* ***
|
دست نوشته های یک دختر
بعد از ۳ شبانه روز بی خوابی و اینور اونور دویدن اینقدر خسته بودم که اون دو سه ساعتی که تو راه آهن تهران علاف بودیم و مثل جوجه ماشینی هایی که تو آفتاب می مونن چرت بزنم! خودم خنده م گرفته بود
پنجشنبه همه ی فکرم پیش بچه ها تو دانشگاه بود . بدجوری بغض کرده بودم که این روز آخری پیششون نیستم . روز آخر دانشگاه بود و آخرین فرصت واسه با هم بودن ولی من اونجا نبودم . دلم پیششون بود ... جمعه ساعت ۷-۸ صبح بود که رسیدیم مشهد. دیدن گنبد طلاش تمام خستگیا و بی خوابیا رو از یادم برد . همیشه تو سکوت باهاش حرف زدم. عاشق آدمایی هستم که زل میزنن به گنبدش و با چشمای خیس اشکشون باهاش درد و دل می کنن . اون صحنه یکی از قشنگترین تصویرای دنیاس... شب که رفتیم سمت حرم تو حال خودم نبودم. این من نبودم که به طرقش میرفتم ! دلم بود که پر می کشید تا زودتر بهش برسه... یاد پارسال تولدش افتادم! اون شب پر بودم از تنفر و سوال . داشتم میرفتم که با تمام وجود نبودن اون و ازش بخوام ولی... نذاشت!!! اتفاقایی که اون شب افتاد من و تو خودم شکست... خودشم می دونست اگه با اون حال میرفتم و میخواستم دیگه هیچی از زندگیش واسش نمی موند . ولی ... امسال هیچ حسی نداشتم . نه حس دوست داشتن نه تنفر! خوشحالم که قبل از این سفر خودم و آزاد کرده بودم هر چند به قیمت شکستن اون تموم شده بود. با این سفر باید همه چیز تموم می شد و شد! بخشیدم که بخشیده بشم! همه چی و همه کس رو فراموش کردم! آزادِ آزاد ... مشهد این روزا غلغله بود و داغ!!! اون همه جمعیت تو هوای ۴۰ درجه ی مشهد چی از جون امام رضا میخواستن نمی دونم! از در حرم تو میرفتی برگشتت با خدا بود! چند نفری هم زیر دست و پا موندن و خفه شدن... . یعنی امام رضا چسبیده بود به ضریح که واسه لمس آهن خودشون و به کشتن دادن؟ من که از خیر چسبیدن به آهن ضریح گذشتم و ترجیح دادم زنده بمونم! آخه همچین چادرا رو دور گردنشون گره میزدن و میرفتن طرف ضریح که انگار دارن میرن جنگ تن به تن! جدای از زیارت و حال و هواش تا تونستیم خرید کردیم خداحافظی همیشه سخت بوده و من به شخصه همیشه ازش فرار کردم! نماز ظهر و که زیر اون آفتاب داغ خوندیم بدون هیچ حرفی آروم از حرم اومدم بیرون... احساس سبکی و آرامش خاصی میکردم. ماجرایی رو که باعث و بانیش خودش بود و تو حرم خودش به آخر رسوندم و از این بابت احساس آرامش میکردم. تو لحظه ی آخر دو رکعت نماز خوندم و واسه همه و همه دعا کردم یه نگاه به گنبد طلاییش و کبوترای سفیدش انداختم و اومدم بیرون ...
87/04/26 :: 17:37 :: نويسنده : مريم پاييزي بعدا نوشت : الهی بمیرم الهییییییییییییی خیلی ناراحت شدم خیلی
سلام بازم ممنونم از همتون به خاطر حس همدردیتون و راهنمایی های ارزشمندتون جونم براتون بگه من از شنبه یه سرمای شدید خورده بودم . به قول مامانم خودم خودم و چشم زدم چهارشنبه تا برسیم الماس شرق یه چی تو مایه های آب هویج شدیم ترافیک بود ایییییییی هوا خلاصه که چهارشنبه تا عصری به امر بسیار مهم و حیاتی خرید کردن گذشت . شبش هم رفتیم حرم زیارت که بنده همونطور که تو پست قبلی هم گفتم به دلایل کاملا زنانه این گوجه فرنگی و کی پرت کرد؟ لحظه ها خودشان هم باورشان نميشود که
86/10/09 :: 23:38 :: نويسنده : مريم پاييزي بعدا نوشت : الهی بمیرم
سلام بازم ممنونم از همتون به خاطر حس همدردیتون و راهنمایی های ارزشمندتون جونم براتون بگه من از شنبه یه سرمای شدید خورده بودم . به قول مامانم خودم خودم و چشم زدم چهارشنبه تا برسیم الماس شرق یه چی تو مایه های آب هویج شدیم ترافیک بود ایییییییی هوا خلاصه که چهارشنبه تا عصری به امر بسیار مهم و حیاتی خرید کردن گذشت . شبش هم رفتیم حرم زیارت که بنده همونطور که تو پست قبلی هم گفتم به دلایل کاملا زنانه این گوجه فرنگی و کی پرت کرد؟ لحظه ها خودشان هم باورشان نميشود که
86/09/22 :: 21:58 :: نويسنده : مريم پاييزي بعدا نوشت: خوب تا اینجا که اکثر کامنت ها همراه با فحش و نفرین بوده سلام به مهربونای خودم شب اول كه رسيديم و كه گفتم همه رفتن حرم ولي من دنبال لباس و حوله و اين چيزا بودم . شب كه اومديم هتل اينقدر خسته بوديم كه بيهوش افتاديم فردا هم كه واسه نماز و اينا حرم بوديم و باز بعدازظهر چند دقيقه دراز كشيديم . هميشه هم درو قفل مي كرديما ولي ايندفعه چون ميخواستيم ده دقيقه اي پاشيم بريم بيرون بي خيال قفل كردن شديم اون شب مثلا برنامه ريزي كردن كه فردا صبح ساعت 9 ما رو ببرن كوه سنگي !!! هر چي گفتيم آقاي گردن كلفت كي رو ديدين تو ذل آفتاب پاشه بره كوه سنگي؟ فكر كنيد كله ي سحر همه ي بچه ها رو تقريبا بدون لباس مشاهده فرمود از اين موارد چندييييييين بار ديگه هم پيش اومد كه ما همه رو به شوخي و خنده گذرونديم و بي خيال شديم ! از همون قطار هم زنگ زدم به بابام و زير آب زدم فردا صبحشم يا علي مدد به سوي رييس دانشگاه ! خلاصه كه از اون روز تا حالا من هنوز اين آقاي گردن كلفت و كه فكر كنم تا حالا گردنش شكسته رو نديدم چون بابام تهديد كرد كه اگه پيگيري نكنيد كارو مي كشونم به جرايد كي ميخواست با من يه جور ديگه برخورد كنه؟ پ.ن: لیلی و مجنون عزیز من وبلاگتون و می خونم ولی هر چی میگردم کامنت دونی کفش نمی کنم 86/05/17 :: 10:38 :: نويسنده : مريم پاييزي سلام به اهالي خشن وبلاگستان به ادامه ي داستان حسين كرد شبستري نه ببخشيد مشدي مريم پاييزي توجه فرماييد شما رو نميدونم ولي ما وقتي ميخوايم بريم مسافرت يخچال و درو مي كنيم كه ميوه اي چيزي نمونه تو يخچال خراب بشه . همين كارو سر تبريز رفتن كرده بوديم و خوب همش يه روز بود برگشته بوديم همه هم خسته بودن واسه همين خريد نكرده بوديم . حالا فكر كن من با اون همه خستگي از كله ي سحرم كه دانشگاه بودم فردا هم كه راهيم هيچي هم تو خونه پيدا نميشه با خودم ببرم شب واسه ساعت 7 رسيديم و 8 هتل بوديم و بعد از شام قرار شد بريم حرم . خوب البته بچه ها رفتن حرم و من ساعت ۱۰ شب تو بازار رضا دنبال لباس راحتی و حوله و لیف و این چیزا بودم دلتون واسم سوخت نه؟ طيبا جونم بساط تخمه و چيپس و جمع كن نگه دار واسه قسمت بعدي عزیزم
پ.ن: وبلاگ سورنا جونمم باز نمیشه چیکار کنم
86/05/12 :: 21:43 :: نويسنده : مريم پاييزي لطفا ترور نفرماييد كه من اومدم به نام خدا . انشايم را با موضوع سفر خود را چگونه گذرانديد آغاز مي كنم . قبل از شروع امتحانات بر روي برد دانشگاه يك عدد اعلاميه ديديم كه بروبچ بشتابيد كه تمام شد گفت : يععععععععععععله ؟ گفتم : ب ب ببخشيد من واسه اردوي مشهد ثبت نام كرده ب ب بودم . گفت : برو پايين پيش آقاي گردن كلفت ( منم سرخوش و خرامان كه كجاي كاري بابا من اولين نفر ثبت نام كردم اونوقت ميگي اگه اسمت تو ليسته؟ هه ! من يهني چي ؟ مگه ميشه؟ من : مگه الكيه ! قرار بود شوما زنگ بزنيد آقاي من: يهني چي شرمنده؟ يهني من اگه ميخواستم كنسل كنم عقلم نميرسيد كه بيام بگم؟ دهه!
خانوم فلاني بعد از 5 دقيقه اومد . منم كه اصولا تن صدام بالاس خلاصه كه رفتيم دفتر بسيج و اسم مبارك بنده با بيعانه و شماره تيليفون نمايان شد و يه حس پيروزي گشنگي به من دست داد من يخده اونجا تعارف زرگري كردم كه نه نميشه شما مسئوليد بايد همراه بچه ها باشيد و ... خلاصه من تا ساعت 2 داشتم با اونا سر و كله ميزدم تا بالاخره حقم و از گلوي اعضاي محترم دانشگاهي كشيدم بيرون ادامه ي داستان حسين كرد شبستري رو ميذارم واسه قسمت بعدي آخه زيادي زياد شد
86/05/11 :: 12:36 :: نويسنده : مريم پاييزي سلاااااااااااااااااام . چطورین یا نه؟
اعتراف کنید ببینم چند نفر شماره ی من و از کامنت دونی کلاغی برداشتن؟! فقط بگم که واسه تک تکتون دعا کردم
پ.ن: عکس مال خودم نیست از وبلاگ دایی احمد سرقت مسلحانه کردم پ.ن: آهنگ و دارین؟
86/05/07 :: 20:32 :: نويسنده : مريم پاييزي درباره وبلاگ ![]() وقتی که بیایی پیراهن گل داری می پوشم که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا فارغ از تصمیم کبری فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه.... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |