تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* *** دست نوشته های یک دختر
دست نوشته های یک دختر
  

من جمعه کنکورم و عالییییییییی میدم

من حتما قبول میشم

من همین امسال قبول میشم و از بهمن میرم دانشگاه

من از همین الان صندلیم و تو کلاسای دانشگاه آزاد قزوین می بینم

من اصلا تو وهم و خیال نیستم

حالا جدای از شوخی نمی دونم چرا اینقد مطمئنم که حتما قبول میشم! اونوقت اگه خدای نکرده قبول نشم خودم پیش خودم ضایع میشم  

حالا خوبه خیلی درسا رو باد نیستما ولی چون اونایی رو که می تونستم خیلی خیلی خوندم مطمئنم قبول میشم!! اینم نتیجه ی تلقین! ببینیم قانون راز این بارم جواب میده یا نه

اینا رو گفتم که بگم بدجوری نیازمند انرژی های مثبت و دعاهای قشنگتون هستم

 

87/09/27 :: 11:22 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

خوشبختانه دیگه می تونم ناراحتی هام و کنترل کنم و خیلی زود حداکثر در عرض چند ساعت به حالت عادی برگردم و این واسه من یعنی معجزه! و مخصوصا تو مورد خاصی که خودتون بهتر میدونید چیه و دیگه حتی نمی خوام اسمش و ببرم! امشب هم مسئله ای پیش اومد که باعث شد شدیدا بهم بریزم ولی با یک ساعت باشگاه رفتن و بعدش هم رفتن خونه ی خاله همه چیز یادم رفت و حالا خوب خوبم . خدا جون شکرت.

عصری که حالم بد بود داشتم به این فکر میکردم که ۲۰ روز مونده به کنکور اونجوری گند زد به حالم و فک میکردم دیگه نمی تونم بخونم ولی به هیچ جام حساب نکردم و خیلی عالی درسم رو خوندم! ولی حالا که همش ۵ روز تا کنکور مونده چجوری خودم و کنترل کنم که خدا رو شکر اوستا کریم خودش هوام و داشت و میدونم که همیشه هم داره . قربونت برم اوستا کریم که اینقدر مهربونی و ما ها اینقدر ناشکر و نامهربون...

 

 *************************************

 

  خدایا ...

  اگر ما بد کنیم ، تو را بندگان خوب بسیار است

  اما تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست؟

                                                                 دکتر شریعتی

 

87/09/24 :: 0:1 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

این شایعه رو شنیدین که یه نوزاد حرف زده و گفته ۲۸ آذر یه سری اتفاقات میفته و همه جان به جان آفرین تسلیم می کنن؟! متن کامل خبر و نمی گم که منم تو این شایعه پرانی شریک نباشم  خودتون برید تحقیقات کنید بعد بیاید اینجا واسه هم تعریف کنید!

ولی خوب اگه راسته زودتر به من اطلاع بدید که خودکشی نکنم واسه کنکور! آخه دقیقا شب کنکوره. لااقل اگه بدونم قراره بمیرم این دو سه شب آخر و خوش میگذرونم

ای خدا این مردم ما چرا اینقدر آماده به خدمتن آخه؟ تا دیدن یه بچه فینقیلی با یوزاسیف جان صحبت کرد سرییییییییع! یعنی سریییییعا یه نوزاد آماده کردن که بیاد حرف بزنه و از آخر دنیا بگه و به همون سرعت هم بمیره! جل الخالق!

جدا از شوخی کلی به انرژی های مثبتتون احتیاج دارم . جمعه کنکور دارم و این هفته ی آخر واسم حیاتیه و تو همین دوران حیاتی خاله های گرام از کربلا تشریف میارن و احتمالا همش به مهمون بازی می گذره و چون خاله هام دختر ندارن مطمئنا از من توقع بیشمار دارن!!

من تا جایی که تونستم خوندم و حفظ کردم ولی خوب چون تغییر رشته دادم یه سری چیزا که کم هم نیستن رو اصلا بلد نیستم و همین می ترسوندم ! خلاصه که نیازمند انرژی های مثبتتون و دعاهای قشنگتون هستم

 

***********************************

آدمک آخر دنياست بخنــــد

آدمک مرگ همين جاست بخنــد

 دست خطــي که تو را عـاشق کرد

شوخي کاغــذي ماست بخنــد

آدمک خر نشــوي گريه کني !

کل دنيا ســراب است بخنــد

 آن خدايي که بزرگش خواندي

 به خدا مثل تو تنهاست بخنـد

...

 

87/09/23 :: 11:30 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

نمیدونم مشکل از کجاس که تا وقتی سراغ این صفحه ی مجازی نیومدی و تصمیم جدی واسه نوشتن نداری کلی حرف واسه گفتن داری و کلی موضوع تو ذهنت رژه میره! حتی بارها کلمه به کلمه ی چیزایی رو که میخوام بنویسم و تو ذهنم مرور می کنم ولی وقتی جدی تصمیم به نوشتن می گیرم همه شون دود میشن میرن هوا! اینم یه سندرمه دیگه به نوبه ی خودش

یادتونه گفتم یه بارونی دیدم گیرمیزه گیرمیز!  خریدمش! همون روز که اینو نوشتم خریده بودمش . ولی خوب با خبر ناگهانی ای که اون بهم داد هر چی ذوق واسه داشتنش داشتم از بین رفت! خبر مهمی نبود ولی می تونست واسه من خیلی مهم و حتی بد باشه! بیشتر از اینا شوکه م کرده بود . ساعت ۱:۳۰ ظهر بود که از خرید برگشتم . دیدم یاسر تو نته خواستم ازش بپرسم واسه تولد مرتضی میره دیدنش که یه هدیه بدم از طرف من براش ببره یا نه؟ که همین شروع صحبتمون شد و بهونه که بگه نامزد کرده! خوب تو اون لحظه نمی دونستم باید چیکار کنم. میتونستم خیلی خونسرد بهش تبریک بگم و وانمود کنم که واسم اصلا مهم نیست یا اینکه جیغ و داد راه بندازم و کلی در و گوهر بارش کنم! ولی من هیچکدوم این کارا رو نکردم! با اینکه تو دلم غوغایی به پا شده بود ولی اصلا به روی خودم نیاوردم و بحث و به جای دیگه ای کشوندم. نمی خواستم در برابرش کم بیارم! ولی پیش خودمم نباید کم میاوردم! با اینکه تو چشمام اشک جمع شده بود ولی نذاشتم حتی یه قطره ش سرازیر بشه! به خودم گفتم خوب به درک! واسه تو چرا باید مهم باشه؟ راست می گفتم واسه من مهم نبود . خیلی وقت بود که دیگه واسم مهم نبود ولی جرات اعترافش و نداشتم ! حتی یکبارم به این فک کرده بودم که تا اون ازدواج نکنه من کاملا به آرامش نمیرسم ولی حتی دوباره فکر کردن به این موضوع هم جرات زیادی می خواست که من نداشتم! خوب سخت که بود! هر چی باشه پای دل کندن از یه رابطه وسط بود و اینکه کسی دیگه بخواد جات و بگیره شاید حتی غیرقابل تحمل باشه ولی اینا جزو واقعیتای زندگیه که نمیشه ازشون فرار کرد و جالب اینجاست با اینکه همه ی این چیزا رو میدونیم ولی باز از وجودشون شکوه می کنیم!!

امروز داشتم اینو میخوندم و پاراگراف اولش بدجور منو به فکر فرو برد! بعضی وقتا بعضی حرفا و نوشته ها بدجور به دل آدم می شینه و تا مدتها با آدم می مونه. شایدم چون قبلا تجربه ش کردیم اونجور به دلمون می شینه! دکتر راست میگه! بازسازی یه رابطه محاله و حتی اگه قابل بازسازی باشه هرگز مثل گذشته نخواهد شد! و حتی به نظر من لوس و بی معنی میشه! و رابطه ی دوباره ی من و یاسر هم از همون روابط لوس و بی معنی بود که نباید دوباره از سر گرفته میشد ولی قطع دوباره ش هم جرات زیادی میخواست که من فقط تونستم تا نصفه ش برم ...

خوب الان باید بگم خوشحالم! خوشحالم که یه کار نصفه به آخر رسید . معمولا کارای نیمه کاره کلافه م می کنه. مثل همین کنکور لعنتی که همش بیست روز بهش مونده و من همش ۴۰ درصد مطمئنم که قبول میشم!

خوب اونروز من دیگه سراغ بارونی دوست داشتنیم نرفتم! تا فرداش همونجور تو پاکت موند و کسی سراغی ازش نگرفت ! ولی الان با عزت و احترام سرجاشه و من از دیدنش مثل بچه ها ذوق می کنم !! بهانه ی گرفتنش هم مستند راز شد.  طبق حرفایی که تو اون مستند گفته میشه ما باید به خواسته هامون توجه کنیم و اگه چیزی باعث خوشحالیمون میشه اون و عملی کنیم حتی اگه اون عمل از نظر دیگران بی ارزش باشه! منم با اینکه از نظر بقیه خریدن یه بارونی نسبتا گرون اونم با اون رنگ نسبتا جیغش که تو شهرستانا معمولا ترد شده س پول هدر دادن بود ولی چون دوسش داشتم و عاشق رنگای خیلی شاد و جیغم خریدمش و لذتشم میبرم!

دیدن مرتضی هم نرفتم و هیچ هدیه ای هم براش نفرستادم . به فرستادن یه اس ام اس تبریک بسنده کردم چون ترجیح میدم هر رابطه ای رو با گذشته ای که به اون مربوط میشه قطع کنم .

اشتباه نکنید این فرار از واقعیت نیست! این فرار از خودآزاری ایه که تقریبا همه مون بهش دچاریم و با بهم زدن خاطرات گذشته خودمون و عذاب میدیم!

 *****

شنبه دو تا خاله هام با شوهراشون رفتن کربلا و خوب ما نذاشتیم مامانم بره و واسه همین موقع بدرقه خیلی دلم واسه مامان سوخت. دلم از بیرحمی خودمون گرفت که واسه داشتن مامان و اینکه ترسیدیم خدای نکرده بلایی سرش بیاد نذاشتیم بره ! 

من دختر خاله ندارم و  ثمره ی زندگیه خاله هام ۴ تا پسر در سنین مختلفه و الان این ۴ تا تو خونه ی خاله بزرگه به همراه مادربزرگم روزگار می گذرونن! پسر یه دونه ش کافیه واسه بهم ریختن خونه زندگی حالا شما حساب کنید ۴ تاش چی می کنه!! بیچاره مادربزرگم!

اینو گفتم که بگم امروز از صبح ما مشغول آش پزوندن و آش پخشوندن و آش خوروندن بودیم  آش پشت پا! اونم به همراه اون چهار تا بمب انفجاری! خسته نباشیم نه؟

 ***********

اینم واسه اونایی که می خواستن در مورد سریالای لاست بدونن !

 

87/09/19 :: 21:57 :: نويسنده : مريم پاييزي

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد...

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند...

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

موعد عروسی فرا رسید...

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد...

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود...

همه تعجب کردند... مرد گفت:

" من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم "



87/09/16 :: 11:43 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

امروز همش 4-5 ساعت درس خوندم و این یعنی هیچی! صبح که به مرحمت اس ام اس های دیشب و مشغول بودن ذهنم ساعت 10 به زور از خواب پاشدم . بعدشم فکر و فکر و فکر! ساعت 12 که شد تازه به خودم اومدم که ای وای دیروز این موقع من 5 ساعت درس خونده بودم! نشستم یکم به درس خوندن ولی مگه میشد؟ فکرم متمرکز نمیشد . سر ظهر وقتی اومد خونه لا به لای خریدای هر روزه ش یه کارت اینترنت بود . منم مثل این خمارا از دستش قاپیدم و بعد از 3 روز اومدم نت . ( تو هم داری به من که هنوز با کارت وارد اینترنت میشم می خندی؟ دهه ! خنده نداره که! حالا آخرش در مورد ای دی اس ال هم برات می گم) . اومدم نت و کامنتام و چک کردم و بماند که یکیشون یه تلنگر بهم زد و مثل اینایی که اشکشون دم مشکشونه اشکم درومد! این پروسه تا بعد از ظهر ادامه داشت . یعنی هی میرفتم سراغ درسم هی میومدم پای کامپیوتر! بعدشم رفتم کلاس زبان و ساعت 9 برگشتم خونه و تا الان در خدمت کتاب دفترای گرام بودم که الان دیدم دیگه نمی کشم!

