* ***
|
دست نوشته های یک دختر
وارد اتاق شدم تو بودی..چقدر پریشان! رنگ به رخت نمانده بود.. مردک بی شرف میخواست پشت بازوی تو شرمش را پنهان کند.. خون در رگهایم یخ زد این تو بودی نازنین من تو؟ که مست مست در آغوشم ناله میکردی دیشب... انگار جای نیشگون شیطنت آمیزت از بازویم هنوز درد میکند. کدامشان تویی...این یا آن! چرا عرق کرده ایی...اینهم مثل عرقی است که در آغوش من ریختی.. شرمم میاید که ملحفه ایی را که به سختی بخودتان چسبانده اید با همه نفرت و خشمم بکشم میترسم بدن برهنه تو را ببیند نمیخواهم ببیند! این صدای نعره ی کیست که میگوید از اینجا بروووووووو صدای من است؟... پس چرا نمیرود مردک چشم سفید میخواهم در آغوش بگیرمت طفل بیچاره ام ...چرا اینقدر ترسیدی نترس..با تو کاری ندارم میخواهم او برود وقتی رفت تو را در آغوش میگیرم و آرام آرام پوست تنت را میکنم... تا جای انگشتان کثیفش از تمام تنت برود
**** چون فعلا نوشتنم نمیاد اینو گذاشتم که وبلاگم زیاد از حد خاک نخوره *** راستی کسی میدونه چجوری میتونم حجم یه عکس و کم کنم؟ فتوشاپ بلد نیستم ولی یه اشاره ی کوچولو کنید آندرستند میشم
87/08/28 :: 15:17 :: نويسنده : مريم پاييزي من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند. من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم. من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود. من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم. من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کيستم؟
87/08/15 :: 12:44 :: نويسنده : مريم پاييزي دیروز روز گندی بود. هم بد بود هم وحشتناک هم خسته کننده! یه احمق بخاطر یه بی لیاقت قرص خورده بود . اون احمق صمیمی ترین دوستم بود و اون بی لیاقت دوست پسرش! واقعا یه کم عقل تو سر این بشر پیدا نمی شه! اول می خواسته خودش و بندازه تو کانال! بعد که دیده نشده از دوست پسرش پرسیده چی بخورم اونم بهش گفته چی و چند تا بخور!!!!!!! از ساعت ۳ تو خیابون دنبالش می دویدیم و کتک کاری می کردیم که قرص ها رو ازش بگیریم که نشد! راست می گن دیوونه ها زورشون زیاده ها! من و دوستم زورمون بهش نرسید و همونجا قرصا رو خورد! حالا هرکاری کردیم نذاریم جایی بره مگه میشد؟ آثارشم رو دستای من هست انقدر گاز گرفت و چنگ انداخت تا فرار کرد! زنگ زدم به خواهرش خبر دادم . احمق زنگ زده به من میگه به خانواده م نگی دلیل خودکشیم چیه ها! اونم بخاطر اون کسری بی ریخت بی لیاقت! خواهرش اومد باباش اومد . همه ی خیابونا رو گشتیم . من و دوستم برگشتیم دانشگاه شاید رفته باشه اونجا ولی نبود . رفتیم دم در خونه دانشجویی کسری ولی نبود . آخر سر هم کسری از تهران برگشت و پیداش کرد . کلی هم از بابای پریا کتک خورد که نوش جونش باشه آشغال عوضی . وقتی زنگ زدیم بهش گفتیم پریا قرص خورده گفت خوب خورده که خورده به من چه؟!!!! خواهر پریا هم زنگ زد خونه شون و یه سری بابای کسری رو شستشو داد که اگه پریا چیزیش بشه خودم همه تون و می کشم که انگار کارساز بود و باباهه کسری رو مجبور کرده بود از وسط راه برگرده . غیر از اونم کسی نمی تونست پریا رو پیدا کنه . ساعت ۶وقتی پیداشون کردیم برگشتم می گم بیشعور واسه چی بهش می گی چی بخوره؟ میگه خوب شماها پیشش بودین! آخه شما بودین چی می گفتین؟ گفتم اون موقع که می خواست بپره تو کانالم ما پیشش بودیم؟ که تا اینو گفتم یدفعه بابای پریا دوباره افتاد به جونش انگار از ماجرای کانال خبر نداشت . حالا فک کن این وسط هممونم داریم گریه می کنیم این پریای احمقم هم حالش بده هم داره زار میزنه که به خدا تقصیر اون نبوده و بخاطر اون نخوردم! گفتم آره راست میگی همه میدونن بخاطر من خوردی!! من و دوستم و خواهرش بردیمش بیمارستان و یه لیوان ذغال نوش جان فرموندن . دوستم نذاشت معده ش و شستشو بدن . هی من گفتم بذار شستشو بدن اذیت شه شاید سر عقل بیاد ولی نذاشتن . تا ساعت ۹ بیمارستان بودیم و بعدش رسوندمشون خونه شون . همش هم نگران کسری بود که وقتی فهمید داره میره تهران خیالش راحت شد. فک میکرد حالا الان میخوان سنگسارش کنن!!دوستاشم از خودش احمق تر تو بازداشتگاه ها دنبالش می گشتن می بینید دخترا چقد بدبختن؟ آخه من نمیدونم به چیه کسری دل بسته؟ کسری یه آدم الاف بیکار هرزه س که اگه پریا با یه پسر تو دانشگاه حرف بزنه خون به جیگرش می کنه اونوقت خودش هر غلطی که میخواد می کنه . همین دیروزم ماجرا از جایی شروع شد که ما رسیدیم دانشگاه و دیدیم کسری داره با یکی از ج.ن.د.ه های دانشگاه زیر بارون قدم میزنه! بارها دیدم وقتایی که پریا دانشگاه نیست با دخترا لاس میزنه . مادر نداره و مثلا رو مادرش خیلی تعصب داره ولی تا دعواشون با هم در میاد فحشایی به مادر پریا میده که ... . دست بزنم داره ماشالا اونم تو دوران دوستی!سه سالم هست میاد دانشگاه همش ۴۰ واحد پاس کرده دهنشم همیشه بوی گند الکل میده . اونوقت پریای احمق خانواده ای داره که خیلیا آرزوش و دارن . یه مجتمع تجاری تو قزوین مال باباشه و چند تا خونه ی درست حسابی و شرکت تجاری و چند تا ماشین و خیلی چیزای دیگه دارن که خوب تو قزوین یعنی خیلی! دختر خیلی خوبیم هست و بخاطر کسری خیلی کارا کرده . ولی کو لیاقت؟ دیشب به کسری گفتم بیچاره تو باید از خدات باشه با همچین خانواده ای وصلت کنی . گرچه باباش تو رو اندازه ی سگشونم حساب نمی کنه. دلم خیلی واسه باباش سوخت . بیچاره یه عمر زحمت کشیده جون کنده تا به اینجا رسیده اونوقت دخترش بخاطر یه آشغال عوضی چه کارا که نمی کنه . من که مطمئنم بازم این کارو می کنه . اه دیروز چه روز گندی بود . شب تا صبحم تو خواب داشتیم دنبال پریا می گشتم و گریه زاری میکردم ....
87/08/12 :: 10:29 :: نويسنده : مريم پاييزي دیشب عروسی ای دعوت بودیم که از خیلی وقت پیشا واسش نقشه می کشیدیم و برنامه ریزی می کردیم . ولی خوب انگار یه جورایی قانون طبیعت شده که همه چی برعکس بشه! من که هیچ وقت اهل آرایشگاه رفتن و این حرفا نبودم گفتم بذار ایندفعه رو برم ببینم چی میشه! نیازی به گفتن نداره که عین چی پشیمون شدم که هم پول بی زبون و ریختم تو سطل آشغال هم قیافه ای برام ساختن دیدنی! حیف که دیر شده بود و وقت نمی شد برم حموم وگرنه همون تیپ ساده ی خودم و به همه این رنگ و وارنگیا ترجیح میدم! هنوزم با خط چشم پلاستیکی مزخرفش درگیرم. همه ی مژه هام کنده شد ولی این خط چشمه یکی در میون سرجاشه چون برنامه ی عروسی رو یدفعه ای ریخته بودن و بالطبع سالن پیدا نکرده بودن جشن و تو یه باغ مسکونی تو اطراف شهر گرفته بودن و باید خدمت حضار گرامی عرض کنم به دلیل بارندگی شدید و تاریکی جاده ما تقریبا چند برابر راهی و که باید طی میکردیم تا به باغ برسیم و رفتیم و اومدیم و باغ و پیدا نکردیم! همش تصور میکردم تو این بیابون و زیر بارون الان ماشین خراب میشه و ما تو این سرما گشنه و تشنه باید چند روز و سر کنیم و گرگا بهمون حمله می کنن خلاصه اینقدر زنگ زدیم و پرس و جو کردیم تا بالاخره ساعت ۹ شب رسیدیم و البته به جای جشن عروسی با صحنه ی اسکیموها در قطب مواجه شدیم! اینقدر سالن سرد بود که همه با پالتو و شال نشسته بودن اوووووف چقدر چرت و پرت گفتم! نمی دونم چرا یدفعه شروع کردم به نوشتن؟! شاید چون امروز بخاطر تولد حضرت معصومه نت رایگان بود جو گیر شدم! راستی ! دختر خانوما روزتون مبارک 87/08/10 :: 13:33 :: نويسنده : مريم پاييزي امروز یه روز عجیب بود . عجیب بود چون یه درخواست عجیب و غیرمنتظره ازم کرد! همینجور که داشتم اس ام اس و میخوندم که نوشته بود آدرس دقیق خونمون و میخواد خندم گرفت چون بارها تا دم درمون اومده بود! ولی وقتی به خط آخر رسیدم.... حس گنگ و مبهمیه! اینکه تعجب کنی و ندونی باید خوشحال باشی یا ناراحت؟! اینکه چیزی و که دلت میخواد قاطع و محکم با عقلت رد کنی! هر چی که بود واسه من یک ساعتی رانندگی دیوونه وار همراه با صدای گوگوش که میخوند و اشکایی که میریخت به همراه داشت... روز عجیبی بود! 87/08/07 :: 19:59 :: نويسنده : مريم پاييزي
مرد آبان : زن آبان :
و ...
87/08/02 :: 11:40 :: نويسنده : مريم پاييزي درباره وبلاگ ![]() وقتی که بیایی پیراهن گل داری می پوشم که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا فارغ از تصمیم کبری فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه.... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |