* ***
|
دست نوشته های یک دختر
نميدونید دانشگاه چه خبر بود . تو شهر اونقدر آدم جمع نميشن واسه تظاهرات که تو دانشگاه جمع شده بودن! از صبح رفتم سر کار ولی دلم طاقت نیاورد .. ساعت ۹:۳۰ بود زنگ زدم به دوستم و قرار گذاشتیم تا ۱ ساعت دیگه بریم دانشگاه . تو راه دو تا ماسک هم خریدیم واسه استتار قرار بود ساعت ۱۰ صبح میدون قلم تجمع کنیم چند هزار نفر بودیم . همه عصبانی همه خشمگین همه مصمم ...
همه با تمام وجود داد میزدن و شعار میدادن سرود ای ایران رو از اعماق وجودمون فریاد زدیم و دست تو دست هم یار دبستانی من خوندیم تا یارهای دبستانیمون تو تمام نقاط ایران اشغال شده بدونن که تنها نیستن و همیشه و همیشه پشتشون هستیم و حمایتشون می کنیم .
تو کل مراسم هم یه نوار خیلی بلند مشکی به نشان یادبود شهدای این جریانات دست بچه ها بود بادکنکای سبز و پارچه های سبز هم که همه جا به چشم می خورد
البته یه عده ترسو هم رفته بودن داخل دانشکده صنایع و از پنجره فیلم می گرفتن که موج جمعیت به طرفشون برگشتن و با شعارای آزادی اندیشه از پنجره نمیشه و حرف حساب و گوش کن دوربینتو خاموش کن ازشون خواستن که به اونا ملحق بشن
ـ مرگ بر روسیه ـ الله اکبر ـ نه شرقی نه غربی دولت سبز ملی ـ خس و خاشاک تویی . دشمن این خاک تویی ـ تجاوز به ملت شده مرام دولت ـ پول نفت چی میشه؟ خرج بسیجی می شه! ـ ما اهل کوفه نیستیم پول بگیریم بایستیم ! ـ محمود خائن آواره گردی... خاک وطن را ویرانه کردی... کشتی جوانان وطن الله اکبر ... کردی هزاران در قفس الله اکبر... مرگ بر تو مرگ بر تو ... شعارایی بود که از همه جای دانشگاه به گوش میخورد ...
همه سبز بودن همه شعار می دادن هيچ کس نمی ترسيد
همه حلقه وایستادیم و بادکناک ها ی سبز و به هوا فرستادیم و رنگ سبز و به نشونه ی آزادی به زمین ریختیم و با کفشای آغشته به رنگ جای جای دانشگاه رو مهر آزادی زدیم . اونجا دیگه موسوی مهم نبود! درسته کاهی نوای یا حسین میرحسین به گوش میخورد ولی در واقع میرحسین فقط یه بهانه س واسه پاشدن و حرکت کردن ! شخص میرحسین نیست که ما رو گرد هم جمع کرده بلکه هدفیه که والا تر از میرحسین ها و کروبی هاست ... رنگ سبز ما رنگ انتخاباتی موسوی نیست! رنگ آزادی ماست ...
موقع اذان ظهر که شد همه به احترام آوای ملکوتی دور میدان قلم نشستند و سکوت کردند . برای شادی روح شهیدان وطن فاتحه خوندن و واسه پیروزی یارای دبستانیمون صلوات فرستادن اون لحظه که به احترام شهيدای اين اواخر و مخصوصا دو تا شهيد دانشگاه خودمون فاتحه می خونديم خودم ديدم چشمهايی رو که از اشک خيس شد...
*** این پست ادامه خواهد داشت و در اولین فرصت که سرعت اینترنت در حدی باشه که بشه آپلود کرد حتما عکسای دانشگاه و میذارم . فعلا که حتی مسنجر هم باز نمیشه!!! *** کامنتایی رو که بشه جواب داد تو همون کامنت دونی جواب میدم .
88/08/13 :: 0:0 :: نويسنده : مريم پاييزي
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا
دلم و گره زدم به پنجره ات دارم میرم دوست دارم تا من بیام زود گره ها شو وا کنی
هر چند حال و روز زمين و زمان بد است... يک تکه از بهشت در آغوش مشهد است ... حتي اگر به آخر خط هم رسيده اي..... آنجا براي عشق شروعي مجدد است...
* خدا جون یادته ۳ سال پیش تو این روز چی به من دادی؟؟؟؟ کاش نداده بودی ... ۳ سال پیشم مامان تنهایی رفته بود مشهد و من تنهایی کلی ناراحت بودم که چرا من الان نباید اونجا باشم . داشتم با شایا چت میکردم و وبلاگم و چراغونی می کردم که اون خبر خوب و بهم دادی . چه خبر خوبیم!!!! کاش هیچوقت سال ۸۵ ی وجود نداشت! کاش شب تولد امام رضا تو سال ۸۵ از صفحه زندگی من محو میشد... * امام رضا جون میدونی که چقدر دوستت دارم ... می دونی چجوری چند ساله همه اتفاقای زندگیم به وجودت گره خورده ... امام رضا جون تولدت مبارک
88/08/08 :: 10:15 :: نويسنده : مريم پاييزي بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می كند
88/06/17 :: 16:37 :: نويسنده : مريم پاييزي ساعت ۳ بعدازظهر تو خواب و بيداري بودم كه با صداي اس ام اس از خواب پريدم : **زندگي مثل يه جاده تو يه دشت قشنگه. تموم لذتت و از مناظرش ببر چون ته اين جاده يه تابلو نصب شده كه روش نوشته "دور زدن ممنوع"... پر كشيدن خسرو شكيبايي رو به همه ي دوست دارانش تسليت ميگم** چشمام و تا جايي كه جا داشت باز كردم و اسم و چند بار با دقت خوندم! يه لحظه حس كردم بدنم يخ زد و قلبم وايستاد... از رو تخت با حداكثر سرعت پريدم پايين و رفتم سراغ تلويزيون ولي هر چي اين كانال اون كانال زدم هيچ خبري ازش نبود. رفتم سراغ ماهواره و اونم بالا پايين كردم ولي هيچي نبود... اس ام اس زدم به همون دوستم كه گفت آره متاسفانه ... وقتي اومدم اينترنت و سرچ كردم ديدم آره... آخه مگه ميشه اون صداي گرم و اون همه احساس و تو نقش آفريني هاش فراموش كرد؟ آخه وقتي واسه از دست دادن خونه ي سبزش اونجوري عزا گرفته بود و به مرز جنون رسيده بود ، واسه از دست دادن خودش ميشه ساكت نشست و فراموشش كرد؟ همين ديروز بود كه داشتم از "هامونش" ميخوندم و تحسينش ميكردم... عاشقش بودم ... اگه واسه همه خسرو شكيبايي بود ، واسه من استاد شكيبايي بود... از بچگي با "خواهران غريبش" تو رويا رفته بودم و تو "خانه سبزش" زندگي كرده بودم ... استاد اون صداي گرم و دوست داشتنيت رو چجوري فراموش كنيم؟؟؟؟
87/04/28 :: 18:36 :: نويسنده : مريم پاييزي به یادمان مانده است که یک روز، پدری آسمانی رو به امتی سست عنصر فرمود: من می روم اما دو چیز گرانبها از خود به جا می گذارم، قرآن و عترتم. به یادمان مانده که عترتش یعنی فاطمه اش را میان کوچه ها سیلی زدند و پشت در پهلو شکستند. به یادمان مانده است مردمی سنگدل گریستن را هم بر او حرام دانستند و به علی گفتند: فاطمه را بگو یا شب گریه کند یا روز. به یادمان مانده است فاطمه گریزان از مردمی خائن به امانت پدر، زیر آفتاب گرم روی خاکهای بیابان زانو می زد، اشک می ریخت و با خدا راز و نیاز می کرد. به یادمان مانده است که فاطمه واسطۀ خلقت بود و خدا نخواست شاهد رنجش باشد. پس او را به مهمانی خود خواند. اما از یادمان رفته است که در این زمانه دل فرزند فاطمه شکسته تر است. از یادمان رفته است که هر چند فرزند او ما را رها نکرد و در حقمان کوتاهی روا نداشت، ما او را فراموش کردیم و در حقش کوتاهی روا داشتیم. از یادمان رفته است که او نیز چون مادر، بیابان نشین شده و منتظر است تا ما دست برآریم و آمدنش را از خدا بخواهیم. به یادمان مانده است مردم آن روز امانت پیامبر را پهلو شکستند اما از یادمان رفته است که ما امانت فاطمه را هر روز نه پهلو که دل می شکنیم و نه سیلی که خنجر می زنیم و نه از دشمنان که از ما گریزان شده.
* با تشکر از ارجان عزیز که این مطلب رو واسم میل کرده بود 87/03/15 :: 16:41 :: نويسنده : مريم پاييزي
امروز روز جهانی زن است. زن ؟! زن یعنی چی؟ تو ایران یه زن برابره با چی؟ تو دنیا چطور؟ روز زن مبارک... روز زنی مبارک که من از او فقط حجاب را آموخته ام! از او فقط اطاعت را آموخته ام! از او آموخته ام که بايد در خانه باشم و مطيع همسر! امروز زن را ارج مينهيم و بعدتر خردش ميکنيم! امروز زن را ارج مينهيم و فردا به او ميگوییم بدو... بدو دنبال طلاق.... بدو دنبال مهريه.... بدو دنبال بچه هايت.... بچه هايت را گرفتی مواظب باش طرف مرد ديگری نروی که بجه ها را ازت ميگيرم! ....نوشی را که فراموش نکرده ايد! در همين روز هم برنامه های صدا و سيما تهوع آور تر از هميشه است! کارشناس هايی را می آورند که من از آنها فقط يک جسم پيچيده در چادر سياه ميبينم و فقط دماغشان پيداست!!!! بعد او در مقام زن برايم سخن ميگويد! از آزادی زن! از حق زن! از دامن زن است که مرد به معراج ميرود ...
سهمش را می خواهد ..
از کدام هاا به او بدهم ؟؟ همان هاا که ندارم .. بیا بگیر این هاا برای تو همه ی نداشته هاایم !!
پ.ن: برگرفته از خیلی جاها!!!
86/12/18 :: 10:52 :: نويسنده : مريم پاييزي
چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه : "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند. كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)، مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد. كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود . سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود.. بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است! جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي!
اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.
یه بازی حماسی ! این بازی ایه که زری جون پیشنهاد داده و از همه دعوت کرده که توش شرکت کنن. این که از این متن حد اقل ۱۰ نسخه و حد اکثر خیلی زیاد ! نسخه کپی بگیریم و یریم سراغ مغازه های فانتزی فروشی محل زندگی یا کارمون و اونا رو پخش کنیم . مسلما اونها هم از این حرکت ما استقبال می کنن چون علاوه بر روز ولنتاین برای روز سپندارمزگان هم تبلیغ فروش اجناس مغازه شون رو می کنن و به این ترتیب ما قدمی در احیائ این روز ملی و باستانی بر داشتیم . من که خیلی خوشم اومد و حتما این کار رو می کنم . بچه همه این متن رو توی وبلاگ هاتون بذارین و همه دیگه رو به این بازی حماسی دعوت کنین . وقت کمی داریم . حتی اگه از خودمون شروع کنیم هم خیلی خوبه . جمعیت ما وبلاگ نویسا خیلی زیاده و اگه همین جمعیت به جای ولنتاین روز عشق ایرانی رو جشن بگیرن کم کم می تونیم هویت ایرانی اصیل خودمون رو زنده کنیم . **حالا کیا کمکمون می کنن؟ از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند سخت دلبسته ی این ایل و تباریم هنوز
در مورد پست قبلیم هم ممنونم از همه ی دوستای مهربون و دوست داشتنیم که همیشه کمکم کردن . من جواب همه رو تو کامنت دونی همون پست دادم لطفا برید بخونید و ببینید با توجه به جوابی که به نظرتون دادم بازم نظری دارید ؟ خیلی واسم مهمه . پست بعدی پست تولدمه و بعد از اون یه پست در مورد همون جدال بین عقل و احساسم میذارم تا ببینم به چه نتیجه ای میرسم . بازم مرسی از مهربونیاتون
86/11/20 :: 15:11 :: نويسنده : مريم پاييزي
