولی امسال ماه رمضون اومد و واسه من با روزای دیگه هیچ فرقی نمی کنه!

 

**  درسا خیلی سخته! چون تغییر رشته دادم و همه ی جزوه ها واسم نا آشناس خیلی سخت شده . معماری رشته ی سختی نیست ولی نه واسه من که همش 3 ماه وقت دارم و البته که حفظیاتم در حد خیلی افتضاحه  سه بار تاریخ معماری قبل از تاریخ و خوندم ولی الان هیچیش یادم نیست . همه ی جزوه هاشم پر از اسم های عجیب قریب خارجی و ایران باستانه که تلفظش سخته چه برسه به حفظ کردنش! خوب آخه اگه حفظیات من خوب بود که اندیشه اسلامی رو سه بار حفظ نمی کردم J حالا میخوام از اول مهر برم سر کلاسای معماری دانشگامون بشینم شاید فرجی شد ولی حیف که وقت خیلی کمه

 

**  یکی از دوستام که داره دوره ی آرایشگری رو می گذرونه چهارشنبه گیر داد بهم که تو رو خدا بیا مدل من شو . فردا کار با مواد داریم و من هیچکس و ندارم مدلم بشه . منم که دلرحم گفتم باشه میام موهام و های لایت سرمه ای کن که زیادم مشخص نباشه . پنج شنبه رفتم و بعد از کلی عمل جراحی که رو سرم انجام داد و این موهای بدبخت منو هی با قلاب کشید و یه جورایی پوست از کله م کند و نوبت انتخاب رنگ رسید و من گفتم سرمه ای ، مسئولشون در کمال خونسردی گفت نه اینجا رنگای فانتزی کار نمی کنیم!!! یا کرم یا دودی یا زیتونی!!! اومدم پاشم که چشمم به قیافه ی دوستم افتاد دلم براش سوخت گفتم باشه قهوه ای تیره کنید . گفت باشه . بلاهایی که سرم آوردن و خانوما میدونن چیه به آقایونم ربطی نداره :دی

اینا دکلره کردن بعد رنگ و گذاشتن و دو دقیقه از رنگ نگذشته بود که گفت پاشو بشور خوبه! گفتم شراره جون من قهوه ای تیره میخواما این که هنوز روشنه! گفت تو نوفهمی پاشو بشور! منم گفتم حتما حالیم نیست دیگه :دی آقا شستم و تا بیام جلو آینه خودم و ببینم دیدم همه چه به به چه چه ی می کنن و می گن چقدر ناز شده و چقدر بهت میاد و ... این انترن ا رو دیدین؟ دقیقا مثه همونا! یه ده تا کارآموز با روپوش سفید بودن که از اول کار ریخته بودن سر من بیچاره و حالا هم همه با هم تعریف میکردن . چشمتون روز بعد نبینه! رفتم جلو آینه دیدم یک عدد کله ی بلوند جلوم واستاده!!! همه هم همچنان در حال تعریف کردن بودن که گفتم من تیره می خواستمممممممم . گفت خیلی خوشگل شده  . گفتم بابا جان من گفتم معلوم نشه زیاد این که شونصد کیلومتری چراغ میده! گفتم نه ! دلت میاد؟ به این نازی! کلی تغییر کردی! گفتم خوب یدفعه بیاید ابرومم رنگ کنید معلوم شه مادر سه تا بچه ی قد و نیم قدم دیگهنامردا می خندیدن فقط   به مسئولشون گفتم روش رنگ بذار که کامل از بین بره . رنگ و که گذاشت و شستم دیدم باز همون آش و همون کاسه س فقط یه کم تیره تر شده بود! گفتم بی خیال بابا میرم خونه خودم رنگ میذارم   حالا همه هم هی می گفتن نکنی این کارو ها حیفه خیلی بهت میاد! خواهر نامردمم هی خنده های شیطانی میکرد اون وسط! خونه هم که اومدم مامانم و بابام بدتر از اونا ! مامانم نذاشت رنگ کنم میگه بذار یه مدت باشه. آخه من با چه رویی ماه رمضون برم افطاری خونه ی فامیلامون   منم که خجالتی !

الناز میگه الان دیگه بهت میخوره 21 سالت باشه! آخه هر کی اولین بار منو می بینه میگه 18-19 بیشتر بهت نمی خوره ولی الان فک کنم 25 رو هم رد کردم ! بیچاره خودم که زورم به موهای خودمم نمیرسه ...

 

**   دیشب ساعت 12:30 اس ام اس زده :

"زندگی زیبا نیست، افسانه زیباست ، چون واقعیت ندارد ...

تنها کسانی برای همیشه مال ما هستند که برای همیشه از دستشان داده ایم ... "

  

87/06/10 :: 21:31 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

 

خوب حالا نوبتی هم باشه نوبت شهریوری های عزیزه . من که هیچوقت آبم با پسرای شهریوری تو یه جوب نرفته و نمیره  فکر می کنم در مورد دخترای شهریوری هم همینجور باشه

 

دوستای متولد شهریور:

 

 ۳ شهریور تولد روینا جون خواهر رونیکا

 ۶ شهریور تولد توت فرنگی جونم 

 ۶ شهریور تولد آندیا جونم

۷ شهریور تولد شهرزاد جون مامان شرمینه

۱۰ شهریور تولد مامان رز سفید 

 ۱۴ شهریور سالگرد عقد آرزو جون مامان آرش و بابا جلال  

۱۴ شهریور سالگرد عقد نوشین جون مامان هستی و بابا محمود

۱۷ شهریور سالگرد عقد بیتا جون مامان دوقلوها و بابا ناصر

 ۱۸ شهریور تولد ویولت عزیز 

    ۲۴ شهریور  تولدِ  رضا  

۲۵ شهریور  تولدِ ایلیا کوچولو

۲۶ شهریور تولد مامان ایلیا

 

و ...

 

 دوستای عزیز متولد شهریور ماه تولدتون مبارک  

 

 

 

 

87/06/02 :: 10:44 :: نويسنده : مريم پاييزي
درباره وبلاگ

وقتی که بیایی

پیراهن گل داری می پوشم

که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد

به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا

فارغ از تصمیم کبری

فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....


*** * وبگذر *موس *