تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* *** دست نوشته های یک دختر
دست نوشته های یک دختر
بعد از ۳ شبانه روز بی خوابی و اینور اونور دویدن اینقدر خسته بودم که اون دو سه ساعتی که تو راه آهن تهران علاف بودیم و مثل جوجه ماشینی هایی که تو آفتاب می مونن چرت بزنم! خودم خنده م گرفته بود

پنجشنبه همه ی فکرم پیش بچه ها تو دانشگاه بود . بدجوری بغض کرده بودم که این روز آخری پیششون نیستم . روز آخر دانشگاه بود و آخرین فرصت واسه با هم بودن ولی من اونجا نبودم . دلم پیششون بود ...

جمعه ساعت ۷-۸ صبح بود که رسیدیم مشهد. دیدن گنبد طلاش تمام خستگیا و بی خوابیا رو از یادم برد . همیشه تو سکوت باهاش حرف زدم. عاشق آدمایی هستم که زل میزنن به گنبدش و با چشمای خیس اشکشون باهاش درد و دل می کنن . اون صحنه یکی از قشنگترین تصویرای دنیاس... شب که رفتیم سمت حرم تو حال خودم نبودم. این من نبودم که به طرقش میرفتم ! دلم بود که پر می کشید تا زودتر بهش برسه... یاد پارسال تولدش افتادم! اون شب پر بودم از تنفر و سوال . داشتم میرفتم که با تمام وجود نبودن اون و ازش بخوام ولی... نذاشت!!! اتفاقایی که اون شب افتاد من و تو خودم شکست... خودشم می دونست اگه با اون حال میرفتم و میخواستم دیگه هیچی از زندگیش واسش نمی موند . ولی ...

امسال هیچ حسی نداشتم . نه حس دوست داشتن نه تنفر! خوشحالم که قبل از این سفر خودم و آزاد کرده بودم هر چند به قیمت شکستن اون تموم شده بود. با این سفر باید همه چیز تموم می شد و شد! بخشیدم که بخشیده بشم! همه چی و همه کس رو فراموش کردم! آزادِ آزاد ...

مشهد این روزا غلغله بود و داغ!!! اون همه جمعیت تو هوای ۴۰ درجه ی مشهد چی از جون امام رضا میخواستن نمی دونم! از در حرم تو میرفتی برگشتت با خدا بود! چند نفری هم زیر دست و پا موندن و خفه شدن... . یعنی امام رضا چسبیده بود به ضریح که واسه لمس آهن خودشون و به کشتن دادن؟ من که از خیر چسبیدن به آهن ضریح گذشتم و ترجیح دادم زنده بمونم! آخه همچین چادرا رو دور گردنشون گره میزدن و میرفتن طرف ضریح که انگار دارن میرن جنگ تن به تن!

جدای از زیارت و حال و هواش تا تونستیم خرید کردیم . مخصوصا من که تو امتحانا ویتامین خرید خونم ناجور افتاده بود پایین و باید یه جوری جبرانش میکردم . دیگه این چند روز از بس راه رفتیم و گشتیم همه مون پادرد گرفته بودیم . یه شبم رفتیم پارک ملت و تا ساعت ۲ شب تا تونستیم جیغ زدیم و خندیدیم و بازی کردیم . اگه رفتید مشهد و تصمیم گرفتید برید پارک ملتش اصلا فکر سوار شدن ترن و نکنید که بعدا پشیمون میشید!!! به جای اینکه از سرازیری و سراشیبی های تندش بترسیم و هیجان داشته باشیم با هزار زحمت میله ها رو چسبیده بودیم که از ترن پرت نشیم بیرون! به این میگن ایمنی!!! بعد از اونم تو تاریکی پارک و زیر نور مهتاب صدای گیتار بود که شبمون و ساخت... من عاشششششششق گیتارم .  

خداحافظی همیشه سخت بوده و من به شخصه همیشه ازش فرار کردم! نماز ظهر و که زیر اون آفتاب داغ خوندیم بدون هیچ حرفی آروم از حرم اومدم بیرون... احساس سبکی و آرامش خاصی میکردم. ماجرایی رو که باعث و بانیش خودش بود و تو حرم خودش به آخر رسوندم و از این بابت احساس آرامش میکردم. تو لحظه ی آخر دو رکعت نماز خوندم و واسه همه و همه دعا کردم یه نگاه به گنبد طلاییش و کبوترای سفیدش انداختم و اومدم بیرون ...

 

87/04/26 :: 17:37 :: نويسنده : مريم پاييزي
  بعدا نوشت : الهی بمیرم  مهدیار جونم از وقتی از مشهد برگشتن حالش بد شده و کلی سرم بهش وصل کردن الهییییییییییییی   خیلی ناراحت شدم خیلی 

سلام . خوبین ؟ خوشین ؟ در سلامتی کامل به سر میبرین ؟ هووووو ...

بازم ممنونم از همتون به خاطر حس همدردیتون و راهنمایی های ارزشمندتون     خوب قرار بود بیام از مشهد بگم دیگه نه؟ البته این سری مثل سفر قبلی سفرنامه در کار نیست و تو یه پست تموم میشه البته اگه من جو گیر نشم و هی روده درازی نکنم    . می بینم که چند نفری دعا کردن که مثل دفعه ی قبل یه آقاهه بیاد تو کوپه مون و ادامه ی ماجرا ... ولی باید بگم که نچچچچچچچچ  نشد که بشه   من خودم و واسه یه بزن و بکوب حسابی آماده کرده بودما ولی اینبار کسی نیومد  البته تا دم در اومدنا ولی تو نیومدن  آخه موقع برگشتن در کوپه باز بود ماهم نشسته بودیم حرف میزدیم یه آقاهه تقریبا مسن که داشت رد میشد اومده واستاده دم در همینجور داخل و نگاه میکرد منم هی هر چی واستادم بره دیدم نمیره آخر سر برگشتم میگم بفرما تو دم در بده      ولی نمیدونم چرا نفرمایید تو !

جونم براتون بگه   ( مثل این مامان بزرگا حرف میزنم  ) ما سه شنبه صبح ساعت ۸ راه افتادیم و ساعت ۱۰ شب مشهد بودیم . دیگه نمی گم چه حس قشنگی داره وقتی قطار با دیدن حرم مطهر سوت میکشه و همه میان تو راهرو و از پنجره گنبد طلاییش و نگاه می کنن و با چشمای پر از اشک السلام علیک یا علی بن موسی الرضا میگن  خیلی اون لحظه رو دوست دارم خیلیییی . لحظه ای که همه از در و دیوار و صندلی و خلاصه همه جا بالا میرن تا اول از همه حرم و ببینن و به بقیه نشونش بدن 

من از شنبه یه سرمای شدید خورده بودم . به قول مامانم خودم خودم و چشم زدم    آخه تقریبا یه سه چهار سالی میشد سرما نخورده بودم  ولی امسال نمیدونم چرا مامانم بهم غذا نداد که مجبور شدم اییییییییییی همه سرما بخورم که هنوزم با چهار تا آمپول و شونصد تا قرص و کپسول خوب نشدم    کلی دارو خوردم که مشهد میریم خوب باشما ولی انگار نه انگار   . خلاصه ! سه شنبه تا رسیدیم هتل یه اس ام اس زدم به ثمانه جونیکه ما رسیدیم و هر وقت وقت کردی بگو بیام یه جا همدیگه رو ببینیم . خداییش اصلا فکر نمیکردم بتونه بیاد آخه ما فقط چهارشنبه و پنج شنبه مشهد بودیم . پنج شنبه هم جشن نامزدی خواهر ثمانه جون بود . خوب مسلما روز قبلش حسابی کار دارن دیگه   ولی ثمانه جونم اینقده ناز و مهربونه که گفت میاد و واسه فرداش تو الماس شرق قرار گذاشتیم     اینقده ذوقیدم  که میخوام مهدیار جونی و ثمانه جونم و ببینم    بعدشم ساعت حدود ۱۲ شب بود که رفتیم حرم و توی راه ییهو جناب بی اف سابق اس ام اس دارن    و ادامه ی ماجرا که در جریانید ...

 چهارشنبه تا برسیم الماس شرق یه چی تو مایه های آب هویج شدیم   نمیدونم چرا ییهو به ذهن مبارک اولیای گرام رسید که با اتوبوس بریم تا اونجا    یعنی هر صد سال یه بارم تو شهر خودمون رنگ خط واحد و نمی بینیما ولی دقیقا تو مشهد باید اون همه راه و با اتوبوس میرفتیم     عمرا اگه بتونین تصورشم بکنین با چه وضعی رفتیم . نه عزیزم اصلا نگو میتونی که نمیتونی  

ترافیک بود ایییییییی هوا . از ساعت ۱۰:۳۰ راه افتادیم ۱۱:۳۰ دقیقا رسیدیم . فکر کن یک ساعت در حال لهونده شدن  و چلونده شدن باشی   خیر سرم سه ساعت سشوار کشیده بودم و خودسازی کرده بودم که برم ثمانه رو ببینم  تنها کاری که تو این یه ساعت کردم این بود که کله ی مبارک و از شیشه بردم بیرون که فقط بتونم یه مقدار جزئی نفس بکشم   حالا اون وسط کیف یه نفر و زده بودن . اونم گیر داده بود که الا و بلا من باید کیف همه رو بگردم !!! حالا بیا درستش کن یه بیست دقیقه ای اتوبوس واستاده که این خانوم کیفا رو بگرده   ای خدا یه کم به بعضیا عقل بده . آخه تو اون ایستگاه تازه سوار شده بود و اتوبوس هنوز راه نیفتاده بود و مطمئنا کیفش و بیرون زده بودن نه تو اتوبوس  خلاصه که رسیدیم و ( صلواتتتتتتت ) بعد از یه ساعت که تو الماس شرق گشتیم ثمانه جونم اس ام اس داد که داره میاد    بعدشم اومدن و آخ جوووووون     اینقده خوشحال شدم دیدمشون اینقده ثمانه جونم نازه  تازه یادم رفت بگم این سرماخوردگی چه صدای قشنگی برام ساخته بود  هر کی نشنیده از دستش رفته   ووووووووووووووووی حیف که نتونستم مهدیار و بچلونم  اینقده جیگره  مثل خودم شیکمووو  ثمانه جون تو دوران بارداری وبلاگ منو زیاد خونده بودی مگه ؟  ولی خیلی جیگره خیلی  اولش که مثلا خجالت می کشید بغلم نمیومد    ولی بعد که دید شکلات دارم یخش باز شد    آخ جیگرتو چقدر شیرین و با نمکه مهدیار جونم  تازه در راستای کشف باقی خوراکیا از تو کیف من، مهدیار خان یه چیز غیر مجاز و کشید بیرون   که در یک اقدام ضربتی سریع گذاشتمش تو کیفم ثمانه جون  اینبار که سرما خورده بودم نشد ولی دفعه ی بعد قول نمیدم سالم از زیر دستم بیاد بیرون

خلاصه که چهارشنبه تا عصری به امر بسیار مهم و حیاتی خرید کردن گذشت . شبش هم رفتیم حرم زیارت که بنده همونطور که تو پست قبلی هم گفتم به دلایل کاملا زنانه  داخل حرم نتونستم برم . آقا من نمیدونم این ییهو از کجا پیداش شد اه  همیشه یه وقتای دیگه میومدا   . فردا هم که تولد امام رضا (ع) بود و غوغااااااااا . اینقدر شلوغ بود که خدا میدونه  و البته بی نهایت باشکوه  تموم حرم و چراغونی کرده بودن  همون شبم یه دختر بچه ی سه ساله که فلج بود شفا گرفت  چه خبر بود . جای همتون و خالی کردم  دو تا دعا هم کردم واسه همه . یکی اینکه هر کی الان دلش اینجاس و دلش گرفته که چرا نتونسته جزو زوارای آقا تو شب تولدش باشه هر چه زودتر قسمتش بشه که بیاد زیارت  یکی هم اینکه خدا هیچوقت هیچ بچه ای رو مریض نکنه و تموم فرشته کوچولوهایی که مریضن و زودی خوب کنه  الهی آمین

این گوجه فرنگی و کی پرت کرد؟ نزن بابا دارم میرم  خوب چی کنم چونه م گرم میشه دیگه نمی تونم جلوی خودم و بگیرم     نزن بابا رفتم  

لحظه ها خودشان هم باورشان نميشود که
بی تو
چقدر طولاني اند ...!! 

 

86/10/09 :: 23:38 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

  بعدا نوشت : الهی بمیرم  مهدیار جونم از وقتی از مشهد برگشتن حالش بد شده و کلی سرم بهش وصل کردن الهییییییییییییی   خیلی ناراحت شدم خیلی 

سلام . خوبین ؟ خوشین ؟ در سلامتی کامل به سر میبرین ؟ هووووو ...

بازم ممنونم از همتون به خاطر حس همدردیتون و راهنمایی های ارزشمندتون     خوب قرار بود بیام از مشهد بگم دیگه نه؟ البته این سری مثل سفر قبلی سفرنامه در کار نیست و تو یه پست تموم میشه البته اگه من جو گیر نشم و هی روده درازی نکنم    . می بینم که چند نفری دعا کردن که مثل دفعه ی قبل یه آقاهه بیاد تو کوپه مون و ادامه ی ماجرا ... ولی باید بگم که نچچچچچچچچ  نشد که بشه   من خودم و واسه یه بزن و بکوب حسابی آماده کرده بودما ولی اینبار کسی نیومد  البته تا دم در اومدنا ولی تو نیومدن  آخه موقع برگشتن در کوپه باز بود ماهم نشسته بودیم حرف میزدیم یه آقاهه تقریبا مسن که داشت رد میشد اومده واستاده دم در همینجور داخل و نگاه میکرد منم هی هر چی واستادم بره دیدم نمیره آخر سر برگشتم میگم بفرما تو دم در بده      ولی نمیدونم چرا نفرمایید تو !

جونم براتون بگه   ( مثل این مامان بزرگا حرف میزنم  ) ما سه شنبه صبح ساعت ۸ راه افتادیم و ساعت ۱۰ شب مشهد بودیم . دیگه نمی گم چه حس قشنگی داره وقتی قطار با دیدن حرم مطهر سوت میکشه و همه میان تو راهرو و از پنجره گنبد طلاییش و نگاه می کنن و با چشمای پر از اشک السلام علیک یا علی بن موسی الرضا میگن  خیلی اون لحظه رو دوست دارم خیلیییی . لحظه ای که همه از در و دیوار و صندلی و خلاصه همه جا بالا میرن تا اول از همه حرم و ببینن و به بقیه نشونش بدن 

من از شنبه یه سرمای شدید خورده بودم . به قول مامانم خودم خودم و چشم زدم    آخه تقریبا یه سه چهار سالی میشد سرما نخورده بودم  ولی امسال نمیدونم چرا مامانم بهم غذا نداد که مجبور شدم اییییییییییی همه سرما بخورم که هنوزم با چهار تا آمپول و شونصد تا قرص و کپسول خوب نشدم    کلی دارو خوردم که مشهد میریم خوب باشما ولی انگار نه انگار   . خلاصه ! سه شنبه تا رسیدیم هتل یه اس ام اس زدم به ثمانه جونیکه ما رسیدیم و هر وقت وقت کردی بگو بیام یه جا همدیگه رو ببینیم . خداییش اصلا فکر نمیکردم بتونه بیاد آخه ما فقط چهارشنبه و پنج شنبه مشهد بودیم . پنج شنبه هم جشن نامزدی خواهر ثمانه جون بود . خوب مسلما روز قبلش حسابی کار دارن دیگه   ولی ثمانه جونم اینقده ناز و مهربونه که گفت میاد و واسه فرداش تو الماس شرق قرار گذاشتیم     اینقده ذوقیدم  که میخوام مهدیار جونی و ثمانه جونم و ببینم    بعدشم ساعت حدود ۱۲ شب بود که رفتیم حرم و توی راه ییهو جناب بی اف سابق اس ام اس دارن    و ادامه ی ماجرا که در جریانید ...

 چهارشنبه تا برسیم الماس شرق یه چی تو مایه های آب هویج شدیم   نمیدونم چرا ییهو به ذهن مبارک اولیای گرام رسید که با اتوبوس بریم تا اونجا    یعنی هر صد سال یه بارم تو شهر خودمون رنگ خط واحد و نمی بینیما ولی دقیقا تو مشهد باید اون همه راه و با اتوبوس میرفتیم     عمرا اگه بتونین تصورشم بکنین با چه وضعی رفتیم . نه عزیزم اصلا نگو میتونی که نمیتونی  

ترافیک بود ایییییییی هوا . از ساعت ۱۰:۳۰ راه افتادیم ۱۱:۳۰ دقیقا رسیدیم . فکر کن یک ساعت در حال لهونده شدن  و چلونده شدن باشی   خیر سرم سه ساعت سشوار کشیده بودم و خودسازی کرده بودم که برم ثمانه رو ببینم  تنها کاری که تو این یه ساعت کردم این بود که کله ی مبارک و از شیشه بردم بیرون که فقط بتونم یه مقدار جزئی نفس بکشم   حالا اون وسط کیف یه نفر و زده بودن . اونم گیر داده بود که الا و بلا من باید کیف همه رو بگردم !!! حالا بیا درستش کن یه بیست دقیقه ای اتوبوس واستاده که این خانوم کیفا رو بگرده   ای خدا یه کم به بعضیا عقل بده . آخه تو اون ایستگاه تازه سوار شده بود و اتوبوس هنوز راه نیفتاده بود و مطمئنا کیفش و بیرون زده بودن نه تو اتوبوس  خلاصه که رسیدیم و ( صلواتتتتتتت ) بعد از یه ساعت که تو الماس شرق گشتیم ثمانه جونم اس ام اس داد که داره میاد    بعدشم اومدن و آخ جوووووون     اینقده خوشحال شدم دیدمشون اینقده ثمانه جونم نازه  تازه یادم رفت بگم این سرماخوردگی چه صدای قشنگی برام ساخته بود  هر کی نشنیده از دستش رفته   ووووووووووووووووی حیف که نتونستم مهدیار و بچلونم  اینقده جیگره  مثل خودم شیکمووو  ثمانه جون تو دوران بارداری وبلاگ منو زیاد خونده بودی مگه ؟  ولی خیلی جیگره خیلی  اولش که مثلا خجالت می کشید بغلم نمیومد    ولی بعد که دید شکلات دارم یخش باز شد    آخ جیگرتو چقدر شیرین و با نمکه مهدیار جونم  تازه در راستای کشف باقی خوراکیا از تو کیف من، مهدیار خان یه چیز غیر مجاز و کشید بیرون   که در یک اقدام ضربتی سریع گذاشتمش تو کیفم ثمانه جون  اینبار که سرما خورده بودم نشد ولی دفعه ی بعد قول نمیدم سالم از زیر دستم بیاد بیرون

خلاصه که چهارشنبه تا عصری به امر بسیار مهم و حیاتی خرید کردن گذشت . شبش هم رفتیم حرم زیارت که بنده همونطور که تو پست قبلی هم گفتم به دلایل کاملا زنانه  داخل حرم نتونستم برم . آقا من نمیدونم این ییهو از کجا پیداش شد اه  همیشه یه وقتای دیگه میومدا   . فردا هم که تولد امام رضا (ع) بود و غوغااااااااا . اینقدر شلوغ بود که خدا میدونه  و البته بی نهایت باشکوه  تموم حرم و چراغونی کرده بودن  همون شبم یه دختر بچه ی سه ساله که فلج بود شفا گرفت  چه خبر بود . جای همتون و خالی کردم  دو تا دعا هم کردم واسه همه . یکی اینکه هر کی الان دلش اینجاس و دلش گرفته که چرا نتونسته جزو زوارای آقا تو شب تولدش باشه هر چه زودتر قسمتش بشه که بیاد زیارت  یکی هم اینکه خدا هیچوقت هیچ بچه ای رو مریض نکنه و تموم فرشته کوچولوهایی که مریضن و زودی خوب کنه  الهی آمین

این گوجه فرنگی و کی پرت کرد؟ نزن بابا دارم میرم  خوب چی کنم چونه م گرم میشه دیگه نمی تونم جلوی خودم و بگیرم     نزن بابا رفتم  

لحظه ها خودشان هم باورشان نميشود که
بی تو
چقدر طولاني اند ...!! 

 

86/09/22 :: 21:58 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

  بعدا نوشت: خوب تا اینجا که اکثر کامنت ها همراه با فحش و نفرین بوده  ببینیم بعد از اینش چی میشه

سلام به مهربونای خودم . واسه پست قبلی شرمنده نمیخواستم کسی رو ناراحت کنم ولی خیلی خوشحالم که دوستای به این نازی و مهربونی دارم . اینم ادامه ی داستان مشهدی مریم پاییزی بزن بهادر  :

شب اول كه رسيديم و كه گفتم همه رفتن حرم ولي من دنبال لباس و حوله و اين چيزا بودم . شب كه اومديم هتل اينقدر خسته بوديم كه بيهوش افتاديم فردا هم كه واسه نماز و اينا حرم بوديم و باز بعدازظهر چند دقيقه دراز كشيديم . هميشه هم درو قفل مي كرديما ولي ايندفعه چون ميخواستيم ده دقيقه اي پاشيم بريم بيرون بي خيال قفل كردن شديم   . كه ديديم در ميزنن . گفتيم بله ؟ كه بعدش پاشيم در و باز كنيم كه يدفعه ديديم در خودش باز شد   و آقاي گردن كلفت پشت در ظاهر شد     حالا ما هنوز همونجور دراز كشيديم و چشمامون از حدقه زده بيرون   . آقا اومده بودن آمارگيري! نيست ما مسئول زن نداشتيم اين عوضي بايد ميومد ! 

 

اون شب مثلا برنامه ريزي كردن كه فردا صبح ساعت 9 ما رو ببرن كوه سنگي !!! هر چي گفتيم آقاي گردن كلفت كي رو ديدين تو ذل آفتاب پاشه بره كوه سنگي؟ تازه قشنگي كوه سنگي به چراغاش تو شبه . گفت الا و بلا فقط صبح ! يه عده از بچه ها همونجا گفتن كه ما نمي يايم . اونشب اكثر بچه ها تا صبح حرم بودن . يعني از ساعت 9-10 شب رفتيم حرم تا بعد از نماز صبح و دعاي بعدش و وقتي برگشتيم هتل ساعت 5/6 صبح شده بود . تا اومديم يه كم بخوابيم ييهو حس كرديم دنيا به آخر رسيده و اسرافيل تو سور دميده !  واسه همين مثل ميخ پاشديم واستاديم !    البته كاملا گيج خواب بوديم و چشمامونم حتي باز نمي شد . يه چند لحظه كه گذشت ديديم نه بابا سور كجا بود قيامت چيه ؟! يه حيوون كاملا وحشي داره به طرز فجيعي در و با مشت و لگد مي كوبه و هي دستگيره ي در و تكون ميده كه شايد قفلش بشكنه و بتونه بياد تو    . يعني واقعا وحشيانه در و مي كوبيد و دستگيره رو بالا پايين ميكردا . من تو همون عالم خواب و بيداري سريع پريدم قفل در و باز كردم تا در و نشکنه كه تا كليد و چرخوندم ييهو در با شدت باز شد و آقاي گردن كلفت پريد تو اتاق  . ما رو ميگي !!! مونده بوديم كجا فرار كنيم    . توجه دارين كه ما شب مسلما با مانتو مقنعه نمي خوابيديم و اينقدر هوا گرم بود كه همون يه وجب تاپ رو هم به زور تحمل مي كرديم . مرتيكه ي بيشعور اصلا به روي مبارك نياورد و همونجور وايستاد گفت ساعت 8 شده بريد صبحونه بخوريد ساعت 9 حركته !    و ما همچنان گيج و متحير زل زده بوديم ...

فكر كنيد كله ي سحر همه ي بچه ها رو تقريبا بدون لباس مشاهده فرمود . 30 تا دختري كه نزديك 10 تاشون حتي با مانتو مقنعه هم جلوي نامحرم نميرن و حتما بايد چادر سرشون باشه !  شايد تو حالت عادي واسه من يكي اصلا مهم نباشه    ولي كسي كه به عنوان مسئول و مورد اعتماد همراه بچه ها اومده اونم همراه با خانواده ش اين چه غلطي بود كه كرد من نميدونم!!!!!  

از اين موارد چندييييييين بار ديگه هم پيش اومد كه ما همه رو به شوخي و خنده گذرونديم و بي خيال شديم !   مي بينيد كه ما چه از خود گذشته ايم  تا رسيد به موقع برگشت توي قطار . ساعت 12 شب قطار از مشهد حركت كرد . همون موقع بچه ها حدود 8-7 دقيقه اي بزن و بكوب راه انداختن     . البته اون واگن همه دختر بوديم + يه كوپه كه خانواده ي آقاي گردن كلفت بودن و كوپه ي آخر كه مامور قطار با خدمه ميخوابن . اون 6-5 تا پسر همراهمونم فرستاده بودن 7 تا واگن اونور تر !!!  شب كه گرفتيم خوابيديم بعدشم ساعت 3 نماز خونديم و باز گرفتيم خوابيديم . دم در هر كوپه تا نيمه پرده داره وپرده ها با دكمه به هم قفل ميشن و در كوپه هم قفل داره  كه باز بچه ها تا نصفه بيشتر نچرخونده بودن و با يه كم تقلا باز ميشد ! كوپه هاي ديگه هم بعضيا قفل بودن و بعضيا نه . ساعت نزديكاي 4 صبح بود كه من ديدم يكي داره سعي مي كنه در و باز كنه !    بعد ييهو در باز شد و من از پاين پرده از كمر به پايين آقاي مسئول مورد اعتماد !!! رو ديدم   . بعد ييهو ديدم مثل آقا گرگه دست مبارك و از لاي پرده آورد تو و با آرامش كامل دكمه هاشو باز كرد . حالا منو ميگي همينجوري دارم نيگا مي كنم كه اين چي ميخواد؟ چرا داره مياد تو؟ ما كجاييم؟ اينجا كجاس؟  بعد از نماز كه ميدونيد خواب چه مي چسبه  هم چنان به من چسبيده بود ولم نكرده بود  واسه همين زيادم هوشيار نبودم . اون يكي دوستمم بيدار شده بود و مثل اين جن زده ها داشت نگاه ميكرد  كه آقاي نسبتا محترم سرش و آورد تو كوپه  و مستقيم زل زد تو چشماي دوستم و بعد از چند لحظه كه قششششششنگ تا اون ته همه چي و ديد رفت بيرون و در و هم بست !   فكر كن !   باز من گفتم شايد ما چون كوپه بقليشونيم اشتباه گرفته   ولي صبح ديدم همه ي بچه ها دارن پچ پچ مي كنن كه فلاني ديشب اومده بود تو كوپه ي ما و ما هم لباسمون مناسب نبود و ...     آقا من قات نزدم ؟ همينجور داشتم قات ميزدم   كه ديدم آقا ميگه من نه صبحونه ميدم نه ناهار ! در صورتي كه همه پاي دانشگاه بود ! ديگه كي ميتونست جلوي من و بگيره !    رفتم دم كوپه شون جلوي زن و بچه و داماد و مامور قطار ! پسرا رو هم زنگ زدم بهشون گفتم پاشيد بيايد اينجا . شروع كردم داد زدن كه تو به چه حقي نصفه شب اومدي تو كوپه ها؟    تو محرم نامحرم حاليت نميشه؟   پدر مادراي ما به تو اعتماد كردن !   به معناي واقعي ترسيده بود و كم مونده بود خودش و خيس كنه !  انكار ميكرد و مي گفت پليس قطار گفته بچه ها سر و صدا مي كنن . من نبودم پليسه بوده !   كه مامور قطار اومد گفت من خودم ديدم شما ميرفتي تو كوپه ها الان صورتجلسه مي كنم  و بچه ها هم يكي يكي شهادت دادن و ... يكي منو از برق بكشه   . خلاصه كه آخرشم گردن نگرفت و منو تهديد كرد كه خانوم فلاني من با شما يه جور ديگه برخورد مي كنم . منم گفتم هر غلطي ميخواي بكن البته اگه آبرويي گذاشتم واست بمونه !  همه ي بچه ها نامه نوشتن و امضا كردن و تهران پياده شدن ! من موندم و خانواده ي اين آقا! كه من گفتم من جرات نمي كنم با يه آشغال 2 ساعت تو يه واگن تنها بمونم  . جوري شد كه رئيس قطار تا خود قزوين تو واگن ما رژه مي رفت و من اينجوري 

از همون قطار هم زنگ زدم به بابام و زير آب زدم  فردا صبحشم يا علي مدد به سوي رييس دانشگاه ! حالا فكر كن رييس دانشگاه ديسك كمر داره و استراحت مطلق ! ولي ما كشونديمش دانشگاه و ...

خلاصه كه از اون روز تا حالا من هنوز اين آقاي گردن كلفت و كه فكر كنم تا حالا گردنش شكسته رو نديدم چون بابام تهديد كرد كه اگه پيگيري نكنيد كارو مي كشونم به جرايد

كي ميخواست با من يه جور ديگه برخورد كنه؟  هان ؟ قراره واسه من تو دانشگاه يه دفتر بزنن و سمت احقاق حقوق دانشجويان رو به من بدن

 پ.ن: لیلی و مجنون عزیز من وبلاگتون و می خونم ولی هر چی میگردم کامنت دونی کفش نمی کنم  

86/05/17 :: 10:38 :: نويسنده : مريم پاييزي

سلام به اهالي خشن وبلاگستان   . اينقده تهديدم كردين كه زودي اومدم بقيه شو بگم . شاذه جونم فكر كردي فقط خودت داستان دنباله دار ميگي ؟   

 

به ادامه ي داستان حسين كرد شبستري نه ببخشيد مشدي مريم پاييزي توجه فرماييد :

 

شما رو نميدونم ولي ما وقتي ميخوايم بريم مسافرت يخچال و درو مي كنيم كه ميوه اي چيزي نمونه تو يخچال خراب بشه . همين كارو سر تبريز رفتن كرده بوديم و خوب همش يه روز بود برگشته بوديم همه هم خسته بودن واسه همين خريد نكرده بوديم . حالا فكر كن من با اون همه خستگي از كله ي سحرم كه دانشگاه بودم فردا هم كه راهيم هيچي هم تو خونه پيدا نميشه با خودم ببرم   . خلاصه كه تا ساعت 10 در حال خريد كردن بودم و تا 12 و نيم . يك شب داشتم واسه نهار فردا غذا درست ميكردم . خلاصه كه تا بخوابم ساعت 1 و نيم شب شد و ساعت 3 هم بايد پا ميشدم    . ديگه يهني اوج خستگي و بيخوابي ! قرار بود با بابام برم ولي از شانس من زد و بابام اون شب حالش بد شد اين شد كه من و مامانم ساعت 3 و نيم شب راه افتاديم كه بيايم تهران ! حالا مگه آژانس پيدا ميشه . مجبور شديم بيايم سر خيابون كه شايد يه ماشين رد شد ما رو رسوند ترمينال . با هزار ترس و دلهره بالاخره سوار يه ماشين شديم و ساعت 4 رسيديم ترمينال . فكر نكنيد تموم شدا عمرااااااااا    تازه رسيديم ديديم ترمينال بسته س    از يه آقاهه پرسيديم گفت نيم ساعت ديگه درا رو باز مي كنن . ماشيناي تهرانم ساعت 5 حركت مي كنه . من حساب كردم اگه دقيقا 5 راه بيفتن باز ما تازه 7 ميرسيم آزادي از اونجا هم معلوم نيست كه ما كي برسيم راه آهن . به مامانم گفتم بيا با سمند بريم كه گفت من كه جرات نمي كنم . خلاصه همون آقاهه گفت اگه عجله دارين با اتوبوساي سر راهي برين . ما هم چمدون به دست بدو بدو دويديم يه كيلومترررررررر اونورتر كه اتوبوسايي كه از زنجان و ميانه و اونطرفا ميان رو سوار بشيم . توجه دارين كه دو تا زن تنها ساعت 4 صبح !       پيش خودم داشتم مي گفتم امام رضا نطلبيده آقا مگه زوره ؟ اون از كنسل كردن! اون از مريضي بابا . بعدشم نبودن آژانس و بسته بودن ترمينال ! نطلبيده ديگه آقا جون بيخود زور نزن !     كه ييهو يه اتوبوس اومد و من دويدمااااا . داشتم مي پريدم تو اتوبوس كه شاگرد راننده چمدون و گرفت گفت بديد بذارم تو صندوق . خلاصه كه 4:20 دقيقه سوار شديم و ميزان 6:20 دقيقه آزادي بوديم . من و مامانم با خيال راحت كه خواب خدارو شكر سر وقت ميرسيم از پله هاي اتوبوس ميومديم پايين كه تاكسي ها هي دورمون و گرفتن كه خانوم كجا ميريد ؟ مسيرتون كجاس ؟ بفرماييد سوار شيد ...  ما هم بدو بدو به يكيشون مسير و گفتيم و پشت سر آقاي راننده پله ها رو رفتيم   پاين كه ييهو مامانم گفت چمدووووووووون !         من تازه به خودم اومدم و دويدم بالا كه ديدم نيسسسسسسست .  نامرد ديده بود چمدون جا مونده 2 دقيقه وا نستاده بود شايد ما برگرديم 
. خلاصه كه هي اينور برو اونور برو  . مگه يه ذره دو ذره س آخه . اتوبوسم كه سر راهي بود اصلا نميدونستيم از كدوم شهر اومده بود . به مامانم گفتم يه جا بشينه و يه نيم ساعتي گشتم ديدم نخير نيست كه نيست . يه حسي بهم مي گفت بابا جان نطلبيده چرا خودت و خسته مي كني آخه؟ ولي از اونطرف يه حس ديگه مي گفت تو كه تا اينجا اومدي بقيه شم برو         . خلاصه كه ديدم 10 دقيقه مونده به 7 . بي خيال چمدون شدم و به مامانم گفتم بريم وگرنه از قطارم جا مي مونم . دلم ميخواست همونجا وسط ترمينال بشينم گريه كنم   Crying   ولي زدم فاز بي خيالي و گفتم امام رضا من اومدم بازم اگه جايي ميخواي امتحان كني در خدمتم !    . سوار يه تاكسي شديم و ساعت 7:30 بود رسيديم راه آهن . حالا هر چي ميگردم يه قيافه ي آشنا نمي بينم . يه ده دقيقه اي نا اميدانه اينور اونور و نگاه كردم كه ييهو يكي و ديدم و پشت سرش بقيه رو   . خلاصه كه به هر جون كندني بود سوار قطار شدم . خسته كه بودم به اندازه ي كافي از فرط بي خوابي هم حالت تهوع گرفته بودم    از يه طرفم يكي يكي يادم ميفتاد چيا تو چمدون داشتم . كلي لباس و حوله و مانتو و كفش و ناهارم    . لوازم آرايشام كه هر بار يادم ميفته گريه م مي گيره . ويو و شارژر و باقلوا و نقلی که واسه کلاغی سوغات آورده بودم و كلي وسيله ي ديگه . حالا فكر كن شب ميخواستم تراول هامو بذارم تو چمدون كه جاش امن تر باشه . داشت گريه م در ميومد كه باز زدم به فاز بي خيالي و گفتم همه ي اينا به اين سفر ميارزه مگه نه؟  گفتم امام رضا تا حالا كسي اينجوري سبكبار اومده بود زيارتت؟  خودت هوامو داشته باش ديگه قربونت   

شب واسه ساعت 7 رسيديم و 8 هتل بوديم و بعد از شام قرار شد بريم حرم . خوب البته بچه ها رفتن حرم و من ساعت ۱۰ شب تو بازار رضا دنبال لباس راحتی و حوله و لیف و این چیزا بودم . 32 تا دختر بوديم 6 تا پسر وهمون آقاي گردن كلفت      كه سه تا پسر و دوتا دختر داماد و همسرش و با خودش آورده بود . توجه دارين كه جا نبود و منو كنسل كرده بودن اونوقت اين آقا فقط مونده بود همسايشون و با خودش بياره مرتيكه ي عوضي   ( ناراحت نشين فحش ميدم . پست بعدي كه ادامه ي ماجرا رو تعريف كنم هرچي فحش خواهر مادر بلد باشين نثار خودش و روح آبا اجدادش مي كنين     ) كلاغي جونم تو فقط تا اينجاي ماجرارو خبر داري    . ماجراهاي غمناكش مونده حالا خانومي

دلتون واسم سوخت نه؟   ولي من ميگم مي ارزيد     حتي با ماجراهايي كه بعدا تعريف مي كنم .

طيبا جونم بساط تخمه و چيپس و جمع كن نگه دار واسه قسمت بعدي عزیزم  

 

 پ.ن: وبلاگ سورنا جونمم باز نمیشه چیکار کنم

 

86/05/12 :: 21:43 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

لطفا ترور نفرماييد كه من اومدم 277.gif به خدا اين حواشي سفر مشهد ما همچينم باحال نيست كه تو اين چند روز با انواع و اقسام وسايل خشانت بار منو تهديد فرمودين هاااااا! خوب حالا از كجاش بگم؟  آهان از اولش

به نام خدا . انشايم را با موضوع سفر خود را چگونه گذرانديد آغاز مي كنم . قبل از شروع امتحانات بر روي برد دانشگاه يك عدد اعلاميه ديديم كه بروبچ بشتابيد كه تمام شد . آقا بدو بيا آخرشه ديگه . حراجش زديم به شرط چاقو آهان ببخشيد اون هندوونه بود . خلاصه كه منم كه به جوگيري و اين حرفا كاملا شهرت دارم زودي رفتم اووووووولين نفر ثبت نام كردم و 5000 تومن بيعانه رو تقديم كردم . حالا من هي گفتم اگه همه ي پولم بخوايد دارما اونا گفتن نه همين بسه برو باهات تماس مي گيريم . من باز گفتم من نيستماااااا . ميرم تبريز عروسي داريم مطمئن باشم كه زنگ ميزنيد؟ گفتن آره بابا تو برو خيالاتت راحت باشه . ما هم كه كلا به اين جماعت دانشگاهي اعتماد كامل داريم ( اين قضيه ي اعتماد يادتون باشه بعدا ميگم واسه چي    ) گفتم باشه ما ميريم گوش به زنگ مي مونيم  . از برو بچ شنيديم كه تاريخ اعزام به جبهه ي حق عليه باطل ( به خدا راست ميگم ! اينم مربوط به همون اعتمادس   ) 31 تيرماهه . يهني يكشنبه . ما هم جمعه يهني 29 تير از تبريز برگشتيم و من چون بهم زنگ نزده بودن شنبه كله ي سحر بقچه به بغل دويدم رفتم دانشگاه   . رفتم هي هي در بسيج و كوبيدم تا بالاخره يه كله درومد بيرون

گفت : يععععععععععععله ؟  

گفتم : ب ب ببخشيد من واسه اردوي مشهد ثبت نام كرده ب ب بودم .

گفت : برو پايين پيش آقاي گردن كلفت ( ) ببين اگه اسمت تو ليسته بيا اينجا بهت بروشور و زمان حركت و بدم .

 منم سرخوش و خرامان كه كجاي كاري بابا من اولين نفر ثبت نام كردم اونوقت ميگي اگه اسمت تو ليسته؟ هه ! رفتم پيش آقاي گردن كلفت   و هر چي ليست و زير و رو كرد اسم من نبود!

 من   يهني چي ؟ مگه ميشه؟   

   : خوب پول و كامل پرداخت نكردي اسمت و حذف كردن رفتي جزو كنسلي ها .

من : مگه الكيه ! قرار بود شوما زنگ بزنيد  به من چه اصلا من نميخوام من اولين نفر ثبت نام كردم بايد بيام . تازشم تولد امام علي عقد اون يكي پسر عمه م بود به خاطر مشهد رفتن من زود برگشتيم

آقاي    در حال زير و رو كردن ليستاي چكنويس و پاكنويس و بعدا نويس : اسمتون تو ليست نيست شرمنده

من: يهني چي شرمنده؟ يهني من اگه ميخواستم كنسل كنم عقلم نميرسيد كه بيام بگم؟ دهه!

 : صبر كنيد من با خانوم فلاني تماس بگيرم

خانوم فلاني بعد از 5 دقيقه اومد . منم كه اصولا تن صدام بالاس . بنده ي خدا گفت شما با من تشريف بيارين بالا دفتر بسيج من بررسي كنم .

خلاصه كه رفتيم دفتر بسيج و اسم مبارك بنده با بيعانه و شماره تيليفون نمايان شد و يه حس پيروزي گشنگي به من دست داد     . خانوم فلاني بيچاره گفت باشه شما فردا ساعت 7 صبح راه آهن تهران باشيد . گفتم مطمئن ؟ گفت بله اگه نتونستيم كاري بكنيم چون قصور از طرف من بوده شما به جاي من ميريد

من يخده اونجا تعارف زرگري كردم كه نه نميشه شما مسئوليد بايد همراه بچه ها باشيد و ... 

خلاصه من تا ساعت 2 داشتم با اونا سر و كله ميزدم تا بالاخره حقم و از گلوي اعضاي محترم دانشگاهي كشيدم بيرون  . ساعت 2 تا 6 هم كلاس داشتم . فكر كن ديروزشم تازه از تبريز برگشته بوديم امروزم تا ساعت 6 دانشگاه بودم فردا هم مسافرم ! به صورت كاملا رسمي تبديل به جنازه شدم   .

ادامه ي داستان حسين كرد شبستري رو ميذارم واسه قسمت بعدي آخه زيادي زياد شد  . كي بود مي گفت بيا بگو؟ پشيمون شديد يا نه؟   

 

86/05/11 :: 12:36 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

سلاااااااااااااااااام . چطورین یا نه؟ من بالاخره برگشتم . خداییش راسته که میگن هیچ جا خونه ی آدم نمیشه ها . جاتون خالی سفر مشهد خیلی خوش گذشت . مخصوصا که شب تولد امام جواد (ع) حرم یه حال و هوای دیگه ای داشت . به معنای واقعی جای سوزن انداختن نبود . خادم های امام رضا هم همینجور اسفند و اود دود میکردن . کل حرم هم چراغونی بود و خیلی ها هم شکلات پخش می کردن   . یه آقایی هم بود که خیلی قشنگ شعر میخوند . جاتون خالی خیلی خوب بود . شب آخری هم که میخواستیم برگردیم یعنی چهارشنبه شب تو صحن انقلاب که گنبد طلا کاملا ازش مشخصه نشسته بودیم که دعای جامعه کبیره رو بخونم که یه نم بارون خیلی قشنگ زد . همه یه حالی شدن اصلا . شب تا صبح که همش حرم بودیم و کلا خواب و بی خیال شده بودیم . زیادم جاهای دیدنی نرفتیم همه ترجیح میدادن بیشتر تو حرم امام رضا باشن . ولی خواب من که هیچ جا نمی تونم از خرید کردن صرف نظر کنم تو مشهدم نتونستم جلو خودم و بگیرم و یه روز تمام تو الماس شرق و بازار بین الملل و بازار روسها می گشتم و یه عالمه چیزای خوشگل خریدم . بازار رضا هم که بغل گوشمون بود و هر روز یه سرکی توش می کشیدیم و از خجالت جیب بابایی در میومدیم . دیگه آخرین جایی که رفتیم زیست خاور بود که من با یکی از دوستام تنهایی رفتیم ولی خداییش خیلییییییی مقاومت کردیم هی من دوستم و از جلو مغازه ها می کشیدم کنار هی اون من و می کشید کنار  . آخه این همه عروسک و وسایل جینگول پینگول و نقره و چیزای خوشگل همه یه جا جمع شده بودن آدم وسوسه میشد دیگه . بابای من چند یار تو این ۴-۵ روز واسه من پول فرستاده باشه خوبه؟ به قول دوستام بیچاره اونی که گیر من بیفته . احتمالا باید میلیاردر باشه . البته دوستام خبر نداشتن که طرف اگه میلیاردرم باشه باز من ورشکستش می کنم . حالا جالبش اینجاس تو بازار بین الملل داشتم یه کفش میخریدم آقاهه می گفت ۲۳ تومن آخرشه منم می گفتم ۱۶ تومن ندی نمی برم . آخر سرم که معلومه من بردم ولی آقاهه همش می گفت خوش به حال آقاتون  سر سال میره مکه . حالا من هی میگم بابا آقای ما حالا یه ۴-۵ سالی مونده به دنیا بیاد   باز اون هی میگه خوش به حال آقاتون  ( اه اینقده بدم میاد میگن آقاتون یاد خ امنه ای میفتم  )

اعتراف کنید ببینم چند نفر شماره ی من و از کامنت دونی کلاغی برداشتن؟!  من رفتم شماره مو واسه کلاغ جونی گذاشتم که زنگ بزنه ببینمش ولی یادم رفت نظر و خصوصی ارسال کنم . خلاصه که دو روزی شماره ی من اونجا چشمک میزد  روز آخری من بالاخره کلاغ جونی رو دیدم هورااااااااااااا . اینقده خوشحال شدم . اینقده دوست داشتنیه . تازشم با هم رفتیم یه کیف خوشگل با یه کفشم خریدیم . این یعنی اینکه من تا دقیقه ی نود داشتم خرید می کردم . تازشم رفتیم یه آیس پک خوشمزه هم خوردیم . از دورو بر شنیدم میگن ما اگه یه آیس پک و کامل بخوریم عذاب وجدان می گیریم . کلاغی جونم عذاب وجدان گرفتی؟ من که نگرفتم تو رو نمیدونم . بعدشم که من زودی باید برمی گشتم واسه مراسم وداع و همون دعای زیر بارون که گفتم آخه ساعت ۱۲ شب بلیط قطار داشتیم . این وسطا یه سری مسایل هم پیش اومد که باشه واسه پست بعدی چون حس می کنم دارین گوجه فرنگی ها رو آماده می کنین که پرتاب کنین طرفم یه نموره عذاب وجدان گرفتم . خوب چی کنم این همه حرف جمع شده ییهو نمیدونم از کجاش بگم   .

فقط بگم که واسه تک تکتون دعا کردم . همه یکی یکی میومدن جلو چشمم . مخصوصا وقتی دستم به ضریح رسید واسه همه عالم دعا کردم جز خودم . اینم یه جورشه دیگه

 

پ.ن: عکس مال خودم نیست از وبلاگ دایی احمد سرقت مسلحانه کردم

پ.ن: آهنگ و دارین؟

 

86/05/07 :: 20:32 :: نويسنده : مريم پاييزي
درباره وبلاگ

وقتی که بیایی

پیراهن گل داری می پوشم

که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد

به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا

فارغ از تصمیم کبری

فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....


*** * وبگذر *موس *