تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* *** دست نوشته های یک دختر
دست نوشته های یک دختر
 

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

دلم  و  گره زدم  به پنجره ات دارم  میرم

 

دوست دارم تا من بیام زود گره ها شو وا کنی 

 

 

 هر چند حال و روز زمين و زمان بد است...

 يک تکه از بهشت در آغوش مشهد است ...

حتي اگر به آخر خط هم رسيده اي.....

 آنجا براي عشق شروعي مجدد است...

 

* خدا جون یادته ۳ سال پیش تو این روز چی به من دادی؟؟؟؟ کاش نداده بودی ...

۳ سال پیشم مامان تنهایی رفته بود مشهد و من تنهایی کلی ناراحت بودم که چرا من الان نباید اونجا باشم . داشتم با شایا چت میکردم و وبلاگم و چراغونی می کردم که اون خبر خوب و بهم دادی . چه خبر خوبیم!!!! کاش هیچوقت سال ۸۵ ی وجود نداشت! کاش شب تولد امام رضا تو سال ۸۵ از صفحه زندگی من محو میشد...

* امام رضا جون میدونی که چقدر دوستت دارم ... می دونی چجوری چند ساله همه اتفاقای زندگیم به وجودت گره خورده ... امام رضا جون تولدت مبارک

 

 

88/08/08 :: 10:15 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

کی می تونه جای اسمت توی شعر من بشینه؟

توی این مرثیه امشب جای اسمت نقطه چینه

طرح ساده ی نگاهت دفتر خاطره هات

مثل سایه روی خاک افتاده

بی تو از گریه پرم

لحظه ها رو می شمرم

آسمون بی تو پر از فریاددددددددددددددددددده

آسمون بغضت و بشکن

اون دیگه برنمی گرده

نفسای گرمش امشب هم نفس با خاک سرده

 

88/07/21 :: 18:25 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

 

دیروز یه موضوع کوچیکی یادم انداخت چقدر تنهام ... یادم انداخت منم گاهی وقتا احتیاج دارم که با یکی حرف بزنم ... یکی که حرفام و اونجور که می خوام بفهمه ... دیروز یادم افتاد منم آدمم و گاهی وقتا دلم می گیره و یکی رو می خوام که سرم و بذارم رو شونه هاش و زار زار گریه کنم ...

دیروز نذاشتم این احساسم زیاد بال و پر بگیره و زدم از خونه بیرون تا یادم بره منم آدمم و به یه چیزایی نیاز دارم ...

ولی تو همون گیر و دار یه لحظه فقط یه لحظه یاد اون یار قدیمی! افتادم ... اون یه لحظه همان و شب خوابش رو دیدن همان!!! صبح که از خواب پاشدم حس کردم زیاد سرحال نیستم که یادم افتادبععععله! دیشب خواب شازده رو دیدم

دیروز زهرا بهم میگه تو چرا همش از دانشگاه فرار می کنی؟ تا کلاسا تموم میشه زود میری خونه و با بچه ها گرم نمی گیری؟

گفتنم حوصله شونو ندارم ! از این دانشگاه خوشم نمیاد هیچ حس تعلقی نسبت بهش ندارم! راست می گه عین کارمندا ۵ مین قبل از کلاسام میرم دانشگاه و بلافاصله بعد از تموم شدنشون میام خونه . نمی دونم چرا اینجوری شدم ولی هیچ تمایلی به ارتباط برقرار کردن با بقیه ندارم! مخصوصا از پسراش که حالم بهم میخوره نمی دونم چرا

حال من دست خودم نیست

دیگه آروم نمی گیرم

فقط کافیه ۱ ثانیه بیاد تو فکرم تا شب خوابش و ببینم! خیلی خیلی بده آدم فک کنه !نه! مطمئن باشه که دیگه همه چیز واسش تموم شده و هیچی تو این دنیا نمیتونه اونو به یادش بیاره اونوقت زرتی با یه پیشنهاد یاد اون و روزگارشون بیفته و اشک تو چشاش جمع شه...ه

آی دیم و که باز کردم دیدم آنلاینه! برام عجیب بود چون تقریبا نیمه متاهله ! ولی زیادم عجیب نبود چون حس ششمم بهم دروغ نمی گه! با اینکه کاملا از لحاظ روحی خنثی بودم ولی یه کرمی افتاد به جونم که باهاش چت کنم! یه سند تو آل کردم و در نتیجه بهم پی ام داد . این بار دیگه سعی نکردم کاری کنم عذاب وجدان بگیره یا معذرت خواهی کنه برعکس! اینبار از حس این چند روزم گفتم و اینکه کوچیکترین اشاره باعث می شه خوابش و ببیننم و این بعد از این همه مدت خیلی خیلی برام عجیب و رنج آوره ... اونم گوش کرد برعکس همیشه که عجول بود تا آخر حرفام و گوش کرد و گفت میدونم باور نمی کنی ولی منم گاهی وقتا خیلی دلم هوات و می کنه یعنی خیلی هااااااااا

این اعترافش شاید یه موقع واسم شیرین و دلچسب بود ولی امشب هیچ حسی نسبت بهش نداشتم! نگفتم بهش ولی احساس اوت هیچوقت مثل من نبوده و نیست که اگه بود مثل من الان اشک میریخت و سردرد داشت

بعدش بهم گفت ما هنوز با هم دوستیم نه؟ حرف و عوض کردم ولی اون گفت جواب منو ندادی؟ ما هنور دوستای خوبی واسه هم هستیم نه؟ حرفش و حرفاش واسم عجیب بود! کلا این روزا همه چیز عجیبه بالاخص رفتارای خودم!!! ه 

 

پ.ن ۱ ساعت بعد : چقد بده که من یه چیزی بنویسم و بقیه یه چیز دیگه برداشت کنن!!! اون بعد از اینکه پرسید ما هنور دوستای خوبی واسه هم هستیم نه؟ من گفتم چجوری؟ و اون گفت من زن گرفتم تو هم شوهر می کنی و ما با هم دوست می مونیم . منظور اون اصلا این نبود و نیست که همراه زنش دوست دختر هم داشته باشه!!!!! چرا اینجوری فک کردید؟ اتفاقا با شناختی که من ازش دارم شدیدا پایبند زن و زندگیشه و من بخاطر همین تعجب کردم که چطور شده اومده چت؟! با شناختی که از خودمم دارم میدونم و می فهمم که باید حد خودم و بدونم و اون دیگه مجرد نیست و من چطور باید رفتار کنم! حیف که جامعه ی ما از هر چیزی بد برذاشت می کنه و افکار مریضی داره! یعنی واقعا دوستی این همه معنی بدی داشت که سریعا تو کامنتای خصوصی برام معنیش کردید؟؟؟؟ه

 

88/07/17 :: 20:43 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

 

 تصوير اصلي را ببينيد

 

 

 

 

 

یه وقتایی یه حرفایی هر چند کوچیک و شاید از دید خیلیا بی اهمیت دل آدم و می شکنه و باعث می شه دل آدم بگیره ....

یه وقتایی خیلی خوشحالیا ولی یه جمله همچین بهمت میریزه که اشک تو چشات جمع میشه و اینقدر به خودت فشار میاری که گوله های اشکت سر نخوره رو گونه هات و کسی نبینه تا ازت نپرسن چی شد یدفعه؟؟؟ تو که الان خوب بودی؟؟!!! آخه از نظر بقیه اون حرف چیزی نبوده ولی همون حرف ناچیز بوده که جیگرت و آتیش زده...

تا حالا اینجوری شدین؟

 

 

88/05/15 :: 15:21 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

دلم عجیب گرفته

دلیلش چی میتونه باشه؟

خیلی چیزا!

اینقدر دلیل واسه گرفتنش دارم که حوصله ی فکر کردن بهشون و ندارم!

رفتن پریا !

رفتارای کسری!

استرس کنکور!

شکستای کوچیک و بزرگی که واسه من خیلی بزرگ بودن!

یاسر!

پیشنهادای ابلهانه و جورواجور مجازی و واقعی!

روزای تکراری و خسته کننده!

خرابی ماشین!

دعوام با الناز!

بس نیست؟

هزار تا دلیل دیگه هم هست که اشکم و در بیاره! احمقانه ترین جای ماجرام اینجاس که تنها تسکینم و کنار یاسر بودن می دونم!!! اصلا ریشه ی همه ی مشکلات و دل گرفتگیای من اونه!!! تا اونجا که یادم میاد تا الان به هر چی که خواستم رسیدم! هرچی! خودمم نمیدونم چجوری ولی همیشه روش هایی و به کار بستم که جواب داده. حتی در مورد یاسر! به اونم رسیدم! آره به کسی که ماه ها عزای عشقش و گرفته بودمم رسیدم ولی پسش زدم! داشتن قرار مدارا رو میذاشتن که بیان خونمون خواستگاری! اینجوریه که کم کم به فیلم راز اعتقاد پیدا می کنم . من خواستم و رسیدم و نخواستم و پسش زدم ولی بازم یه جورایی میخوامش! شما فهمیدین من چی گفتم؟ خودم کاملا می فهمم! دلم میخواد بنویسم و همه چی و بگم ولی یه مدته حس می کنم وبلاگم و حرفام ارزش خوندن ندارن . حتی ازین لعنتی هم خسته شدم!

چند دقیقه پیش یکی ازم دعوت کرد برم بیرون باهاش . گفت میخوام برم قهوه بخورم تو هم میای؟ گفتم نه! کاش میرفتم . کاش نمی ترسیدم! از این شهر کوچیک با آدمای خاله زنکش! اگه میرفتم شاید یه کم حال و هوام عوض میشد...

برم بیرون یه کم قدم بزنم.

87/09/07 :: 16:16 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

کلی حرف واسه گفتن داشتم! دو سه روزه یه قطار کلمه تو ذهنم رژه میرن و هی بالا پایی

نشون می کنم که چجوری بهت بگم! کلی اشک ، کلی گلایه ، کلی ... واست داشتم !

ولی الان که اومدم بنویسم هیچی نمی تونم بگم

نمیدونم ولی حس می کنم امروز یه سری اینجا بزنی

هیچی ندارم بگم جز یه عالمه گریه...

این روزا بدجور بهت احتیاج دارم

باور کن

 

 

تولدت مبارک ...

 

 

87/06/24 :: 14:28 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

 

سه شنبه بعدازظهر قزوين جهنم بود! چند سالي ميشه ايران و به گند كشيدن و زندگيمون و جهنم كردن ولي سه شنبه بعدازظهر يه جهنم واقعي رو تو قزوين به تصوير كشيدن...

حدوداي ساعت 5-6 بعدازظهرتوي چهارراه عمران يه دختر 14-15 ساله با يه ظاهر كاملا معمولي بدون اينكه مانتوش تنگ يا كوتاه باشه، بدون اينكه شلوار برمودا پوشيده باشه ، بدون اينكه آرايش كرده باشه، فقط بخاطر دو تا دونه تار مويي كه از گرما و بي حوصلگي با شلختگي و بدون آرايش بيرون بود مورد حمله ي خوكاي كثيفي كه نجاست از سر و روشون ميباره قرار گرفت ...

مرتيكه ي هرزه با هيكل اندازه ي غولش با اون ريش هاي نيم متري مثل پشمش جوري دخترك و ميزد كه ...

وقتي با زانو ميزد تو شكم دختر بدبخت هر لحظه فكر ميكردي دنده هاش خورد ميشه ... صورت معصومش خونين بود و موهاش و اينقدر كشيده بودن ريخته بود زمين ..........................

زنيكه ي هرجايي از موهاي دختره گرفته بود و رو زمين مي كشيدش و مي گفت چرا موهات و گذاشتي بيرون؟؟؟؟؟

رفتيم جلو! خواستيم نذاريم! خواستيم كمك كنيم! نذاشتتتتتتت

تير هوايي شليك كرد و گفت حكم تير داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ما وايستاده بوديم و گريه ميكرديم . زن و مرد گريه ميكردن ولي اون خوكاي حرومزاده با لذت تمام ميزدن. كشتينش بابا ولش كنين ! دنده هاش خورد شد اينقدر با زانو نزن تو شكمش . نامسلمون نزن تو پهلوش آخه گناه  داره ... تو كه دو هفته واسه فاطمه عزا مي گيري و سياه مي پوشي و تا از پهلوي شكسته ش ميگن جون خودت ناراحت ميشي ، همون فاطمه ازت نمي گذره كه اينجوري پهلوي دخترك معصوم و شكستي ...

دختر بيچاره رو اينقدر زدن كه ناي بلند شدن نداشت و آخر سر از موهاش گرفتن و كشيدنش انداختن تو ماشين و بردنش ... بردنش كه شب تا صبح از تن معصومش استفاده كنن و وظيفه ي شرعيشون و انجام بدن!!!!

اينا رو خاله م همونجور كه داشت گريه ميكرد و به هق هق افتاده بود تعريف ميكرد ...

 

كدوم  حرومزاده اي به تو حكم تير داده ؟؟؟؟ كدوم كثافتي به تو اين حق و داده كه اين بلا رو سر ما ها بياري؟؟؟ چرا هيچ كس هيچ كاري نمي كنه؟؟؟ چرا مثل كبك سرمون و كرديم زير برف؟؟؟ كي ميخوايم به خودمون بيايم؟؟؟؟ اگه تا اسم خامنه اي و رفسنجاني و انتري نژاد مياد دنبال كيسه تهوع ميگردين ولي خميني رو كه ديگه همتون قبول دارين؟! همون خميني چهل سال پيش گفت اين حكومتي كه الان هست و سي سال پيش پدران ما انتخاب كردن و مي خواستن اين دليل نميشه كه ما هم الان  دنبال راه اونا بريم! اونا تو سي سال پيش اين حكومت و اين نظام و انتخاب كردن و ما هم الان حق داريم حكومت دلخواه خودمون و داشته باشم .  خميني اينو گفت و پاشد! پاشد و دنبالش همه بلند شدن و انقلابي كردن كه تو دنيا نظيرش نبود . خواستن و تونستن! سي سال پيش پدر و مادر ما اين حكومت و ميخواستن ولي ما چي؟ ما هم ميخوايم؟ غير از اون مفت خورايي كه نونشون از اين دولت در مياد كي از نظام وقت راضيه؟ چرا ما غيرت سي سال پيش پدر مادرامون و نداريم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا تمام فكر و ذكر پسرامون بايد ابرو برداشتن و مو سيخ كردن و همه ي كار و زندگي دخترامون جلب توجه كردن واسه پسرا باشه؟؟ ديگه به كي ميشه گفت مرد؟ واقعا ميشه اسم اين جوجه ها رو كه فوتشون كني پخش زمين ميشن مرد گذاشت؟

 

واسه دختركي كه فقط موهاش بيرون بوده حكم تير دارن ولي معاون استاندار قزوين كه با يه دختر دانشجو گرفتنش تبرئه ميشه!

 اون دختر بيچاره رو تا حد مرگ ميزنن ولي دكتر!!! مددي كه تو دانشگاه زنجان قصد تجاوز به دختر دانشجو رو داشته تبرئه ميشه و اون دختر مقصر شناخته ميشه كه عامل تحريك اون هرزه ي هوسران بوده!

 صورت اون دخترك و غرق خون مي كنن ولي امثال خانبان تو دانشگاه ما با وجود اون كارش داره راست راست راه ميره!!! لابد اونجا هم ما مقصر بوديم كه باعث تحريك خانبان مقدس شده بوديم وگرنه اونكه گناهي نداشت!!!

 

مملكت و به گند كشيدن . نكبت از سر و رومون ميباره و عين خيالمون نيست . بريم بميريم ! خاك بر سرمون كه هيچ غلطي نمي كنيم و همه مون منتظر اون يكي هستيم .

رييس جمهورمون و ديديد چقدر تحويل گرفتن؟؟؟ ديديد تو ايتاليا چقدر لي لي به لالاش گذاشتن؟ يادمه خاتمي كه مي خواست بره فرانسه چقدر براشون شرط و شروط گذاشت و مجبورشون كرد مشروب و از تو بساطشون جمع كنن تا بالاخره آقا راضي شد بعد از چندين بار دعوت بهشون افتخار بده و بره فرانسه . تو فرانسه هم اون چند تا پله رو كه واسه هيچكس پايين نميومدن واسه خاتمي اومدن و پايين پله ها ازش استقبال كردن . ولي انتري نژاد... تو فرودگاه هيچ سگي نيومد استقبالش و سرود ملي ايرانم نزدن! خيابون محل سخنرانيش و با پارچه هاي سياه به معني عزاي دموكراسي پوشونده بودن! برق سالن و وسط سخنراني به نشونه ي اعتراض به حضور نكبت بارش تو ايتاليا قطع كردن! مقامات ايتاليا و نماينده هاي مجلسشون تظاهرات كردن و .... بدبخت با چه افتخاري مانع ورود خبرنگار صداي آمريكا به سالن سخنرانيش شد تا تو مطبوعات جهان معروف به سانسور مطبوعاتي حتي تو خاك ايتاليا بشه!

ديگه با چه رويي ميخوايم بگيم ايرااااااااااااااني هستيم؟؟؟؟ به چي مون ميخواي افتخار كنيم؟ به تمدن چندين هزار ساله مون؟ از فضل پدر تو را چه حاصل؟؟؟

اون موقع وقتي عكساي سفر فرانسه ي خاتمي رو تو روزنامه چاپ كردن خوب يادم هست كه مامانم گفت ببين كفشاش چه برقي ميزنه! ببين كفش قهوه اي واكس خورده ش با رنگ عباش سته! مومن واقعي اينه كه تميزي از سر و روش ميباره .با اينكه آخونده ولي آدم خجالت نمي كشه بگه اين رييس جمهور كشورشه! ولي حالا انتري نژاد و كه مي بينين؟ زمستون و تابستونش و با همون كاپشن معروفش سر مي كنه . الهي بميرم بچگي چقدر صرفه جويي مي كنه! مكه اگه تشريف ببرين حتما جزو سوغاتي هاتون كاپشن انتري نژاد هم هست شك نكنيد! چون دستفروشا تو خيابون مثل مور و ملخ دارن كاپشن انتري نژاد و مي فروشن و از صبح تا شب بايد صداي "كاپشن انتري نژاد 5 تومن" و بشنويد! خوب معلومه كسي كه اينقدر صرفه جو و خداپرسته امام زمانم مي بينه! منم جاي اون بودم ادعا ميكردم هاله ي نور دور صورتم و گرفته بود و همه رو محو تماشام كرده بود! منم بودم وعده ي ظهور آقا تا دو سال ديگه رو ميدادم!

حالا هي بشينيم دستامون و بزاريم رو هم بگيم ايشالا امام زمان بياد درست ميشه . واي تا امام زمان نياد همينه. زمونه زمونه ي حضور آقاس . امام زمان زودتر بيا و نجاتمون بده ...

آخه بدبخت! امام زمانم بياد كه شماها مي كشيدش! امام زمانم بياد كه اينا ميگن فلاني منافقه و كافره و حكم تير واسش صادر مي كنن و مراجع واسش حكم صادر مي كنن و من و توي دهن بينم باور مي كنيم كه!آخه دل آقا هم از دستمون خونه . مگه تو روايات نداريم وقتي امام زمان ظهور كنن كسي نمي شناسدش و باورش نمي كنه و غير از چند نفر همه باهاش دشمن ميشن؟ تو خودت از كجا ميخواي بفهمي كي راست ميگه كي دروغ؟

به كجا ميخوايم برسيم؟؟؟؟؟ تا چند وقت ديگه مي تونيم دووم بياريم؟ تو جامعه كه امنيت نداريم . تو دانشگاه كه امنيت نداريم . پامون و از در خونه بذاريم بيرون معلوم نيست چه بلاهايي سرمون بياد . همه چي رو اينقدر گرون كردن كه سالي يه بارم نبايد فكر خوردن خيلي چيزا رو بكنيم . خدا شاهده خودم تو تاكسي شنيدم راننده تاكسي با بغض داشت واسه بغل دستيش درد و دل ميكرد مي گفت پيش بچه م خجالت مي كشم . هر چهار پنج ماه ميتونم نيم كيلو گوشت بگيرم ببرم خونه . وقتي ميرم خونه و بچه م ميدوه مياد دم در ببينه واسش چي خريدم از دستاي خاليم خجالت مي كشم و واسه همين شبا تا دير وقت مسافركشي مي كنم كه وقتي ميرم خونه بچه م خواب باشه ... طرف صبح ها معلم بود و شبا مسافركش. آخه ازكجا بياره ميوه كيلويي دو هزار تومن و گوشت كيلويي ده هزار تومن بخره؟! تازه  ديگه حق پوشيدن لباس تميزم نداره چون پودر رختشويي هم شده دونه اي هزار تومن! خوب معلومه به آخر خط ميرسه و شب كه ميخوابن شير گاز و باز ميذاره كه صبح فردا رو نبينه!

اينه وضع زندگيمون! اينه وضع مملكت اسلاميمون!!!! ميگن امام زمان كه ظهور كنن و اسلام واقعي رو بيارن اينقدر با اسلام اينا فرق مي كنه كه انگار يه دين تازه س! اونوقت اينا واسه اجراي احكام اسلاميشون با مشت و لگد و اسلحه ميفتن به جون مردم! اون مرتيكه اصلا شرايط امر به معروف و ميدونه؟!

 

87/04/15 :: 15:5 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

دلم واسش تنگ میشه! واسه در و دیوارش. واسه حیاط کوچیکش واسه . واسه مسئولای بداخلاق و بی مسئولیتش .  واسه خدمه ی زحمتکش و مهربونش . واسه لحظه هایی که با هم گذروندیم . واسه لبخندایی که به هم زدیم . واسه قهرا و آشتیمون خنده و گریه هامون ...

واسه همه چیزش دلم تنگ میشه...

۴ ترم چه زود گذشت! چه زود ۲ سال از روزی که با بغض و نگرانی وارد دانشگاه شدم گذشت! ۲ سال از عمرم گذشت و روزای تلخ و شیرین زیادی رو واسم یادگار گذاشت . درسته از این دانشگاه و آدماش شدیدا بدم میاد ولی باید اعتراف کنم که دلم واسش تنگ می شه و جای خالی اون روزا رو همیشه حس خواهم کرد . شاید  به خاطر محیط کوچیک دانشگاه بود که بچه ها رو اینقدر بهم نزدیک کرده بود . بچه های صمیمی و با معرفتی که از همین حالا دلتنگشونم .

زمان زیادی از با هم بودنمون باقی نمونده ... فقط اندازه ی چند تا امتحان فرصت داریم که باز با هم باشیم ... و بعد هر کی میره پی سرنوشت خودش! یه سری از بچه ها هم که ۵ ترمه تموم می کنن مطمئنا حس الان منو ترم آینده تجربه می کنن . دلخوشیم به اینکه همه با هم کارشناسیمونم تو همین دانشگاه باشیم ولی از آینده کی خبر داره؟!

جمعه شب با ۱۰-۱۱ تا از بچه های دانشگاه رفتیم شهربازی! با هم جیغ زدیم خندیدیم ترسیدیم و خاطره ساختیم ... از این به بعد هر بار که برم پارک یاد جمعه شب میفتم! یاد پسرای شجاعی!!! که هیچ وسیله ای سوار نشدن و فقط یکیشون آبشار و امتحان کرد و اونم وسطش موند! یاد رنجر که من سوار نشدم ولی بچه ها تا تونستن جیغ زدن ! یاد مامورا و ترسی که ازشون داشتیم ! یاد ...

دلم واسشون تنگ میشه ...

 

87/03/12 :: 14:3 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

Image and video hosting by TinyPic

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم! ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

 

86/12/26 :: 10:18 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

الان ییهو همینجوری دلم خواست که بنویسم . فقط میخوام بنویسم بدون هیچ هدفی!

 

 احتمالا این پستم خیلی درهم برهم بشه چون هنوز خودم نمیدونم چیا قراره بگم .

 

یه جورایی انگار یه عالمه حرف تلمبار شده تو دلم ...

 

اول بذار از پست عقل و احساسم بگم . خواسته بودم که کمکم کنید تا از دوراهی

 

عقل و احساس یکیشو انتخاب کنم . یه عده که تو انتخاباشون از احساسشون

 

کمک گرفته بودن و به نتیجه ی دلخواه رسیده بودن دل و احساس رو پیشنهاد

 

کردن مثل زهرا جون که موافق صد در صد احساساته .

 

بگذار هر روز رویایی باشد در دسترس...بگذار هر روز عشقی باشد در دل... بگذار هر روز دلیلی باشد برای زندگی.......از عاشقی نترس!!! از اینکه عاشق شوی با دل و جان....عشق خشنود کننده ترین و زیبا ترین

 احساس دنیاست ....نترس از دل ازرده شدن .... خطری هست در هر کاری...وهیچ کاری پاداشی همچون پاداش عشق در بر نخواهد داشت!.... پس خودت را به عشق بسپار....صادقانه و با تمام وجود.... وشاد باش که انچه پیش می اید شاید تنها سرچشمه حقیقی شادی باشد!

 

 ولی یکی هم مثل نازی جون با اینکه خودش با احساسش جلو رفته ولی قبول

 

داره که این روش مطمئنی نیست و نمیشه بهش اطمینان کرد !

 

یه عده معتقد بودن عقل همیشه سر حرفش می مونه . مثلا اکثرمون شنیدیم که

 

میگن اگه عقل الان و 10 سال پیش داشتم فلان کارو نمی کردم ! ولی دل میزنه زیر

 

 حرفش و هر روز دنبال یه چیزیه! خوب راستش این قانعم نمی کنه.چون متاسفانه یا

 

 خوشبختانه احساسات من فوق العاده قویه و به این زودیا نمیزنه زیر حرفش ! 10

 

 ماهه که الان یدنده و لجباز حرف خودش و میزنه و زیر بارم نمیره !

 

گیلاسی پیشنهاد داده بود بشینم و بنویسم . بنویسم و خودم قضاوت کنم .همه ضرر

 

های دنبال دل و عقل رفتن ! جدا جدا و همه مزایاشو ... اونوقت ببینم ضررها و

 

مزایای کدومشون بیشتره؟  ولی در آخر هم توصیه کرده بود که احساساتی تصمیم

 

 نگیرم ! خوب روش خیلی خوبی بود . یه جورایی منطقی ومطمئن ! درسته دلایل

 

 عقلانیم بیشتر بود ولی کفه ی ترازوی احساسم سنگین تر بود !!! واقعا سخته انتخاب

 

 بین عقل و احساس ...  راست میگه که  :

 

" چه با عقلت و چه با دلت تصمیم بگیری یه سری حسرتا به دلت میمونه ویه چیزایی

 

 رو به دست می یاری "

 

با تمام اینا اکثرا عقل و پیشنهاد داده بودن . " با عقل جوانب رو بسنج بعد به احساست

 

 اجازه بده کارش رو ادامه بده اگر هم از نظر عقلی اطمینان داری که برات خوب

 

 نیست سعی نکن اون علت اصلی رو با خوبی های لحظه ای و دلخوشکنک فراموش

 

 کنی چون اطمینان دارم که بعد این تویی که ضرر میکنی سعی کن احساسات رو مهار

 

 کنی و بدست بگیری " .

 

منم به این نتیجه رسیدم که هر چند حریف دلم نمیشم ولی باید با عقلم تصمیم بگیرم .

 

 تصمیم گرفتم هر چیزی رو که گذشته و قبل ها واسم اتفاق افتاده رو یه گوشه تو دلم

 

 بایگانی کنم و پرونده ش و ببندم . به هیچ عنوان نمیشه فراموشش کرد ولی  میشه

 

 به عنوان یه مسئله ی تموم شده بهش نگاه کرد . تصمیم گرفتم دیگه تمومش کنم و

 

بهش فقط به عنوان یه تجربه نگاه کنم و تو آینده ازش کمک بگیرم . همون کاری که

 

 نیلوفر جون کرد و فکر می کنم که موفقه !از این به بعد نمیخوام به دلم اجازه بدم که

 

 اینقدر جولان بده . سنگدل نمیشم ولی عقلم و میندازم جلو و خودم پشتش سنگر

 

 می گیرم . فرق نمی کنه چه مسئله ای باشه چون من معمولا تو تمام کارام از

 

 احساسم کمک می گرفتم و تقریبا موفق هم بودم چون احساسات فوق العاده قوی ای

 

 تو همه ی زمینه ها دارم . ولی حس می کنم تصمیم گیری و عمل کردن با عقل

 

مطمئن تره .

 

" همیشه تصمیمی که در وحله اول عقلانی باشه و بعد احساسی بهتر خواهد بود! "

 

خوب این یکی از چیزایی بود که دلم میخواست درباره ش حرف بزنم . حس میکردم

 

یه حرف ناتموم دارم و الان خیالم راحته که گفتمش.بازم دوست دارم که راهنماییم کنید.

 

بازم اگه نظری دارید بگید . منم همینجا تو کامنت دونی جواب میدم شاید به نتیجه ی

 

دیگه ای رسیدیم .

 

 

 فکر می کنم واسه امشب دیگه بس باشه . فردا جمعه س ولی حسنی به مکتب میره! طبق پرینت اصلیم باید از صبح کلاس داشته باشم تا 6 عصر . ولی از اونجا که ما لب دریا هم بریم آفتابمون سوراخه !!! ییهو از آسمون یه قانون جدید افتاد تو دامن اون دو تا مترسک که فقط ترم آخر میشه هم نیاز کرد ! واسه همین خود به خود زبان فنی من حذف شده و من تا 4 کلاس دارم . چون 2 واحد کارآموزیم مونده واسه تابستون ترم آخری حساب نمیشم !!!! شیطونه میگه برم کارآموزی رو هم بردارم بعد ببرم بدم دوستای بابام یا همین استاد جان امضا کنه که من 240 ساعت !!! گذروندم و بیام بزنم تو سرشون که خفه خون بگیرن ( ببخشید دیگه لیاقتشون بیشتر از این نیست ! ) . چه میدونم فعلا که درگیرم و هنوز سعادت زیارت رئیس دانشگاه نصیبم نشده  . اگه فردا هم نیاد دیگه ... ( یک دقیقه سکوت می کنیییییم ! )

 

ببخشید که طولانی شد . روزای قشنگی داشته باشید

 

 

پ.ن : اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه*

 

 

86/12/09 :: 22:54 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

دلم آرامش میخواد . این روزا خیلی ازش دورم خیلیییی . دلم میخواد دور بشم از هیاهوی این روزا . اوضاع دانشگاه اعصابم و بهم ریخته . این 24 واحد کی تموم میشه من راحت شم از دستشون ؟ و هفته س میخوام رییس دانشگاه و ببینم ولی نه خودش هست نه معاونش ! سر حذف و اضافه با اون 2 تا مترسک آموزش که فقط جواب پسراجماعت و میدن دعوام درومده . هنوزم که هنوزه پرینت نگرفتم و منتظرم ببینم جناب دکتر !!! قدم رنجه می کنن به اصطلاح دانشگاهشون یا نه .

 

 واسه یدونه نقشه ی معمولی که میخوایم از شهرداری بگیریم باید صد جا بریم و از صد نفر اجازه ی کتبی بگیریم ! یکیشون مرخصیه ! یکیشون رفته ماموریت تا 2-3 روز نمیاد ! اون یکی تا همین الان بودا !!!! ولی الان رفته بیرون از سازمان! اون یکیشون که اجازه داد اصلا خودش اجازه ی یه همچین کاری رو نداشت ! اون یکی ...

 

آرامش میخوام ! کیلویی چنده ؟ می فروشنش؟ کجا هست آدرسش و بهم بدین شاید چونه زدم ارزونتر بهم دادن ... .

 دنیای واقعیمون و باید انداخت تو سطل آشغال درش و هم گذاشت ! دنیای مجازیمونم که اینهمه بهش می بالیدیم داره میشه بدتر از اون ! پس کجا دنبالش بگردم ؟

 

یه اتاق تاریک ... یه عالمه شمع روشن ... بوی عود ... اینا هم دیگه آرومم نمی کنه !

دلم تنگ شده واسه بچگی هام . دلم تنگ شده واسه دنیای قشنگ بچگی . واسه خنده های بی دلیل و واقعی . واسه همه چیش ...

 

 

کد آهنگ ميخواي؟؟

electeronic-boy , Live Music For your website and weblog . ......!
top and new music in there...click now!!
electeronic-boy , Live Music For your website and weblog . ......!
top and new music in there...click now!!
86/12/08 :: 0:42 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

تا حالا شده بین عقل و احساستون گیر کنید؟

الان من موندم باید چیکار کنم ! حس خیلی بدیه به خدا ...

 اگه برم دنبال دلم و احساسم ،عقلم بهم میگه بیشعور ! این چه غلطی بود کردی و هی میزنه تو سرم ...

اگه بخوام به اونی که عقلم میگه گوش کنم پس تکلیف این دل لعنتی چی میشه ؟؟؟

تا حالا یه همچین حسی داشتین؟ به چه نتیجه ای رسیدین ؟ بعدا از انتخابتون پشیمون نشدین ؟ میشه جوابم و بدین و کمکم کنید لطفا؟

 

پ.ن : تولد وبلاگمم گذشت !

پ.ن : زهرای عزیزم تولدت مبارک *

86/11/16 :: 0:13 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

الان خیلی الکی و همینجوری یدفعه حالم بد شد !

دیوونه م نه؟!

الان دلم فقط یکی و میخواد که تو بغلش آروم آروم گریه کنم ... فقط گریه کنم تا آروم بگیرم ...

نمیدونم چرا ولی بعضی وقتا اینجوری میشم . یه بغض گنده خفه م می کنه و ...

 

پ.ن: بهش بگین دق می کنم دستم تو دستاش نباشه ...

پ.ن: دنبال کامنت دونی نگرد ! آخه این اراجیف که کامنت نداره ! یه حس گذراس که تا یه ساعت دیگه هم شاید خبری ازش نباشه !

پ.ن: امروز چه اکتیو شدما ! دو تا پست تو یه روز !

 

86/11/12 :: 21:25 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

حالم خیلی بده خیلییییییییییی

اینو میخونم و همینجور اشک میریزم !!!

دیگه نمیتونم چیزی بگم هق هق گریه امونم نمیده

86/10/26 :: 20:32 :: نويسنده : مريم پاييزي

- بینظیر بوتو رو کشتن ! آیدین ملی پوش بسکتبال با نامزدش تو جاده ی شمال تصادف کردن و مردن ! دختر داییم اینجاست و میگه همسایه ی طبقه بالاییشون که یه پسر ۱۰ ساله داره شب خوابیده و صبح پا نشده ! کیانا کوچولو الان چندین روزه که زیر خاکه !

چه حسی داری از این همه خبر خوب؟ چی میتونی بگی در جواب عزیزی که این خبرو بهت میده و به نظرش این بزرگترین غم تاریخه ؟ من هیچی نمیگم تو بگو ...

- پنج شنبه دانشگاه یه حال و هوای دیگه ای داشت . با پارچه های سبز و نقره ای یه جوره خیلی قشنگ تزئینش کرده بودن و دیس شیرینی بود که بین دانشجوها پخش میشد . کارتای کوچیک تبریک عید غدیر و همه جا میتونستی ببینی . و البته صدای نوحه و عزاداری بود که تو سالن و حیاط دانشگاه پخش میشد!! کی میخوایم بفهمیم که روز عید وقت عزاداری و نوار نوحه گوش کردن نیست؟؟من هیچی نمیگم تو بگو ...

- سوگلی استادتی! خیلی دوسش داری چون خیلی میفهمه و البته خیلی با شخصیته . برخلاف سن کمش که همش ۵-۶ سال ازت بزرگتره خیلی پخته و باتجربه س و مثل بقیه شون سرکلاس حواسش به دانشجوهای دخترش نیست ! با اینکه از اول ترم گفته حضورغیاب نمی کنه و هر کی نخواد بیاد سر کلاس میتونه نیاد و امتحانم اگه نده با نمره ی ۱۰ قبوله ولی تو کل هفته رو لحظه شماری می کنی که بری سر کلاسش . آخه اول ترم هم کلی با آموزش سر و کله زدی تا حاضر شدن فایل و برات باز کنن و اسمت و تو کلاسش وارد کنن ! همیشه ردیف جلو میشینی که همه ی حواست به درسش باشه چون مثل بقیه جزوه خوانی نمی کنه و کلی چیز بارشه . هر وقت سوالی پرسیده تو داوطلب بودی و همیشه یه حس احترام متقابلی بینتون بوده . میدونی که تابستون گذشته ازدواج کرده و خانومش دندونپزشکه . ولی اون احمق که نمیدونه ! همون که موقع کنفرانس اینقدر ناز و عشوه میاد تا استاد متوجه ش بشه و اینقدر و با ناز و آروم کنفرانسش رو ارائه میده که حتی تو که ردیف جلو نشستی هم صداش رو نمی شنوی! بچه ها به جلف بودنش میخندن و گاهی زمزمه های اعتراض و میشنوی که نمی شنویم چی میگه . وقتی اعتراض می کنی که استاد حتی من هم نمی شنوم استاد که مجذوب ناز و عشوه های اون شده !!!!!!!!!!!!!!!!!! بر میگرده و یه جور که انگار تو با اونی که همیشه سر کلاسش خوابه هیچ فرقی نداری میگه : هیس! حرف نباشه ..

                                 

چه حسی داری؟ تو هم مثل من جا میخوری و تموم تصوراتی که تو این یه ترم ازش تو ذهنت ساخته بودی یکباره خراب میشه و مثل آوار رو سرت میریزه؟ یا یه قطره اشک آروم و بیصدا از گوشه چشمت سرریز میشه ...من هیچی نمیگم تو بگو ...

- من هیچی نمیگم تو بگو ... تو بگو از صبح تا شب چیا میبینی و چیا میشنوی ؟ ببین! با دقت اطرافت و نگاه کن و ببین که چقدر سخته دقیق بودن ! چقدر عذاب آوره ! آخه زشتی ها و بی عدالتیهای دنیا خیلی بیشتر از قشنگیاشن ...

دو نفر و می بینی که عاشقونه همدیگه رو دوست دارن ولی میتونی به مقدس ترین چیزهات قسم بخوری که تو این ماجرا وصالی وجود نداره ! بچه ای رو می بینی که با شیرین زبونیهاش دل همه رو برده ولی آیا تضمینی هست که یک باره دیگه هم اونو ببینی؟ آیا اون زنده س؟ پسرک ۱۰ ساله ای که سر کوچه به تیر برق تکیه داده.باورش واسش محاله! پس اون که دیشب رو کولش سوار شده بود و بازی میکرد کی بود اگه اینی که الان چشماش و باز نمی کنه و میگن مرده باباشه؟؟ اون زن مبارز و آزادیخواه که قلبش مملو از انسانیت بود چه راحت دیگه نیست!!!

                               

مامان بزرگم به من میگه احمدی نژاد! میگه تو هم میشی مثل اون ! شایدم رئیس جمهور! شاید به خاطر روحیه ی مبارزه طلبمه که از مسئول دانشگاه تا رییس بانک و مدیر ساختمون و زیر سوال میبرم و ازشون جواب میخوام ! مامانبزرگم وقتی خبر ترور بینظیر بوتو رو شنید با یه بغضی به من نگاه کرد که ...

بی خیال اینا ! دنیا هنوز قشنگه . دنیا همه ی اون قشنگیاش و داره . درسته تعداد خارهای یه گل خیلی زیاده ولی مانع زیبایی گل نمیشه ! هنوزم وقتی یه پروانه رو تو هوا می بینم پر میشم از حس پرواز . اینقدر دنبال قاصدکا میدوم و دستام و به هوای گرفتنش تکون میده که اون بره اون بالا بالاها و دستم بهش نرسه ! صدای گنجشکا تو صبح چقدر قشنگه ! لبخند سرشار از مهر اون بچه ی یتیم یا عقب افتاده که تو ازش آدامس میخری کل روزت و میسازه . هر ماه وقتی ماهیانه ی دخترک یتیم و کنار میذاری حس می کنی که چقدر مهمی که میتونی سرپرست قلب یه آدم باشی . وقتی با دلتنگیای دوستت اشک میریزی و اینقدر چرت و پرت میگی که بالاخره لبش به خنده باز میشه انگار دنیا بهت میخنده . دیدن یه دوست قدیمی چقدر لذت بخشه ! یا یه دوستی که روزهات و باهاش شب می کنی و هنوز ندیدیش !

 

                             کریسمس

 

دنیا قشنگه مگه نه؟ کریسمس مبارک *

 

86/10/10 :: 10:55 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

الناز بهت یاد داده بود دستت و بکنی تو دماغت! کتی جلوش و می گرفت ولی اون کار خودش و میکرد و می گفت بچه خوب نیست اینقدر با ادب باشه . کتی می گفت تو خونه تا حرف الناز میشه یا اسم الناز و می بریم سریع دو تا انگشتش و می کنه تو دماغش و ما از یه طرف دوست نداریم این کار واسش یه عادت بشه و از یه طرفم ضعف می کنی واسه کیانای سه سال و نیمه که اینقدر شیرینه و مثل طوطی تقلید می کنه ...

الناز که از بیرون اومد گریه کرده بود! گفتم حتما با کیوان دعواش شده و ناراحته واسه همین ازش چیزی نپرسیدم برعکس همیشه نرفت تو اتاقش که مامان نفهمه ناراحته! مامان وقتی ازش پرسید چی شده چرا گریه کردی؟ من خواستم ماست مالی کنم و گفتم ترسو خانم حتما از تاریکی هوا ترسیده ! ولی مامان قانع نشد و دوباره پرسید که چرا گریه کردی و ...

الناز گفت کیانا مردهههههههههههههه

 

گفت و رفت تو اتاقش ... دویدم دنبالش گفتم میخوای خالی ببندی چرا از اون طفل معصوم مایه میذاری؟  زد زیر گریه و گفت مرده ! پریشب مرده ...

گفتم چجوری؟

گفت سرطان خون!

.

.

.

 

الهی بمیرممممممم .پری کوچولو چی کشیدی زیر شیمی درمانی؟ اون دکترای بیرحم چند بار بدن ظریف و کوچولوت و سوراخ سوراخ کردن؟؟ چند بار ازت نمونه گرفتن؟؟ چند بار صدای جیغ و گریه ت و نشنیده گرفتم و تیکه تیکه ت کردن؟؟؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااا گناه یه بچه ی 4 ساله چیه که باید این همه عذاب بکشه؟؟؟ خدااااااااا تو رو که میگن مهربونترینی ! چجور طاقت آوردی؟؟؟ چطور دلت اومد؟؟؟؟ کمر باباش شیکست ... خواهراش؟؟؟ میدونی چی می کشن؟؟؟؟ وقتی با بیرحمی تمام فرشته ی کوچولو رو ازمون گرفتی به فکر دل مادری بودی که بهشتت و زیر پاش بی ارزش کردی؟؟؟؟

 

 

کو پس اون انصافت؟؟ کو اون عدالتت که همه جا ازش دم میزنن؟؟؟ خداااااااااااااااااااا کجایی پس تو؟ کی میخوای به دادمون برسی؟؟؟ کی میخوای جوابمون و بدی؟؟؟ تا کی یکی درمیون باید از بی عدالتیت فریاد بزنم؟ تا کی فقط باید تظاهر کنیم که خوبیم که خوشحالیم که خدایی داریم که دوسمون داره و به فکرمونه؟؟؟

کیانا کوچولو ! هنوزم وقتی اسم الناز بیاد انگشتای کوچولوت و می کنی تو دماغت؟ هنوز موش میشی واسه خاله؟ هنوز میگی دوشت دالم؟ پری کوچولو جات خوبه؟ تنت دیگه درد نمی کنه؟ این دو روز بهت خوش گذشته ناناز؟ زخمای تنت خوب شده عزیزم؟ آره گلم؟ کبودیای بدنت خوب شد خاله؟ دل مامانت چی؟ اون کی خوب میشه؟؟!

  نفسم دیگه بالا نمیاد ....

  خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

  پ.ن:کیانا خواهر کتی بود . دوست الناز

 

86/09/24 :: 20:43 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

میدونم که ناراحت نمی شی واسه همین ...

نه سراغی از تو دارم

نه واسم نشون می ذاری

نه می ذاری جا بمونم

نه!  یه کم هوامو داری

نه!

دوسم داری..

می دونم

نه برات دوری قشنگه

نه میخوای که ناراحت شم

میدونم دل تو تنگه

نه ازت دلخوره قلبم

نه زغم خالیه دنیام

نه می بینمت کنارم

نه ... نرو از جلو چشمام

نه برام فرصتی مونده

نه واسم دیر شده انگار

نه گذشتن از تو ممکن

نه که مونده جای اصرار

نه دلم راضیه اینجور

نه بهونه ای میگیره

نه می تونه زنده باشه

نه به این زودی می میره

نه واسم جدایی ساده ست

نه یه روزی کم میارم

نه دلم بی اشتباهه

نه هنوز گناهی دارم

نه اجازه داره چشمام

تورو دم به دم ببینه

اما اشکام بی اجازه

توی چشمام هی می شینه

 

بازم اشکام بی اجازه توی چشمام نشست و روی گونه هام جاری شد. به یاد تو و به خاطر تو ! دیشب وقتی گفتی " شب به خیر سارا خانومِ ... " می دونستم که " بیرحم"  بهترین کلمه ایه که اون سه نقطه رو پر می کنه. می بینی؟! بیرحمی و سنگدلی این دنیا رو منم اثر گذاشته ...

 

- منو می بخشی؟

 

پ.ن: آهنگ  چطوره؟

 

 

 

86/09/22 :: 22:1 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

 

امروز صبح وقتي وارد حياط دانشگاه شدم و با اولين قدم اون پارچه ي سياه رو جلو چشمام ديدم ناخودآگاه چشمام روي اسمت مكث كرد . نمي شناختمت و تا حالا اسمتم نشنيده بودم . گفتم شايد از اقوام يكي از مسئوليني . بي خيال گذشتم و رد شدم   

 

پيش بچه ها كه رسيدم ديدم همه از الميرا ميگن . از الميرايي كه ديگه نيست . الميرايي كه چند هفته پيش با چه شوق و ذوقي از سفر دوبي حرف ميزد و حالا همون سفر واسش شوكران و به ارمغان آورد

  شنيدم و گذشتم ...

 

يك ساعت از كلاس گذشت و بعد از آنتراك سر كلاس نشته بوديم كه دوستات به خاطر تويي كه بودي و حالا ديگه نيستي شيريني پخش كردن !! استاد شاكي شد كه چرا شيريني ؟ ولي وقتي اشكاي بي اختيار دوستات و ديد سرش و انداخت پايين ... 

 

الميرا ميديدي چه جوري اشك مي ريختن و شيريني تو رو پخش ميكردن؟! مي ديدي كه همه حتي كسايي مثل من كه نمي شناختنت هم زار زار اشك مي ريختن؟! مي ديدي كه حتي پسرا كه بدون سوژه هم پشت سر هم مزه مي پرونن و متلك مي گن چه جوري خفقان گرفتن؟! الميراي عزيز شنيدي از حال و روز دوست پسرت چي مي گفتن؟ ديدي مي گفتن كسري چه وضعي داره؟

الميراي عزيز من نمي شناختمت ولي ديدن اشك دوستات بهم فهموند كه عزيز بودي و دوست داشتني. منم بغض كردم ! منم گريه كردم ! وقتي فكر مي كنم يكي مثل من همسن من با آرزوهاي كوچيك و بزرگ و كلي نقشه واسه فردا و فرداها ديگه نيست بي اختيار گريه م مي گيره! من نميتونم تصورشم بكنم كه بهم بگن وقتت تموم شده و همه ي آرزوهات هيچ شد! من نميتونم تصورشم بكنم سفري كه مي تونست به اين قشنگي باشه سفر آخرتم باشه! 

 

الميرا رفته بود كه خوش باشه كه بگرده كه شاد باشه و پرانرژي برگرده  اما تو دوبي تصادف كرد و به همراه مادر و خاله ش رفت و همه ي كسايي رو كه دوسش داشتن تنها گذاشت . جنازه ي الميرا رو ديروز برگردوندن ايران و همزمان خبرش و به دانشگاه دادن ...

 

ديروز پرونده ي الميرا رو كشيدن بيرون و باطلش كردن ! وقتي خبر الميرا رو آوردن دوستاش جيغ مي كشيدن و فریاد می زدن! كي باور مي كرد؟؟؟؟؟

 

الميراي عزيز ! نوشتم تا يه كم آروم بشم ... تا ديگه گريه نكنم ... نوشتم از تويي كه شايد دنيات از من خيلي قشنگتر بود ... از تويي كه زعفرانيه نشين بودي و شايد من شهرستاني رو به هيچ هم حساب نمي كردي ... نوشتم تا ...

 

فردا واست مجلس يادبود گرفتن و اين شعر و واست نوشتن :

 

رفتي و آدمكا رو جا گذاشتي     قانون جنگل و زير پا گذاشتي

 اينجا قهرن آدما  با مهربوني      تو تو دنيا نمي تونستي  بموني

 

من چون تهران نيستم نمي تونم بيام و البته اگه مي تونستمم نميومدم . نمي تونم كمر شكسته ي بابات و ببينم . نميتونم فرياداي كسري رو كه كلي آرزو كنار تو داشت تحمل كنم . جو دانشگاه به اندازه ي كافي افسرده و مرگ آور هست ديگه تحمل بيشتر از اين و ندارم ...

 

به احترام تو و به حرمت پرواز باشكوه و البته اندوهبارت اينجارو كه هميشه و حتي تو بدترين شرايط رنگي بوده و شاد ، سياه پوش كردم . كاش ما آدما باور كنيم كه

 

 

  مرگ پايان كبوتر نيست   

 

 

86/05/22 :: 14:6 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

قبلا نوشت : اصلا نيازي نيست وقت بذاريد و اين پست مزخرف و بخونيد . فقط نوشتم تا يكم آروم شم . همين!

 

خيلي هيجان دارم خيلي ! هيجان يا اضطراب نميدونم ! اصلا نميدونم چرا يهو اينجوري شدم ... قلبم ميخواد از دهنم بزنه بيرون ! از صبح سر يه كلاس مزخرف با يه استاد مزخرف تر بودم و ساعت 12 كه برگشتم خونه شروع كردم وبلاگ خوني . 10 تا وبلاگ و باز كردم و آفلاين يكي يكي ميخونم !

بعد از يه ماه كه رفتم سراغ شادي و رسول انتظار همه چي و داشتم جز اين فاصله ! به معناي واقعي ناراحتم ... خيلي زياد ... اينا كه خوب بودن چرا اينجوري شده آخه خدا ؟؟!!!

رها با اون همه هيجان اومده ايران كه آرش و ببينه !

تارا كوچولو به دنيا اومده !

ويولت عزيز دنبال مو مصنوعي ميگرده واسه عروسي اي كه تبريز دعوته . به اميد و اراده ش حسوديم ميشه !

فردا تولد شمسي جونه و همش دارم به خودم ياداوري مي كنم كه مثل تولد شرور جون يادم نره !

ماريا داره جريان عروسيش و جور نبودن خانوادشون و از لحاظ فرهنگي و مشكلاتش و تعريف مي كنه !

تو فكر اينم كه چجوري بقيه ي ماجراي مشهد رفتن و تعريف كنم ؟!

تو دانشگاه چجوري با اون مسئول به ظاهر محترم برخورد كنم؟

مامانم اون هفته ميره مكه و درست وسط امتحاناي من برميگرده . اون و چيكار كنم؟

چند روز پيش يه دعواي حسابي با ياسر كردم كه اصلا تا دو روز حالم ازش به هم ميخورد !

اوني كه سنگ صبورم بود و همه ي چرت و پرتام و با صبوري گوش ميداد و خيلي خيلي مهربونه رفته سفر و من تنهايي نميدونم همه دق و دلي هامو سر كي خالي كنم كه ناراحت نشه !

داستاناي شاذه رو كه ميخونم اينقدر توش غرق ميشم كه وسط داستانش ميزنم زير گريه ! سورنا كه تا قبل از سفر رفتن من مي نوشت !حالا چي شده كه زده زير همه چي؟ يعني ويزاي طيبا جونم بدون دردسر جور ميشه؟ ! واي زندگي آرام جون چقد شيرين و قشنگ شده . خدا كنه هميشه همينجور باشن ...

 

واييييييييييييييييييييييي ! دارم ديوونه ميشم ! اينهمه فكر تو يه ذره ذهن چي مي كنه آخه ؟ قلبم داره از دهنم مياد بيرون ! واسه شادي و رسول بينهايت ناراحتم و واسه رها و آرش بينهايت خوشحال ! تو فكر اينم كه سراغ روياي نيمه شب و از داداشش و عسلك بگيرم گرچه عباس آقا ( عسلك رويا جون ) از من همچينم خوشش نمياد ! گيلاسي چش بود كه چند روز نمي نوشت ؟ اصلا چرا با اينكه هر روز ميرم پيشش ولي اون نمياد اينجا ؟ نكنه كاري كردم ؟ مثل خاله ريزه كه يدفعه اومد پيشم و گفت بهتره ديگه به هم سر نزنيم!!! مگه من كاري كرده بودم؟!! رها (ستايش) بخاطر شوخيم از دستم ناراحت نشده باشه؟ چجوري از دلش در بيارم؟ پسر خاله ي تيلا جون كه تو اون حادثه فوت كرد بي اختيار اشكم جاري شد و حالا دو تا كوچه بالاتر از ما يه پسر 18 ساله تو استخر غرق شده ! همين جمعه! همين جمعه كه ما تو ويلاي عموم بوديم و مي گفتيم و ميخنديديم جواد شايد تو يك كيلومتري ما واسه هميشه پر كشيد و حالا خواهراش و مي بينم كه ضجه ميزنن ! جواد فقط 18 سالش بود ! جواد خيلي خوشگل بود خيلي ! نميدونيد شهرزاد - دوست دخترش – چه حالي داشت !

من يه عالمه حرف نگفته دارم كه رو دلم سنگيني مي كنه ! من با تك تك  دوستام ، با تك تك وبلاگاشون زندگي مي كنم . يه مدته اوضاع خيلي بهم ريخته س . شايد به نظر من اينجوريه ! شايد من خيلي فضولم ! اصلا اين چيزا به من چه ربطي داره ؟؟ هان ! مگه ميشه ببينم دوستم ناراحته و ناراحت نشم ؟ مگه ميشه ببينم ساندي و ماريا روز پدر يه غمي رو ته دلشون حس مي كنن و من ناراحت نشم ؟؟ مگه ميشه آخه؟

اينا فقط چندتاش بودن ! اينا شايد يك سوم دوستامم نبود ! چند برابر اين تو ذهنم و تو قلبم رژه ميره ! نگرانم! خوشحالم! منتظرم! اضطراب دارم! ولي باز ميام همينجا ميگم ... جالبه نه؟!