در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست ! *دکتر علي شريعتي*
حسين بيشتر از آب، تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند. *دكتر علي شريعتي*
دل من از روز ازل ، اسير يك نگاهه حسين و دوست داره مگه ، خاطر خواهي گناهه ديوونه ي حسينم و ويرونه ي حسينم خراب و مست گوشه ي ميخونه ي حسينم دل هر كي با ياري خوشه يار دل ما حسينه ترانه اي كه دل و ميبره صداي يا حسينه عقل از سر من پريده و ديوونگي جا گرفته حرف اگه داري با خدا بزن عقلم و خدا گرفته منم یه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد ز شهر عقل و عاقلا یکباره بیرونم کرد
* التماس دعا *
86/10/27 :: 23:12 :: نويسنده : مريم پاييزي
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس کس به امید وفا ترک دل و دین مکند که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست زحمتی می کشم از مردم نالان که مپرس زاهد از ما بسلامت بگذر کاین می لعل دل و دین میبرد از دست بدانسان که مپرس گفت و گوهاست درین راه که جان بگذارد هر کسی عربده این که مبین آن که مپرس پارسائی و سلامت هوسم بود ولی شیوه ای میکند آن نرگس فتان که مپرس گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس گفتمش زلف بخون که شکستی گفتا حافظ این قصه درازست بقرآن که مپرس امسالم گذشت ! 20 امین شب یلدا رو هم پشت سر گذاشتم و سال دیگه معلوم نیست شب یلدا کجا باشیم و با کی! خوب بود ، خوش گذشت . علیرغم مخالفت من مامان مهمونی داد و خاله هام و داییم و مامان بزرگم شب یلدا رو کنار ما و تو خونه ی ما گذروندن . هویج پلو و رشته پلو درست کردیم و کنار آجیل و انار و میوه و حافظ ، یلدای به یادموندنی ای رو سپری کردیم . من چندین بار به بابام گفتم لطف کنه و هیچوقت هندونه نخره ولی باز کار خودش و می کنه ! و طبق معمول هندونه ی خرید بابا = آب ! نمی دونم چرا هر چی سعی می کنه هندونه ی قرمز تر و شیرینتری بخره سفیدتر و بی مزه تر از آب درمیاد ! ولی خوب بعد از اون همه آجیل همین هندونه ی بی مزه هم چسبید هممون نیت کردیم و دایی جان واسمون فال گرفت و اون شد که بالا نوشتم ...
86/10/01 :: 12:25 :: نويسنده : مريم پاييزي امشب، طولانى ترين شب سال، شب يلدا، ايرانيان گردهم مى آيند تا با تكيه بر ميراث كهن، به انتظار روشنايى بنشينند. براى شادمانى فرصتى كوتاه فراهم مى كنند تا تيرگى و اندوه به دلهاشان راه نيابد.
مهر رخشا نکوترین چهر است شب یلدا تولد مهر است این همایون شب خیال انگیز هست درآخرین شب پاییز بیخ وبن در حماسه گستردست در نهادش حماسه پرور دست لفظ یلدا اگر چه سریانیست شب مهرآفرین ایرانی ست
بیایید در شب یلداقدر یکدیگر را بدانیم و به همدیگر مهر بورزیم
به امید آینده ای بهترعشق را به دلهایمان تزریق کنیم
86/09/28 :: 22:17 :: نويسنده : مريم پاييزي
میلاد سالار عشق ابا عبدالله الحسین(ع) وسقای عشق اباالفضل العباس(ع)و بیمار عشق زین العابدین (ع) بر همگان مبارک
86/05/26 :: 21:54 :: نويسنده : مريم پاييزي
86/03/27 :: 12:25 :: نويسنده : مريم پاييزي
اهل ستم به پهلوی
" اي سبزترين
86/03/11 :: 14:41 :: نويسنده : مريم پاييزي درباره وبلاگ ![]() وقتی که بیایی پیراهن گل داری می پوشم که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا فارغ از تصمیم کبری فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه.... آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها |