تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* دست نوشته های یک دختر

 

 

 

چند روزه تو دانشگاه ما واسه اولین بار تو ایران نمایشگاه  آ.س.آن  برگزار شده . این نمایشگاه تا ۴ آذر که چهارشنبه باشه ادامه داره و بازدید واسه عموم آزاده .

من کلا هر جا آدمای خارجی باشن که با زور و لهجه ی با نمک فارسی حرف بزنن رو دوست دارم . خوب برگزار کنندگان این نمایشگاه هم سفارت های کشورهای عضو آ.س.آن هستن و بالطبع خارجکی بازاره  

كشورهاي اتحاديه جنوب شرق آسيا ( آ. سه. آن ) شامل 10 كشور اندونزي ، مالزي ، سنگاپور ، برونئي دارالسلام ، تايلند ، ميانمار ، فيليپين ، ويتنام، لائوس و كامبوجه . که تو این نمایشگاه هر غرفه به یه کشور اختصاص داره و همه چیز و در مورد اون کشور میگه مثل زبان . دین . نژاد . مناطق دیدنی . آداب رسوم . غذاها . صنایع دستی و خیلی چیزای دیگه  . بعضی غرفه ها هم که از طرف سفارتشون اجازه دارن بعضی چیزا رو واسه فروش گذاشتن .

هر روز مختص به یه کشوره و آخر سالن غذای اون کشور و ارائه میدن . ما که رفتیم روز تایلند بود و گفتن ساعت ۴:۳۰ غذا رو واسه تست میذارن . حالا ما کی رفته بودیم؟ ساعت ۲! یعنی فک کردین ما اینقد شیکمو و بیکار بودیم که دو ساعت و نیم اونجاها رو متر کنیم تا وقت تست غذا برسه؟

خوب آره درست فک کردین Rainbow منم که نهارنخورده بودم و با دیدن اون همه غذای خوشمزه بسی دهنم آب افتاده بود  36_1_51.gif 

یه جور سالاد بود که من خیلیییی خوشم اومد اسمش شیواچیت بود . سوپ میگو هم خوشمزه بود . یه کوکویی هم بود با مرغ و سس نارگیل درست کرده بودن و مال مالزی بود اونم خیلی خوب بود .

یکی از غرفه های جالبش در مورد کشور میانمار بود که ما اول خیلی سرسری ازش رد شدیم ولی بعدش که دوستم و اونجا دیدم و برام توضیح داد فهمیدم چقدر جالب و شگفت انگیزه Surprise

تو کارتن ها دیدین یه سنگ گنده بالاییه صخره ی بلنده و هر لحظه امکانش هست بیفته؟ تو یکی از مناطق میانمار یه سنگ خیلی خیلی بزرگ با روکش طلا هست که لب یه بلندی قرار گرفته و تعادلش رو با یه تار مو حفظ کرده !!! یه بودایی با تار موش تعادل اون و برقرار کرده !!! و به گفته ی اونا حتی این مطلب توسط علم فیزیک هم اثبات شده . منو یاد منار جنبان خودمون میندازه

 

 

 

Golden Rock at Kyaiktiyo by sea

 

روی این سنگ Golden Rock  رو معبد ساختن و دور تا دورش هم عبادتگاهه . کلا بودایی ها در این کشور خیلی خیلی مقید به دینشون هستن و اینقدر به بودا اعتقاد دارن و اینقدر اون و مقدس میدونن که معتقدن حتی سنگ ها هم به اون سجده می کنن . من در این مورد نتونستم عکسی تو نت پیدا کنم ولی دریاچه ای در میانمار وجود داره که روی اون یک صخره هست . یک روز در سال خورشید جوری تصویر این سنگ ها رو در آب منعکس می کنه که اگه از اون عکس بگیری و ۹۰ درجه بچرخونی به گونه ایه که انگار فردی سجده کرده و بودایی ها اون و به سجده ی سنگ بر بودا تعبیر می کنن

خلاصه که نمایشگاه خیلی جالبیه و به نظر من ارزش دیدن هم داره . اگه بشه بازم برم چند تا عکس هم می گیرم مخصوصا از اون دریاچه .

 

*****

 

http://myup.ir/images/5y51xhy5uagfbm2le4im.jpg

 

اما در مورد عنوان پست قبلی همونطور که خیلی هاتون احتمالا میدونید مربوط به یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ و قر دار و انرژیک هست به اسم بلوتوث که حتما حتما دانلودش کنید چون خیلی زود هم دانلود میشه حتی با دایل آپ ذغالی خودمون  خواننده ش هم سیامک خسروانی هستش که من خودم از صداش خیلی خوشم اومده . یه آهنگ دیگه هم داره که یه نموره غمگین میزنه به اسم ببخش

آهنگ ها رو می تونید از اینجا دانلود کنید

 پیشنهاد می کنم حتما حتما دانلود کنید که خیلییییی قشنگه

 

******

 

یه خبر دیگه هم اینکه به مناسبت هفته ی خانواده جلسه هایی تو قروین با حضور دکتر شیری برگزار میشه که اونم پیشنهاد می کنم حتما برید . این و اینجا گفتم چون میدونم بچه های دانشگاه زیاد اینجا رفت و آمد دارن . اگه برید اینجا کاملا در موردش توضیح داده فقط همینقدر بگم که همایش ها در مورد ازدواج و طوفان فکریه .

 

 

امشب چه خبرگزاری ای کردما

 

 

نوشته شده در 88/08/28 توسط مريم پاييزي |


 

 

 

امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم" دوستت دارم."

تو نهراس و آنكس باش.

بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.

بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم.

بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم.

بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم.

ميخواهم بينديشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد.

كمي بيشتر با من باش و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست.

همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.نقش حقيقت را.همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.


اي آخرين !  آينه ام اينبار تو باش ...

 

 پ.ن: بعدا میگم عنوان و از کجا آوردم . منتظرم اجازه ش صادر شه  ولی خیلی هاتون باید بدونید مگه نه؟

 

 

نوشته شده در 88/08/21 توسط مريم پاييزي |


 

کامنت یکی به اسم بچه های بین الملل یه چیزی یادم انداخت براتون تعریف کنم یه کم بخندید . دو هفته پیش سردار نمی دونم چی چی و دعوت کرده بودن دانشگاه واسه سخنرانی . من خودم نبودم ولی دوست نزدیکم بوده و واسم تعریف کرده . می گفت از اینور اونور پچ پچ می کردن که فلان ساعت بیاید آمفی تئاتر باید حال یکی و جا بیاریم .

می گفت رفتیم و مراسم شروع شد . قرآن خوندن و دکتر موسی خانی صحبت کرد و نوبت به سردار نمی دونم چی چی  رسید . همین که این گفت بسم الله الرحمن الرحیم یهو همه با هم پاشدیم و سالن و ترک کردیم !

فک کن! ۹۰٪ جمعیت سالن و ترک کردن! چقدر بنده ی خدا ضایع شده

دلم خیلی براش سوختیده شد

 

نوشته شده در 88/08/15 توسط مريم پاييزي


 

کلاغ؟ پررررررررررررر

گنجشک؟ پرررررررررررررر

هر چی دیدین و شنیدین تو این دو روز؟ پررررررررررر

 

اصلا اون گنگشکه رو ببین اون بالا ! ببین چه خوشکله! می بینی هوا چه خوبه؟ جون میده واسه سوت زدن

 

* نمی دانی غریو یک عظمت

وقتی که در شکنجه ی یک شکست نمی نالد

چه کوهی ست!

 

 

نوشته شده در 88/08/14 توسط مريم پاييزي |


 

نميدونید دانشگاه چه خبر بود . تو شهر  اونقدر آدم جمع نميشن واسه تظاهرات که تو دانشگاه جمع شده بودن!

از صبح رفتم سر کار ولی دلم طاقت نیاورد .. ساعت ۹:۳۰ بود زنگ زدم به دوستم و قرار گذاشتیم تا ۱ ساعت دیگه بریم دانشگاه . تو راه دو تا ماسک هم خریدیم واسه استتار

قرار بود ساعت ۱۰ صبح میدون قلم تجمع کنیم

چند هزار نفر بودیم . همه عصبانی همه خشمگین همه مصمم ...

azad university

همه با تمام وجود داد میزدن و شعار میدادن

سرود ای ایران رو از اعماق وجودمون فریاد زدیم و دست تو دست هم یار دبستانی من خوندیم تا یارهای دبستانیمون تو تمام نقاط ایران اشغال شده بدونن که تنها نیستن و همیشه و همیشه پشتشون هستیم و حمایتشون می کنیم .

 

 

تو کل مراسم هم یه نوار خیلی بلند مشکی به نشان یادبود شهدای این جریانات دست بچه ها بود

بادکنکای سبز و پارچه های سبز هم که همه جا به چشم می خورد

 

البته یه عده ترسو هم رفته بودن داخل دانشکده صنایع و از پنجره فیلم می گرفتن که موج جمعیت به طرفشون برگشتن و با شعارای آزادی اندیشه از پنجره نمیشه و حرف حساب و گوش کن دوربینتو خاموش کن ازشون خواستن که به اونا ملحق بشن


حراست دانشگاه  کاری ازش برنميومد در مقابل چند هزار دانشجوی مبارز ولی خوب سعی هم نکرد کاری بکنه و اینو باید ممنون ریاست عالی دانشگاه آقای دکتر موسی خانی باشیم که همه جوره باهامون راه میاد . البته آخر سر با شعار دکتر دوستت داریم ازشون تشکر کردیم

 

ـ مرگ بر روسیه

ـ الله اکبر

ـ نه شرقی نه غربی دولت سبز ملی

ـ خس و خاشاک تویی . دشمن این خاک تویی

ـ تجاوز به ملت شده مرام دولت

ـ پول نفت چی میشه؟ خرج بسیجی می شه!

ـ ما اهل کوفه نیستیم پول بگیریم بایستیم !

ـ محمود خائن آواره گردی... خاک وطن را ویرانه کردی...  کشتی جوانان وطن الله اکبر ...   کردی هزاران در قفس الله اکبر...  مرگ بر تو مرگ بر تو ...

شعارایی بود که از همه جای دانشگاه به گوش میخورد ...

 

azad uni


 

همه سبز بودن همه شعار می دادن هيچ کس نمی ترسيد
فقط وقتی خبر دادن ميدون هفت تير تهران شلوغ شده و باز به مردم حمله کردن و احتمال تيراندازی هم هست همه ۱ دقيقه سکوت کردن و بعد یه دختر با خشم زياد فرياد زد می کشم ميييييييييييي کشم آنکه برادرم کشت و بقیه هم به دنبال اون ...

 

 

همه حلقه وایستادیم و بادکناک ها ی سبز و به هوا فرستادیم و رنگ سبز و به نشونه ی آزادی به زمین ریختیم و با کفشای آغشته به رنگ جای جای دانشگاه رو مهر آزادی زدیم . اونجا دیگه موسوی مهم نبود! درسته کاهی نوای یا حسین میرحسین به گوش میخورد ولی در واقع میرحسین فقط یه بهانه س واسه پاشدن و حرکت کردن ! شخص میرحسین نیست که ما رو گرد هم جمع کرده بلکه هدفیه که والا تر از میرحسین ها و کروبی هاست ...

رنگ سبز ما رنگ انتخاباتی موسوی نیست! رنگ آزادی ماست ...

 

kalag bar


 

موقع اذان ظهر که شد همه به احترام آوای ملکوتی دور میدان قلم نشستند و سکوت کردند . برای شادی روح شهیدان وطن فاتحه خوندن و واسه پیروزی یارای دبستانیمون صلوات فرستادن

اون لحظه که به احترام شهيدای اين اواخر و مخصوصا دو تا شهيد دانشگاه خودمون فاتحه می خونديم خودم ديدم چشمهايی رو که از اشک خيس شد...

 

 

*** این پست ادامه خواهد داشت و در اولین فرصت که سرعت اینترنت در حدی باشه که بشه آپلود کرد حتما عکسای دانشگاه و میذارم . فعلا که حتی مسنجر هم باز نمیشه!!!

*** کامنتایی رو که بشه جواب داد تو همون کامنت دونی جواب میدم .

 

 

نوشته شده در 88/08/13 توسط مريم پاييزي |


 

 چند ماهی میشد  که بابا کامپوتر خونه رو برده بود مغازه تا یکی دیگه واسه خونه بخریم . آخه اون بدبخت دیگه ده سالی از عمرش می گذشت و حسابی پیر شده بود . اینقدر امروز و فردا کردیم تا بالاخره هفته گذشته یکی گرفتیم ( سه شنبه شب که رفتیم سیستم و تحویل بگیریم فقط نیرونا میدونه چه اتفاقایی واسم افتاد... ) . ولی هنوز نتونستم ازش استفاده کنم چون رو میز ناهارخوری داره خاک می خوره  تا زمانی که میز کامپیوتر دلخواهم و پیدا کنم که اونم انگار جزو محالاته!!

من دنبال یه میز کامپیوتری می گردم که کتابخونه هم داشته باشه و ارتفاعش هم تا سقف نباشه البته! شایدم یخورده فانتزی باشه آخه دوست دارم رنگی باشه یه چی تو مایه های صورتی باربی یا بنفش یا تلفیقی از هر دوش در کنار رنگ چوب (راش ) . آخه کلا میخوام دکور اتاقم و عوض کنم و از زرد و نارنجی به صورتی بنفش تغییرش بدم . روتختی و پرده و اینجور چیزاشم دیدم ولی اصل کار همین میز کامپیوتر و کتابخونه س

تو اینترنت چیز جالبی نتونستم پیدا کنم . مغاره های اینجا هم که .... راستش حوصله م نمیاد واسه یه میز بیام تهران . نه وقتش و دارم نه حوصله شو . اینقدرم بخاطر دانشگاه مرخصی می گیرم که دیگه بخوام بازم مرخصی بگیرم مطمئنن اخرااااااج میشم  حالا از فردا قراره اینجا نمایشگاه مبلمان و دکوراسیون داخلی بزنن . چون اکثرا از تهران میان شاید بتونم یه چیزی پیدا کنم

مهم مدلشه . اگه مدلش و داشته باشم میتونم بدم رنگ دلخواهم واسم بسازن . حالا اگه شما چیزی مد نظرتونه یا مدلی چیزی دارید خواهشا به داد این بی مدل برسید  که کامپیوتر بدبخت بدجور داره خاک می خوره و مادر گرام هم بدجور غر میزنه که مگه وسط پذیرایی جای کامپیوتره؟

 

نوشته شده در 88/07/26 توسط مريم پاييزي |


 

 

 

من زنم 

 خلق شده ام

نه برای آرامش مردان 

 نه برای تکاملشان 

 نه برای پر کردن تنهایی شان 

 نه برای لذت و شهوتشان 

 من زنم

خلق شده ام که فریب دهم و حکومت کنم

قوی ترین مردان جهان در دستان کوچک و ظریف من همچون موم بی اراده وشکل پذیرند

من زنم

زیبا و دلفریب و معصوم

 گوئی از دنیا هیچ نمی دانم جز عشق

 اما در درون سیاستمدار و ویرانگر

دور اندیش و متفکر 

 خشم آلود و جنگ جو 

 من زنم 

 اما افسوس

...

 

پ.ن : من عاشششششق این آهنگم . الان خیلی وقت بود دنبال کدش بودم واسه وبلاگ که بالاخره دوست عزیزی زحمتش  رو کشید .

با یکی دوبار گوش کردن نمیشه فهمید حرفش چیه! باید بارها شنید و در موردش فکر کرد یا شاید به خاطرش اشک ریخت! بخاطر حقیقت تلخی که فریاد می زنه

فقط اولش که شروع می کنه به خوندن از صداش نترسین


نوشته شده در 88/07/19 توسط مريم پاييزي |


 

سلام  

من شنبه برگشتم همونطور که قرار بود

:ولی زیاد نمی تونم بنویسم به دو دلیل

یکی اینکه کی بورد این لب تاپ جان حروف فارسی نداره و من الان مثه این کورا دارم تایپ می کنم   

دوم اینکه دارم سریال پریسون بریک رو می بینم و وقت ندارم    

 

ولی یه خبر فوق مهم دارم واستون

نیروانا خانومی که معرف حضورتون هست؟ یه مدت تشریف برده بودن جزایز قناری     ولی حالا برگشته و دوباره می نویسه . خواستم اطلاع رسانی کنم که باخبر بشین ه

 

نوشته شده در 88/07/13 توسط مريم پاييزي |


 

 

یه چند روزی نیستم

میریم تبریز و سلماس خدمت خانواده ی پدری !

احتمالا تا شنبه برمیگردیم که من به کلاسام برسم

فعلا ...

 

نوشته شده در 88/07/08 توسط مريم پاييزي |


 

 

دارم از تشنگی می میرم! هر چی هم هی دست و صورت و پاهام و میشورم و هی تو آب وول میخورم اثری نداره!

از ساعت ۹ صبح رفتم واسه ثبت نام دانشگاه تا ساعت ۳ . احتمالا وصف حال دانشگاه آزاد قزوین و شنیدین! چند تا دانشکده داره که همه ۵ طبقه ن و از شانس ما کارامون دقیقا تو طبقه ی آخر بود!!! محوطه ش هم که همش سربالایی و هر دانشکده ش با اون یکی سه فرسخ راهه! حالا شما تصور کن تو این گرما و آفتاب هی این پله ها رو بالا پایین کنی و از این دانشکده بری اون دانشکده اونم زبون روزه !!!

حالا کاش همه ی کارا تو همون دانشگاه تموم میشد! ما چون کاردانی خوندیم مدارک دیپلم و پیش دانشگاهیمون دست دانشگاه قبلیه . از اینور چون دوباره از دیپلم شرکت کردیم ( کارشناسی پیوسته) که تطبیق واحد بدیم باز به مدارک دیپلم و پیشمون نیاز دارن. حالا این وسط مشکل چیه؟ اخلاق خوش مسئولین آموزش که بلا نسبت شما آدم با یه موجودات با وفایی اشتباهشون می گیره! تا امروز ۲ بار رفته بودیم ولی نداده بودن . آخر سرامروز با کلی مکافات گرفتیم و البته با کلی منت و عشوه!!!!!!!!!! . خوب این یعنی اینکه ما کلی راه تا دانشگاه قبلیمون رفتیم و کلی هم اونجا آفتاب نوردی کردیم .

از ۹ تا ۳ هی رفتیم و اومدیم تا به مرحله ی آخر که شهریه بود رسیدیم و بقیه کاراش موند واسه فردا چون چک بانک ملی نداشتیم .

از ظهر هی میخوام روزه مو بخورم دلم نمیاد . هی به مامانم میگم نمیشه یه کم آب بخورم؟ هی هم میخوام وقت بگذرونم مگه میگذره؟؟؟ گفتم بیام یکم آپ کنم شاید وقت زودتر بگذره

 

نوشته شده در 88/06/23 توسط مريم پاييزي |


 

خوشم میاد از این آدمای بی جنبه

شما نمیدونید از وقتی پست قبل و که مربوط به قبول شدنم تو قزوینه نوشتم چقدر آمار کامنت های خصوصی من بالا رفته

کامنت میذارن اول تبریک میگن بعد خودشون و معرفی می کنن و البته کلی هم واسه خودشون نوشابه باز می کنن  و از خودشون تعریف می کنن و آخر سرش هم شماره میذارن

ای خدا ما را از شر این پسرهای بی جنبه در امان نگه دار

 

نوشته شده در 88/06/14 توسط مريم پاييزي


 

 

قبول شدم

هورااااااااااااااااااااااااااااااا

دانشگاه آزاد قزوین رشته ی شهرسازی

 

 

نوشته شده در 88/06/10 توسط مريم پاييزي |


 

 

پارسال ماه رمضون هر شب بعد از افطار و تماشای یکی از سریالا حدودای ساعت  با ۱۰چند تا از دوستای مامانم میرفتیم پارک نزدیک خونمون و یه ساعتی پیاده روی میکردیم و بعدش بازی و دور هم نشستن و حرف زدن و هله هوله خوردن...

یه وقتاییهم باباها میومدن و اگه مناسبتی یا تولدی داشتیم همون جا جشن می گرفتیم و خلاصه کلی خوش می گذروندیم تا ساعت ۱-۲ نصفه شب

امسال اما تا دیشب این سعادت نسیب من نشده بود و به زبون خودمون تنبلیم میومد برم .. ولی دیشب که افطاری خونه ی مادربزرگم بودم چون باید مامانم و میرسوندم پارک دیگه توفیق اجباری شد و خودمم رفتم و کلی حالش و بردم . امسال یه پارکی تو قزوین ساختن به اسم پارک بانوان که خیلی نزدیک خونمونه و من نمی دونم این همه خانوم و قبلا کجا جا داده بودن که حالا همه ریختن تو پارک و ورزش می کنن و دور هم جمع میشن . این پارک قبلا باغ بوده و بخاطر همین یه عالمه درخت گردو و شاتوت و گلابی و چیزای دیگه داره که کلی پارک و باطراوت کردن و هواش حتی تو روزای خیلی گرم و حتی سر ظهر هم فوق العاده عالی و دلچسبه و جون میده واسه اینکه هوای تمیز و جانانه رو با تمام وجود بکشی تو ریه هات و تند تند نفس عمیق بکشی مخصوصا که ادامه ی باغ مذکور هم ضلع غربی باغ قرار داره و وقتی از اون قسمت می گذری عطر ریحان و انواع سبزی های تازه به مشامت میخوره

جاتون خالی دیشب هم هوا فوق العاده بود و حسابی مشعوف شدیم . ساعت ۱۲ نیمه شب هم که به زور چراغ خاموش کردن میخوان خانوما رو بفرستن سر خونه زندگیشون باز ما از رو نرفتیم و به بهانه ی پیدا کردن ذرت تا سینما مهتاب هم رفتیم و وقتی اونجا هم پیدا نکردیمش خاله م پیشنهاد بلال های فلکه غریب کش و داد و جاتون خالی تو اون هوای خنک بلال ذغالی رو زدیم به بدن و قتی خواستیم برگردیم خونه چشم مامان خانومی افتاد به باغچه سراهای متعدد دور فلکه و اینجوری شد که ساعت ۱ شب سر از باغچه سرای یاران دراوردیم و یه قوری چای و مقادیری بال کباب هم به بدن زدیم . البته فقط ما نبودیم که نصفه شبی خونه زندگی نداشتیم خیلیای دیگه مثل ما در حال شب گردی بودن . البته قرق ما با اونا این بود که ما باباها رو خوابونده بودیم و خودمون جیم زده بودیم

 

 

نوشته شده در 88/06/06 توسط مريم پاييزي |


سلام

من خوبم فقط یکم وقت کم آوردم . به صورت موقت تو شهرداری کار می کنم و بعد از ظهرها هم به خیابون گردی و این حرفا می گذره .

اوضاع ناجور انتخابات و وقایع بعدش باعث شد ترجیح بدم سکوت کنم و چیزی نگم

گوش اگر گوش تو

ناله اگر ناله ی من

آنچه که البته به جایی نرسد فریاد است...

حالا هم که جریان سقوط این هواپیمای لعنتی! فقط همین و بگم تنها چیزی که پیدا کردن ۲تا دونه انگشته و همین!!!!!!!!!!!!! فقط ۲تا انگشت از ۱۶۸ نفر آدم باقی مونده!!!!!

بر می گردم...

نوشته شده در 88/04/26 توسط مريم پاييزي |


 

اینقدر از اینجا و نوشتن دور بودم که نمی دونم چجوری باید شروع کنم و از چی باید بنویسم! اول از کنکور بگم که احتمالا خودتون می دونید که قبول نشدم چون اگه قبول میشدم سریع میومدم خبر میدادم . می دونید که من تغییر رشته دادم و واسه همین زیاد از دروس اختصاصی سر در نمیاوردم . خیلی خونده بودم ولی خوب مطمئنا در حد بچه های خود معماری نبود. تراز عمومی هام خیلی خوب بود و حتی در حد عالی ولی اختصاصی هام ...

تراز عمومیم 6800 شده بود و اختصاصی ها 5100 و تراز کلم 5500 که با توجه به اینکه آخرین نفر قبولی تو دانشگاه آزاد قزوین ترازش 6100 بود بنده مردود شدم! خودم که مطمئن بودم قبول میشم واسه همین وقتی دیدم مردود شدم یهو وا رفتم! منتظر تکمیل ظرفیتم . نمی دونم تراز قزوین تو تکمیل ظرفیت چند میشه ولی هر جا بشه میزنم که برم . احتمالا زنجان میزنم چون کلش که 4 ترم بیشتر نیست 2 ترمش و هم مهمان می گیرم قزوین . فقط باید مطمئن شم با اینکه تغییر رشته دادم و با توجه به جایگاه دانشگاه آزاد قزوین بهم مهمان میدن یا نه؟ لطفا اگه کسی اطلاعاتی در این مورد داره بهم بگه . ممنون میشم

امسال فک میکردم تولد کسل کننده و خیلی بدی داشته باشم ولی برعکس شد! خدا روشکر امسال هم تولدم خیلی بهم خوش گذشت و کادوهای خیلی خوشگلی گرفتم . از شما دوستای گلمم ممنونم که به یادم بودید و تولدم و تبریک گفتید مخصوصا از شادی جون که با اس ام اسش کلی خوشحالم کرد. شادی جون من دوبار جوابت رو دادم ولی دلیوری نیومد حالا نمیدونم اس ام اسم بهت رسید یا نه؟

صبح تولدم یه کیک بردیم بیرون شهر و با دوستای مامانم جشن گرفتیم . آخه مامانم با دوستاش هفته ای سه روز پیاده روی میرن بیرون شهر و تو دل طبیعت . منم یه کیک بردم اونجا و کلی خوش گذشت . اونا هم یه پنکک و رژگونه و شاین لب و مداد گریم بهم هدیه دادن . شبم خونه ی خودمون تولد بازی بود و خاله هام و مامان بزرگم اومده بودن و کلی پول و یه بلوز اسپریت خیلی خوشگل ، یه ساعت اسپریت ،یه بلوز دیگه،  یه سرویس ورساچ و یه دسته گل خیلی خیلی خوشگل که خیلی دوسش دارم هدیه گرفتم . امروز بعدازظهر هم قراره با یکی از دوستام برم بیرون و باز یه تولد بازیه دیگه!

خلاصه که امسالم خداروشکر خوب بود و خوش گذشت و من 21 سال و تموم کردم و وارد 22 سالگی شدم. واقعا عمر چه زود میگذره!!!

بیشتر از 2 هفته س که سرما خوردم و هنوز خوب نشدم . در واقع آنفولانزا بود چون استخون درد شدیدی داشتم و چند روزم تب و لرز داشتم . با اجازه ی بزرگترا 6 تا آمپول نوش جان کردم و 7ورق هم آنتی بیوتیک خوردم که پدر معده م و درآورده و صبح ها از درد معده بیدار میشم ولی همچنان که در خدمت شمام گلوم به قدری درد می کنه که آب دهنم و نمی تونم قورت بدم . نمی دونم کی قراره خوب بشم!

امسال همه جا برف اومد جز قزوین! اینجا فقط دو دفعه برف اومد اونم نیم ساعته تموم شد و اصلا رو زمین ننشست! تا الان شاید کلا 10 روز هوا سرد بوده و بقیه ی روزا مثل امروز کاملا بهاریه و جون میده واسه خرید کردن . حالا تو این هوای عالی من چجوری سرما خوردم خودمم نمیدونم! ولی خدا به دادمون برسه تابستون با بی آبی! برف که نیومده آبی در کار نیست و احتمالا از همین بهار جیره بندی ها شروع میشه...

اوه چقدر حرف زدم! همینه دیگه وقتی سه هفته از نت دور باشی مثل ندید بدیدا میشی . دلم خیلی واسه اینجا و دوستام تنگ میشه ولی چاره چیه؟ تلفن که به رحمت ایزدی پیوسته ، کامپیوترمم دارم از دست میدم! گفتم که مشاور املاک ها همه باید کامپیوتری بشن . در همون راستا بابام میخواد سیستم خونه رو ببره مغازه و جاش واسم لب تاپ بخره . ولی حالا کی بخره معلوم نیست! واسه همین کاملا داریم برمی گردیم به زمان قل قله میرزا و دور از وسایل ارتباطی! واسه همین دفعه ی بعدی معلوم نیست کی بتونم بیام نت.

ولنتاین و به همتون تبریک میگم  و امیدوارم روزای قشنگی رو کنار عشقای همیشگیتون داشته باشین. مواظب خودتون باشید . تا بعد

 پ.ن اینم یه قالب کاملا ولنتاینی

نوشته شده در 87/11/26 توسط مريم پاييزي |


 

اینبار غیبتم خیلی طولانی شد و دلیلش هم اینه که به نت دسترسی ندارم . تلفن خونه به رحمت خدا رفته و بدجور دست من و گذاشته تو پوست گردو! الانم اومدم کافی نت و معلوم نیست تا کی این وضعیت ادامه داشته باشه . اینو گفتم که بدونید احتمالا این غیبت کبری همچنان ادامه دارد...

هنوز جواب کنکور نیومده . با اینکه اعلام کرده بودن هفته ی آخر دی نتایج میاد ولی تا امروز که دوم بهمنه هیچ خبری نیست. تو این روزا که خیلیا تلویزیون و تحریم کردن که تصاویر غزه رو نبینن، جاتون خالی من هر روز 2-3 ساعتی فقط گزارشای غزه رو دیدم!!!!  هی نشستم اخبار نگاه کردم شاید اعلام کنه نتایج کنکور کی اعلام میشه اینا هم همه چی گفتن جز کنکور! نیم ساعت اول همه ی اخبارا که فقط غزه س! 5دقیقه ی بعدش هم فرمایشات رهبر و رییس جمهور در مورد غزه س!!!! خدا رو شکر که همه چیز ما غزه س و دیگه هیچ خبری تو کشورمون نیست!

این روزا یا فیلم می بینم یا کتاب می خونم . لاست و تموم کردم و منتظر فصل پنجمش هستم که قرار بود تو ژانویه بیاد . اگه خبری ازش داشتین و دیدین اومده به منم خبر بدین لطفا چون آخرش خیلی گنگ تموم شد . مثلا خواسته بودن هنری کار کنن یه تیکه از الان گفته بودن یه تیکه از سه سال پیش یه تیکه از ده سال بعد! خلاصه که الان تو خماریش به سر میبریم.

در مورد لینک ها هم بگم که من دوستای بلاگفایی رو تو خود بلاگفا لینک کردم و واسه همین نمی تونید ببینیدشون . آخه چند نفر گله کرده بودن که چرا ما رو حذف کردی و از این حرفا . خواستم بدونید رفتید تو لیست ویژه که وقتی آپ کردید باخبر بشم گرچه فعلا بدردم نمی خوره و از نت دورم. قالب وبلاگمم خواستم عوض کنم ولی ترجیخ دادم تا اربعین بمونه . آخه آهنگشم خیلی دوست دارم

ممنونم از دوستای عزیزی که به یادم بودن و نگرانم شده بودن ولی فعلا چاره ای نیست . باور کنید واسه من معتاد خیلی سخت تره که از نت و دوستام دور باشم و بی خبر ولی خوب کاریش نمیشه کرد. با این مخابرات که نمیشه درگیر شد. مملکت که صاحب نداره بریم یقه ی کی رو بگیریم؟

پست مربوط به متولدین بهمن ماه هم پایینه . مگه میشه خودم متولد بهمن باشم و بهمنی ها یادم برن!  دوستای گلم واقعا شرمنده م که نمی تونم بهتون سر بزنم . مخصوصا عزیزایی که تولدشونه . امیدوارم منو ببخشید

کامنت دونی این پست رو هم غیرفعال کردم که پست پایینی یادتون نره

 

  بهانه جون متاسفانه امکان درج نظر تو وبلاگت نبود واسه همین از اینجا تولد بابای گلت و یکی یدونه ی شیرین زبونت رو تبریک میگم

 

نوشته شده در 87/11/02 توسط مريم پاييزي


 

  مررررررررررررسی مرررررررررررسی مررررررررررررررررررررسی 

 

یه عالمه مرسی واسه دعاهای قشنگتون و دلای مهربونتون که حتی وقتی سر جلسه بودم به یادم بودید و واسم کامنت گذاشتید و دعا کردید که موفق باشم

خیلی خیلی خوشحالم که دوستای به این خوبی دارم که تو غم و شادی کنارمن و واقعی تر از واقعی هان . نمی دونم از انرژی های مثبت شماس یا تلقینای بیش از حد خودم که اینقدر خیالم راحته و اصلا نگران نتیجه نیستم! کنکور آسون بود و سوالا اصلا در اون حد که فکر می کردم نبودن ولی خوب همین کارو سخت تر می کنه چون معمولا کنکور هر چقدر آسون تر باشه قبولیش سخت تر میشه! ما که امیدمون به خداس حالا تا اوستا کریم خودش چی بخواد 

این پست و نوشتم فقط و فقط واسه اینکه از شماها تشکر کنم که اینقدر به یادم بودید و با کامنتای  خصوصی و عمومی و اس ام اس هاتون بهم یادآوری کردید که دوستای خیلی خیلی خوبی دارم که به یادم بودن.خیلی خیلی دوستتون دارم  و از همگیتون ممنوم

 

 

نوشته شده در 87/10/01 توسط مريم پاييزي |


  

من جمعه کنکورم و عالییییییییی میدم

من حتما قبول میشم

من همین امسال قبول میشم و از بهمن میرم دانشگاه

من از همین الان صندلیم و تو کلاسای دانشگاه آزاد قزوین می بینم

من اصلا تو وهم و خیال نیستم

حالا جدای از شوخی نمی دونم چرا اینقد مطمئنم که حتما قبول میشم! اونوقت اگه خدای نکرده قبول نشم خودم پیش خودم ضایع میشم  

حالا خوبه خیلی درسا رو باد نیستما ولی چون اونایی رو که می تونستم خیلی خیلی خوندم مطمئنم قبول میشم!! اینم نتیجه ی تلقین! ببینیم قانون راز این بارم جواب میده یا نه

اینا رو گفتم که بگم بدجوری نیازمند انرژی های مثبت و دعاهای قشنگتون هستم

 

نوشته شده در 87/09/27 توسط مريم پاييزي |


 

این شایعه رو شنیدین که یه نوزاد حرف زده و گفته ۲۸ آذر یه سری اتفاقات میفته و همه جان به جان آفرین تسلیم می کنن؟! متن کامل خبر و نمی گم که منم تو این شایعه پرانی شریک نباشم  خودتون برید تحقیقات کنید بعد بیاید اینجا واسه هم تعریف کنید!

ولی خوب اگه راسته زودتر به من اطلاع بدید که خودکشی نکنم واسه کنکور! آخه دقیقا شب کنکوره. لااقل اگه بدونم قراره بمیرم این دو سه شب آخر و خوش میگذرونم

ای خدا این مردم ما چرا اینقدر آماده به خدمتن آخه؟ تا دیدن یه بچه فینقیلی با یوزاسیف جان صحبت کرد سرییییییییع! یعنی سریییییعا یه نوزاد آماده کردن که بیاد حرف بزنه و از آخر دنیا بگه و به همون سرعت هم بمیره! جل الخالق!

جدا از شوخی کلی به انرژی های مثبتتون احتیاج دارم . جمعه کنکور دارم و این هفته ی آخر واسم حیاتیه و تو همین دوران حیاتی خاله های گرام از کربلا تشریف میارن و احتمالا همش به مهمون بازی می گذره و چون خاله هام دختر ندارن مطمئنا از من توقع بیشمار دارن!!

من تا جایی که تونستم خوندم و حفظ کردم ولی خوب چون تغییر رشته دادم یه سری چیزا که کم هم نیستن رو اصلا بلد نیستم و همین می ترسوندم ! خلاصه که نیازمند انرژی های مثبتتون و دعاهای قشنگتون هستم

 

***********************************

آدمک آخر دنياست بخنــــد

آدمک مرگ همين جاست بخنــد

 دست خطــي که تو را عـاشق کرد

شوخي کاغــذي ماست بخنــد

آدمک خر نشــوي گريه کني !

کل دنيا ســراب است بخنــد

 آن خدايي که بزرگش خواندي

 به خدا مثل تو تنهاست بخنـد

...

 

نوشته شده در 87/09/23 توسط مريم پاييزي |


 

امروز همش 4-5 ساعت درس خوندم و این یعنی هیچی! صبح که به مرحمت اس ام اس های دیشب و مشغول بودن ذهنم ساعت 10 به زور از خواب پاشدم . بعدشم فکر و فکر و فکر! ساعت 12 که شد تازه به خودم اومدم که ای وای دیروز این موقع من 5 ساعت درس خونده بودم! نشستم یکم به درس خوندن ولی مگه میشد؟ فکرم متمرکز نمیشد . سر ظهر وقتی اومد خونه لا به لای خریدای هر روزه ش یه کارت اینترنت بود . منم مثل این خمارا از دستش قاپیدم و بعد از 3 روز اومدم نت . ( تو هم داری به من که هنوز با کارت وارد اینترنت میشم می خندی؟ دهه ! خنده نداره که! حالا آخرش در مورد ای دی اس ال هم برات می گم) . اومدم نت و کامنتام و چک کردم و بماند که یکیشون یه تلنگر بهم زد و مثل اینایی که اشکشون دم مشکشونه اشکم درومد! این پروسه تا بعد از ظهر ادامه داشت . یعنی هی میرفتم سراغ درسم هی میومدم پای کامپیوتر! بعدشم رفتم کلاس زبان و ساعت 9 برگشتم خونه و تا الان در خدمت کتاب دفترای گرام بودم که الان دیدم دیگه نمی کشم!

ای جاااااااان! مامانم داره درس میخونه . همچین جدی این عینکش و زده به چشماش و مداد و تو دستش اینور اونور می کنه که آدم دلش میخواد بپره گازش بگیره هر چند دقیقه هم عینک و میزنه بالا سرش رو موهاش . هی تند تند هم سوال می پرسه . الناز می گه کلاه قرمزی به مدرسه میرود !  آخه مامانم و دوستاش یه چند وقتی هست میرن کلاس زبان و کلی هم جدی گرفتنش. فردا هم امتحان دارن و اینه که مامان خانومی بنده الان چند ساعته مشغول درس خوندنه . جاتون خالی کلی هم سوژه ی خنده س

اما جریان ای دی اس ال! شنیدین که کلیه ی مشاورین املاک باید کامپیوتر داشته باشن و به اینترنت وصل باشن؟ البته میدونم این تو تهران عادیه ولی اینجا از این چیزا خبری نبود. تازه همون تهرانشم به نت وصل نبودن و سیستماشون داخلی بود . ولی الان اجباری شده و کلی واسه مشاورین املاک کلاس گذاشتن و ازشون امتحان گرفتن و درجه بندیشون کردن . جوریکه باید همه ی کارایی که می کنن اعم از خرید و فروش و رهن و اجاره و پولایی که رد و بدل میشه و خلاصه همه چیز و وارد سایت کنن . خوب این آقای پدر بنده هم مستثنی نیست و الان در به در یاد گرفتن کامپیوتر و اینترنته و دنبال یه شرکت خوب واسه ای دی اس ال میگرده! من 5-6 ساله با اینترنت ذغالی میسازم و می سوزم و کلی پول کارت میدم و صدام در نمیاد اونوقت آقا نیومده میخواد ای دی اس ال بگیره! روزگار و می بینین تو رو خدا؟ زورش بیشتره دیگه زورم بهش نمیرسه! البته که شرط کردم اول واسه خونه ای دی اس ال میگیره بعد واسه مغازه ولی اینکه دلیل پرزور بودن من نمی شه که! فرزند سالارم خودتونیدا

ای بابا من نمی خواستم ای دی اس ال بگیرم که از درجه ی اعتیادم کم بشه ولی این حس رقابت با نسل های گذشته نمیذاره که

 

نوشته شده در 87/09/12 توسط مريم پاييزي |


 

 

مثل خیلیای دیگه منم معتاد لاست شدم و تا جایی که میشه از کار و زندگی و خوابم میزنم که سریالای لاست و ببینم! البته تا الان فقط فصل اولش رو گرفتم و همون و دو روزه دیدم ولی فعلا دارم مقاومت می کنم که فصل دومش و نگیرم چون می دونم اگه بگیرم باید بشینم تا آخرش نگاه کنم و از درس خوندن میفتم .

زیاد از درس خوندنم راضی نیستم و امید چندانی به قبولی ندارم . فک می کنم اگه این یه ماه باقی مونده رو بخونم می تونم قبول شم ولی از وقتی اون اتفاق واسه پریا افتاد دیگه نه حوصله ی درس خوندن دارم نه سر کلاسا درست حسابی میرم . از اون ماجرا به اینور پریا دیگه سر کلاس نمیاد و میگه میخواد از ایران بره . یه جورایی داره از مشکلاتش فرار می کنه! ما هم که همیشه با هم میرفتیم دانشگاه الان یه جورایی برام سخته بدون اون برم یا شایدم تنبلی می کنم. امروز از دم دانشگاه آزاد قزوین رد میشدم پیش خودم گفتم فقط یه ماه تا رسیدن به اینجا فاصله دارما! ولی حیف که این فکرا فقط واسه چند لحظه س و بعدش میزنم به رگ بی خیالی :دی

امروز بازی پرسپولیس تهران و پیکان قزوین تو قزوین برگزار میشد و از برکات این بازی ترافیک فجیع خیابونا و بستن راههای اصلی بود! هر چی راه به سمت دانشگاه ما بود بسته بودن و یه بارم که ما خواستیم بریم سر کلاس اینا نمی ذاشتن! خلاصه کلی از بیراهه ها و جاده خاکی زدم تا تونستم برسم دانشگاه . اینم از فواید ورزش! حالا تا اینجاش که قزوین جلوئه ببینیم آخرش چی میشه؟! اگه قزوین ببره مطمئنا شب هم خیابونا غوغا میشه . حالا انگار جام جهانی رو بردن ... :)

از دانشگاه بگم که چهار پنج تا از این فاطی کماندوا ریختن توش و باز به امر مهم و معنوی پاچه گیری مشغولن . صد البته اونم فقط مخصوص دختراس! اگه جماعت محترم پسر شلوار بسی تنگ بپوشه که همه جاش معلوم باشه یا بلوز کوتاه و شلوار فاق کوتاه بپوشه که وقتی می شینه مجبور باشی روت و اونور کنی که اون صحنه ی فجیع و نبینی مهم نیست!!!! مهم اون لاک توئه که شهوت انگیزه و جلوی در باید واستی پاکش کنی که پسر مردم به گناه نیفته! ای بابا اینهمه گفتیم به کجای دنیا برخورد که حالا بربخوره؟!

یه بارونی دیدم گیرمیزه گیرمز( همون قرمز خودمون) . اینقد جیگره!  هوس کردم بخرمش برم دانشگاه بپوشمش ببینم با دیدن رنگ قرمز چند نفر به گناه میفتن . فقط حیف که یه نموره گرونه! همش ۲۰۰ هزار تومنه ها شما خودت و ناراحت نکن

 

نوشته شده در 87/09/02 توسط مريم پاييزي |


 

 

و زمان خیانت رسید! شبی که عشق آبستن اجبار  شد

وارد اتاق شدم

تو بودی..چقدر پریشان!

رنگ به رخت نمانده بود..

مردک بی شرف میخواست پشت بازوی تو شرمش را پنهان کند..

خون در رگهایم یخ زد

این تو بودی نازنین من

تو؟ که مست مست در آغوشم ناله میکردی دیشب...

انگار جای نیشگون شیطنت آمیزت از بازویم هنوز درد میکند.

کدامشان تویی...این یا آن!

چرا عرق کرده ایی...اینهم مثل عرقی است که در آغوش من ریختی..

شرمم میاید که ملحفه ایی را که به سختی بخودتان چسبانده اید

با همه نفرت و خشمم بکشم

میترسم بدن برهنه تو را ببیند

نمیخواهم ببیند!

این صدای نعره ی کیست که میگوید از اینجا بروووووووو

صدای من است؟...

پس چرا نمیرود

مردک چشم سفید

میخواهم در آغوش بگیرمت

طفل بیچاره ام ...چرا اینقدر ترسیدی

نترس..با تو کاری ندارم

میخواهم او برود

وقتی رفت

تو را در آغوش میگیرم

و آرام آرام پوست تنت را میکنم...

تا جای انگشتان کثیفش از تمام تنت برود

 

****  چون فعلا نوشتنم نمیاد اینو گذاشتم که وبلاگم زیاد از حد خاک نخوره گرچه متن واقعا دوست داشتنی ایه مگه نه؟

 *** راستی کسی میدونه چجوری میتونم حجم یه عکس و کم کنم؟ فتوشاپ بلد نیستم ولی یه اشاره ی کوچولو کنید آندرستند میشم

 

نوشته شده در 87/08/28 توسط مريم پاييزي |


 

 

دیروز روز گندی بود. هم بد بود هم وحشتناک هم خسته کننده! یه احمق بخاطر یه بی لیاقت قرص خورده بود . اون احمق صمیمی ترین دوستم بود و اون بی لیاقت دوست پسرش!

واقعا یه کم عقل تو سر این بشر پیدا نمی شه! اول می خواسته خودش و بندازه تو کانال! بعد که دیده نشده از دوست پسرش پرسیده چی بخورم اونم بهش گفته چی و چند تا بخور!!!!!!!

از ساعت ۳ تو خیابون دنبالش می دویدیم و کتک کاری می کردیم که قرص ها رو ازش بگیریم که نشد! راست می گن دیوونه ها زورشون زیاده ها! من و دوستم زورمون بهش نرسید و همونجا قرصا رو خورد! حالا هرکاری کردیم نذاریم جایی بره مگه میشد؟ آثارشم رو دستای من هست انقدر گاز گرفت و چنگ انداخت تا فرار کرد! زنگ زدم به خواهرش خبر دادم . احمق زنگ زده به من میگه به خانواده م نگی دلیل خودکشیم چیه ها! اونم بخاطر اون کسری بی ریخت بی لیاقت! خواهرش اومد باباش اومد . همه ی خیابونا رو گشتیم . من و دوستم برگشتیم دانشگاه شاید رفته باشه اونجا ولی نبود . رفتیم دم در خونه دانشجویی کسری ولی نبود . آخر سر هم کسری از تهران برگشت و پیداش کرد . کلی هم از بابای پریا کتک خورد که نوش جونش باشه آشغال عوضی . وقتی زنگ زدیم بهش گفتیم پریا قرص خورده گفت خوب خورده که خورده به من چه؟!!!! خواهر پریا هم زنگ زد خونه شون و یه سری بابای کسری رو شستشو داد که اگه پریا چیزیش بشه خودم همه تون و می کشم که انگار کارساز بود و باباهه کسری رو مجبور کرده بود از وسط راه برگرده . غیر از اونم کسی نمی تونست پریا رو پیدا کنه . ساعت ۶وقتی پیداشون کردیم برگشتم می گم بیشعور واسه چی بهش می گی چی بخوره؟ میگه خوب شماها پیشش بودین! آخه شما بودین چی می گفتین؟ گفتم اون موقع که می خواست بپره تو کانالم ما پیشش بودیم؟ که تا اینو گفتم یدفعه بابای پریا دوباره افتاد به جونش انگار از ماجرای کانال خبر نداشت . حالا فک کن این وسط هممونم داریم گریه می کنیم این پریای احمقم هم حالش بده هم داره زار میزنه که به خدا تقصیر اون نبوده و بخاطر اون نخوردم! گفتم آره راست میگی همه میدونن بخاطر من خوردی!!

من و دوستم و خواهرش بردیمش بیمارستان و یه لیوان ذغال نوش جان فرموندن . دوستم نذاشت معده ش و شستشو بدن . هی من گفتم بذار شستشو بدن اذیت شه شاید سر عقل بیاد ولی نذاشتن . تا ساعت ۹ بیمارستان بودیم و بعدش رسوندمشون خونه شون . همش هم نگران کسری بود که وقتی فهمید داره میره تهران خیالش راحت شد. فک میکرد حالا الان میخوان سنگسارش کنن!!دوستاشم از خودش احمق تر تو بازداشتگاه ها دنبالش می گشتن دوستم اس ام اس زد که تو رو خدا بگو کسری کجاس دوستاش دارن دیوونه می شن ! گفتم خونه شونه بابا دیوونه نشید تیمارستان جا نداره!

می بینید دخترا چقد بدبختن؟ آخه من نمیدونم به چیه کسری دل بسته؟ کسری یه آدم الاف بیکار هرزه س که اگه پریا با یه پسر تو دانشگاه حرف بزنه خون به جیگرش می کنه اونوقت خودش هر غلطی که میخواد می کنه . همین دیروزم ماجرا از جایی شروع شد که ما رسیدیم دانشگاه و دیدیم کسری داره با یکی از ج.ن.د.ه های دانشگاه زیر بارون قدم میزنه! بارها دیدم وقتایی که پریا دانشگاه نیست با دخترا لاس میزنه . مادر نداره و مثلا رو مادرش خیلی تعصب داره ولی تا دعواشون با هم در میاد فحشایی به مادر پریا میده که ... . دست بزنم داره ماشالا اونم تو دوران دوستی!سه سالم هست میاد دانشگاه همش ۴۰ واحد پاس کرده دهنشم همیشه بوی گند الکل میده . اونوقت پریای احمق خانواده ای داره که خیلیا آرزوش و دارن . یه مجتمع تجاری تو قزوین مال باباشه و چند تا خونه ی درست حسابی و شرکت تجاری و چند تا ماشین و خیلی چیزای دیگه دارن که خوب تو قزوین یعنی خیلی! دختر خیلی خوبیم هست و بخاطر کسری خیلی کارا کرده . ولی کو لیاقت؟ دیشب به کسری گفتم بیچاره تو باید از خدات باشه با همچین خانواده ای وصلت کنی . گرچه باباش تو رو اندازه ی سگشونم حساب نمی کنه. دلم خیلی واسه باباش سوخت . بیچاره یه عمر زحمت کشیده جون کنده تا به اینجا رسیده اونوقت دخترش بخاطر یه آشغال عوضی چه کارا که نمی کنه . من که مطمئنم بازم این کارو می کنه . اه دیروز چه روز گندی بود . شب تا صبحم تو خواب داشتیم دنبال پریا می گشتم و گریه زاری میکردم ....

 

نوشته شده در 87/08/12 توسط مريم پاييزي |


 

دیشب عروسی ای دعوت بودیم که از خیلی وقت پیشا واسش نقشه می کشیدیم و برنامه ریزی می کردیم . ولی خوب انگار یه جورایی قانون طبیعت شده که همه چی برعکس بشه! من که هیچ وقت اهل آرایشگاه رفتن و این حرفا نبودم گفتم بذار ایندفعه رو برم ببینم چی میشه! نیازی به گفتن نداره که عین چی پشیمون شدم که هم پول بی زبون و ریختم تو سطل آشغال هم قیافه ای برام ساختن دیدنی! حیف که دیر شده بود و وقت نمی شد برم حموم وگرنه همون تیپ ساده ی خودم و به همه این رنگ و وارنگیا ترجیح میدم! هنوزم با خط چشم پلاستیکی مزخرفش درگیرم. همه ی مژه هام کنده شد ولی این خط چشمه یکی در میون سرجاشه

چون برنامه ی عروسی رو یدفعه ای ریخته بودن و بالطبع سالن پیدا نکرده بودن جشن و تو یه باغ مسکونی تو اطراف شهر گرفته بودن و باید خدمت حضار گرامی عرض کنم به دلیل بارندگی شدید و تاریکی جاده ما تقریبا چند برابر راهی و که باید طی میکردیم تا به باغ برسیم و رفتیم و اومدیم و باغ و پیدا نکردیم! همش تصور میکردم تو این بیابون و زیر بارون الان ماشین خراب میشه و ما تو این سرما گشنه و تشنه باید چند روز و سر کنیم و گرگا بهمون حمله می کنن  با این خیال پردازیا لااقل کمتر حرص می خوردم خوب!

خلاصه اینقدر زنگ زدیم و پرس و جو کردیم تا بالاخره ساعت ۹ شب رسیدیم و البته به جای جشن عروسی با صحنه ی اسکیموها در قطب مواجه شدیم! اینقدر سالن سرد بود که همه با پالتو و شال نشسته بودن  ولی خوب من ترجیح دادم با رقصیدن خودم و گرم کنم چون معمولا وقتی صدای آهنگ بیاد کنترلم و از دست میدم . وقتی داشتم میرقصیدم تو این فکر بودم که آدما چه چهره های متفاوتی دارن! اونی که رو به روی من بود و با ظرافت تمام داشت می رقصید و لبخند میزد همون استاد بداخلاقی بود که یه جورایی بچه ها تو دانشگاه ازش مو می ریختن! بقدری جدی و سخت گیره سر کلاساش که اجازه ی هیچ شیطنتی رو بهت نمیده ولی اینجا تو این مهمونی یه آدم معمولی و بعضا شیطونی بود که از خیر شمالی رقصیدنم نگذشت! کاش میشد یه فیلم ازش می گرفتم می بردم دانشگاه بین بچه ها پخش میکردم

 اوووووف چقدر چرت و پرت گفتم! نمی دونم چرا یدفعه شروع کردم به نوشتن؟! شاید چون امروز بخاطر تولد حضرت معصومه نت رایگان بود جو گیر شدم! راستی ! دختر خانوما روزتون مبارک

نوشته شده در 87/08/10 توسط مريم پاييزي |


 

کامنتا رو که دیدم داشتم فک میکردم مگه من چی تو پستم نوشتم که همه فک کردن تولد منه و بهم تبریک گفتن! من که تو بیوگرافیم نوشتم تولدم بهمنه! بعد که رفتم پستم و نگاه کردم دیدم نوشتم تولد من! منظورم وبلاگ من و من بوده نه شخص خودم! من که لینک وبلاگ و گذاشته بودم!!!

 

 اون زمانای قدیم که خودمون دانشجو بودیم اینقدر کلاس نمی رفتیم که حالا که مثلا فارغ التحصیل شدیم میریم! الان هر روز و هر ساعتی بیاید دانشگاه سر همه ی کلاسای کاردانی و کارشناسی معماری من و دوستم و می بینید! غیر از چهارشنبه ها هر روز کلاس داریم . البته این کلاسا رو قاچاقی میریم و فقط از استاد اجازه می گیریم. کی باشه آموزش بفهمه شوتمون کنه بیرون

دانشگاه امسال جاش عوض شده و تقریبا رفته بیرون از شهر. البته زیاد دور نیست ولی جاده ش خیلی بده. هم باریکه هم زیادی پیچ و خم داره . مخصوصا تیکه ی آخرش که میرسه به دانشگاه دو تا ماشین به زور از کنار هم رد می شن . حالا فک کن این وسط تو داری با ترس و لرز رانندگی می کنی اونوقت یه پسر دهاتی بیشعور که امسال تو دهاتشون دانشگاه زدن و کلی دختر رنگ و وارنگ دیده و جو گیر شده ، وقتی یه دختر و پشت رول می بینه میزان جوزدگی خونش حسابی میزنه بالا و تو اون جاده ی باریک فرمون و می گیره طرفت و ...

خوب مسلما یا باید بگیری سمت مخالف و بیفتی تو کانال یا مثل جن زده ها سر جات میخکوب شی که ببینی بالاخره میمیری یا زنده می مونی! احمقای بیشعور! تا حالا دو دفعه این کارو کردن اونم فقط تو یه هفته! مامانم همیشه میگه روستایی یا شهری بودن به محل زندگی نیست! به فهم و شعوره! الان می بینم واقعا راست میگه! خدا میدونه زمستون تو این جاده چقدر تصادف بشه...

 

 29 آذر کنکور داریم و با این حساب فقط 2 ماه وقت داریم . یعنی میشه قبول شیم؟!درسا به جز ایستایی و ریاضی تقریبا حفظین و سر کلاساشون که میریم خیلی راحت تر میشه حفظ کرد. تا الان که خوب خوندم و راضیم بقیه ش دیگه دست خداس...

 

گلشیفته فراهانی و دیدین چه راحت گند زد به این همه احساسات مردم نسبت به خودش؟! فک نمیکردم بازیگرای مطرحمون دیگه به این راحتی جوگیر بشن که تا پاشون به آمریکا برسه شروع کنن به سخنرانی کردن در مورد محدودیت های حجاب و سخت گیریای حکومت! اینم تو زرد از آب درومد!!! خانومی که اینجا بخاطر اینکه دوست نداشت ابروهاش و نازک کنه نمی خواست تو میم مثل مادر بازی کنه،  ببینم حالا تو آمریکا میتونه بدون اینکه لخت شه و فیلمای صحنه دار بازی کنه حتی تو یه فیلم پذیرفته شه؟!به این میگن معصومیت از دست رفته! کلا همه تو فاز جوگیرین!!!

 

چند وقتیه خیلیا در مورد آهنگای وبلاگم و نحوه ی گذاشتن آهنگ تو پستا می پرسن . شاید 70 -80 تا از کامنتای اخیرم مربوط به آهنگ وبلاگه! تو پست بعد حتما کامل توضیح میدم.

 

نوشته شده در 87/07/24 توسط مريم پاييزي |


 

**  وبلاگ رز سفید یکی از وبلاگایی بود که هر روز می خوندمش و دوسش داشتم . چیز خاصی نمی نوشت و لی همون روزانه هاش و دوست داشتم . شاید واسه اینکه دنیامون یه کم شبیه هم بود یا شاید بخاطر سادگیش یا هر چیز دیگه . مهم این بود که جزو کارای روزانه م شده بود که هر روز بخونمش . بعد از یه سری مشکلات و درگیریا که از آبان پارسال واسش پیش اومد و باعث شد دیگه ننویسه یه خلا واسم تو دنیای مجازی ایجاد کرد .

اینا رو گفتم که بگم الان خیلی خوشحالم که دوباره می نویسه . هر چند کامنت دونیش رو غیر فعال کرده ولی همین که بعد از مدت ها دیدم که دوباره شروع به نوشتن کرده خیلی خوب بود . راستش چند روز قبل از اینکه دوباره بنویسه داشتم فکر میکردم ماه رمضون امسال با پارسال چقدر متفاوته . پارسال ماه رمضون دنیای مجازی یه رزی و سسل داشت و امسال ...

 

**  واقعا پارسال با امسال خیلی فرق می کنه یا شایدم من اینجور حس می کنم . پارسال همه یه جورایی منتظر بودن که زودتر ماه رمضون بیاد . خود من از یه ماه قبلش روز شماری میکردم واسه لحظه های افطار و سحرش ولی امسال ماه رمضون اومد و واسه من با روزای دیگه هیچ فرقی نمی کنه!

 

**  درسا خیلی سخته! چون تغییر رشته دادم و همه ی جزوه ها واسم نا آشناس خیلی سخت شده . معماری رشته ی سختی نیست ولی نه واسه من که همش 3 ماه وقت دارم و البته که حفظیاتم در حد خیلی افتضاحه  سه بار تاریخ معماری قبل از تاریخ و خوندم ولی الان هیچیش یادم نیست . همه ی جزوه هاشم پر از اسم های عجیب قریب خارجی و ایران باستانه که تلفظش سخته چه برسه به حفظ کردنش! خوب آخه اگه حفظیات من خوب بود که اندیشه اسلامی رو سه بار حفظ نمی کردم J حالا میخوام از اول مهر برم سر کلاسای معماری دانشگامون بشینم شاید فرجی شد ولی حیف که وقت خیلی کمه

 

**  یکی از دوستام که داره دوره ی آرایشگری رو می گذرونه چهارشنبه گیر داد بهم که تو رو خدا بیا مدل من شو . فردا کار با مواد داریم و من هیچکس و ندارم مدلم بشه . منم که دلرحم گفتم باشه میام موهام و های لایت سرمه ای کن که زیادم مشخص نباشه . پنج شنبه رفتم و بعد از کلی عمل جراحی که رو سرم انجام داد و این موهای بدبخت منو هی با قلاب کشید و یه جورایی پوست از کله م کند و نوبت انتخاب رنگ رسید و من گفتم سرمه ای ، مسئولشون در کمال خونسردی گفت نه اینجا رنگای فانتزی کار نمی کنیم!!! یا کرم یا دودی یا زیتونی!!! اومدم پاشم که چشمم به قیافه ی دوستم افتاد دلم براش سوخت گفتم باشه قهوه ای تیره کنید . گفت باشه . بلاهایی که سرم آوردن و خانوما میدونن چیه به آقایونم ربطی نداره :دی

اینا دکلره کردن بعد رنگ و گذاشتن و دو دقیقه از رنگ نگذشته بود که گفت پاشو بشور خوبه! گفتم شراره جون من قهوه ای تیره میخواما این که هنوز روشنه! گفت تو نوفهمی پاشو بشور! منم گفتم حتما حالیم نیست دیگه :دی آقا شستم و تا بیام جلو آینه خودم و ببینم دیدم همه چه به به چه چه ی می کنن و می گن چقدر ناز شده و چقدر بهت میاد و ... این انترن ا رو دیدین؟ دقیقا مثه همونا! یه ده تا کارآموز با روپوش سفید بودن که از اول کار ریخته بودن سر من بیچاره و حالا هم همه با هم تعریف میکردن . چشمتون روز بعد نبینه! رفتم جلو آینه دیدم یک عدد کله ی بلوند جلوم واستاده!!! همه هم همچنان در حال تعریف کردن بودن که گفتم من تیره می خواستمممممممم . گفت خیلی خوشگل شده  . گفتم بابا جان من گفتم معلوم نشه زیاد این که شونصد کیلومتری چراغ میده! گفتم نه ! دلت میاد؟ به این نازی! کلی تغییر کردی! گفتم خوب یدفعه بیاید ابرومم رنگ کنید معلوم شه مادر سه تا بچه ی قد و نیم قدم دیگهنامردا می خندیدن فقط   به مسئولشون گفتم روش رنگ بذار که کامل از بین بره . رنگ و که گذاشت و شستم دیدم باز همون آش و همون کاسه س فقط یه کم تیره تر شده بود! گفتم بی خیال بابا میرم خونه خودم رنگ میذارم   حالا همه هم هی می گفتن نکنی این کارو ها حیفه خیلی بهت میاد! خواهر نامردمم هی خنده های شیطانی میکرد اون وسط! خونه هم که اومدم مامانم و بابام بدتر از اونا ! مامانم نذاشت رنگ کنم میگه بذار یه مدت باشه. آخه من با چه رویی ماه رمضون برم افطاری خونه ی فامیلامون   منم که خجالتی !

الناز میگه الان دیگه بهت میخوره 21 سالت باشه! آخه هر کی اولین بار منو می بینه میگه 18-19 بیشتر بهت نمی خوره ولی الان فک کنم 25 رو هم رد کردم ! بیچاره خودم که زورم به موهای خودمم نمیرسه ...

 

**   دیشب ساعت 12:30 اس ام اس زده :

"زندگی زیبا نیست، افسانه زیباست ، چون واقعیت ندارد ...

تنها کسانی برای همیشه مال ما هستند که برای همیشه از دستشان داده ایم ... "

  

نوشته شده در 87/06/10 توسط مريم پاييزي |


 

دو هفته ای میشه که سراغ کامپیوتر و اینترنت نیومدم . آخه کلا کامپیوتر و از اتاقم جمع کردم و گذاشتم تو یه اتاق دیگه که وسوسه م نکنه ! آذر ماه کنکور کاردانی به کارشناسیه و من میخوام هرطور شده همین امسال قبول بشم که اصلا حوصله ی پشت کنکور موندن و این حرفا رو ندارم . موسسه ی پارسه ثبت نام کردم و ۱۱ جزوه ی گنده تحویلم دادن که باید قورتشون بدم تا قبول بشم!! اگه رشته ی خودم بود راحت قبول میشدم ولی چون میخوام معماری شرکت کنم خوب سخته دیگه...

البته تا الان زیاد وقت نکردم بخونم . پنجشنبه واسه سولماز جشن تولد گرفته بودیم و فردا هم خاله م واسه نیمه ی شعبان جشن گرفته . معمولا چند روز قبل و بعد از هر مراسم هم باید دنبال کاراش باشی و خوب تو این شرایط چجوری میشه درس خوند؟

جمعه ظهر واسه نهار میخواستیم بریم بیرون شهر. من به مامانم گفتم این مانتو کوتاهه رو تو شهر که نمیشه پوشید لااقل امروز تو بیابون بپوشم که حسرت به دل نمونم!!! حدس میزنید چی شد دیگه؟ بعلهههه! تو بیابون خدا هم دست از سرمون برنمیدارن و مشغول ارشاد کردن مردمن

همون جمعه شب رفتیم پارک ملت! بزرگترین!!!!!!!! پارک قزوین تو دانشگاه هر وقت بچه ها می گفتن رفتیم شهر بازی خنده م میگرفت! آخه به اونجا هم می گن شهربازی؟! ما هر چند سال یه بار شاید گذرمون به اون طرفا بیفته از بس پره از معتاد و دزد و ... . جمعه هم پسرخاله م اونجا برنامه داشت واسه همون رفته بودیم. ساعت ۱۰ شب بود که دیدم بابام با یه بچه ی ۱ ساله داره میاد. بچهه گم شده بود و بابای منم پیداش کرده بود. هر چی دنبال یه مامور گشتیم که بهش اطلاع بدیم پیدا نکردیم . اطلاعات و این حرفا هم که این جا معنی ای نداره! خلاصه یه ساعتی اینقدر گشتیم تا مادرش و پیدا کردیم.

یه نیم ساعت که گذشت دیدیم صدای نعره و عربده کشی و حرفای گل و بلبل! میاد. دعوا شده بود چه دعوایی. یه گله آدمِ... از اینور پارک حمله میکردن انور پارک و عربده می کشیدن و فحش میدادن و همدیگه رو میزدن و همیجور به تعدادشون اضافه میشد . دقیقا کنار پارک کلانتری ۱۱ مدرس هست و من گفتم با این همه سر و صدا الانه که یه لشگر مامور بریزه تو پارک ولی دیدم انگار نه انگار! با اجازه قمه و چوب هم نقل دعواشون شده بود که زنگ زدم به ۱۱۰ . گفتن باشه الان مامور میفرستیم . ۱۰ دقیقه گذشت دوباره زنگ زدم گفتن فرستادیم! فک کنم امداد غیبی فرستاده بودن چون ما که کسی رو ندیدیم فقط یه گله وحشی بودن که داشتن همدیگه رو تیکه پاره میکردن  از خیر پارک و هوای پاک و آرامشش! گذشتیم و بساطمون رو جمع کردیم برگردیم خونه. دم در پارک که رسیدیم ماشین گشت و دیدیم من صداشون کردم از اونطرف خیابون اومدن اینور دم در پارک . گفتم نیم ساعت پیش زنگ زدیم الان اومدین؟ گفتن واسه چی؟! گفتم ملت همدیگه رو کشتن تو پارک اونوقت شما خبر ندارین؟؟؟؟با یه لحن بد و با صدای بلند گفت اصلا شما کی و چیکاره باشین؟؟؟ منم داد زدم سرش گفتم من یه شهروندم و تو هم خدمتگذار من!!!!! مامانم نذاشت دیگه حرف بزنم و اون احمق هم پیاده شد بره یه دور تو پارک بزنه.

فضول لباس پوشیدن مردم هستن ولی مردن به وظیفه ی خودشون عمل کنن! اونوقت زرت و زرت میان تو تی وی از فعالیت های درخشانشون گزارش میدن و واسه خودشون نوشابه باز می کنن! یعنی فکر کن دو بار زنگ زدیم ۱۱۰ اونوقت به گشت دور پارک بی سیم نزدن بگن خبرت برو ببین چه خبره اونجا!!!!!!!!!! بابام میگه آخه از مادر اُگه ای چه توقعی دارین؟ کلانتری چسبیده به پارک اونوقت...  نیرو دارن تو بیابون بفرستن گُ ه خ وری مردم و بکنن ولی دو تا سگ ندارن تو پارک بیان پاسبانی بدن  چه مملکت گل و بلبلی داریم ما !

توجه دارین که تو کل ماجراها هم من راس کار بودم  آخه به هر کی گفتم زنگ بزنید ۱۱۰ همه گفتن ولش کن. نه بابام نه شوهر خاله هام نه پسرخاله هام!اونجا هم با اون پلیسه که حرف میزدم همه سعی میکردن منو خفه کنن چه برسه به اینکه خودشون بخوان کاری بکنن! من زیادی فضولم آیا؟  نمیدونم چرا نمیتونم بی تفاوت باشم

نوشته شده در 87/05/27 توسط مريم پاييزي |


کامنت دونی پست قبل بازه که هر کی نظری داره بگه . خیلی دوست داشتم جواب همه رو میدادم ولی چیزی که این روزا شدیدا با کمبودش مواجه هستم وقته! سه شبانه روزه که صبح تا شب و شب تا صبح دنبال کارای نهایی پروژه هامونیم و اگه خدا بخواد فردا صبح تحویل نهاییه . این یعنی اینکه من الان ۷۲ ساعته شاید کلا ۴ ساعت خوابیده باشم . خونه ی خودمونم نبودم و بعد از سه روز یه سر اومدم خونه و وقت و غنیمت شمردم که یه سر اینجا بزنم . واقعا خسته شدیم هممون. نمی دونم این همه تلاش آخر سر به نتیجه ی دلخواه میرسه یا مثل نمره های میان ترم ... .

مشغول عکس انداختن و اینور و اونور رفتن تو خیابونا واسه همین پروژه ها بودیم که نزدیک بود گیر همون خوکای کثیف بیفتیم! واسه نمره چه کارا که نمی کنیم!

فردا ساعت ۷ شب واسه مشهد بلیط داریم . یه حال خاصی میشم وقتی اسم مشهد و امام رضا میاد ... عاشق شبای حرمم ... اون لحظه که تو سکوت شب زل میزنی به گنبد طلاییش و با چشمات باهاش راز و نیاز می کنی و خیلی دوست دارم ... . دو ساله که دارم باهاش زندگی می کنم ... با نشونه هاش... اول و آخر ماجرایی بوده که کل زندگیم و تحت الشعاع قرار داد و حالا بعد از تموم اون ماجراها بازم دارم میرم پیشش ... بعد از اینهمه دوندگی و روزمرگی واقعا بهش نیاز دارم!

واسه همین فردا نمی تونم واسه تحویل پروژه برم دانشگاه . ساعت ۹صبح میریم تهران و تحویل پروژه ساعت ۱۰ صبحه . تقریبا میشه گفت آخرین روزی که به عنوان دانشجو میتونستم برم دانشگاه و از دست میدم ! کاش یجوری میشد که می تونستم برم و بچه ها رو ببینم . دلم واسشون تنگ شده ...

خوب من باز باید برم سراغ کارای پروژه ی دوممون . اینم تمومش کنیم دیگه راحت می شیم! مواظب خودتون باشید . تا یه هفته ی دیگه ...