قلبم داره از دهنم ميزنه بيرون !

 

پ.ن: من خوبم ! فقط خيلي فكر تو ذهنمه كه نمي تونم بهشون نظم بدم ! فردا يا پس فردا بقيه ي ماجراي مشهد و مي نويسم ...

 

 

86/05/15 :: 14:1 :: نويسنده : مريم پاييزي

فال اون دختر كولي تو خيابون يادته ؟

گفت دل شيشه ايم و ميشگني آسون يادته؟

تو مي گفتي كه دروغه ما هميشه با هميم

لحظه ي تلخ جدايي دلامون يادته ؟

 

حالا هي نامه ها رو به قاصدكها مي سپارم

مي نويسم كه هنوز مثل قديم دوست دارم

قاصدكها توي دست باد ميرن يه جاي دور

من تو هر ترانه اي اسم تو صد بار ميارم

حالاكه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون

نازنينم به خودت سلام ما رو برسون

نگو يادت نمياد اون همه حرفاي قشنگ

نگو تكرار نميشن خاطره هاي رنگ به رنگ

حالا من تو هر ترانه مي شكنم هزار دفه

حالا قصه مون شده افسانه ماه و پلنگ

 

تو هميشه دور دوري من هميشه پا به پات

چشم به راه ديدنت منتظر زنگ صدات

هر جاي قصه كه هستي اين حقيقت رو بدون :

يه نفر تا ته دنيا نامه مي فرسته برات

حالاكه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون

نازنينم به خودت سلام ما رو برسون

86/03/03 :: 13:10 :: نويسنده : مريم پاييزي

 حسابي دمق بودم . نمي دونم یه چند وقتي بود با هاش رفيق شده بودم اما اين رفاقت از اوناش نبود .ازاونا که براش بميري و برات بميره . از اون رفاقتايي که هروقت دلت براش تنگ شه ببينه پشت در خونته Hello .

از اون رفاقتايي که توتنهاييات دلت فقط اونو بخواد . از اون رفاقتا که هر وخ کم اوردي بري پيشش بزني زير گريه و يه دل سير بنالي و اونم کلي تحوليت بگيرهKisses و تو هم کلي کيف کني. از اون رفاقتا که ..... چه مي دونم چه جور رفاقتي .

ولي نمي دو نم چرا يه دفه اين حس بهم دست داد و بهش اعتماد کردم و دلم براش تنگ شد. اين دفه نميدونم چي شد که دلم هواشو کرد و رفتم سراغش . نمي دونم اين دفه چي شد اما به خودم گفتم که برو بابا اين دفه رو بي خيال . برو سراغش ببين چي مي شه .

و يه شب که از تنهايي داشتم دق مي کردم پاشدم . start رو زدم. تا اين ويندوزم بياد بالا کلي طول کشيد . انگار پر ويروسه بازم اين سيستم ما. همچين که آن لاين شدم ديدم به چه روشنم هست! Sunshine

هم چي چراغش روشن بود که چشمم خيره شد . يه سلام دادم که سلامم نرفته ديدم چه سلام جانانه اي کردHi . پر از احساس . پر از شکوه و دلم رفت !
اين جوري نگام نکنين. خوب نديده بودم ي دوست اين مدلي سلام کنه . منم که کشته مرده رفيق. خوب دلم پرکشيد.

احساس مي کردم هر سلامي بدم کمه و هر مدلي جواب بدم اينگار اوني که مي خوام نمي شه.

گفتم : نبودين؟

گفت : من ! چه چيزا! اين همه آف برات مي ذارم بعد مي گي من نبودم . تو همش غايبي . من که هستم. تو نمي ياي . من که زياد سراغتو مي گيرم. هر وخ دلت تنگ شد اومدم ديدنت اما با ما نمي پريديHello, Are You There?. هر وخ کاري داشتي اومدم کمکت اما تو نخواستي . نه فکر کني ولت کردما. اگه توخراب رفيقي من خراب تر. هي اومدم و رفتم تو اين دلت . گفتم شايد دلت هوامو بکنه و يه سر بزني که بالاخره فکر کنم من بردم . Raise The Roof 1
اومدي . چه اومدني . و خوشم اومدي.Flowers And Hearts
مي دوني چيه تو مرام ما يه اصل هست و ديگه هيچ . اونم اينه که اگي با کسي رفاقتو شروع کنم تا اخرش هستم . اگه کسي يه قدم بياد سراغم من مي دوم مي رم طرفشWay Too Happy . کاش اينو مي فهميدي رفيقSmile. کاش تو فقط يه قدم مي اومدي اون وخ مي ديدي که تو رفاقت برات هيچي کم نمي ذارم Raise The Roof 1 . کاش...


پ.ن : رها جونم هر چقدر هم که اصرار کنی بازم وبلاگت فیلتره همینجور وبلاگ خانوم خونه و فیروزه جون . وبلاگ فیشو و پیشو هم همش ارور میده


بعدا نوشت : فکر نمی کردم لازم باشه واضح بگم ولی از کامنتا معلومه که لازمه . منظور از اون رفیق فقط خداست . یه کم دقت کنی می بینی که خداس

86/02/31 :: 15:9 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

 

یه کوچولو به تازگی صا حب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را بابرادر کوچکش تنها بگذارند .

پدر و مادر می ترسیدند ، تامی هم مثل بیش تر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند ، برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند .

اما در رفتار او هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد .

بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند .

او با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . کوچولو به طرف برادر کوچک ترش رفت ، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت :

" داداش کوچولو ، به من بگو خدا چه شکلیه ؟ من کم کم داره یادم میره ! "

 

86/02/13 :: 22:45 :: نويسنده : مريم پاييزي

فال اون دختر كولي تو خيابون يادته ؟

گفت دل شيشه ايم و ميشگني آسون يادته؟

تو مي گفتي كه دروغه ما هميشه با هميم

لحظه ي تلخ جدايي دلامون يادته ؟

 

حالا هي نامه ها رو به قاصدكها مي سپارم

مي نويسم كه هنوز مثل قديم دوست دارم

قاصدكها توي دست باد ميرن يه جاي دور

من تو هر ترانه اي اسم تو صد بار ميارم

حالاكه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون

نازنينم به خودت سلام ما رو برسون

نگو يادت نمياد اون همه حرفاي قشنگ

نگو تكرار نميشن خاطره هاي رنگ به رنگ

حالا من تو هر ترانه مي شكنم هزار دفه

حالا قصه مون شده افسانه ماه و پلنگ

 

تو هميشه دور دوري من هميشه پا به پات

چشم به راه ديدنت منتظر زنگ صدات

هر جاي قصه كه هستي اين حقيقت رو بدون :

يه نفر تا ته دنيا نامه مي فرسته برات

حالاكه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون

نازنينم به خودت سلام ما رو برسون

86/02/13 :: 10:48 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

 

 عروسک من کجاست؟

 

 

من هم لباس گلگلی می پوشيدم

 

من هم با ستاره های چشمک زن آسمان بازی بازی می کردم

 

من هم عروسک مو بافته ای داشتم که به بغل می گرفتم

 

و با خيال مهتاب به خواب می رفتم

 

 

اما چه کنم که لباسم تنگ شد

 

و گل گل هايش پژمرد

 

عروسکم موهايش ريخت و برای آغوشم کوچک شد

 

و مهتاب آسمانم واقعی شد

 

و ستاره های آسمان

 

که ديگر چشمک نمی زنند.

 

 

پ.ن : منبع عکس خاله ریزه ی عزیز

  

 

86/01/18 :: 22:13 :: نويسنده : مريم پاييزي
درباره وبلاگ

وقتی که بیایی

پیراهن گل داری می پوشم

که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد

به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا

فارغ از تصمیم کبری

فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....


*** * وبگذر *موس *