ای جاااااااان! مامانم داره درس میخونه . همچین جدی این عینکش و زده به چشماش و مداد و تو دستش اینور اونور می کنه که آدم دلش میخواد بپره گازش بگیره هر چند دقیقه هم عینک و میزنه بالا سرش رو موهاش . هی تند تند هم سوال می پرسه . الناز می گه کلاه قرمزی به مدرسه میرود !  آخه مامانم و دوستاش یه چند وقتی هست میرن کلاس زبان و کلی هم جدی گرفتنش. فردا هم امتحان دارن و اینه که مامان خانومی بنده الان چند ساعته مشغول درس خوندنه . جاتون خالی کلی هم سوژه ی خنده س

اما جریان ای دی اس ال! شنیدین که کلیه ی مشاورین املاک باید کامپیوتر داشته باشن و به اینترنت وصل باشن؟ البته میدونم این تو تهران عادیه ولی اینجا از این چیزا خبری نبود. تازه همون تهرانشم به نت وصل نبودن و سیستماشون داخلی بود . ولی الان اجباری شده و کلی واسه مشاورین املاک کلاس گذاشتن و ازشون امتحان گرفتن و درجه بندیشون کردن . جوریکه باید همه ی کارایی که می کنن اعم از خرید و فروش و رهن و اجاره و پولایی که رد و بدل میشه و خلاصه همه چیز و وارد سایت کنن . خوب این آقای پدر بنده هم مستثنی نیست و الان در به در یاد گرفتن کامپیوتر و اینترنته و دنبال یه شرکت خوب واسه ای دی اس ال میگرده! من 5-6 ساله با اینترنت ذغالی میسازم و می سوزم و کلی پول کارت میدم و صدام در نمیاد اونوقت آقا نیومده میخواد ای دی اس ال بگیره! روزگار و می بینین تو رو خدا؟ زورش بیشتره دیگه زورم بهش نمیرسه! البته که شرط کردم اول واسه خونه ای دی اس ال میگیره بعد واسه مغازه ولی اینکه دلیل پرزور بودن من نمی شه که! فرزند سالارم خودتونیدا

ای بابا من نمی خواستم ای دی اس ال بگیرم که از درجه ی اعتیادم کم بشه ولی این حس رقابت با نسل های گذشته نمیذاره که

 

87/09/12 :: 23:18 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

سعی می کنم خودم و کنترل کنم. نه! نباید گریه کنم! حتی اگه این بغض لعنتی خفه م کنه حق گریه کردن ندارم! نباید خودم و ببازم. باید محکم باشم. باید بفهمه دیگه واسم مهم نبود که چی بشه. باید بفهمه اون خبرش هیچ تاثیری روم نذاشت! یعنی راست گفت؟ یعنی واقعا راست گفت یا فقط واسه اذیت کردن من اینو گفت؟ نباید گریه کنم! نبایدددددددد گریه کنم

ارزش نداره بخاطرش گریه کنم. حتی اگه یهو قلبم ریخت و دستام یخ زد! دستام چرا یخ کرده؟ مگه انتظار غیر از این و داشتم؟ چرا باید خودم و ببازم؟ چرا؟؟؟؟

من میدونم نباید گریه کنم ولی آخه چجوری لعنتی؟؟؟ نمی شد تو این ۲۰ روزه ی مونده تا کنکور فکرم و مشغول نکنی؟ نمی شد بهمم نریزی؟ آخه من تازه از امروز صبح داشتم جدی جدی درس میخوندم و تا الانم کلی خوندم! ولی با اون خبرت گند زدی به همه چی! لعنت به تو مرتضی که بخاطر تو مجبور شدم باهاش حرف بزنم و اون خبر و بهم داد. لعنت به تو روزگارررررررر  که طاقت دیدن یه لحظه خوشی آدما رو نداری . لعنت به تو...

 

87/09/09 :: 13:2 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

m.gifa.gifl.gifa.gifs.gif

 989321gyey13hzit.gif

 

cute-gifs164.gif نوبتی هم که باشه نوبت عزیزای متولد آذر ماهه cute-gifs164.gif

 

alt۱۰ آذر سالگرد ازدواج بهانه جونalt

alt۱۱ آذر تولد فاطی خاکیalt

alt۱۲ آذر سالگرد ازدواج مامان بابای  نیکان مخولی alt

alt۱۶ آذر تولد داداش مرتضی! alt

alt۲۵ آذر تولد سیندختalt

alt۲۶ آذر تولد پرند جون alt

 

و ...

 

 

    489936waplsb8efn.gif          489936waplsb8efn.gif         489936waplsb8efn.gif      489936waplsb8efn.gif         489936waplsb8efn.gif

 

طالع بيني هندی زن متولد آذر ماه :

عجب زن مهرباني است ! با ذهن خلاق و قيافه بي شيله پيله اي كه دارد هيچ وقت عقب نمي ماند.
او دختر متجددي است و مي خواهد او را به خاطر خودش و نه براي موهاي بلند و بور يا چشمان آبي درشتش دوست بداريد .او دوشيزه اي باانگيزه هاي مادرانه نيست . اما تمام تلاشش را مي كند تا فرزنداني باهوش تربيت كند. او معمولاً به اندازه پسر متولد اين برج آزاد و بي قيد نيست. اما گاهگاه مي خواهد فرار كند و برود. به خاطر بسپاريد كه نبايد وقتي شانزده سال دارد با او ازدواج كنيد . قبل از آنكه دست به كار امر خير شود بايد برود و دنيا را ببيند . در غير اينصورت بعدها ديسيپلين شما را نمي پذيرد و آشفتگي به بار مي آورند. اگر خيلي زود ازدواج كرده والان احساس خفگي و سركوب مي كند بهتر است

بقیه شو میتونید اینجا بخونید.

 

آذر ماهی های عزیز تولدتون رو تبریک میگم و واستون دنیا دنیا شادی و دل خوش آرزو می کنم . ایشالا همیشه دلتون شاد و لبتون پرخنده باشه . party2.gif

     

    489936waplsb8efn.gif          489936waplsb8efn.gif         489936waplsb8efn.gif      489936waplsb8efn.gif         489936waplsb8efn.gif

 

87/09/09 :: 12:25 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

دلم عجیب گرفته

دلیلش چی میتونه باشه؟

خیلی چیزا!

اینقدر دلیل واسه گرفتنش دارم که حوصله ی فکر کردن بهشون و ندارم!

رفتن پریا !

رفتارای کسری!

استرس کنکور!

شکستای کوچیک و بزرگی که واسه من خیلی بزرگ بودن!

یاسر!

پیشنهادای ابلهانه و جورواجور مجازی و واقعی!

روزای تکراری و خسته کننده!

خرابی ماشین!

دعوام با الناز!

بس نیست؟

هزار تا دلیل دیگه هم هست که اشکم و در بیاره! احمقانه ترین جای ماجرام اینجاس که تنها تسکینم و کنار یاسر بودن می دونم!!! اصلا ریشه ی همه ی مشکلات و دل گرفتگیای من اونه!!! تا اونجا که یادم میاد تا الان به هر چی که خواستم رسیدم! هرچی! خودمم نمیدونم چجوری ولی همیشه روش هایی و به کار بستم که جواب داده. حتی در مورد یاسر! به اونم رسیدم! آره به کسی که ماه ها عزای عشقش و گرفته بودمم رسیدم ولی پسش زدم! داشتن قرار مدارا رو میذاشتن که بیان خونمون خواستگاری! اینجوریه که کم کم به فیلم راز اعتقاد پیدا می کنم . من خواستم و رسیدم و نخواستم و پسش زدم ولی بازم یه جورایی میخوامش! شما فهمیدین من چی گفتم؟ خودم کاملا می فهمم! دلم میخواد بنویسم و همه چی و بگم ولی یه مدته حس می کنم وبلاگم و حرفام ارزش خوندن ندارن . حتی ازین لعنتی هم خسته شدم!

چند دقیقه پیش یکی ازم دعوت کرد برم بیرون باهاش . گفت میخوام برم قهوه بخورم تو هم میای؟ گفتم نه! کاش میرفتم . کاش نمی ترسیدم! از این شهر کوچیک با آدمای خاله زنکش! اگه میرفتم شاید یه کم حال و هوام عوض میشد...

برم بیرون یه کم قدم بزنم.

87/09/07 :: 16:16 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

 

مثل خیلیای دیگه منم معتاد لاست شدم و تا جایی که میشه از کار و زندگی و خوابم میزنم که سریالای لاست و ببینم! البته تا الان فقط فصل اولش رو گرفتم و همون و دو روزه دیدم ولی فعلا دارم مقاومت می کنم که فصل دومش و نگیرم چون می دونم اگه بگیرم باید بشینم تا آخرش نگاه کنم و از درس خوندن میفتم .

زیاد از درس خوندنم راضی نیستم و امید چندانی به قبولی ندارم . فک می کنم اگه این یه ماه باقی مونده رو بخونم می تونم قبول شم ولی از وقتی اون اتفاق واسه پریا افتاد دیگه نه حوصله ی درس خوندن دارم نه سر کلاسا درست حسابی میرم . از اون ماجرا به اینور پریا دیگه سر کلاس نمیاد و میگه میخواد از ایران بره . یه جورایی داره از مشکلاتش فرار می کنه! ما هم که همیشه با هم میرفتیم دانشگاه الان یه جورایی برام سخته بدون اون برم یا شایدم تنبلی می کنم. امروز از دم دانشگاه آزاد قزوین رد میشدم پیش خودم گفتم فقط یه ماه تا رسیدن به اینجا فاصله دارما! ولی حیف که این فکرا فقط واسه چند لحظه س و بعدش میزنم به رگ بی خیالی :دی

امروز بازی پرسپولیس تهران و پیکان قزوین تو قزوین برگزار میشد و از برکات این بازی ترافیک فجیع خیابونا و بستن راههای اصلی بود! هر چی راه به سمت دانشگاه ما بود بسته بودن و یه بارم که ما خواستیم بریم سر کلاس اینا نمی ذاشتن! خلاصه کلی از بیراهه ها و جاده خاکی زدم تا تونستم برسم دانشگاه . اینم از فواید ورزش! حالا تا اینجاش که قزوین جلوئه ببینیم آخرش چی میشه؟! اگه قزوین ببره مطمئنا شب هم خیابونا غوغا میشه . حالا انگار جام جهانی رو بردن ... :)

از دانشگاه بگم که چهار پنج تا از این فاطی کماندوا ریختن توش و باز به امر مهم و معنوی پاچه گیری مشغولن . صد البته اونم فقط مخصوص دختراس! اگه جماعت محترم پسر شلوار بسی تنگ بپوشه که همه جاش معلوم باشه یا بلوز کوتاه و شلوار فاق کوتاه بپوشه که وقتی می شینه مجبور باشی روت و اونور کنی که اون صحنه ی فجیع و نبینی مهم نیست!!!! مهم اون لاک توئه که شهوت انگیزه و جلوی در باید واستی پاکش کنی که پسر مردم به گناه نیفته! ای بابا اینهمه گفتیم به کجای دنیا برخورد که حالا بربخوره؟!

یه بارونی دیدم گیرمیزه گیرمز( همون قرمز خودمون) . اینقد جیگره!  هوس کردم بخرمش برم دانشگاه بپوشمش ببینم با دیدن رنگ قرمز چند نفر به گناه میفتن . فقط حیف که یه نموره گرونه! همش ۲۰۰ هزار تومنه ها شما خودت و ناراحت نکن

 

87/09/02 :: 14:45 :: نويسنده : مريم پاييزي
درباره وبلاگ

وقتی که بیایی

پیراهن گل داری می پوشم

که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد

به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا

فارغ از تصمیم کبری

فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....


*** * وبگذر *موس *