 

شايد شبي بازگردم

تنها براي سکوت گنگ قناري ها

 

شايد لحظه اي دوباره بازگردم

 

تنها براي آن لحظه که جان دادي

 

من تمام سوي دلها را مي گشايم در اين زندان تنگ

 

من سکوت را با سنگي خرد خواهم کرد

 

تنها براي آن لحظه که سخن نگفتي

 

من شرابي خواهم آورد با رنگ صدا

 

که سکوت را در خود حل کند

 

نوشته شده در 87/04/19 توسط مريم پاييزي |


 

*یعنی هر کی میره مسجد باید چادر چاقچول کنه و مثل بچه ی آدم بره و بیاد؟ یعنی یکی مثه من حق رفتن به مسجد و نداره؟ اینکه چی شد به فکر مسجد رفتن افتادم بماند! ولی جوری آدم و نگاه می کنن انگار از مریخ اومدی یا اینکه گناه کبیره کردی با یه شکل دیگه وارد خونه ی خدا شدی! مگه خدا کلید خونه ش و داده دست اینا یا اینکه اختیارش با ایناس؟ یعنی من و امثال من اندازه ی یه مشت پیرزن و پیرمرد چروکیده حالیمون نیست؟ روز اول که با دوستم رفتیم بعد از اینکه نماز تموم شد نشسته بودیم و دوستم آینه ش رو دراورد مقنعه ش رو درست کنه . یه پیرزنه که فکر میکرد داره آرایش می کنه از پشت همچین تشر رفت که اوهووووی مسجد جای این کارا نیست که ما فقط برگشتیم با تعجب نگاهش کردیم که مسجد جای چه کارایی نیست که یه خانومه از روبرومون برگشت گفت مگه دارن چی کار می کنن که اینجوری می گی؟ همین کارا رو می کنید جوونا مسجد نمیان دیگه! یکی اون می گفت یکی این! ما هم هی برمی گشتیم پشت و نگاه میکردیم بعد برمی گشتیم جلومون و نگاه می کردیم! فیلمی شده بود واسه خودش! سر ماها دعوا میکردن بدون اینکه ما یه کلمه حرف بزنیم!!! آخرشم گفتم پریا پاشو بریم تا اینا همدیگه رو نکشتن...

آقا جون من اصلا دلم میخواد با لاک نماز بخونم! به تو چه مربوطه آخه؟ مگه من اومدم ازت پرسیدم با لاک نماز خوندن درسته یا نه که تو واسم رساله رو توضیح میدی و خواب روز محشری رو که دو هفته پیش دیدی تعریف می کنی؟ یعنی نماز تویی که بین دو تا نماز کله پاچه ی همسایه تو بار میذاری قبوله ولی مال من نه؟ تویی که هنوز اینقدر شعور نداری مسجد صف نونوایی نیست که واسه خواهرزاده ی همسایه ی جاریت جا نگه داری و به قول خودت بیست ساله مسجد میای ولی هنوز بلد نیستی صف ببندی و وقتی می بینی واسه بقیه جا نیست حاضر نیستی کیف و کیسه ت و از کنارت برداری که یکی دیگه بشینه چطور به خودت این اجازه رو میدی که تو کار خدا دخالت کنی یا به یکی دیگه امر و نهی کنی؟ اینقدر با شالای زرد و قرمز و سبز و ناخونای لاک زده و آرایش میام مسجد نماز میخونم تا چشم همتون دربیاد برین از  غصه دق مرگ بشید نسل بدبخت ما از دستتون خلاص بشه که از دستتون نمیدونیم کدوم جهنم دره ای پناه ببریم .

من خودم همیشه معتقد بودم باید هر جا که میری به قوانین اونجا احترام بذاری و عرف اونجا رو در نظر داشته باشی . من خودم ۴ سال مدرسه ی شاهد درس خوندم و چادر سر کردم بدون هیچ ناراحتی ای چون وقتی پام و تو اون مدرسه گذاشتم در واقع قبول کردم که به قوانینش احترام بذارم پس وقتی هر هفته سه شنبه ها دعای توسل میخونن و چهارشنبه ها زیارت عاشورا و ماهی یه بارم میبرن مزار شهدا نباید گله کنم چون عرف و قانون اونجا همینه . ولی اگه میومدن به زور منو مجبور میکردن که اگه نیای زیارت عاشورا نمره انضباطت رو کم می کنیم یا فلان اردو نمی بریمت مطمئنا شرکت که نمیکردم هیچ کلی هم ناسزا بارشون میکردم!حالا شده قضیه ی مسجد رفتن ما! الان یکی دو هفته س که میرم و خودم کم کم به این رسیدم که وقتی میرم مسجد باید با یه سر و وضع دیگه برم و نه بخاطر آدماش بلکه به خاطر مکانی که بهش اعتقاد دارم حرمتش رو نگه دارم ولی باور کنید اینا رو که می بینم اینقدر لجم می گیره که هیچ جوره حاضر نیستم کوتاه بیام و واسشون فیلم بازی کنم که منو تو جمعشون راه بدن .

اصلا یکی نیست به من بگه تو رو چه به مسجد رفتن؟!

** آخرین باری که کتاب رمان خوندم کلاس اول دوم دبیرستان بود . منظورم رمانای دانیل استیل و فهیمه رحیمی و مریم جعفری و از اینجور کتاباس! الان یه هفته ای میشد که میدیدم سولماز با یه کتاب ور میره و بدجور توش غرق شده . دو روز پیش تو خونه بیکار بودم و حوصله م سر رفته بود که چشمم خورد بهش . تا حالا هیچ کتابی از م.مودب پور نخونده بودم و نمیدونستم سبک نوشته هاش چه جوریه . ولی از وقتی شروع کردم به خوندن خندیدم تا صفحه ی آخرش! یعنی واقعا خندیدما! اگه دیگه نمی کشید و مغزتون ارور میده یه چند صفحه از کتاباش و بخونید و بزنید به رگ بی خیالی . این کتابه اسمش یلدا بود . هر چند  دو صفحه ی آخرش جوری بهمم ریخت که غم دنیا رو سرم هوار شد ولی در کل واسه خنده خوبه . از اون طنزای تلخه که اگه بری تو بحرش داغونت می کنه! خوب داداچ مجبور نیستی که بری تو بحرش! شوما همون سطحی بخون و بخند:)

*** از دیشب که "یلدا" رو تموم کردم ناراحت بودم . یلدا بهونه بود دلم از چیزای دیگه گرفته بود! وقتی اومدم پروژه م و باز کردم و دیدم همه پریده دیگه ... . امروز صبحم حالم همچین تعریفی نداشت . یعنی خیلی بد بودم . کوچکترین تلنگری کافی بود که گریه کنم . از صبح دانشگاه بودیم که تمرین کنیم واسه ظهر که امتحان کامپیوتر داشتیم ولی اینقدر بهم ریخته بودم که بی خیال امتحان شدم!

نمیدونی همون ۵-۶ دقیقه ای که اومدی دم دانشگاه چه انرژی ای بهم داد! نمیدونم چرا اینجوریه ولی بزرگترین غمای دنیا رو هم با دیدنش فراموش می کنم! چند دقیقه که گذشت گفت حالا حالت خوب شد بدو برو امتحانت و بده :دی 

 خودشم میدونه باهام چیکار می کنه :)

نوشته شده در 87/03/28 توسط مريم پاييزي |


 

* اینبار دیگه من بی تقصیرم! درسته تو عوض کردن قالب وبلاگ سابقه دارم و لی اینبار دیگه تقصیر من نیست . باور نمی کنید؟ از این بپرسید!

واسه اولین بار تو عمرم پیش یکی کم آوردم و نتیجه ش این شد که اسمم و عوض کردم . یعنی ببین چی شد که منو از رو برد   آش پختیم اسم عوض کردیم واسه شما هم آوردیم دم درتون خونه نبودید همه رو خودمون خوردیم  Neener

* ولی راستش و بخواید اسمم واسه خودم غریبه س! سخته واسم مریم پاییزی نباشم! چند سال باهاش زندگی کردم و جزیی از وجودم شده. حالا وقتی وبم و باز می کنم و اسمم و می بینم فکر می کنم اشتباه اومدم و وبلاگ یکی دیگه س!!!

ایشونم که دیدن من اسمم و عوض کردم گفت باید قالبت و هم عوض کنی! اولش به شوخی گرفتم چون میدونستم واسه هر بار عوض کردن قالب چقدر دعام می کنید  ولی دیدم نه انگار قضیه داره جدی میشه خلاصه آخرش این شد که ساعت یک نصفه شب قالبم و عوض کردم! ولی خداییش این قالب برفی وسط این روزای داغ می چسبه ها

الان یکی بیاد تو وبلاگم قالب و که عوض کردم اسم نویسنده هم که عوض شده! نه اشتباه نیومدید! اشکال از فرستنده س

* وضعیت احساساتم مثل هوای اردیبهشت ماهه! البته اردیبهشت امسال که خیلی بی بخار بود و آبروی هر چی بهاره برده بود! گاهی وقتا حس می کنم قلبم تحمل این همه احساس ضد و نقیض و نداره! گاهی اینقدر بهم فشار میاد که بی بهانه اشک میریزم. خودمم دلیل این کارامو نمیدونم ولی در برابرش اراده ای هم ندارم . ظاهرا که همه چیز خیلی خوبه خدا رو شکر

 * تو این هفته با ۳ نفر چت کردم که واقعا بهش احتیاج داشتم . خیلی وقت بود اینجوری درباره ی خودم درباره ی احساساتم درباره ی عقایدم حرف نزده بودم . گاهی لازمه که آدم خودش و داد بزنه!

* اوه راستی! شنبه شب یکی از دوستای وبلاگیم و کشف کردم خودش رو که نمی شناختم ولی از رو دختر کوچولوی نازش کشفش کردم!Baby Girl مشکل من اینه که بلند بلند فکر می کنم و انگار وقتی داشتم فکر میکردم که این ناناز چقدر آشناس و اسمش یادم اومده اسمش رو بلند فکر کردم !!! در هر صورت مثل همیشه از دیدن دوستام خیلی خیلی خوشحال شدم  

 * خیلی وقت بود تو نوشته هام از این اسمایلی ها استفاده نمی کردم! تقریبا یک سالی میشه نه؟!

 

نوشته شده در 87/03/23 توسط مريم پاييزي |


 

دریافت و سفارش کد آهنگ درخواستی

نوشته شده در 87/02/20 توسط مريم پاييزي |


 

من هستم . ولی نیستم! یعنی هستما ولی وقت ندارم . وقتم که پیدا می کنم اینقدر سرعت اینترنت پایینه که هر یه وبلاگ و که بخوام باز کنم ۱۰ دقیقه ای طول می کشه !!! واسه همین ترجیح میدم نباشم

زیر بار ای دی اس ال هم نمیرم چون عملم به شدت میره بالا :دی پس اصرار نکنید لطفا !!!!

 در مورد پست قبل هم اگه ناراحتتون کردم اگه نگرانتون کردم اگه ... من معذرت میخوام . از همتونم که گفتید می تونم باهاتون حرف بزنم ممنونم . طبق معمول سعی کردم با نوشتن با خودم کنار بیام . تو دانشگاه چیزی که زیاده وقت و چی بهتر از نوشتن آدم و سرگرم می کنه ؟

اینجا ننوشتم چون جراتش رو ندارم . فعلا اونجوری که باید با خودم کنار نیومدم که بخوام اینجا باهاش رو به رو شم . موضوع زیاد مهمی هم نیست ولی واسه خودم خیلی مهمه و هنوز هم یه خورده باهاش درگیرم ولی خوب تقریبا حل شده

ببخشید که نمی تونم بیام پیشتون و مرسی که میاید پیشم و بعضیاتون البته لنگه کفش و دمپایی میزنید تو سرم که نمردی که پاشو بیا

 

* دوستی که "تا" نداره ...

می دونستم اون میخواست دوستی ما حتما "تا " داشته باشه !

 

نوشته شده در 87/02/12 توسط مريم پاييزي |


 

نه اینکه دوستت نداشته باشم! نه! ولی تهی شدم از هرگونه احساس... حس خیلی خوبیه . یه جور حس رهایی . خیلی بی پروا شدم . قید همه چی رو زدم ! بدون اینکه از چیزی بترسم یا نگران چیزی باشم می تازم و جلو میرم . میدونم با این سرعتی که دارم پیش میرم بالاخره یه جا سرم به سنگ میخوره اونم ناجور! ولی این حس و دوست دارم و این حال و هوا رو با هیچ چیز عوض نمی کنم . بی وفا نیستم . هیچ چیزم یادم نرفته . ولی حتی ناراحتی کسی هم ناراحتم نمی کنه و اینقدر خودخواه شدم که حاضر نیستم بخاطر دل کسی خودم و ناراحت کنم!!!! اونم من!!!

شیطنت می کنم تا دلت بخواد! اونم من بچه مثبت! همه ی بندها رو پاره کردم و حاضر نیستم به هیچ قیمتی به اسارت چیزی یا کسی دربیام . وای نمی دونی چه حس خوبیه . خیلی خوبم خیلی ! دعا می کنی که همیشه همینجور بمونم؟ دعا می کنی که کوفتم نشه؟ آخه هر وقت زدم تو فاز بی خیالی یا یه جورایی به آرامش رسیده بودم انگار آرامش قبل از طوفان بوده و یکدفعه جوری تو وجودم رعد و برق زده که هر چقدرم باریدم آسمون دلم صاف و آفتابی نشده ... دعا می کنی واسم؟ میدونم اینقدر خوبی که تموم کج خلقی ها و بی محلی هام و با مهربونیات می بخشی . می دونم هر چقدر هم ازت فاصله بگیرم و بدرفتاری کنم ولی وقت شکستنم بازم فقط تو هستی که تحملم می کنی . غیر از تو کی حوصله ش میاد بهونه گیریهای بیش از حد من و از زمین و زمان بشنوه و بازم مهربون باشه ؟ دعا کن که دیگه هیچ وقت به یک سال پیشم برنگردم که همین الانم از یادآوریش اشکام جاری شد ... کسی نمیدونه من چی کشیدم ولی تو که تو لحظه لحظه ش کنارم بودی ... تو که دیدی چندین ماه فقط مرده ی متحرک بودم و الان شاید چند هفته یا شایدم چند روزه که تصمیم گرفتم زندگی کنم . پس دعا کن که بمیرم ولی هیچ وقت اون روزا رو دوباره تجربه نکنم .

این شاید یه معذرت خواهی بود . شایدم یه اعتراف! شایدم چون الان خیلی وقته نه با تو نه با هیچکس دیگه حرف نزدم خواستم اینجا بگم که خالی شم . آخه دیگه از اونجور حرف زدنم خسته شدم . دارم عوض میشم . اونم خیلی زیاد! اینقدر که وقتی خودم و تو آینه نگاه می کنم نمی شناسم ! اینقدر که بعضی وقتا از این خود تازه می ترسم و نمی تونم باهاش کنار بیام ! ولی میخوام عوض شم . میخوام مغرور باشم! چیزی که هیچوقت نبودم! میخوام مهربون نباشم ! نه اینکه نباشم ولی نه در برابر همه . آخه همه که شعور درکش و ندارن ! میخوام دیگه اونقدر منظم و وقت شناس نباشم! تو این یکی شدیدا موفق بودم به لطف وجود دوستان! فکر نمی کنم از بعد از عید سر هیچ کلاسی قبل از استاد رفته باشم! فکر کن! اونم من ! البته هنوزم ردیف جلو روبروی استاد می شینما :دی !

میخوام میخوام میخواممممممممم

میخوام بذارم کودک درونم داددددددددددد بزنه . شیطنت کنه ! دوسش دارم . خیلی !

راستی یه کار دیگه هم می کنم . زل میزنم به آدما و تا اعماق وجودشون نفوذ می کنم . راست می گن که چشمای آدما با هم حرف میزنن . وقتی به چشمای کسی نگاه می کنی خیلی زیاد میتونی بفهمی چجور آدمیه و ظاهر و باطنش چقدر با هم فرق داره . ولی خیلی سخته یجوری نگاهش کنی که اون آدم نفهمه ! تو این مورد هنوز ضعیفم :دی

 

** از دست من و تو غصه ها خسته می شن **

 

نوشته شده در 87/01/23 توسط مريم پاييزي |


 

کامنتای تهدیدآمیز نشون میدن که من خیلی وقته ننوشتم! چند چند باری اومدم که بنویسم ولی حس و حال نوشتن نبود! حتی یکی واسم آف گذاشته بود که مگه جلوی آبشار احساست سد زدن که نمی نویسی؟  کلی خندیدم به این تعبیرش

با توجه به اینکه امسال عید قرار بود مسافرت نریم و تنها می موندیم فکر میکردم خیی حوصله م سر میره و کلی کتاب و سرگرمی جور کرده بودم که سرم و باهاشون گرم کنم ولی راستش و بخواید اصلا نمیدونم این تعطیلات چجوری گذشت! خیلی سریع تر از اونی که فکرش و میکردم گذشت و کتاب ها و فیلم ا و بقیه ی چیزا دست نخورده موند! کار خاصی هم نکردم ولی نه حوصله م سر رفت نه اینکه بد گذشت . یه خوبی هم که داشت این بود که من یه کم از این دنیای مجازی دل کندم و فاصله گرفتم!

کلا تعطیلات خوبی بود و واسه من یکی خیلی لازم بود . حس می کنم کلی انرژی گرفتم واسه طی کردن ادامه ی راه زندگی . گذشتن از اون پیچ های خطرناک و اون شیب های تند دشارژم کرده بود و الان آماده م که ادامه بدم . مخصوصا هر دفه آهنگ "فردا رو که دیده" ی فرشید امین و می بینم کلی انرژی می گیرم و اون لحظه هر کاری میتونم انجام بدم 

از دانشگاه بگم که این ترم واقعا دانشگاهه و من هم واقعا دانشجو! ترم آخری تازه یاد گرفتیم چیکارا باید بکنیم! درس ها بیشتر عملی و پروژه ن و کارآموزی هم بهشون اضافه شده . البته فعلا که سعادت زیارت معاون آموزشی دانشکده قسمتمون نشده که معرفی نامه م رو  امضا کنه ولی انشاالله وقتی قسمت شد زیارتشون کردم و معرفی نامه رو گرفتم واسه کارآموزی میخوام برم معاونت شهرسازی و معماری و اگه شد بعد از تموم شدن کارآموزی همون جا بمونم و کار کنم . باید یه دور برم پیش پسرخاله کوچیکم دوره های پیشرفته ی پاچه خواری!!! رو بگذرونم که بتونم راضیشون کنم نگهم دارن ! (مگه خبر نداشتین پسرخاله ی ۹ ساله ی من دکترای پاچه خواری مخصوصا در محضر شوهر خاله ی گرامی رو داره؟!  )

دیشب رفتیم سینما که فیلم "مجنون لیلی" رو ببینیم. خوش به حال اونایی که ندیدنش و اونایی که وسطای فیلم یا خوابیدن یا پاشدن رفتن بیرون از سینما! تو عمرم فیلم به این چرتی ندیده بودم که خدا رو شکر دیدم و ناکام از دنیا نرفتن! از قاسم جعفری بعید بود! گلزار و شاکردوست هم که کلا ۱۰ دقیقه بازی کرده بودن بقیه ی فیلم و تو نیمکت ذخیره ها نشسته بودن! باز صد رحمت به سنتوری! "سنتوری" رو هم از بس ملت تعریف کردن گفتم اگه نبینم چه نعمت بزرگی رو از دست دادم!!! ولی وقتی دیدم فهمیدم زیادم از ملت عقب نموندم! کلا ماها عادتمونه هر چی که سانسور بشه یا جلوی اکرانش گرفته بشه رو خدا کنیم! یه سوژه ی تکراری که تا حالا صد نفر دیگه به شیوه های مختلف نشونش دادن اینقدر تحفه بود یعنی؟ شایدم من چیزی از فیلم سرم نمیشه! ولی خوب بازم از "مجنون لیلی" خیلی خیلی بهتر بود ...

 اگه خیلی کم بهتون سر میزنم شرمنده . هم وقت نمی کنم هم شدیدا رفتم تو ترک !

نوشته شده در 87/01/17 توسط مريم پاييزي |


 

 ممنونم بابت همه ی مهربونیاتون ، بابت همه ی همدردیاتون ، بابت همه ی نگرانیاتون ... 

 

یه حس خوبیه وقتی می بینی کسانی هستن که واسشون مهمی و واسشون مهمه که چی شده  و برعکس یه حس خیلی بدیه وقتی جوابی واسه این همه نگرانی و مهربونی نداری !

آهنگ وبلاگ ، رنگ قالب ، نوع نوشته هام ! همه و همه تغییر کرده درست ! ولی راستش خودمم دلیلی واسشون ندارم ! فقط میدونم حالم بد بود! خیلی بد! هنوزم اثرش مونده و نتونستم بشم همونی که تا چند روز پیش بودم . چند روز پیش میخواستم بیام از قشنگی هوا بنویسم  ، از خیابونای شلوغ  ،  از خریدام که برعکس هر سال از همشون راضیم  ،  از حال و هوای قشنگی که داشتم و ...  ولی نمیدونم چی شد که یدفعه یه بار سنگینی رو رو قلبم حس کردم ! دروغ نمی گم حالم بد بود خیلی بد ! هنوزم هست ولی نه به اون شدت ! برعکس همیشه که با چند قطره اشک آروم می گرفتم  ، هرچقدر گریه می کردم انگار نیازم به آرامش بیشتر میشد! کوچکترین اتفاق بهونه ای میشد واسه ابری شدن آسمون دلم ... می بارید و می بارید ولی همچنان ابری بود و طوفانی ...!

اوضاع و احوال بهم ریخته ی خونه ، مریضی بابا ، درگیری م با دانشگاه  ، از همه بدتر یادآوری خاطرات پارسال و خیلی چیزای دیگه باعث شده بود آستانه ی تحملم به شدت بیاد پایین و هر چیز کوچیکی تلنگری بشه واسه بهم ریختنم!

 

هسه

سال دوم دبیرستان یه دوستی داشتم که دنیاش با همه فرق میکرد! کتاب دمیان هسه  رو اگه خونده باشین شاید بتونین یه تصوری ازش تو ذهنتون ایجاد کنید.یه روز که دلم گرفته بود و مثل همیشه هیچکس نفهمیده بود اومد بهم گفت : از کی به این نتیجه رسیدی؟ گفتم چیو؟ گفت تو بوق کردنش و !گفت آدما تو وجودشون یه ظرف ظلم دارن و یه ظرف عدل!ظرف عدلشون خیلی بزرگه و حالا حالاها پر نمیشه . ولی وای به حال روزی که دیگه جا نداشته باشه و سرریز بشه ! اونوقته که ظرف ظلمشون شروع می کنه به پر شدن اونوقته که هرچقدرم خودداری کنن باز حس و حالشون و تو بوق می کنن و نمی تونن جلوی احساساتشون و بگیرن . اونوقته که می شینن زار میزنن و سعی می کنن با اینکار یه مقدار از ظرف عدلشون و خالی کنن ! خیلی از آدمایی که فکر خودکشی به سرشون میزنه واسه همون ظرف ظلمشونه که داره پر میشه !!!

منم انگار ظرف عدلم پر شده ! انگار دیگه نمی کشم! تو این چند روز سعی کردم یکم ازش خالی کنم فکر می کنم موفقم شدم !

من هر چقدر هم حالم بد باشه سعی می کنم واسه خودم نگهش دارم و تو برخوردام، دیدارهام ، حرف زدن هام و حتی چت کردن هام و کامنت گذاشتنهام!!!!! بروز ندم . نمیدونم اینبار با این همه فشار تونستم یا نه ؟!

 

خوبم . الان خیلی خوبم . یا لااقل خیلی بهترم . فردا میخوام برم یه ماهی قرمز کوچولو با یه سبزه ی خوشگل واسه اتاق خودم بخرم . میخوام واسه خودم تو اتاقم هفت سین بچینم . شاید اون گل لاله ی خوشگلی رو هم که دیدم خریدم . میخوام با تمام وجود سال ۸۶ رو از اتاقم ، خونه مون ، زندگیم ، دلم ، از همه ی وجودم بیرون کنم ... میخوام هر چی خاطره س بریزم بیرون . من میخوام زندگی کنم . بسه هر چی غصه خوردم . بسه هر چی اشک ریختم . بسه هر چی ظاهرسازی کردم . من میخوام زندگی کنمممممممم . گرچه حتی الانم اشکام تنهام نمیذارن ، گرچه تک تک خاطراتمون جلوی چشمم رژه میرن ، گرچه میدونم چند روز دیگه میرنم زیر همه ی حرفام! ولی مهم اینه که الان میخوام خودم باشم و واسه خودم زندگی کنم ...

 

۶ فروردین جشن عقد مرتضی دوست اونه . همون که بهش میگم داداش! اصرار داشت که حتما برم و با خانومشم آشنام کرده ولی نمیرم! مسافرت رو بهونه کردم ولی به خودم که نمیتونم دروغ بگم! نمی خوام ببینمش! مطمئنا اونم هست و من نمیخوام با دیدنش همه چیز از اول هوار شه رو سرم! گرچه اون خیلی وقته برگشته ولی من یه اشتباه و دوبار تکرار نمی کنم! یه جورایی شعر پست قبل همه ی حس و حال این روزام بود ...

 

امروز واسه انجام کارای پروژه هامون با سه تا از دوستام رفته بودیم طرفای کاخ چهلستون و عمارت عالی قاپو (قسمت مرکزی و رو به جنوب قزوین) . تو یه ماه اخیر تقریبا سه چهار دفعه ای رفته بودیم ولی بیشتر وقتمون به عکس گرفتن گذشته بود. امروز چون صبح زود نرفتیم آفتاب بود و خیابونا هم شلوغ بود نمیشد عکس گرفت واسه همین به مقوله ی شیرین فضولی پرداختیم! اون منطقه بیشترش زیر نظر میراث فرهنگیه و کلا بافت قدیمی و قشنگی داره . خلاصه هر دری رو دیدیم باز کردیم و یه سرکی توش کشیدیم! درها هم چون قدیمی هستن راحت باز میشدن! حالا بعضی جاها مسکونی بود و ما با پررویی سرمون و میکردیم تو خونه ی مردم! ولی چه مردم خونگرمی داره اون مناطق. با مهربونی میومدن دم در و تعارف میکردن بریم تو و اصلا ناراحت نمیشدن که چرا اینکارو کردیم . یه موسسه هم کشف کردیم که مخصوص سالمنداس و واسه پر کردن اوقات فراغت سالمندا و جلوگیری از خونه نشینی و افسردگی اوناس . مسئولاش چند تا از این پیرمرد گوگولی های باحال بودن که مولانا میخونن و خطاطی می کنن . خیلی خوشم اومد از اونجا و آدماش . خواستیم عضو شیم که گفتن باید ۶۰ سال به بالا باشین! ولی خیلی خوشحال شدن و کلی استقبال کردن و قرار شد هر چند وقت بریم و بهشون سر بزنیم . همونجا یاد مزدا  شیطونک و پیشنهادش افتادم

خوب...

www.hamtaraneh.com

امیدوارم سال ۱۳۸۷ واسه هممون پر باشه از آرامش ، سلامتی ، شادی ، کامیابی ، سعادت و هزار تا چیز خوب دیگه . امیدوارم تو این سال به همه ی آرزوهای قشنگتون برسید و سال خیلی خیلی خوبی پیش رو داشته باشید . امیدوارم تمام روزهای بد زندگیتون واسه همیشه تموم بشن و روزای قشنگی پیش رو داشته باشید . خیلیا تو ذهنمن و همیشه به یادشونم امیدوارم مشکلاتشون تموم شه . امیدوارم خنده واسه همیشه رو لب ها و تو دلتون بساط پهن کنه و غم و غصه رو با جارو و لنگه کفش بندازه بیرون

 

نوشته شده در 86/12/27 توسط مريم پاييزي |


  یعنی توقع من زیادی بالاس؟ یعنی من نباید توقع داشته باشم حداقل اونجور که با کسی رفتار می کنم باهام رفتار کنه ؟ حالا بهترش پیشکش ! چرا همیشه برعکسه؟ چرا وقتایی که فکر می کنم به یه نفر خیلی اهمیت دادم و واسش خیلی وقت گذاشتم و رفتار خیلی خوبی باهاش داشتم جوری جوابم و میده و عکس العملش بقدری تند و ناراحت کننده س که به خودم و رفتارم شک می کنم !!! فکر می کنم یعنی من کار اشتباهی کردم که همچین عکس العملی نتیجه ش بود؟ برمیگردم و از اول پیش خودم مرور می کنم که ببینم اشکال کار چی بوده ولی به نتیجه ای نمیرسم و این یعنی عذااااااااااااااااب ...

شاید واسه خیلیا خنده دار و مسخره باشه ! مخصوصا کسانی که منو دیدن و از نزدیک می شناسن! ولی برعکس ظاهرم که بیشتر دنبال دعوا گرفتن حق خودم و دیگرانم ( آخه یکی نیست بگه تو مگه فضول بقیه ای ؟ خودم گفتم دیگه شما به زحمت نیفتید! ) فوق العاده احساساتیم و البته درون گرا! این اصلا خوب نیست ولی چاره ای هم نیست! کوچکترین رفتاری که انتظارش رو ندارم و رخ میده جوری بهمم میریزه که تا چند روز حتی ذهنم و مشغول می کنه و تا چند ساعت اعصاب واسم نمیذاره تا حدی که باعث میشه خیلی چیزا یادم بیاد و حالم بدتر بشه ...

از این احساساتی بودن بیش از حدم تا به حال خیلی ضربه خوردم . خیلی وقتا سعی کردم باهاش بجنگم و سرکوبش کنم یا لااقل به اعتدال برسونمش ولی زور اون از من بیشتر بوده! نمیدونم چرا باید ظاهرم و رفتار ظاهری اینقدر حق به جانب و سرسختانه باشه اونوقت از درونم فقط خودم خبر داشته باشم ؟!

نوشته شده در 86/12/19 توسط مريم پاييزي |


 

قضیه ی مکتب رفتن حسنی شده ! نه به ترمای قبل و مخصوصا ترم ۱و۲ که از هر سه تا کلاس یکیشم نمیرفتم و با بچه ها میرفتیم بیرون نه به حالا که پنج شنبه و جمعه ها هم از صبح تا عصر کلاسم! البته بدم نیست مخصوصا جمعه ها . چون جمعه ها همیشه واسه من خیلی دلگیر و خسته کننده بوده ولی این ترم جمعه هام از صبح پره و وقتی واسه دلم نمونده که بگیره! کلاسامم دوست دارم . به قول یکی از استادا این ترم تازه داریم می فهمیم شهرسازی چیه و اصلا به چه دردی میخوره!  کلاسام و دوست دارم چون دیگه از اندیشه اسلامی و اخلاق اسلامی و تنظیم خانواده و از این درسای مزخرف تئوری خبری نیست و از طرفی درسام و با استادایی برداشتم که دوسشون دارم و سر کلاس خداخدا نمی کنم که زودتر کلاس تموم شه! این ترم تازه استادا رو شناختیم و با محیط آشنا شدیم ولی حیف که ترم آخره! درسته از این دانشگاه و مسئولین مزخرفش حالم بهم میخوره ولی لحظات پرخاطره ای رو اینجا گذروندم که مطمئنا دلم براشون تنگ میشه . همیشه سعی کردم زیاد قاطی بچه های دانشگاه نشم و رابطه ی معمولی و نرمالی رو با همشون چه دختر و چه پسر داشته باشم . دنیای من کلا از دنیای اونا جداس! اونا به چیزایی فکر می کنن که واسه من پوچ و بی ارزشه! چیزایی واسشون مهمه که واسه من حل شده س! البته منظورم فقط تو یه مورده خاصه که فکر و ذکر اکثرشونه ( نه همشون!)

همیشه دوست داشتم شاغل باشم و مخصوصا کاری رو انجام بدم که دوسش دارم و با علاقه انجامش بدم که ازش خسته نشم و بتونم درست انجامش بدم تا آه و نفرین دیگران پشت سرم نباشه ! من اینو قبول ندارم که یکی مجبور به انجام کاریه و چاره ی دیگه ای نداره! البته تو بعضی موارد خاص امکانش هست ولی نه واسه همه! تو این چند ترم هم به این در و اون در زدم که برم سر کار ولی بابام سعی میکرد قانعم کنه که بیشتر از کار فکرم به درسم  باشه . ولی حالا که واحد کارآموزی برداشتم موقعیت خیلی خوبیه که بعد از کارآموزی هم به فعالیتم ادامه بدم . خودم دوست دارم کارآموزیم و معاونت شهرسازی بگذرونم و همونجا هم بمونم خدا کنه که جور بشه ...

میخوام به آدما یجور دیگه نگاه کنم ! میخوام تا عمق وجود آدما نفوذ کنم و درست بشناسمشون . حس می کنم دیدم نسبت به اطرافیانم خیلی سطحیه و اونجور که باید نمی شناسمشون! البته لزومی هم نداشته که همه رو کامل بشناسم ولی دلم میخواد همه رو اونجور که واقعا هستن بشناسم نه اونجور که ظاهرشونه!

ماهی کوچولوی قرمز... گندم ای سبز شده ... خیابونای شلوغ و پر رفت و آمد با مغازه هایی که جای سوزن انداختن ندارن ... جنسای بنجل که تو مغازه ها فراوونن و با چه اشتیاقی می خریمشون ... جیبای بابا که وقتی میاد خونه پره ولی وقتی میره بیرون !!! ... خانومی که از صبح تا شب مهمون خونمونه و ابزار کارش مواد شوینده و سفید کننده ن ... کلاسای دانشگاه که یه جلسه نرفته طی یه همه پرسی تعطیلش کردیم تا بعد از تعطیلات...  داره بهار میشه ها ! حس می کنیش؟ بوش و می فهمی؟ صداش و می شنوی؟ به خودت بیا! همه چیز داره عوض میشه! زمین و زمان دارن عوض میشن و تو هنوز به خودت نیومدی! تا کی میخوای یه گوشه بشینی و زل بزنی ؟ خسته نشدی از بس نگاه کردی؟ پاشو دیگه! حالا تو حرکت کن و بذار بقیه تماشات کنن!بذار مثل تو بقیه به این همه شور و شوق غبطه بخورن ! عجله کن ... فقط چند روز وقت داری ... به خودت بیا ...

 آهنگ صدای بارون ستار

نوشته شده در 86/12/16 توسط مريم پاييزي |


  شنبه از کله ی سحر پاشدم رفتم دانشگاه    که اگه قسمتمون شد سعادت زیارت رییس دانشگاه نصیبمون بشه ! ( من آخر سر نفهمیدم نصیب درسته یا نسیب ! ) از خدا که پنهون نیست از شوما چه پنهون دیگه روم نمی شد از منشی ش بپرسم اومده یا نه بس که من دو هفته س روزی چند بار سرش خراب میشم آمار می گیرم که کی روح دکتر از اینورا گذر می کنه !

خولاصه ساعت ۱۱ اینا بود که چشمونمون منور شد به جمال یار    از ذوق دیگه زبونم بند اومده بود یهنی ها   بعد برداشتم سه ساعت واسش توضیح دادم که آقا جان من کلا ۲۴ واحد دارم ۴ روز در هفته هم دانشگام غیر از اونم دو تا کلاس دیگه بیرون میرم خوب وقت نمی کنم دیگه کاراموزی بردارم که ! بیا و آقایی کن بگو اینا به من ۲۱ واحد بدن ( اگه ۲۲ تا بدن که دیگه خیلی مردی  ) که من بخاطر ۱ واحد مجبور نشم ترم مهر رو بیام آخه من گناه دارم بخدا  کارآموزی رو تابستون برمیدارم ولی اگه این ترم ریاضی رو که ۳ واحدیه بهم ندن ( ۱۸ واحد + ریاضی = ۲۱ واحد )  مجبورم فقط بخاطر همون یه واحد یه ترم دیگه هم بیام  !  بالاخره بعد از کلی توضیح و این حرفا دلش برام سوختیده شد  و نامه نوشت واسه آموزش که حرف زیادی موقوف    

نامه رو گرفتم همچین خوشحال و شادان دویدم رفتم آموزش با یه قیافه ی پیروزمندانه ای نامه رو دادم گفتم اینو دکتر داده  نامه رو گرفت گفت برو یه ربع دیگه بیا الان وقت ندارم بخونمش   منم همچین مظلوم اومدم بیرون همونجا دم در رو به روش عین آینه ی دق واستادم Arabic Veil یه ربع که تموم شد دویدم رفتم تو گفتم چی شد ؟ گفت نمیشه طبق آیین نامه نیست !!! دو را پیش روم بود ! یکی اینکه بزنم داغونش کنم ازش آیین نامه ی جدید بسازم ! یکی دیگه اینکه بشینم جلوش زار زار گریه کنم بس که اینا دو هفته س منو اذیت می کنن  که البته من راه سوم و انتخاب کردم  رفتم دست رییس دانشگاه و گرفتم آوردم تو آموزش ! البته دستش و نداد به من  گفت نا محرمی 

رییس دانشگاه اومد و گفت من دارم میگم ! اونم گفت نمیشه آخه ! یا ۲۰ واحد یا ۲۴ واحد ! هی این گفت اون گفت تا آخر سر آموزشیه برگشت گفت خوب اگه کلا ۲۴ واحدش مونده و ترم آخرم هست و تنها مشکلش کارآموزیه میتونه ۲۴ واحد و برداره ولی کاراموزی و تابستون بگذرونه !!!! منو میگی همینجوری موندم که آخه مرده بودی اینو از همون اول بگی که میشه این کارو کرد ؟؟ آخه عقده ای چی بهت میرسه از اذیت کردن مردم ؟؟؟؟؟ حتما باید دو هفته حرص بخورم و هر روز دنبال رییس دانشگاه بگردم تا اون دهنت و باز کنی بگی میشه این غلط و هم کرد ؟؟؟

 من نمیدونم اینا چجور اسم خودشون و گذاشتن مسلمون ؟ ملت و این همه اذیت می کنن کارشونم که درست انجام نمیدن اونوقت توقع مال حلالم دارن ادعاشونم میشه قشر فرهنگی جامعه ن !!! خدا جون اگه قراره منم بعدها بشم یکی مثل اینا که هر روز آه و ناله ی مردم پشت سرم باشه خودت یه کار کن که صد سال سیاه شاغل نشم

اون از شهرداری و معاونت شرسازی و زمین شهری و کوفت و زهرمار ( ببخشید ) که واسه گرفتن یه نقشه باید کلی التماسشون کنی و آخرشم چون دختری !!! و البته بعد از تحمل انواع و اقسام نگاه ها با کلی منت بهت نقشه یا چیزی رو که میخوای بدن اینم از مثلا دانشگاهمون ! این مملکت جهان دهمم هم نیست اون که جهان سومه با این وضعش !

خلاصه بعد از کلی منت گذاشتن قرار شد برم یه دو هفته ی دیگه دنبال مدیر گروهمون بگردم پیداش کنم و از  اون تاییدیه بگیرم که آره من میتونم الان واحد بگیرم ولی تابستون بگذرونم !

مدیر گروهمون این ترم فرار و بر قرار ترجیح داد و از خیر این دانشگاه گذشت واسه همین الان شهرسازی مدیر گروه نداره ! به من گفتن از مدیر گروه معماری تاییدیه بگیرم ! امروز بالاخره ایشون و گیر آوردم ولی اون تایید نکرد و گفت آخه کارای شهرسازی به من چه ربطی داره ؟ بعد از کلی خواهش و التماس گفت باشه فردا با خودشون حرف بزنم ببینم چی می گن !

یعنی فردا میاد دانشگاه ؟؟؟

یعنی اینقدر دلخوشیامون زیاده که این ۲-۳ هفته دوندگی و اعصاب خردی رو بشه نادیده گرفت ؟

یعنی فکر می کنید فقط همیناس ؟ به نظرتون تو این هفته چقدر با زمین و زمان سر و کله زده باشم واسه پروژه هامون خوبه ؟ چقدر مورد تجاوز !!!! ( معنی تجاوز فقط اون نیست که شما فکر می کنی ! ) قرار گرفته باشیم منو دوستام بخاطر پروژه ای که باید تو پایین شهر انجام میدادیم خوبه ؟ چقدررررررررررررر ..... !

دنیا هنوزم قشنگیاش و داره مگه نه ؟

پ.ن: خدا کنه فردا کارم درست شه ...

پ.ن: یهنی ایران طهریم شد ؟!

نوشته شده در 86/12/13 توسط مريم پاييزي |


 

  با توجه به اینکه « انرژی هسته ای حق مسلم ماست ولی فعلا گازمان قطع ‏شده است» و با عنایت به اینکه قرار بود یک سال پس از ریاست جمهوری نفت سر سفره مردم ‏بیاید، اما دو سال پس از آن بنزین از سفره مردم حذف و سه سال بعد یعنی امسال نیز گاز قطع ‏شده است، از کلیه ملت بدون گاز ایران درخواست می شود، برای گرم کردن تنور انتخابات فعلا ‏از هیزم استفاده کنید

سلام به دوست جونای خوب خودم که اییییییییییییییییی هوا دلم براتون تنگیده بود

چطورین دوست جون جونیام ؟    

به قول نیروانا شدیدا معتاد شدم به اینترنت و عملم رفته بالا  فردا پس فرداس که بیان از تو جوب (جوی آب ) جمعم کنن  آخه یه دو هفته جون خودم گفتم نیام نت و بشینم درس بخونم این امتحانا رو گند نزنم طبق معمول ! البته توفیق اجباری بودا ! یه آنتی فیلطر نصب کردم رو سیستم واسه همین سیستم جان لطف کردن قهر کردن با من و دیگه عمراااا به نت وصل نشدن که یه موقع روم به دیفال گلاب به روتون خدای نکرده با این آنتی فیلطره نرم سایتای استغفرالله ی

منم دیدم توفیق اجباریه گفتم بچه + بازی دربیارم و دور وبلاگ و وبلاگ بازی رو خییییط بکشم و بشینم سر درس و ای حرفا ولی از اونجا که + بازی به ما نیومده زد و کل کشور تعطیل شد نیدونم چرا میگم که کلا این حرفا به من نیومده

خلاصه اینم اینجوری ...

بهدشم که منم حساااابی اینترنت خونم افتاده بود پایین و داشتم از خماری میمردم   سیستم جان و بردم دکتر و اون ده تومنی که تو حلقومش گیر کرده بود و کشیدم بیرون و الان در خدمت شوما می باشیم . نقطه سر خط !

 الان هویجوری شر شر داره عرق شرم و خجالت و آب شدن و هم خانواده ی اینا روی پیشونیم میشینه و ویژژژژژ میریزه زمین   آخه شما چقده خوبین  دو هفته نبودم شونصد نفر اومدن هی سراغم و گرفتن و گفتن کجایی منم که بی جنبه کلی ذوقیدم    واسه همینه هی میگم این دنیای مجازی واقعی تر از دنیای واقعیمونه دیگه ! دلتنگیمون تو این دنیای مجازی از جنس دلتنگیای دیگه نیست ! اینجا از ظاهرسازی و این حرفا خبری نیست هر چی هست دله و حقیقت ! خیلی دوست میدارم اینجا رو خیییلیییی 

اگه وقت کنم به خونه های تک تکتون سر میزنم که خیلی دلم هواتون و کرده

 

پ.ن: راستی کسی از اینجا جزو تو راه مونده هایی نبودن که تو قزوین اسکان داده شدن که ؟  می گفتین میومدم دنبالتون میاوردمتون خونمون امنیتش بیشتر بود

پ.ن: نیلوووو جونم کجایی ؟؟؟؟؟

 پ.ن : راستی ! تو وبلاگ من همه آزادن هر جور دوست دارن نظر خودشون و بگن !

*دوست داشتین از دوست جونام باشین و رابطه ی دوستانه و صادقانه ای داشته باشیم !

* دوست داشتین بیاین دق و دلیتون و اینجا خالی کنین و هر چه خواست دل تنگتون بگین تا گشاد شه ! ( منظورم دوست جونام نیستاااا )

* دوست داشتین با چوب و چماق بزنین تو سر خودتون و خودتون و تیکه پاره کنین ! (بازم منظورم شما نیستیناااا )

* به من فحش میدی؟ تیکه میندازی چیز بارم می کنی؟ بگو عزیزم ! بگو بذار راحت شی ... بالاخره یه جا باید بگی دیگه مگه نه؟ همه جا نمیشه نقاب زد که بالاخره یه جا باید خودت باشی دیگه!!! اینجا رو مثه خونه ی خودت بدون گلم . زیر شلوار بدم خدمتتون؟! من نه کامنت دونی رو میبندم نه تاییدی می کنم خیالت راحتتتتت ! من یه چی می گم و منتظرم که نظر تو رو هم بدونم حالا هر چی که باشه

 بعدا نوشت: امروز که تو وبلاگا می گشتم اینور اونور دیدم حرف کیان و کیارش شیطون بلاس ! منم از همه جا بیخبر هی اینور بزن اونور بزن میخواستم بفهمم چه خبره ! رفتم تو وبلاگشون و با کلی ترس و اضطراب یه خط در میون تند تند خوندم  یهنی قلبم اومد تو دهنم وقتی داشتم میخوندما  خدا رو شکر که الان خوبن  خدا جونم کار هیچ بچه ای رو به بیمارستان نکشون که غیر از خودشون اطرافیانشون بدجور عذاب می کشن  من هنوز تو فکر مهدیار بودم که ییهو دیدم کیان و کیارشم کارشون به بیمارستان کشیده  بازم خدارو صد هزار مرتبه شکر که هم مهدیار جونم خوبه و هم کیان و کیارش عزیزم حالشون بهترتره

     

تولد خونه :   بهنیا جونم  تولدت مبارک عزیزدلم

 

ایشالا سالهای سال زیر سایه ی پرمحبت مامان بابای عزیزت زندگی کنی

 

نوشته شده در 86/10/23 توسط مريم پاييزي |


 

وای من چگده دخمل خوبی بودم خودم خبر نداشتم اصلا من اینقده  تو خونه به مامانم کمک می کنم اینقده خوب غذا درست می کنم    اینقده خوب خونه داری می کنم دیگه وقتشه مامانم واسم آستین بالا بزنه بره خواستگاری    آخیییییش ! تعریف از خودٍ خونم افتاده بود پایین   

اصلا بگم چی شد که من اینقده دخمل خوبی شدم؟     دو ـ سه روزی هست مامان بزرگم خونه ی ماس بعدشم امروز مامانم و مامان بزرگم دوتایی روزه گرفته بودن  بعد من هی از صبح رفتم اومدم خوردم ولی این دو تا هیچی نمی خوردن که  تا اینکه ییهو یک عدد جرقه ی گنده تو ذهنم زد و پاشدم دست به کار شدم .

رفتم تو آشپزخونه و یه زرشک پلو با مرغ خوششششمزه پختوندم    که مامان جونم و مامان بزرگم که داشتن با هفتمین پادشاه قرارداد می بستن وقتی از خواب پاشدن کلی سورفی ریز بشن

 خوب دیگه ! ما اینیم دیگه ... بهدشم یه سالاد خوشگلم درست کردم سفره ی افطارم انداختم . مامان که از خواب پاشد میگه چه بوی غذایی از خونه ی همسایه میاد   گفتم میخوای برم برات یه بشقاب بگیرم؟ گفت آره خیلی گشنمه

بعد که فهمید این بو از خونه ی خودمونه شیش تا شاخ به این گندگی    رو سرش سبز شد . آخه آخرین باری که من هنرنمایی کردم تو مرداد بود که دو هفته مامانم رفته بود مکه . بعد از اون دیگه طرف غذا پختن نرفته بودم 

این از امروز . فردا که شنبه س و من باید بشینم پای پروژه هام و عصرش هم آزمون زبان دارم . یکشنبه میخواستم با خاله م برم تهران واسه خرید و جیب خالی کردن ولی دیروز فهمیدم یکشنبه تو دانشگاه بین الملل یه یادبود واسه "قیصر امین پور" گرفتن . راستش دلم نمیاد نرم من خیلی شعراش و دوست داشتم .از طرفیم دوشنبه از طرف دانشگاه میریم تهران واسه درس "طراحی فضای سبز شهری" . میبرنمون بازدید از پارک جمشیدیه و گفتگو . واسه همین دیدم حسش نیست ۲ روز پشت هم این راه و برم و برگردم     بازم واسه همین احتمالا یکشنبه رو تهران نمیرم و میرم همایش دانشگاه بین الملل

میگما میخواید حالا یه قرار وبلاگی تو جمشیدیه بذاریم؟     اونم ساعت ۷ صبح

 * آهنگ وبلاگمم که خیلی دوست میدارمش از شادی جونم سرقت مسلحانه کردم

 * الان دیگه تقریبا همه میدونن من ثبات قالبی ندارم   و هی تند تند قالب وبلاگم و عوض می کنم پس لفطن منو نکشید . تازشم چون مریم جون مامان ملوسک صورتی دوست میداشت سعی کردم صورتی بشه

 * ما همچنان منتظر تشریف فرمایی نی نی گوگولی درون ملودی خانومی هستیم    

* خوب دیگه؟! دیگه هیچی دیگه . سلامتی شوما

 قربون آقا    تا پست بعدی زت زیاد  

 

نوشته شده در 86/09/23 توسط مريم پاييزي |


اینروزا حسابی درگیرم و سرم کلی شلوغ پلوغه خوب البته از آدم بی برنامه ای مثل من بیشتر از این انتظار نمیره  دو ترم گذشته که حسابی بخور و بخواب بود و دانشگاه برامون مساوی بود با تفریگاه ولی این ترم ییهو یه عالمه پروژه و بند و بساط رو سرمون هوار شده که هممون مثل کلاغ موندیم تو گل ( کلاغی جونم سلام عرض شد)

از اون طرفم یادتونه شونصد ماه پیش بهتون گفتم شاید برم سر کار؟ یخده دیگه فکر کن حتما یادت میاد ! آهااااااا ای ول همون شونصد ماه پیش و میگم . قراره من و دو تا از بچه ها بریم دفتر مهندسی استادمون مشغول کار بشیم . استادمونم گفت که بهتره فتوشاپ و اتوکد و تری دی مکس و بلد باشین که کلی کار بتونین انجام بدین . منم که حرف گوش کنننننننننن . تو این آشفته بازار هی دنبال کلاس فوری گشتم و چون به نتیجه ای نرسیدم تصمیم گرفتم کلاس خصوصی بردارم و آره دیگه . الان یه مدته هر روز میرم کلاس و هر روزم ازم میخواد یه پلان بکشم . منم که کلا آدم اکتیوی هستم جون خودم  واسه همین الان اصلا فکر نکنید وقت کم میارما ! اصلا هم فکر نکنید تو اتاقم سگ میزنه گربه میرقصه ! عصری که داشتم میرفتم کلاس خاله هام خونمون بودن . منم یه توصیه ی ایمنی کاملا جدی بهشون کردم و گفتم که مبادا برن تو اتاق من چون اگه اون تو گم شن من هیچگونه مسئولیتی رو قبول نمی کنم  . اینم گفتم که کاملا روووشن بشین که اوضاع چجوریاس . فعلا هر چی لازم دارم از تو کمد و اینور اونور درمیارم استفاده می کنم ولی وقت ندارم بذارمش سرجاش. اینقد همه چیم قاتی پاتی شده ها!

ولی اگه فکر کردین تو این وضع و اوضاع و کمبود وقت دور اینترنت و وبگردی و خط کشیدم سخت در اشتباهین . این وسط مسطا هر جا وقت اضافه بیارم یه سرکی هم تو وبلاگا می کشم تا جایی هم که بتونم کامنت میذارم ولی دیگه خودتون به بزرگی خودتون ببخشید دیگه

*غزل جونمم چهارشنبه ی هفته ی پیش بدنیا اومد . الهام جونم بهت تبریک میگم عزیزم

*ملودی خانومی هم که مثلا ! در استراحت مطلق بسر میبره و اونم مثل من عمرا اگه بیاد تو نت و آره دیگه  ملودی جونم از همین الان پیشاپیش تولد پسر کاکل زری تو تبریک میگم عزیزم

*شرور جونم و گیلاسی و فیروزه قشنگه هم که هی تند و تند قرار میزارن و دل منو آب می کنن . باشه دیگه ! حالا من دچار کمبود امکاناتم اونا که نیستن خوب . اصلا هم تابلو نبود که دارم حسودی می کنم که نه؟

* و ...

من برم بخوابم که فردا از صبح تبعیدم به دانشگاه تا شب . احتمالا یه بازدیدم ببرنمون تصفیه ی فاضلاب  خدا بده شانس همه رو میبرن گل و بلبل ببینن ما رو میبرن تصفیه خونه !

راستی یه توصیه در مورد این آنفولانزای جدید که همراه با حالت تهوعه: اینجور که میگن اگه همون اول بیماری که علائمش فقط سرماخوردگیه یه آمپول بتامتازون بزنید بعد از ۴ ساعت خوب میشید . من شنیدم گفتم بهتون بگم از راست و دروغ بودنش مطمئن نیستم!

تا بعد

نوشته شده در 86/09/19 توسط مريم پاييزي |


سلام دوستای خوبم     خوبین؟ خدای نکرده از این آنفولانزا جدیدا نگرفتین که ؟     آخه این روزا هر جا میریم همه مریضن  خیلی هم بد و ناجوره پدر آدم و در میاره خود من که هنوز خوب نشدم بقیه رو نمیدونم 

خوب یاسی جونم یه بازی اختراع کرده و منو هم دعوت کرده که تو این بازی شرکت کنم . اسم بازی هم اینه: چی میخوام؟ باید ۵ تا از چیزایی رو که میخوام و نام ببرم . خوب ! الان باید برم سوار همون ابر خیال خودمون دیگه نه؟   

۱. میخوام خودم و خونواده م و همه و همه سالم و سلامت باشن . هم از لحاظ روحی هم جسمی . این بزرگترین خواستمه   

۲. میخوام یه روزی برسه که به اون آینده ی ایده آلم به اونی که همیشه تو ذهنمه و برا رسیدن بهش تلاش می کنم رسیده باشم . یه شغل خوب با درآمد خوب  . ادامه ی تحصیل تو فرانسه  . یه زندگی خوب و کلی چیزای خوب دیگه

۳. میخوام اونی که دلش و شکسته م و میدونم که حقش نبوده منو ببخشه . شاید توقع زیادیه و میدونم که تاوان شکستن یه دل خیلی سنگینه   ولی اینو با تمام وجودم میخوام . کاش میتونستم جبران کنم . کاش بهم بگه چجوری میتونم جبران کنم ...

۴. میخوام همه ی اون کارایی رو که قبل از کنکور وقت انجام دادنش و نداشتم و هی می گفتم وقتی دانشگاه قبول شدم میرم سراغشون و انجام بدم . مثل نقاشی و موسیقی و ...

۵. میخوام سعی کنم ببخشم تا شاید بخشیده بشم !   حتی فکر کردن به بخشیدنتم برام سخت و محاله    ولی اینو میخوام

 

 خوب حالا باید ۵ نفر و به این بازی دعوت کنم . من سه نفر و دعوت می کنم دو نفرم میذارم هر کی که دوست داشت تو کامنتا بهم بگه دعوتش کنم . البته این دو نفر بیست نفرم میتونه بشه ها

  سورنا جونم و  شاذه جونم و  کلاغی جونم از طرف من دعوتن که تو این بازی شرکت کنن  

بقیه هم هر کی دوست داشت بیاد در گوشم بگه تا دعوتش کنم 

شنیدم عاشقان را می نوازی

مگر من زان میان بیرونم ای دوست

نگفتی گر بیفتی گیرمت دست؟

ازین افتاده تر کاکنونم ای دوست؟!

 

نوشته شده در 86/09/12 توسط مريم پاييزي |


 

سلام دوستای عزیز و مهربونم    277.gif

شرمنده که باز ناراحتتون کردم . راستش بعضی وقتا یه موضوع اینقدر به آدم فشار میاره که دیگه تحملش سخت میشه و باید بریزه بیرون تا آدم آروم  بگیره. منم جایی رو غیر از اینجا ندارم . ببخشین اگه گاهی وقتا آب روغن قاطی می کنم و میشه مثل پست قبلی

حالا خداییش همه ی پست به اون طولانی ای رو خوندین؟  من که خودم حوصله م نمیاد یه بار دیگه بخونمش  پستای اینجوریم یه چی تو مایه های نوشته هاییه که بعد از نوشتن باید پاره بشن ...   

بازم معذرت اگه ناراحتتون کردم و یه دنیا ممنون واسه حس همدردیتون

در اولین فرصت میام و سفرنامه ی مشهد و مینویسم 

تا بعد

 

نوشته شده در 86/09/06 توسط مريم پاييزي |


سلام به همه ی دوستای ناز و مهربونم  

خوبین همتون؟ وای که چقدر دلم واسه همتون تنگ شده بود  خلاصه که دیگه طاقت نیاوردم و زودی دویدم و اومدم تو نت  وای که چه خبرایی هم بود و من بی خبر مونده بودم  

 تینا جونم  خانوم خوشگله جشن تولدت مبارک باشه عزیزم     سر سجاده های پر از معنویت نمازت واسه منم دعا کن فرشته کوچولو

 

 خانوم خونه ی عزیز و دوست داشتنی  چهارشنبه شب جشن تولد قشنگت و تبریک میگم      ایشالا که سالهای سال کنار آقای خونه و توپولوی دوست داشتنیت زندگی شیرین و پر از عشقی رو مثل روزای شیرین دوستیتون داشته باشی

 

 رویای نیمه شبهای دوست داشتنی  خیلی خیلی خوشحالم که جمعه شب یکی از قشنگترین روزهای زندگیته که مطمئنا به یادموندنی ترین خواهد بود      از صمیم دل واسه تو و عباس آقا آرزوی خوشبختی می کنم و امیدوارم تا همیشه و همیشه در کنار هم و با عشق و سلامتی زندگی کنید و مشکلات کوچیک زندگی مانع خوشبختی باشکوهتون نشه  عزیزم خیلی دوست داشتم تو مهمونی عشقتون شرکت کنم ولی امیدوارم منو ببخشی  ایشالا شب عروسیتون جبران کنم     277.gif

  

  رزی جونم     خبر بیماری مامان مهربونت واقعا تکون دهنده بود و اشک و تو چشمام جمع کرد  امیدوارم هیچ وقت هیچ جای دنیا هیچ عزیزی تو بستر بیماری نباشه و مامان نازنینت هر چه زودتر سلامتی کاملش و بدست بیاره  ما هممون واسشون دعا می کنیم عزیزم  

 

  کلاغی جونم   کجایی خانومی؟ چرا هیچ خبری از خودت نمیدی؟ همه ی دوستات تو این دنیای مجازی که شاید واقعی تر از دنیای واقعیمون باشه نگرانتن و دنبالت می گردن . نمیدونم چی شده که جواب هیچکس و نمیدی  امیدوارم مشکلی واست پیش نیومده باشه و حالت خوب باشه  خیلی دوست داشتم ایندفعه هم که میومدم مشهد میدیدمت . خیلی دلم برات تنگ شده خیلی  زودی بیا بهمون یه خبر از خودت بده که همه نگرانتن

 

و ...

و همه ی دوستای عزیز و مهربونم که یه عالمه دوستتون دارم و به یادتون هستم و خیلی دوست دارم همتون و از نزدیک ببینم  277.gif تا حالا که نتونستم تو قرارای وبلاگیتون شرکت کنم و از هر فرصتی استفاده می کنم که لااقل تک تک ببینمتون .

همونطور که تو پست قبلی هم گفتم واسه تولد امام رضا (ع) بلیط گرفتیم که بریم پابوس آقا  

 

این سفر یه جورایی خیلی واسم مهمه . پارسال روز تولد امام رضا یکی از قشنگترین روزای زندگیم بود که یه خبر خیلی خوب بهم داده شد . گرچه زیاد پایدار نبود و ...  . ولی خوب یه روز پر خاطره س برام .

ما انشالا فردا صبح ساعت ۷ صبح راه میفتیم و شب حدود ساعت ۱۰ میرسیم مشهد . چهارشنبه و پنج شنبه اونجاییم و جمعه صبح دوباره برمی گردیم . همش دو روز اونجاییم حیف باشه  آخه خواهرم و پسرخاله م مدرسه میرن باید زودی برگردیم .

ثمانه جونمم الان مشهده به خاطر جشن نامزدی خواهرش  خدا کنه تو این دو روز وقت کنه بیاد ببینمش  خیلی دوست دارم ثمانه جون و مهدیار جونم و از نزدیک ببینم  

اگه لایق باشم نایب الزیاره ی همه ی دوستای نازنینم هستم  ایشالا قسمت بشه همتون خیلی زود برید زیارت امام رضا

همتون و یه عالمه  دوست دارم و از همه ی دوستای عزیزم که وقت نکردم بهشون سر بزنم معذرت میخوام  

واسم دعا کنید

تا بعد

 

پ.ن: همین الان کلاغی اس ام اس زد و گفت که حالش خوبه و درگیر یه سری مشکلاته . گفت که به همه بگم زودی برمی گرده پیش خودمون  امیدوارم هر مشکلی که داره زیاد جدی نباشه و زودی برطرف بشه

 

نوشته شده در 86/08/28 توسط مريم پاييزي |


 

سلام به همه ی دوستای ناز و مهربونم

یه عالمه دلم واسه تک تکتون تنگ شده بود  چطورین؟ خوبین؟ وقتی میام کامنتاتون و میخونم اینقده خوشحال میشم که با اینکه نیستم و بهتون سر نمیزنم ولی یه عالمه دوست خوب دارم که به یادم هستن و دلشون برام تنگ میشه  

راستی یه خبررررررررررر اگه خدا بخواد من باز دارم میرم مشهد   مشهدیاش آماده باشن  واسه تولد امام رضا با مامانم و خاله هام و دو تا از دوستای مامانم میریم مشهد  . وای اینقده دلم واسه گنبد طلاش تنگ شده   خلاصه که دلتون بخواد  اونجا واسه همتون یه عالمه دعا می کنم  خیلی دوست داشتم ثمانه جونمم میومد مشهد و میدیدمش ولی حیف که نمیشه  دوست جونیام هر کی واسه تولد امام رضا میره مشهد خبر بده که همدیگه رو ببینیم

من برم یه سر به وبلاگاتون بزنم ببینم چه خبراس  زودی دوباره میام

خیلی دوستون دارم

تا بعد

نوشته شده در 86/08/13 توسط مريم پاييزي |


 

سلاااااااااااااااام به همه ی دوست جونای خوب و خوشگل و مهربووووووووووونم

وای اینقددددددددددده دلم براتون تنگیده بود  دیگه امروز گفتم هر جور شده باید بیام نت . به خیلیا هم سر زدم ولی واسه همه وقت نکردم کامنت بذارم شرمنده  آخه زیاد وقت ندارم تو نت بمونم و باید زودی برم . این ترم درس ا خیلی سنگین شده یعنی تقریبا همه ی واحدام اختصاصیه و کلی پروژه و اینا ریخته رو سرم  دیگه کم کم باید واسه آزمون کارشناسی هم آماده شم  راستی اه جور شه میخوام برم سر کار  میرم دفتر مهندسی استادمون اگه بشه  تو رو خدا دعا کنید که جور بشه  اگه بشه چی مییییشه  خلاصه که کلی به دعاهاتون احتیاج دارم تو رو خدا واسم دعا کنید  امسال یه جورایی واسم سال سرنوشت سازه هم از لحاظ تحصیلی هم شغلی هم چیزای دیگه  خدا کنه همه چی خوب پیش بره

وای اینقده حرف دارم که بزنم ولی وقت ندارم الانم اومدم یه چیزایی درباره ی توسعه ی پایدار سرچ کنم ببرم بدم به همون استاده واسه پاچه خواری و این حرفا

خوب دیگه من برم یه سرم به بقیه ی دوست جونام بزنم و بازم معذرت میخوام که واسه همه کامنت نذاشتم

همتون و یه عالمه دوست دارم

تا بعد

 

نوشته شده در 86/07/05 توسط مريم پاييزي |


 

سلام دوستای خوبم . خوبین؟

من یه مدتی به نت دسترسی ندارم واسه همین نمی تونم بیام بهتون سر بزنم . تا یه مدت هم احتمالا آپ نمی کنم . البته سعی می کنم هر وقت تونستم بیام و بهتون سر بزنم ولی اگه خبری ازم نشد دیگه شرمنده . الانم از کافی نت آنلاین شدم و زیاد نمی تونم بمونم .

پ.ن : واسم دعا می کنید؟

پ.ن: همتون و دوست دارم

 

نوشته شده در 86/06/29 توسط مريم پاييزي |


  سلام به همه ي دوست جوناي مهربونم

خيال آپ كردن نداشتم يعني چيزي واسه گفتن نداشتم ولي از بس از اينور اونور تهديد شدم كه ديدم اگه آپ نكنم جونم شديدا در خطره  مخصوصا از طرف ماريا جوني كه تهديد جدي كرده بود كه آپ كنم حالا بماند كه وبلاگ خودش داره خاك ميخوره ها

اين روزا كه نبودم مامان جونم از مكه برگشته بود و حسابي مهمون بازي داشتيم . كلي هم سوغاتيهاي خوشگل آورده بود كه جلو چشم من ييهو ناپديد ميشد  من يكي يكي از تو ساك مامان در مياوردم بيرون ولي هنوز كامل نديده بودمشون كه يكي ازم مي قاپيدشون    . از اين طرف سولماز از اون طرف الناز . يعني عملا هر چي بود و بر مي داشتن و نميذاشتن لااقل درست حسابي ببينيمشون    .

اينجور كه مامان و خاله تعريف مي كردن سيسموني اونجا فوق العاده ارزونه   خاله مم كه عاشق بچه س   چند بار وسوسه شده بخره كه مامانم نذاشته    آخه خاله م الان ديگه بايد دنبال عروس بگرده 

خوب حالا که حرف بچه شد گفتم یه چند تا از عکسای بچگی ها مو بذارم 

 

 

 

 

 

اینجا ۶ ماهمه . اونم دستای بابامه  

 

 

چطوره ؟

 

خوب اینم یه آپ پر محتوا   تا دو سه ماه دیگه خدافظ

 

 

نوشته شده در 86/06/20 توسط مريم پاييزي |


 

سلام مخصوص به جیگر طلاها و قند عسلا و شاخ نباتای خودم

آخ اینقده دلم واستون تنگیده هوارتاااا  وقت سر خاروندنم ندارم چه برسه به نت اومدن با این همه مهمونی که هی واسمون میاد  چه خبر ؟ همتون خوبین خوشین سلامتین؟

امروز وبلاگ نوشی جونم و خوندم دیدم نوشته دلم هوای ماه رمضون و کرده ! وای ی ی ی حرف دل منو زده بودا ! امسال نمی دونم چرا اینقده دلم هوای ماه رمضون و داره . یه عالمه منتظر اذانای دم افطارم . اون ربنا ربنا گفتنای شجریان  دیدین آدم یه وقتایی هوای عاشقی داره ؟ من الان همون حس و نسبت به ماه رمضون دارم  افطاری تو سلف دانشگاه چه حالی میده با بچه ها میزنیم تو سر و کله ی هم  

من خیلی وقت نت اومدن و آپ کردن داشتم به جای یکی از دوستای خوبمم آپ کردم  برونو جون الان یه ماهه که مسافرته منم دیدم وبلاگش داره خاک میخوره گفتم یه طوفانی بکنم  خواستین یه سر بیاین اونجا در خدمت باشیم  آدرسشم اینه .

راستی از رویا جون مامان ایلیا عسلی معذرت میخوام که تولد ایلیا جون و فراموش کردم . واقعا شرمنده م

طیبای گلم ! عروس خانوم خوشگل  ۱۶ شهریور جشن عروسیتون و تبریک میگم  یادت باشه ما رو دعوت نکردیا

دوستای خوبم خیلی دوستتون دارم  این روزا اگه کسی روزه گرفت منو هم دعا کنه   فعلا بابای

پ.ن: من نتونستم با بلاگرولینگ کار کنم

 

 

نوشته شده در 86/06/13 توسط مريم پاييزي |


 

همتون خوبین خوشین سلامتین ؟  آهان راستی همین اولش بگما من قهرمممممم اصلا چه معنی داره هی تند تند قرار وبلاگی میذارین بعدشم منم نمیتونم بیام هی میشینم اینجا غصه می خورم  هی دوباره میشینم اینجا غصه میخورم  خوب منم دلم میخواد دوست جونیام و کوچولوهای نازشون و ببینم خواب  هی ی ی ی ی روزگار   

 

 

اون اولش بود   دومش اینکه کی گفته من قالب مردم و می دزدم ؟ کی بود گفت؟   هر کی بود راست گفته خوب  خوب به من چه قالبش خوشگل بود دیگه . تازه من قالب خودم و دوست داشتما تازه دو روزم بود گذاشته بودمش ولی خیلی سنگین بود سه ساعت طول می کشیدتا باز شه بهدشم مشکل پیدا کرده بود اون خرس خوشگله ی بالاش کله نداشت    واسه همین من در یه عملیات تروریستانه و مافیایی اقدام به سرقت قالب وبلاگ ساینا جون کردم      خجالت؟ نه بابا خجالتم کجا بود  تازه با پررویی تمام رفتم بهش گفتم  خلاصه که آره داداش ما دوباره قالب عوض کردیم ولی به جون خودم من همونیم که بودم تو داری عوض میشی  تو منظورم همین قالب وبلاگم بود

 

 

حالا بریم سراغ سومش  سومش اینکه از ۲۳ مرداد مامانم با خاله م با مامان بزرگم با دخترداییش با شوهرش با چند تا از دوستاش   ( شما فهمیدین چی به چی شد؟ کی با کی رفت؟    ) رفتن مکه . ایشالا قسمت همتون بشه . آره دیگه خلاصه که الان اگه بدونین من چه وضعیتی دارم  هپلی دیدین؟ ن؟! واقعا ندیدین؟ هی میگم میخوام بیام قرار وبلاگی واسه همینه دیگه    میخوام ببینین مستفیض بشین    من الان دقیقا حکم هپلی رو دارم   از کله ی سحر که از خواب پا می شم بدو بدو میرم تو آشپزخونه هی با یخچال فریزر ور میرم ببینم بالاخره امروز ناهار چی باید بخوریم  بهدشم که آشپزی و سالاد و چای و این حرفا تا ناهار حاضر میشه . بعد از ناهارم تا ظرفا رو جمع کنم و بشورم باید به فکر شام باشم    حالا فکر کنید این وسط کلاس هم داشته باشم     دیگه هیچی دیگه      الان به نظر شما من وقت به خودم رسیدن و دارم آیا؟ بچه ی بزرگ بودن چقد سخته  حالا فکر کن ( دارم قوه ی تخیلتون و قوی می کنما   ) باید به خونه ی خاله م هم سر بزنم . چون دختر که نداره ۳ تا پسرن احتمال منهدم شدن خونه خیلی بالاس   خوب بری اونجا ببینی غذا ندارن مجبوری واسشون درست کنی دیگه نه؟ بعدش ببینی خونه کثیفه دلت میاد تمیز نکرده برگردی؟  

 

 

این الان چندمندش میشه؟  آهان چهارمندشم اینکه اونا هیچی !!!! من امتحان دارم خففففففن    دقیقا همین الان یهنی شنبه صبح که دارم آپ می کنم باید برم دانشگاه کلاس آزمایشگاه فیزیکمون تا ساعت ۶ عصر برگزار میشه بهدشم تا ۸ شب ازمون امتحان می گیره . بهدش ساعت ۹ شب احتمالا اگه جنازه ی مبارک رسید خونه باید واسه فردا ۹ صبح که امتحان تنظیم خانواده  ( درس خیلی باحالیه      ) بخونم . این وسط اگه یه چی پیدا کردم میخورم شما نگران نباشید که الان صبحونه نخورده دارم آپ می کنم نیم ساعت دیگه هم باید سر کلاس باشم تا شب   .

خلاصه که امروز یهنی شنبه و یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه پشت سر هم من امتحان دارم . تازشم همون سه شنبه مامانم اینا برمی گردن باید بیایم تهران استقبال . ولی من که امتحان دارم  خدا کنه همون ساعت ۱ پروازشون بشینه که منم بتونم بیام   

حالا دیدید من چه دخمل خوبی هستم     

 

پ.ن: اگه دیدید بهتون سر نمیزنم به خاطر همون موارد بالاس

پ.ن: کی میدونه مراسم شب هفت بلاگرد کی و کجاس؟

 

نوشته شده در 86/06/03 توسط مريم پاييزي |


30nema31
*** * وبگذر *موس *