تبليغاتX
*

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

* *** دست نوشته های یک دختر
دست نوشته های یک دختر
 

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

دلم  و  گره زدم  به پنجره ات دارم  میرم

 

دوست دارم تا من بیام زود گره ها شو وا کنی 

 

 

 هر چند حال و روز زمين و زمان بد است...

 يک تکه از بهشت در آغوش مشهد است ...

حتي اگر به آخر خط هم رسيده اي.....

 آنجا براي عشق شروعي مجدد است...

 

* خدا جون یادته ۳ سال پیش تو این روز چی به من دادی؟؟؟؟ کاش نداده بودی ...

۳ سال پیشم مامان تنهایی رفته بود مشهد و من تنهایی کلی ناراحت بودم که چرا من الان نباید اونجا باشم . داشتم با شایا چت میکردم و وبلاگم و چراغونی می کردم که اون خبر خوب و بهم دادی . چه خبر خوبیم!!!! کاش هیچوقت سال ۸۵ ی وجود نداشت! کاش شب تولد امام رضا تو سال ۸۵ از صفحه زندگی من محو میشد...

* امام رضا جون میدونی که چقدر دوستت دارم ... می دونی چجوری چند ساله همه اتفاقای زندگیم به وجودت گره خورده ... امام رضا جون تولدت مبارک

 

 

88/08/08 :: 10:15 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

هر چی دلم خواست بهش گفتم . همه دق دلیم و سرش خالی کردم

 اولش هم شرط کردم اگه میخوای غر بزنی شروع نکنما! اگه میخوای بگم باید تا آخرش گوش کنی

اونم قبول کرد و منم همه اتفاقا رو چماق کردم کوبیدم تو سر مبارکش

در ضمن بهش یاداوری کردم امروز چه روزیه و خودمم یادم افتاد دلیل این سگ اخلاقیای این چند روزه چی بود! این ضمیر ناخودآگاه چه می کنه!!!

یه حرفی زد که واسم خیلی جالب بود . گفت کاش قبل از اینکه دیر میشد می نشستیم مث بچه آدم با هم حرف می زدیم!

آخیییییش راحت شدم ...

88/08/07 :: 12:55 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

حال خوبی ندارم ... غم همه وجودم و گرفته ... یه بغض گنده راه گلوم و بسته و با وجود اینکه ساعتهاست ریز ریز اشک می ریزم ولی باز دست از سرم برنمی داره و داره خفه م می کنه ... یه موزیک غمگین داره پخش میشه ... تکیه دادم به دیوار و همونجور که آروم آروم اشک میریزم به خیلی چیزا فک می کنم ... به چیزایی که منو به این حال و روز انداخت ... یه لحظه یه فکری به ذهنم میرسه! گوشی موبایلم و که مدتهاست نه زنگی خورده نه اس ام اسی براش اومده بر میدارم و بهت زنگ میزنم . از وقتی رفتی جای اسمت تو گوشیم فامیلیت و ثبت کردم که یادم بمونه تو دیگه واسم غریبه ای!! ولی اینبار بدون هیچ فکری بهت زنگ میزنم ...

- به سلام خانوم مهندس! چه عجب از این طرفا؟

= حالم اصلا خوب نیست... باید ببینمت... تو رو خدا بیا و همه چیز و تموم کن... بیا بگو همه ی این روزا دروغ بوده بگوو این کابوس لعنتی تموم شده بیا دیگه طاقت ندارم

- ببین من ...

= هیچی نگو فقط الان بیا پیشم

- باشه الان میام . کجایی؟

= خونه

 

 

 

88/08/06 :: 22:57 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

کی می تونه جای اسمت توی شعر من بشینه؟

توی این مرثیه امشب جای اسمت نقطه چینه

طرح ساده ی نگاهت دفتر خاطره هات

مثل سایه روی خاک افتاده

بی تو از گریه پرم

لحظه ها رو می شمرم

آسمون بی تو پر از فریاددددددددددددددددددده

آسمون بغضت و بشکن

اون دیگه برنمی گرده

نفسای گرمش امشب هم نفس با خاک سرده

 

88/07/21 :: 18:25 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

 

دیروز یه موضوع کوچیکی یادم انداخت چقدر تنهام ... یادم انداخت منم گاهی وقتا احتیاج دارم که با یکی حرف بزنم ... یکی که حرفام و اونجور که می خوام بفهمه ... دیروز یادم افتاد منم آدمم و گاهی وقتا دلم می گیره و یکی رو می خوام که سرم و بذارم رو شونه هاش و زار زار گریه کنم ...

دیروز نذاشتم این احساسم زیاد بال و پر بگیره و زدم از خونه بیرون تا یادم بره منم آدمم و به یه چیزایی نیاز دارم ...

ولی تو همون گیر و دار یه لحظه فقط یه لحظه یاد اون یار قدیمی! افتادم ... اون یه لحظه همان و شب خوابش رو دیدن همان!!! صبح که از خواب پاشدم حس کردم زیاد سرحال نیستم که یادم افتادبععععله! دیشب خواب شازده رو دیدم

دیروز زهرا بهم میگه تو چرا همش از دانشگاه فرار می کنی؟ تا کلاسا تموم میشه زود میری خونه و با بچه ها گرم نمی گیری؟

گفتنم حوصله شونو ندارم ! از این دانشگاه خوشم نمیاد هیچ حس تعلقی نسبت بهش ندارم! راست می گه عین کارمندا ۵ مین قبل از کلاسام میرم دانشگاه و بلافاصله بعد از تموم شدنشون میام خونه . نمی دونم چرا اینجوری شدم ولی هیچ تمایلی به ارتباط برقرار کردن با بقیه ندارم! مخصوصا از پسراش که حالم بهم میخوره نمی دونم چرا

حال من دست خودم نیست

دیگه آروم نمی گیرم

فقط کافیه ۱ ثانیه بیاد تو فکرم تا شب خوابش و ببینم! خیلی خیلی بده آدم فک کنه !نه! مطمئن باشه که دیگه همه چیز واسش تموم شده و هیچی تو این دنیا نمیتونه اونو به یادش بیاره اونوقت زرتی با یه پیشنهاد یاد اون و روزگارشون بیفته و اشک تو چشاش جمع شه...ه

آی دیم و که باز کردم دیدم آنلاینه! برام عجیب بود چون تقریبا نیمه متاهله ! ولی زیادم عجیب نبود چون حس ششمم بهم دروغ نمی گه! با اینکه کاملا از لحاظ روحی خنثی بودم ولی یه کرمی افتاد به جونم که باهاش چت کنم! یه سند تو آل کردم و در نتیجه بهم پی ام داد . این بار دیگه سعی نکردم کاری کنم عذاب وجدان بگیره یا معذرت خواهی کنه برعکس! اینبار از حس این چند روزم گفتم و اینکه کوچیکترین اشاره باعث می شه خوابش و ببیننم و این بعد از این همه مدت خیلی خیلی برام عجیب و رنج آوره ... اونم گوش کرد برعکس همیشه که عجول بود تا آخر حرفام و گوش کرد و گفت میدونم باور نمی کنی ولی منم گاهی وقتا خیلی دلم هوات و می کنه یعنی خیلی هااااااااا

این اعترافش شاید یه موقع واسم شیرین و دلچسب بود ولی امشب هیچ حسی نسبت بهش نداشتم! نگفتم بهش ولی احساس اوت هیچوقت مثل من نبوده و نیست که اگه بود مثل من الان اشک میریخت و سردرد داشت

بعدش بهم گفت ما هنوز با هم دوستیم نه؟ حرف و عوض کردم ولی اون گفت جواب منو ندادی؟ ما هنور دوستای خوبی واسه هم هستیم نه؟ حرفش و حرفاش واسم عجیب بود! کلا این روزا همه چیز عجیبه بالاخص رفتارای خودم!!! ه 

 

پ.ن ۱ ساعت بعد : چقد بده که من یه چیزی بنویسم و بقیه یه چیز دیگه برداشت کنن!!! اون بعد از اینکه پرسید ما هنور دوستای خوبی واسه هم هستیم نه؟ من گفتم چجوری؟ و اون گفت من زن گرفتم تو هم شوهر می کنی و ما با هم دوست می مونیم . منظور اون اصلا این نبود و نیست که همراه زنش دوست دختر هم داشته باشه!!!!! چرا اینجوری فک کردید؟ اتفاقا با شناختی که من ازش دارم شدیدا پایبند زن و زندگیشه و من بخاطر همین تعجب کردم که چطور شده اومده چت؟! با شناختی که از خودمم دارم میدونم و می فهمم که باید حد خودم و بدونم و اون دیگه مجرد نیست و من چطور باید رفتار کنم! حیف که جامعه ی ما از هر چیزی بد برذاشت می کنه و افکار مریضی داره! یعنی واقعا دوستی این همه معنی بدی داشت که سریعا تو کامنتای خصوصی برام معنیش کردید؟؟؟؟ه

 

88/07/17 :: 20:43 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

    

 

چند وقت پیش که اتاقم و تمیز می کردم دسته گل خشک شده ای که یادگار اون بود و با بقیه ی وسایل دور انداختنی انداختم بیرون . البته چند شاخه ای ازش و نگه داشتم و گذاشتم تو گلدون قاطی بقیه گلای خشک ولی دیگه قاطی بقیه شده و من و یاد هیچ کسی و هیچ زمان خاصی نمی اندازه ...

دو ماهی میشه که گردنبندی که واسه تولدم بهم هدیه داده بود و فروختم . آخه یه انگشتر van cleef مدل  flower دیده بودم که خیلی ازش خوشم اومده بود . واسه همیین فروختمش و یه مقدارم روش گذاشتم و اون انگشتر و گرفتم ...

هر چی عکس ازش داشتمم خیلی وقته پاک کردم و همه ی اس ام اس هامون و دیلیت کردم ...

حالا تنها چیزی که از اون دوران مونده حرفاییه که تو وبلاگم نوشتم و یه دفتر خاطرات که البته تو فکر سر به نیست کردن اون هم هستم . ولی نمی دونم کی و چجوری ؟!

ولی به وبلاگم دست نمی زنم . وبلاگ من یه دوره اززندگیم و به تصویرکشیده و چه بخوام چه نخوام اون روزها هم جزئی از زندگی منه .

من سعی کردم هر چی از اون دوران دور و اطرافم هست رو از بین ببرم . یادمه همون اوایل جداییمون که به زمین و زمان چنگ میزدم تا بلکه یه کم آروم بگیرم رویا جون بهم گفت باید هر چی ازش یادگاری مونده از بین ببری ولی اون موقع حتی فکرشم نمی تونستم بکنم . یادمه وقتی مجبور شدم اون یه تیکه فیلمش و از تو   گوشیم پاک کنم تا کسی نبینه چه عذابی کشیدم و بارها اون فیلم و تو ذهنم بازسازی کردم . تو اون فیلم با چند تا از دوستاش نشسته بود گیتار میزد و میخوند و من عاشق اون خنده هاش تو فیلم بودم ...

ولی حالا بدون هیچ احساس خاصی گردنبند و فروختم و بقیه ی چیزا رو دور انداختم و تازه احساس خوبی هم بهم دست داد

یه جور حس زندگی دوباره و از نو شروع کردن...

فقط یه وقتایی خبرایی که ازش بهم میرسه یه کم بهمم میریزه و البته واسم عجیبه که چرا باید هنوز واسم مهم باشه و این وضع تا کی باید طول بکشه ؟ آخه همین یه کم بهم ریختن خودش یکی دو روزه!!!

.

.

.

بهانه جون شما میتونی بهم بگی تا کی؟؟

 

88/06/02 :: 23:57 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

خوشبختانه دیگه می تونم ناراحتی هام و کنترل کنم و خیلی زود حداکثر در عرض چند ساعت به حالت عادی برگردم و این واسه من یعنی معجزه! و مخصوصا تو مورد خاصی که خودتون بهتر میدونید چیه و دیگه حتی نمی خوام اسمش و ببرم! امشب هم مسئله ای پیش اومد که باعث شد شدیدا بهم بریزم ولی با یک ساعت باشگاه رفتن و بعدش هم رفتن خونه ی خاله همه چیز یادم رفت و حالا خوب خوبم . خدا جون شکرت.

عصری که حالم بد بود داشتم به این فکر میکردم که ۲۰ روز مونده به کنکور اونجوری گند زد به حالم و فک میکردم دیگه نمی تونم بخونم ولی به هیچ جام حساب نکردم و خیلی عالی درسم رو خوندم! ولی حالا که همش ۵ روز تا کنکور مونده چجوری خودم و کنترل کنم که خدا رو شکر اوستا کریم خودش هوام و داشت و میدونم که همیشه هم داره . قربونت برم اوستا کریم که اینقدر مهربونی و ما ها اینقدر ناشکر و نامهربون...

 

 *************************************

 

  خدایا ...

  اگر ما بد کنیم ، تو را بندگان خوب بسیار است

  اما تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست؟

                                                                 دکتر شریعتی

 

87/09/24 :: 0:1 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

نمیدونم مشکل از کجاس که تا وقتی سراغ این صفحه ی مجازی نیومدی و تصمیم جدی واسه نوشتن نداری کلی حرف واسه گفتن داری و کلی موضوع تو ذهنت رژه میره! حتی بارها کلمه به کلمه ی چیزایی رو که میخوام بنویسم و تو ذهنم مرور می کنم ولی وقتی جدی تصمیم به نوشتن می گیرم همه شون دود میشن میرن هوا! اینم یه سندرمه دیگه به نوبه ی خودش

یادتونه گفتم یه بارونی دیدم گیرمیزه گیرمیز!  خریدمش! همون روز که اینو نوشتم خریده بودمش . ولی خوب با خبر ناگهانی ای که اون بهم داد هر چی ذوق واسه داشتنش داشتم از بین رفت! خبر مهمی نبود ولی می تونست واسه من خیلی مهم و حتی بد باشه! بیشتر از اینا شوکه م کرده بود . ساعت ۱:۳۰ ظهر بود که از خرید برگشتم . دیدم یاسر تو نته خواستم ازش بپرسم واسه تولد مرتضی میره دیدنش که یه هدیه بدم از طرف من براش ببره یا نه؟ که همین شروع صحبتمون شد و بهونه که بگه نامزد کرده! خوب تو اون لحظه نمی دونستم باید چیکار کنم. میتونستم خیلی خونسرد بهش تبریک بگم و وانمود کنم که واسم اصلا مهم نیست یا اینکه جیغ و داد راه بندازم و کلی در و گوهر بارش کنم! ولی من هیچکدوم این کارا رو نکردم! با اینکه تو دلم غوغایی به پا شده بود ولی اصلا به روی خودم نیاوردم و بحث و به جای دیگه ای کشوندم. نمی خواستم در برابرش کم بیارم! ولی پیش خودمم نباید کم میاوردم! با اینکه تو چشمام اشک جمع شده بود ولی نذاشتم حتی یه قطره ش سرازیر بشه! به خودم گفتم خوب به درک! واسه تو چرا باید مهم باشه؟ راست می گفتم واسه من مهم نبود . خیلی وقت بود که دیگه واسم مهم نبود ولی جرات اعترافش و نداشتم ! حتی یکبارم به این فک کرده بودم که تا اون ازدواج نکنه من کاملا به آرامش نمیرسم ولی حتی دوباره فکر کردن به این موضوع هم جرات زیادی می خواست که من نداشتم! خوب سخت که بود! هر چی باشه پای دل کندن از یه رابطه وسط بود و اینکه کسی دیگه بخواد جات و بگیره شاید حتی غیرقابل تحمل باشه ولی اینا جزو واقعیتای زندگیه که نمیشه ازشون فرار کرد و جالب اینجاست با اینکه همه ی این چیزا رو میدونیم ولی باز از وجودشون شکوه می کنیم!!

امروز داشتم اینو میخوندم و پاراگراف اولش بدجور منو به فکر فرو برد! بعضی وقتا بعضی حرفا و نوشته ها بدجور به دل آدم می شینه و تا مدتها با آدم می مونه. شایدم چون قبلا تجربه ش کردیم اونجور به دلمون می شینه! دکتر راست میگه! بازسازی یه رابطه محاله و حتی اگه قابل بازسازی باشه هرگز مثل گذشته نخواهد شد! و حتی به نظر من لوس و بی معنی میشه! و رابطه ی دوباره ی من و یاسر هم از همون روابط لوس و بی معنی بود که نباید دوباره از سر گرفته میشد ولی قطع دوباره ش هم جرات زیادی میخواست که من فقط تونستم تا نصفه ش برم ...

خوب الان باید بگم خوشحالم! خوشحالم که یه کار نصفه به آخر رسید . معمولا کارای نیمه کاره کلافه م می کنه. مثل همین کنکور لعنتی که همش بیست روز بهش مونده و من همش ۴۰ درصد مطمئنم که قبول میشم!

خوب اونروز من دیگه سراغ بارونی دوست داشتنیم نرفتم! تا فرداش همونجور تو پاکت موند و کسی سراغی ازش نگرفت ! ولی الان با عزت و احترام سرجاشه و من از دیدنش مثل بچه ها ذوق می کنم !! بهانه ی گرفتنش هم مستند راز شد.  طبق حرفایی که تو اون مستند گفته میشه ما باید به خواسته هامون توجه کنیم و اگه چیزی باعث خوشحالیمون میشه اون و عملی کنیم حتی اگه اون عمل از نظر دیگران بی ارزش باشه! منم با اینکه از نظر بقیه خریدن یه بارونی نسبتا گرون اونم با اون رنگ نسبتا جیغش که تو شهرستانا معمولا ترد شده س پول هدر دادن بود ولی چون دوسش داشتم و عاشق رنگای خیلی شاد و جیغم خریدمش و لذتشم میبرم!

دیدن مرتضی هم نرفتم و هیچ هدیه ای هم براش نفرستادم . به فرستادن یه اس ام اس تبریک بسنده کردم چون ترجیح میدم هر رابطه ای رو با گذشته ای که به اون مربوط میشه قطع کنم .

اشتباه نکنید این فرار از واقعیت نیست! این فرار از خودآزاری ایه که تقریبا همه مون بهش دچاریم و با بهم زدن خاطرات گذشته خودمون و عذاب میدیم!

 *****

شنبه دو تا خاله هام با شوهراشون رفتن کربلا و خوب ما نذاشتیم مامانم بره و واسه همین موقع بدرقه خیلی دلم واسه مامان سوخت. دلم از بیرحمی خودمون گرفت که واسه داشتن مامان و اینکه ترسیدیم خدای نکرده بلایی سرش بیاد نذاشتیم بره ! 

من دختر خاله ندارم و  ثمره ی زندگیه خاله هام ۴ تا پسر در سنین مختلفه و الان این ۴ تا تو خونه ی خاله بزرگه به همراه مادربزرگم روزگار می گذرونن! پسر یه دونه ش کافیه واسه بهم ریختن خونه زندگی حالا شما حساب کنید ۴ تاش چی می کنه!! بیچاره مادربزرگم!

اینو گفتم که بگم امروز از صبح ما مشغول آش پزوندن و آش پخشوندن و آش خوروندن بودیم  آش پشت پا! اونم به همراه اون چهار تا بمب انفجاری! خسته نباشیم نه؟

 ***********

اینم واسه اونایی که می خواستن در مورد سریالای لاست بدونن !

 

87/09/19 :: 21:57 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

سعی می کنم خودم و کنترل کنم. نه! نباید گریه کنم! حتی اگه این بغض لعنتی خفه م کنه حق گریه کردن ندارم! نباید خودم و ببازم. باید محکم باشم. باید بفهمه دیگه واسم مهم نبود که چی بشه. باید بفهمه اون خبرش هیچ تاثیری روم نذاشت! یعنی راست گفت؟ یعنی واقعا راست گفت یا فقط واسه اذیت کردن من اینو گفت؟ نباید گریه کنم! نبایدددددددد گریه کنم

ارزش نداره بخاطرش گریه کنم. حتی اگه یهو قلبم ریخت و دستام یخ زد! دستام چرا یخ کرده؟ مگه انتظار غیر از این و داشتم؟ چرا باید خودم و ببازم؟ چرا؟؟؟؟

من میدونم نباید گریه کنم ولی آخه چجوری لعنتی؟؟؟ نمی شد تو این ۲۰ روزه ی مونده تا کنکور فکرم و مشغول نکنی؟ نمی شد بهمم نریزی؟ آخه من تازه از امروز صبح داشتم جدی جدی درس میخوندم و تا الانم کلی خوندم! ولی با اون خبرت گند زدی به همه چی! لعنت به تو مرتضی که بخاطر تو مجبور شدم باهاش حرف بزنم و اون خبر و بهم داد. لعنت به تو روزگارررررررر  که طاقت دیدن یه لحظه خوشی آدما رو نداری . لعنت به تو...

 

87/09/09 :: 13:2 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

امروز یه روز عجیب بود . عجیب بود چون یه درخواست عجیب و غیرمنتظره ازم کرد! همینجور که داشتم اس ام اس و میخوندم که نوشته بود آدرس دقیق خونمون و میخواد خندم گرفت چون بارها تا دم درمون اومده بود! ولی وقتی به خط آخر رسیدم.... حس گنگ و مبهمیه! اینکه تعجب کنی و ندونی باید خوشحال باشی یا ناراحت؟! اینکه چیزی و که دلت میخواد قاطع و محکم با عقلت رد کنی! هر چی که بود واسه من یک ساعتی رانندگی دیوونه وار همراه با صدای گوگوش که میخوند و اشکایی که میریخت به همراه داشت...

روز عجیبی بود!

87/08/07 :: 19:59 :: نويسنده : مريم پاييزي
دیگه انگار یه قانون شده که هر وقت اس ام اس میده و جوابش و میدم و این اس ام اس ا ادامه پیدا می کنه آخرش گند میزنه به اعصابم و بهمم میریزه! اونم دقیقا همین نظر و داره که نهایتا من اعصابش و بهم میریزم! چاره ای هم نیست چون اگه بخوام جوابش و ندم این کار و هر شب تکرار می کنه تا بالاخره جواب بدم و باز همون آش و همون کاسه! کلا جفتمون مرض داریم میدونم!!! بازم وقتی می بینم آی دیش روشنه دلم میخواد باهاش چت کنم هرچند می دونم عاقبتش چیه ولی چند روزه ظهرا دیگه آی دیمو باز نمی کنم چون می دونم هست . فعلا اون کرمه آروم نشسته سر جاش تا ببینم بعدا چی میشهاکثرا صبح ها بعد از اینکه سحری میخوریم میام نت و کارام و انجام میدم تا چشمم به آی دی نحسش نیفته

اینم یه جور خودآزاری دیگه!تعجب نداره که داداش من!

آره خوب درسته این رابطه تموم شده س و واسه من هیچ وقت تحت هیچ شرایطی شروع دوباره ای وجود نداره ولی نمیشه اون همه خاطره رو انکار کرد و باید پذیرفت که گاهی وقتا یه غلغلکی بده و بره پی کارش...

اوضاع درس و دانشگاه افتضاحه! بخوام راستش و بگم تو ماه رمضون حتی یه خطم نخوندم! از اولم تو ماه رمضون نمی تونستم درس بخونم حالا هم نمی تونم. چند بار خواستم روزه نگیرم و درسم و بخونم ولی دلم نیومد. تو ماه رمضونش که الحمدالله همه ملت کافر شدن و روزه که نمی گیرن هیچ! توخیابون آدامس باد می کنن و بستنی لیس میزنن! حالا تو غیر ماه رمضونش کی حوصله داره غذاش و بگیره! واسه همین منتظرم این ماه تموم شه که جون خودم بشینم حسابی بخونم. من یه چی گفتم شما چرا باور کردین؟

دیروز یه جلسه توجیهی گذاشته بودن واسه دانشجوها . منم چون میخوام برم سر کلاسای معماری توش شرکت کردم. تنها چیزی که شنیدم یه سری مزخرفات از جناب معاون آموزشی بود که تدریس کردن و اسپانیا رفتن و به آلمان دعوت شدن و این چیزاش و به رخ بقیه می کشید! خیلی هم ادعاش میشد که به فکر ماهاس!!! آخر جلسه رفتم گفتم دکتر فلانی شما که اینقدر به فکر قشر دانشجویید واسه شهرسازیا چیکار کردید بالاخره؟ ( ما کاردانی هستیم و کاردانی به کارشناسی شهرسازی وجود نداره!) شروع کرد باز به مزخرف گفتن که سرفصل تهیه کردیم و فرستادیم وزارت علوم و با فلانی مکاتبه کردیم و... گفتم آقای دکتر اینا رو که ۴ ترمه دارید تحویل ما میدید! اینا کاراییه که دو سال پیش کردید! کار تازه چی کردید؟ نتیجه ش چی شده؟ گفت فعلا هیچی!یکی از بچه ها گفت ما کاری میتونیم بکنیم؟ گفت آره شماها نامه بنویسید به ریاست جمهوری!!!! گفتم به ریاست جمهوری ، مقام معظم رهبری، وزارت علوم، سایت شخصی احمدی نژاد ، به همه و همه نامه فرستادیم و ایمیل زدیم. می دونستیم از شما آبی گرم نمیشه خودمون دست بکار شدیم ولی خوب اونا هم مثه شمان دیگه چه توقعی میشه ازشون داشت؟!گفت حالا ببینیم چی میشه خدافظ! بعدشم یه نفر و آوردن واسه قشر دانشجو!!! مداحی کنه! اینا هنوز نفهمیدن هر چیزی یه وقتی و یه جایی داره! اینجوری فقط ارزش دین و پایین میارن! کی میخوان بفهمن خدا می دونه...

 

**

پلک هايم چه سنگين ميشوند...

 خوش خيالي نکن!

ديگر اجازه نميدهم

حتي لحظه اي به خواب من بيايي

 

87/06/31 :: 14:25 :: نويسنده : مريم پاييزي
حس خوبی ندارم . خیلی غمگینم . از زمین و زمون شکایت ندارم ولی یه غم خیلی بزرگ تو دلم لونه کرده و همه ی وجودم و تحت تاثیر قرار داده . اتفاقایی که تو یه هفته ی گذشته افتاده و حرفایی که بینمون رد و بدل شده بدجور بهمم ریخته . دلم و شکسته . بدی ما آدما اینه که کاری و که میدونیم اشتباهه انجام میدیم و بعدش اعتراف می کنیم اشتباه بوده و واسش تاوان پس میدیم .

یکی از آرزوهای محال زندگیم اینه که سال ۸۵ و ۸۶ و ۸۷ به کل از زندگیم از حافظه م پاک بشه . ۸۵ بدترین سال زندگیم بوده که هنوزم دارم تاوانش و پس میدم و بخاطرش اذیت میشم . اینجور آروم بودن و ریز ریز اشک ریختن عذابم میده . فکرایی که هر چی سعی می کنم از ذهنم بریزم بیرون ولی دست از سرم بر نمی دارن دیوونه م کرده .

عصر پست قبلی رو نوشتم ولی الان یه جورایی دلتنگشم! این دلتنگیه زورش خیلی بیشتر از اون حس تنفره! این دوگانگی وحشتناک عذاب آوره ...

نمیدونم این داستان کی به پایان میرسه و کلاغ بیکار این ماجرا کی جور و پلاسش و جمع می کنه میره پی کارش . نمی دونم کی واقعا به آرامش میرسم . این دوگانگی و چندگانگی سخت و عذاب آوره . اینکه چند روز خوبی و آروم و بعد یهو با یه اتفاق نه چندان مهم یا یه خبر کوچیک بهم میریزی و به مرز جنون میرسی واقعا داغون کننده س ...

واقعا چی میشد اگه فقط واسه یه مدت کوتاه همه چی خوب بود؟ چی میشد خدا به دل آدما راه میومد و اینقدر اذیتشون نمی کرد؟ اسمش امتحان یا هر چیز دیگه که میخواد باشه! مهم اینه که بیشتر وقتا خیلی بیشتر از ظرفیت آدماس و خیلی خیلی اذیتشون می کنه . آخه چی میشد خدا اینقدر صبور نبود و از این همه ظلم از این همه بی عدالتی و نامردی دلش می گرفت و کاری میکرد همه چیز خوب باشه ...

آهنگ وبلاگم و خیلی دوست دارم . تو اوج آرامش داره هر چی غم و درده داد میزنه . عین خودم ... راست میگه! وقتی رفت انگار همه چی و با خودش برد. هر چی خوشی و شادی و آرامش بود و با خودش برد. جوری که حتی برگشتنشم نتونست جبرانش کنه ...

من اصلا دلم نمیخواد کسی بیاد دلداریم بده . دلسوزی هم نمی خوام . بعضی وقتا بعضی دلسوزیا بدتر دل آدم و می سوزونه یا آدم و یاد چیزی می ندازه که یه عمر سعی کرده بود فراموشش کنه. من هیچی نمیخوام. فقط میخوام حرف بزنم . میخوام اینقدر بگم تا تموم شه . بذارید اینقدر بگم تا تموم شه ...

87/06/26 :: 20:30 :: نويسنده : مريم پاييزي

هیچوقت دوست نداشتم به اینجا برسم. دلم نمی خواست ازت متنفر بشم . میخواستم همون تصویر قشنگ و مهربون ازت تو ذهنم باقی بمونه . واسه همیشه . تا همیشه

متاسفم . متاسفم که به اینجا رسیدم . متاسفم که به اینجا رسوندیم . میخوام داد بزنم . میخوام با تمام وجودم داد بزنم ازت بدم میاد . یاسر حالم ازت بهم میخوره . می فهمی؟ ازت متنفرم

حالا حس می کنم تمام این 3 سال و خیلی راحت از دست دادم . تک تک ثانیه هایی که می تونست واسم . بهترین باشه حالا یادآوریش عذابم میده. خیلی ارزون 3 سال از عمرم و از دست دادم . خیلی مفت فروختمش

الان اگه ناراحتم اگه گریه می کنم به خاطر اون نیست! به خاطر لحظه هاییه که مفت از دست دادم . واسه عمریه که ندونستم چجوری گذشت . بدجور عذاب وجدان گرفتم

نمیدونم یه ماجرا یه رابطه چرا باید اینقدر کش پیدا کنه! من که چندین بار همه ی تلاشم و کردم که ببُرم که تموم کنم! پس چرا همچنان ادامه داره؟! آخه مگه مرض داری که عذابم میدی؟ برو گم شو دیگه حالم ازت بهم میخوره . دیگه حتی نمیخوام هیچ خبری ازت بشنوم. ای خدا یعنی ما باید با هم تو یه دانشگاه درس بخونیم؟خدا کنه اینجور نباشه که هر روز مجبور باشم ببینمت. اه... لعنتی...

87/06/26 :: 17:17 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

دروغ چرا؟

منم دلم براش تنگ شده ...

 

 

 

 

 

 

 

 

کداهنگ میخواهی بیاتو

87/06/19 :: 14:21 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

: تنها نرو این راه رفتن نیست! دنیای تو چیزی به جز من نیست...

Hippie: تو مگه از دنیای من خبر داری؟

: نه!

Hippie: پس لطفا کمتر خودت و تحویل بگیر

: یه دفعه استعدادم شکوفا شد شعر گفتم چیه مگه؟

Hippie: شاعرم که شدی! مبارکه!

: دیوونه که باشی شعرم می گی

Hippie: تا دیوونه ی کی باشی!

: دیوونه ی خودم. تو چی؟

Hippie: من تازه سر عقل اومدم!

: آفرین!

 

بعد از چند دقیقه سکوت...

: دلم واست تنگ شده زیاد

Hippie: ممنون!

:بای

Hippieبای!

 

* نکنه توقع داشتی واست بمیرم! چطور بود اگه می گفتم فدای اون دل کوچیکت بشم که اینقدر زود به زود واسم تنگ میشه!! زهی خیال باطل! تموم شد آقاااا

چه زودم بهش بر میخوره

 

 

87/06/15 :: 6:1 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

گفت چی شده باز چه اتفاقی افتاده؟ گفتم هیچی!

ازم دلیل خواست . گفت باید دلیل قانع کننده داشته باشی . گفتم هیچ دلیل قانع کننده ای ندارم!

پرسید از چی ناراحتی آخه ؟ من کاری کردم؟ گفتم تو نه! ولی از رابطه مون ناراحتم!

با بغض تو چشمام نگاه کرد و من بدون هیچ ترسی زل زدم تو چشماش ...

گفت آخه دو سال خاطره رو چجوری فراموش کنم؟ گفتم همونجور که من یک سالش و فراموش کردم!

گفت پس ادعای دوست داشتنت چی بود؟ گفتم خودت بهتر از هر کی می دونی ادعا نبود و واقعا دوستت داشتم !

گفت داشتی! حالا که نداری ...

هیچی نگفتم ...

گفت خوش باشی و خوشبخت ...

واسه آخرین بار دستاش و گرفتم و زود برگشتم . نه من طاقت دیدن اشکای اون و داشتم نه دوست داشتم اون شکستنم و ببینه . بذار فک کنه با سنگدلی تمام کنارش گذاشتم . بذار فک کنه یکی دیگه جاش و تو قلبم گرفته . بذار هر چی دوست داره فک کنه ...

 

 

 

همش همین بود! به همین سادگی! تموم شد

راحت تر از اونی بود که فکر میکردم . کلی روش فکر کرده بودم و میدونم که به نفع خودمه . راست میگه دوسش داشتم ولی حالا نه! نه به اون اندازه که یک سال پیش داشتم و حاضر بودم از همه چیز به خاطرش بگذرم! الان منافع خودم و آینده ی خودم واسم خیلی مهمتر از حسیه که نسبت به اون دارم! خودخواه شدم نه؟ حس خوبی دارم . حس خوب آزادی!!!!!!

87/04/10 :: 12:49 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

یعنی واقعا تموم شد؟؟؟

آره فکر کنم تمومش کردم ...

الان چه حسی دارم؟

خوشحالم یا ناراحت؟!

87/04/06 :: 17:34 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

آرامشی که این روزا دارم وصف ناپذیره! مثل یه دریای صاف و آبی تو یه صبح قشنگ تابستون ... آرومم و این آرامشم رو خیلی خیلی دوست دارم . کاش این احساس پایدار بود و آرامش قبل از طوفان نبود ...

حس می کنم شروع دوباره ی یه رابطه ی قدیمی اشتباه محض بود!

آدما وقتی با همن و همدیگه رو دوست دارن فقط خوبیای همدیگه رو می بینن ولی وقتی یه مدت از هم دور باشن کمبودا و بدیهای همدیگه هم به چشمشون میاد . منم تو این یه سال خیلی چیزا رو دیدم که که نادیده گرفتنشون حالا واسم خیلی سخت شده . انتظاراتم رفته بالا و نمی تونم ازشون بگذرم . گفتم که بین دوراهی گیر کردم و چون نمی دونم کدوم راه درست از جاده خاکی بین دو راه می گذرم که هر وقت لازم شد خودم و بندازم تو یکی از این دو راه! یه ماهی میشه که تو اون جاده بودم و کنارش ولی حالا میخوام راهم و عوض کنم! راستش مطمئن نیستم از تصمیمم پشیمون میشم یا نه ولی مطمئنم که کار درست همینه . تصمیمیه که با عقلم گرفتم نه احساسات! مطمئنا تو دلتنگیام بارها خودم و نفرین می کنم که این چه غلطی بود که کردم ولی کار درست همینه ...

حس می کنم این رابطه و این رابطه ها! مانع رسیدن من به هدف هام میشه . من به خیلی چیزا و خیلی جاها می خوام برسم و وجود یاسر اونم به این شکل سد بزرگیه سر رام . اگه یه کم تلاش میکرد و می خواست شاید هیچوقت کنارش نمی ذاشتم و اجازه میدادم تو جاده ی زندگی همراهیم کنه ولی با این شرایط نه!

هنوز چیزی بهش نگفتم و از تصمیمم بی خبره . تو همین هفته تمومش می کنم!

می گن تو عصبانیت نباید تصمیم گرفت چون اشتباه محضه . تو اوج آرامشم نباید تصمیم گرفت نه؟

 

*** تولد حضرت زهرا (س) و روز مادر و تبریک میگم ***

 

87/04/03 :: 23:38 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

نمی دونم چه جوری باید شروع کنم! نوشتن واسم سخت شده دیگه. الان چند روزه که میخوام بیام و بنویسم ولی حوصله ش و ندارم . فرار از واقعیت!!! اینه که نمیذاره بنویسم . چند تا عامل دست به دست هم دادن تا تصمیم بگیرم دیگه ننویسم . تصمیمی نبود که یه شبه گرفته باشم. چندین هفته بود که روش فکر میکردم و اون شب که دیگه ظرف عدلم سر ریز شد عملیش کردم

تو این مدت اتفاقای زیادی واسم افتاد که بدجوری درگیرم کرده بود. خودم همیشه بدم میاد از اینکه یه خط می نویسن و بدون هیچ توضیحی تمومش می کنن واسه همین میخوام کامل تعریف کنم تا هم شما بدونین و هم تو دفترچه ی ایام ثبت بشه ...

۲۹ فروردین دقیقا یکسال از اون پنجشنبه ی لعنتی می گذشت. پنجشنبه ی نفرین شده ای که تا مدت ها سیاه عشقی ناخواسته رو تنم کرد! یکسال گذشته بود و من کما بیش با این مسئله کنار اومده بودم هر چند کم نبودن لحظه هایی که با یاد اون سپری می کردم ولی دیگه این اون نبود که واسم مهم بود بلکه دلم واسه اون همه احساس تنگ شده بود و دیگه حاضر نبودم اون روزها تکرار بشن.

دوشنبه ۲ اردیبهشت با دوستام دنبال کارای پروژه مون بودیم که حدود ساعت ۵ با ماشین از دم مغازه ش رد شدیم . بیرون مغازه وایستاده بود منو دید . انکار نمی کنم که وقتی دستش و واسم بلند یه لحظه قلبم وایستاد . همون موقع اس ام اس داد و این اس ام اس بازی تا حدود ۹ شب ادامه داشت و بالاخره با هر ترفندی بود راضیم کرد که واسه چند دقیقه برم پیشش . منم با پریا -دوستم- رفتم و یه ربعی اونجا بودیم . خیلی سرد و رسمی! البته ظاهرا! از دست خودم حرصم گرفته بود که چرا هنوزم با دیدنش به این وضع وحال میفتم ؟! منی که فکر می کردم دیگه همه چیز تموم شده و بعد از یکسال دیگه حرفی بینمون نمونده ... حس قشنگی بود . ترس و اضطراب و عشق و هیجان ! یک سال بود که دنبالش می گشتم و تو یه شب بهش رسیده بودم . ولی خوب چه فایده! یه لذت آنی و زودگذر بود . درسته که اون شب از بهترین شبای زندگیم بود ولی چهارشنبه مثل چی پشیمون شدم. نباید میرفتم! اینو صدها بار به خودم و پریا گفتم! نباید میذاشتم اون همه احساس از زیر خاکستر فراموشی سرک بکشن بیرون. نباید میرفتم تا بفهمه به این راحتیا نمی تونه منو ببینه . هر چند قبلا بارها خواسته بود برم و نرفتم . ولی هیچکدوم از این نبایدها اون شب جلوی رفتنم و نگرفت . هر چند دو روز بود خودم و واسه این بی ارادگیم سرزنش میکردم ولی جمعه بعد از ظهر وقتی اس ام اس داد و خواست  برم پیشش بازم نتونستم بهش نه بگم و ... هر چند رفتارمون خیلی عادی و مثل دو تا غریبه بود ولی دلم ...

خیلی حرف زدیم . ازم خواست که برگردم . خیلی جدی اصرار میکرد . ولی جواب من یک کلمه بود . کسی که رفته و رابطه ای که تموم شده دلیلی نداره که دوباره شروع بشه!بارها و بارها درخواستش و تکرار کرد ولی من گفتم نمی تونم . گفتم نمی تونم یه بار دیگه اونهمه غم و تحمل کنم . گفتم دل شکسته م دیگه طاقت جدایی رو نداره . رها بهم گفته بود اگه قبول کردی و برگشتی باید قدرت و تحمل انتخاب شدن و داشته باشی و من نداشتم! ولی حرف اون یه چیز دیگه بود . گفت دیگه اون روزا تکرار نمیشه . ازم خواستگاری!!!! کرد و من قبول نکردم. خیلی سخته حرف دل و زبونت یکی نباشه . دیوونه کننده س ...

شنبه ۷ ام اردیبهشت داشتن مغازه رو جمع میکردن. مغازه ای که ۱۴ ماه پیش با یه دنیا ذوق و خوشحالی منتقلش کرده بودیم .اون روزا رو یادم نمیره . هممون کمک می کردیم که هر چه زودتر آماده شه و چقدر شلوغ بازی در میاوردیم . ولی حالا دیگه کسی حوصله ی جمع کردن نداشت . برعکس یاسر و مرتضی من اصلا از جمع کردن مغازه ناراحت نبودم چون خیلی چیزامون و ازمون گرفته بود و خودشون نمی فهمیدن!مرتضی رو بعد از مدت ها میدیدم . برق خوشحالی تو چشماش موج میزد . فکر میکرد من و یاسر باز با همیم ...

 بعد از چندین بار دیدنش دیگه کنترل این دل افسارگسیخته خیلی سخت بود . دیوونه م کرده بود . جدال بین عقل و دل! اینهمه در موردش اینجا نوشتم و اینقدر در موردش بحث کرده بودیم ولی وقت عمل که رسیده بود کم آورده بودم . با خودم بدجور درگیر بودم . یکی دو روز هم اس ام اس بازی کردیم و حرف زدیم ولی سعی کردم کمترش کنم . نمی خواستم اختیارم و بدم دست دلم . نمی تونستم بخشمش. نمی خواستم غرورم و بذارم زیر پا . باید به خودم میومدم . وقتی یکبار ازش خواستم بیاد ببینمش و و خستگی رو بهونه کرد قیدش و زدم و گذاشتمش کنار . همیشه گفتن هیچوقت از رو عصبانیت تصمیم نگیر که بعدا پشیمون نشی ! خوی چیکار کنم؟ کسی که بعد از یکسال هنوز دوسش داشتم و چجوری باید فراموشش میکردم؟ دو راهی خیلی سختیه . عذاب آوره . میدونم نمیتونید درک کنید ولی به حدی از جنون رسوندم که باعث شد دیگه ننویسم . آخه لعنتی بعد از یکسال برگشتی که بگی چی؟ دو هفته پیش وقتی ازت پرسیدم بعد از یه سال واسه چی برگشتی ؟ و تو گفتی خوب میرم! بعد از اینکه گفتم کار خوبی می کنی فکر میکردم دیگه همه چی تموم شده و راحت شدم. فوقش دو سه روز دیگه بی تابیه و خلاص! ولی انگار خیال رفتن نداشتی! چند روز بعدش که ازت بیخبر بودم وقتی گله کردی که حالی از ما نمی پرسی و من گفتم کاری ندارم باهات که بخوام حالت و بپرسم و تو ناراحت شدی فکر نمیکردم بازم بمونی! آخه لعنتی میذاری واسه یه بارم که شده دنبال عقلم برم یا نه؟ قبول نکردم با هم باشیم ولی انگار هستیم!

راستش و بخوای دیگه احساس گذشته رو بهت ندارم. دیگه نیازم بهت روحی نیست ! اوج احساسم فقط وقتیه که پیشتم . مثل گذشته همش منتظرت نیستم و واسه دیدنت و بودنت لحظه شماری نمی کنم . رابطه مون خیلی معمولیه ولی همین رابطه ی معمولی رو هم نمی تونم قطع کنم. واسه قانع کردن خودم میگم خوب چی میشه وقتایی که حوصله م سر میره و بیکارم یکی هست !!! ولی ...

سر بد دو راهی ای گیر کردم و حاضر نشدم تن به هیچ کدوم از راه ها بدم! دارم از خاکی وسطشون می گذرم که هر دو رو داشته باشم! هر وقت از هر کدومش خسته شدم خودم و میندازم تو اون یکی جاده!

 

87/03/08 :: 17:30 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

 کی فکرش و می کرد بعد از یک سال ... !!!

 یعنی الان باید چی کار کنم من ؟

 

 

 

* بی معرفت می دونی این روزا چقدر بهت نیاز دارم؟ درد خودم کم بود تو هم یدفعه پشتم و خالی کردی . این بود رسمش؟

 

* یکی و میخوام که باهاش حرف بزنم . یکی که واقعی باشه ! یکی که وقتی باهاش حرف می زنم تو چشماش نگاه  کنم و بفهمم حرفاش از رو دلسوزیه یا ... . یکی که از لا به لای شیطنتام و خنده هام سردرگمی و درموندگیم و ببینه . فرقی نمی کنه کی باشه و چیکاره باشه! مهم اینه که جنس حرفام و بفهمه و بهم آرامش بده . چرا کسی از من نمی پرسه چته ؟!!! 

87/02/06 :: 21:19 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

هیجان!

لذت!

ناباوری!

اضطراب!

غم و شادی همزمان!

بی خیالی!

و ...

اینا حس های گنگ و مبهمیه که از دیروز بعد از ظهر ساعت ۵ دچارش شدم ...

دیشب یه شب خاطره انگیز و به یاد موندنی بود . یه شبی که ماه ها بود انتظارش و می کشیدم و دیروز بعد از چند ساعت تلاش بهش رسیدم . هیچ وقت فراموشش نخواهم کرد ...

تمام این حس های عجیب و غریب و دوست دارم و به جون میخورم . می ارزید ! واقعا ارزشش و داشت ...

 

* اگه آهنگ وبلاگم بازم از محسن چاوشیه بخاطر علاقه ی دوستامه و دیگر هیچ ... :دی

 

** اضافه شده در چهارشنبه :  بلا نسبت شما الان عین سگ پشیمونم

 

87/02/03 :: 20:45 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶:

 

من و الناز خونه تنها بودیم . کامپیوتر با تمام قدرتش داد میزد "دوباره دل هوای با تو بودن کرده، نگو این دل دوری عشقت و باور کرده، دل من خسته از این دست به دعاها بردن، همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن..." . برق و خاموش کرده بودم در اتاقم بسته بودم و جوری داد میزدم و باهاش میخوندم که انگار میخوام از کامپیوتر جلو بزنم! با صد تا سد هم نمیشد جلوی سیل اشکام و گرفت! به تمام معنا دیوونه شده بودم . الناز بیچاره مونده بود چی کار کنه . زنگ میزد به یاسر که دلیل کارام و بدونه می دید اون از من بدتره . وضعیت خیلی بدی بود که ماه ها ادامه داشت . چند هفته طول کشید که به شب گریه کردن رضایت دادم! ترم 2 دانشگاه بدترین روزای عمرم و تجربه کردم . قیافه م اینقدر تابلو بود که کسی به خودش جرات نمی داد که حتی بپرسه من چمه! سر کلاس اگه میرفتم فقط می نوشتم و گریه می کردم . همیشه نوشتن آرومم میکرد و تو اون روزا هیچ جا حتی این دنیای مجازی هم ظرفیت اون همه غم و نداشت . واسه همین کاغذ سیاه میکردم و با اشکام پاکشون میکردم . سه تا دفتر یادگار اون روزامه . و البته استادی که این ترم خیلی راحت نمره م و نداد و من نتونستم هیچ اعتراضی بکنم چون اون بارها اشک ریختن من و بی توجهی به کلاسش و دیده بود ولی به روی خودش نیاورده بود ... ! این شهر واسم کوچیک شده بود . توش احساس خفگی میکردم. هر نقطه از شهر من و یاد یه خاطره از اون مینداخت . " رو در و دیوار این شهر / همه ش از تو یادگاره ..." جایی نبود که با هم نرفته باشیم و حالا همه ی اون جاها با بیرحمی تمام تنهاییم و به رخم می کشیدن ... همون روزا بود که دیگه طاقت نیاوردم و بی برنامه رفتم جمکران . در عرض یک ساعت تصمیم گرفتم که برم و رفتم! تو تمام راه سرم و تکیه داده بودم به شیشه ی اتوبوس و به جاده خیره شده بودم  . دلم پر از غصه بود و از همه عالم که باعث این جدایی شده بودن شاکی بود . می رفتم که به آرامش برسم . چیزی که هنوزم هر چقدر بیشتر واسه رسیدن بهش تلاش می کنم بیشتر ازم فاصله می گیره ! به آرامش نرسیدم ولی یه حس خوبی لااقل واسه دو سه روز وجودم و پر کرد .

از خودم بدم میومد . قیافه م و که تو آینه می دیدم حالم از خودم بهم می خورد . چشمای نگران مامانم و که میدیدم دلم واسش می سوخت . بیچاره نمی فهمید چی شده که یه شبه دختر شیطونش که خنده های بیدلیلش تو فامیل معروفه به این حال و روز افتاده . مرتضی و آرش دیگه با یاسر حرف نمیزدن چون اون و مسبب این جدایی میدونستن . مرتضی نمی دونست با اصرارای بیش از حدش که می گفت باید مثل سابق هر روز برم اونجا چقدر عذابم میداد . میرفتم بخاطر اینکه اون و آرش ناراحت نباشن . سعی میکردم خودم و کنترل کنم و با دیدن جای جای اونجا فلان روز و فلان خاطره یادم نیفته ولی آخه چقدر؟! اون لحظه که با همه ی تلاشم ، اشکم در میومد سعی میکردم که مرتضی متوجه نشه ولی رابطه ی ماها خیلی بیشتر از این حرفا بود . لازم نبود حرفی بزنیم احساسمون مشترک بود و درد هم و خوب می فهمیدیم . حیف که روزگار زورش خیلی بیشتر از ماها بود ...

هیچ وقت اون روزا رو یادم نمیره که مرتضی وقتی می دید من دارم گریه می کنم سعی میکرد آرومم کنه و وقتی می دید فایده ای نداره همه ی غرور و مردونگیش و که خیلیا ادعاش و دارن کنار میذاشت و پا به پای من اشک می ریخت . جدایی من و یاسر در واقع جدایی من و یاسر و مرتضی و آرش بود !

مرداد ماه که از طرف دانشگاه رفتیم مشهد تنها خواسته م درک حس نفرت بود! می خواستم با تمام وجودم ازش متنفر بشم که لااقل کمتر عذاب بکشم! می خواستم تموم خوبیاش و مهربونیاش و نادیده بگیرم و به جای دلی که دیگه چیزی ازش باقی نمونده بود سنگ بکارم . فکر میکردم موفق شدم ولی این حس هم فقط چند روز پایدار بود و دوباره روز از نو روزی از نو ...

آذر ماه که واسه تولد امام رضا رفتیم مشهد هنوز هم بعد از 8 ماه پر بودم از شکوه و اشک ...

 

پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۷:

 

امشب دقیقا یکسال از شبی که من قلب و احساسم و زیر پا گذاشتم می گذره . یک سال پر از عذاب و گریه . پر از بغضای فرو خورده و اشکایی که واسه سر ریز شدن با هم مسابقه می دادن!

مرتضی همچنان مجبورم می کنه که علی رغم میلم هر چند وقت برم پیشش . کلی بهانه تراشی کردم که جشن عقدش نرفتم . خانومش هم از خودش بدتر! من برادر ندارم ولی داداش مرتضی م از صد تا برادر واقعی برام با ارزش تره . تو این یه سال یاسر چندین بار به بهانه های مختلف مثل تولدامون خواسته همدیگه رو ببینیم ولی من قبول نکردم . یکی دو بار هم خواسته که برگردم ولی من نخواستم راه رفته رو دوباره برگردم . ما به اجبار روزگار و با هم تصمیم گرفته بودیم و نباید جا میزدیم . با تمام سختی هاش باید دووم میاوردیم و این یعنی عذاب!

از اواسط ترم سه بود که تصمیم گرفتم به خودم بیام . نمی شد کاریش کرد . من که به حکم اجبار زنده بودم پس باید ادامه ش میدادم . نمی تونستم زندگی کنم ولی می تونستم ادای زنده ها رو در بیارم ! کتمان نمی کنم که باز هم بارها بخاطرش گریه کردم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم! ولی خیلی بهتر شده بودم .

اینقدر که از لحظه ی تحویل سال تصمیم گرفتم زندگی جدیدی رو شروع کنم و با سرنوشت کنار بیام . اینقدر خودم و مشغول دانشگاه و پروژه ها و کلاسای مختلف  کردم که شب وقتی میرسم خونه از خستگی حتی نمی تونم کامنتام و چک کنم چه برسه به وبگردی و آپ کردن!

نمی شه گفت اون همه عشق و احساس و تموم اون خاطرات و فراموش کردم . من به تنها چیزی که همیشه معتقد بودم قدرت و تقدس عشق بوده! همیشه حالم بهم میخورد از کسانی که اسم هر کثافت کاری ای رو عشق میذاشتن. عشقی که با روی کار اومدن یه معشوق جدید از بین بره و تو قالب یه شخص تازه وارد شکل بگیره تهوع آوره . خودم هیچ وقت همچین آدمی نبودم . هنوز هم اگر چه از نظر خیلیا این موضوع دیگه تموم شده و بعد از یک سال فکر کردن بهش خیلی مسخره س ، ولی این قلب منه که با یه لحظه دیدنش از دور میخواد از جا دربیاد و دستامه که یخ میزنه ... هنوز هم گرچه دیگه نمی تونم هیچ تجسمی از اون و با اون بودن داشته باشم ولی خودم رو و احساسم رو متعلق به کسی میدونم که این حس رو در من زنده کرد . آره هنوز هم دوسش دارم . من هنوز هم عشقم رو دوست دارم . عشقی که حالا نمیدونم کیه و نمی تونم ادعا کنم یاسره ولی میدونم که هنوزم اگه زنده م به خاطر قولیه که یکسال پیش بهش دادم

.

.

.

.

.

.

این اشکای لعنتی از کجا پیداشون میشن؟!

 

 

 پ.ن: من حالم خوبه. باور کنید!

جدیدترین کد آهنگ

87/01/29 :: 22:31 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

نمی خواهم برگردی


این را به همه گفته ام

حتی به تو

به خودم

اما نمی دانم

چرا هنوز

برای آمدنت فال می گیرم!

چرا هنوز

پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!

تا تو را آرزو کنم!

اما هنوز نمی خواهم برگردی

می دانی که دروغ نمی گویم

اگر هنوز تو را آرزو می کنم

برای بی آرزو نبودن است

و شاید هم

آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!

اما هنوز هم نمی خواهم برگردی

 

86/12/27 :: 13:23 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

تولدت مبارک بی معرفت !

.

.

.

* امروز دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۶

*سعی می کنم بهت فکر نکنم . نه به خودت نه به خاطراتمون نه به پارسال اینموقع! ولی مگه میشه؟!

* امیدوارم اینقدر زنده باشی و اینقدر عمر کنی که جواب تک تک کارات و ببینی ...

*ادامه دارد ...

 

 

کامنت دونی این پست بسته س دنبالش نگردین!

 

 

86/11/08 :: 13:43 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

مینویسم تا یادم بمونه. فقط واسه همین دارم ثبتش می کنم . فقط همین!

یه جای خیلی شلوغ بود . عین یه سیاهی لشگر بود . نمیدونم کدوم خیابون بود و کجا بود . یه جورایی انگار نماز جمعه تموم شده باشه و یه عالمه آدم با هم تو خیابون باشن . من و تو بودیم . با هم! مثل اونموقع ها که با هم میرفتیم بیرون دستم و گرفته بودی . یه احساس عجیب و قشنگ! از لا به لای اون همه آدم رد میشدیم بدون اینکه به کسی بخوریم . اصلا انگار جزو اونا نبودیم . داشتیم پرواز میکردیم؟ نمیدونم ! من بدجور تعجب کرده بودم ! آخه من و تو با هم؟! بعد از ۷ ماه؟! مگه میشه؟! چرا اینقدر مهربون شده بودی؟ وای چرا تو اینقدر عوض شده بودی؟ نکنه خورده بود پس کله ت که برگشته بودی پیشم و میخواستی کنارت باشم؟ دستات دوباره تو دستم بود باور می کنی؟ فقط مال هم بودیم . بین اون همه آدم فقط من بودم و تو! هیچ صدایی نمی شنیدم . هیچ حسی نداشتم جز عشق! وجودم لبریز شده بود از نیازت ...

هرچقدر از مهربونیت بگم کم گفتم . همیشه مهربون بودی ولی دیشب یه جور عجیبی بودی... چقدر اون لحظاتی که پیشم بودی قشنگ بود . چقدر دوست داشتنی بود . یادم نیست چیا بهم گفتی ولی خوب یادمه وقتی رسیدم خونه زنگ زدی بهم تا مطمئن شی راحت اومدم ...

واااااااااااااااای خدااااااااااااااااا

ساعت ۷ صبح وقتی از خواب پریدم پاشدم نشستم و زل زدم به روبه رو . یعنی همه ی اینا فقط یه خواب بود؟؟؟ یعنی خواب دیده بودم که باز با همیم که مال همیم؟ اصلا نمیدونستم کجام نمیدونستم چی شده! یه چند لحظه که گذشت تازه به خودم اومدم و فهمیدم که خوابت و دیدم و این فقط یه خواب بوده ... یه رویای شیرین ...

مثل یه دختربچه ی بی پناه که تو شلوغی و بین آدما مامانش و گم کرده زدم زیر گریه . تو که نبودی تا با یه نگاهت آروم بشم . تو که نبودی تا بغلم کنی و تو بغلت آروم بگیرم ... پس کی باید آرومم میکرد؟

چرا خدا؟ چرا تا میام بی خیالش بشم یه تلنگر بهم میزنی که یادم نره این حسرت این غم همیشه باهامه ؟ چرا تا میام با خودم کنار بیام که ازش متنفرم میزنی پس کله م که حالیم شه هنوزم که هنوزه صاحبه دلمه و بهش نیاز دارم؟ چرا خدا جون؟ چرا؟!

پ.ن: از این به بعد هر کی هر سوالی داشته باشه تو همون کامنت دونی جوابش و میدم

 پ.ن: حالم کاملا خوبه و هیچ حس خاصی ندارم . همونجور که اول هم گفتم فقط نوشتم که ثبت بشه . همین!

 

پلک هايم چه سنگين ميشوند...

 خوش خيالي نکن!

ديگر اجازه نميدهم

حتي لحظه اي به خواب من بيايي

 

86/09/20 :: 16:45 :: نويسنده : مريم پاييزي

 

 

امروز درست شش ماه از اون چهارشنبه ي شوم مي گذره . امشب ششمين ماهگرد بي تو بودنمه . شش ماهه كه ديگه حق ندارم شبا به ياد تو بخوابم و روزا به اميد ديدن تو چشمام و باز كنم . حتي ديگه شبا چند بار از خواب نمي پرم كه ببينم از تو اس ام اسي دارم يا نه . ديگه پنجشنبه عصرا كلاس آخرم و نصفه نيمه نمي پيچونم كه بيام پيش تو . ديگه تا كسي خونه نيست نميزنم بيرون كه بيام پيش تو . ديگه از صبح تا شب آي ديم و باز نميذارم به خاطر اون نيم ساعتي كه شايد با هم چت كنيم . مي بيني؟ شش ماهه زندگيم از اين رو به اون رو شده !

ديگه مثل روزاي اول بي تو بودنم نيستم . ديگه مثل اون دو هفته ي اول شبانه روز و بدون وقفه ضجه نميزنم و از ته دل داد نميزنم . ديگه مامانم با نگاهش بهم التماس نمي كنه كه بهش بگم دختر شاد و شيطونش چي شده كه يه شبه به اين وضع افتاده . ديگه الناز نمياد  با التماس تهديدم كنه كه به خدا اگه باز اينجوري گريه كني فلاني رو ميفرستم مغازه رو رو سرش خراب كنه . ديگه حتي سر كلاسم كه ميرم از اول تا آخر كلاس اشك نمي ريزم و از تو نمي نويسم جوري كه حتي استاد جرات نكنه ازم بپرسه چرا گريه مي كنم ! ديگه تو خيابونا كه راه ميرم از در و ديوار و كوچه و خيابون شكايت نمي كنم كه چرا تو رو به يادم ميارن ...

 

دوباره دل هواي با تو بودن كرده  ... نگو اين دل دوري عشقت و باور كرده ... دل من خسته از اين دست به دعاها بردن  .... همه ي آرزوهام با رفتن تو مردن ... حالا من يه آرزو دارم تو سينه ... كه دوباره چشم من تو رو ببينه

 

ديگه حتي نميام تو اتاقم در و ببندم چراغ و خاموش كنم و با اين آهنگ بخونم و داد بزنم . ديگه داد نميزنم :

 

واسه پيدا كردنت تن به دل صحرا ميدم ... آخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم ...توي هفتا آسمون تو تك ستاره ي مني ... به خدا ناز دو چشمات و به دنيا نميدم

 

ديگه ياداوري چشمات ، اون چشماي هميشه خمارت ديوونه م نمي كنه ...

. واي ي ي ي كه چه عذابي كشيدم . تو جز عذاب برام چي داشتي؟ عذاب عشق و انتظارم واسه رسيدن بهت ... درد عشقي كه بيچاره م كرده بود و جرات اعتراف نداشتم و شبانه روز مي سوختم و دم نميزدم ... چقدر سخته به كسي كه بارها ازت خواسته باهاش باشي و تو قبول نكردي بگي كه بعد از سه ماه حالا اين منم كه با تموم وجود بودنت و فرياد ميزنم !!! رسيدن به وصال دوست شايد شيرين ترين اتفاقي بود كه ميتونست بيفته . بهت رسيدم با همه ي سختيها با همه ي شب گريه ها با همه ي دعا ها و نذر و نيازا ... چه روزاي شيريني بود ... نميدونم آيا هيچوقت خاطره هاي قشنگ با هم بودنمون و فراموش مي كنم؟ يادته اون شب كه واسه اولين بار با هم رفتيم بيرون؟ يه شب بارونيه آبان ماه بود . به شدت بارون ميومد و ما با ماشين خيابونا رو دور ميزديم ... چه شب قشنگي ... يادش به خير ... يادته ازم چي پرسيدي؟ پرسيدي تا حالا شده بود كسي و واقعا دوست داشته باشي؟ گفتم نه ! تو اولين كسي هستي كه اينجور گرفتارم كردي . پرسيدي : چرا؟ تو كه اينهمه طرفدار داشتي! گفتم : چون ميدونستم آخر عشقا چي ميشه . تجربه ش نكردم ولي ديدم همه ي اون كسايي كه عاشق بودن حالا دارن زار ميزنن از جدايي ...

كاش يادت ميموند آخرين جمله ت چي بود ...

گفتي : من نميذارم سرنوشت ما هم مثل همه ي عاشقا بشه . من تنهات نميذارم اگه تو جا نزني...

يادت مياد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس چي شد كه زدي زير حرفت؟؟ ديدي من از تو مردتر بودم ؟؟؟ ديدي عاقبت عشقمون چي شد؟؟؟ ديدي چقدر نامرد بودي؟؟؟؟ ديدي با دلم چي كردي؟؟؟؟

ميدوني آدم چه عذابي مي كشه وقتي مي بينه كسي كه جونش و واسش ميده با خيليا غير از تو باشه . گفتي از تنهايي بود و اينا فقط واسه وقت گذروندنت بودن . عذاب كشيدم ولي فقط لبخند زدم چون دوستت داشتم .

 

"آري من عاشق شده ام

عشق زميني

عشق آدميزاد به آدميزاد ..."

 

ولي چقدر شيرين بود وقتي گفتي غير از تو هيچكس و نميخوام . گفتي بارها ازت خواستم باهام باشي و تو قبول نكردي . گفتي بهم وقت بده كه فقط مال تو باشم . قبول كردم و منتظر روزي بودم كه فقط و فقط مال من باشي ...

شب تولد امام رضا(ع) بود . مامان رفته بود مشهد ولي منو نبرده بود . دلم بدجوري باروني بود . دلم ميخواست تو اين شب قشنگ منم تو حرمش بودم . داشتم وبلاگم و  چراغوني ميكردم . با اون دل گرفته دوست داشتم يه كاري كنم يه كم آروم بگيرم و ديدم بهترين كار اينه كه وبلاگم و با اسم اون حضرت معطر كنم . حتي چند قطره اشك ريختم و شكايت كردم كه چرا منو نطلبيده ... فكر نميكردم صدام و بشنوه . فكر نمي كردم از اين راه دور جوابمو بده . اصلا انتظار نداشتم كه خبر به اين خوبي بهم برسه . يادته اون شب و ؟ بهم پي ام دادي و گفتي تموم شد . گفتي همه رو رد كردي و حالا تنهاي تنهايي . گفتي حالا ديگه فقط مال توام . گفتي به خاطر تو همه رو رد كردم و ازم قول گرفتي كه تا هميشه فقط و فقط مال هم باشيم . چقدر قشنگ بود اون لحظه .. بازم اشك ريختم ولي ايندفعه از شادي . اين خبر و يه عيدي از امام رضا ميدونستم . هزار بار خدا رو شكر كردم . ولي نميدونستم يه باري كه بياي زيارت امام رضا و برگردي بايد از هم جدا شيم ! چرا بايد درست وقتي كه از مشهد برگشتي از هم جدا شيم؟

امسال اگه خودم و به در و ديوار زدم كه حتما شب تولد امام رضا مشهد باشم فقط به خاطر تو بود . ميخواستم ازش بپرسم چرا؟؟؟؟ بهم نخند ... عذابي كه من كشيدم و حتي نميتوني تصور كني . رفته بودم كه از ته دل شكسته م ازش بخوام كه جوابت و بده . ميگن فاصله ي عشق و نفرت يه قدمه . من خيلي سعي كردم من خيلي مقاومت كردم . به هر چيز كوچيكي چنگ زدم كه نيفتم ولي تو هولم دادي . تو هولم دادي و انداختيم تو جهنم تنفر ! رفته بودم كه با تمام وجود عذاب كشيدنت و ازش بخوام . از هموني كه شب تولدش تو رو بهم داد و وقتي رفتي زيارتش تو رو ازم پس گرفت ...

خدا چقد دوستت داره؟ عجيبه! همه چي برعكسه ! من درد كشيدم من عذاب كشيدم اونوقت خدا تو رو دوست داره . كار دنيا برعكسه نه؟؟؟ چرا بايد همون شب تو اس ام اس بزني و ...  چرا بايد با تمام تنفري كه نثارت مي كنم تو ... بدنم يخ زد . من تو راه حرم بودم . درست جلوي در حياطش بودم كه ازم خواستي واست دعا كنم!!! دهنم بسته شد . ديگه اصلا واسه چي بايد ميرفتم تو حرم ؟ واسه كاري اومده بودم كه خدا نمي خواست بشه . ميدوني حس كردم كه اگه نفرينت كنم اونم تو اون جاي مقدس بيچاره ميشي . دلم واست سوخت يا ترسيدم از اينكه عامل بدبختي يه آدم هرچند كسي كه مسبب باعث بدبختي خودم بود بشم؟ حس كردم خدا دوست نداره اين خواسته مو به زبون بيارم . دلم به حال بيچارگي خودم سوخت كه خدا هم طرفداري تو رو مي كنه ...

خيلي مسخره س كه اين همه راه و بري و ولي خيلي ناگهاني اجازه ي تو حرم رفتن و نداشته باشي! اونم دقيقا همون شب اولي كه رسيدي!

انگار همه چي دست به دست هم داده بودن كه جلومو بگيرن .خنده داره نه؟!!!

نفرينت نكردم . فقط نشستم رو به روي گنبد طلاييش و بهش نگاه كردم . با كبوتراش كلي درد و دل كردم . اون لحظه كه صداي نقاره ها زمين و ميلرزوند ... اون شب كه اون دخترك سه ساله پا شد وايستاد و پاهاي كوچولوش جون گرفتن و مردم ريختن سرش كه لباساش و تبرك بگيرن ... اون لحظه كه تو همه ي حياطاي حرمش مردم به جماعت نماز ميخوندن ... تو دعاي ندبه كه هوا شديدا سرد بود ... تو همه ي اين لحظه ها من فقط نشستم و به گنبد طلاش خيره شدم . به پنجره ي فولادش . به ايوون طلاییش. به سقاخونه ش ... و فقط گاهي آروم آروم اشك ريختم . به حال دل خودم كه حتي حق شكايت كردنم نداره ...

آره من ديگه زار نميزنم ديگه شب و روزم گريه نيست ديگه از در و ديوار شكايت نمي كنم ولي كي گفته تو فكرم نيستي؟ حتي تو اوج شادي هم كه باشم يه غم هميشگي بهم نهيب ميزنه كه چرا خوشحالي؟ ميدوني الان شش ماهه كه ديگه از ته دل نخنديدم ؟ ميدوني چقدر سخته خودت و پشت يه صورتك گنده قايم كني؟ ميدوني چقدر سخته پنهوني گريه كردن واسه اينكه كسي نبينه و بهت نخنده كه هنوز به يادشي؟ ميدوني چقدر سخته تو اوج نفرت هنوز عاشق باشي؟

مي ترسم . از آينده ي مبهمي كه انتظارم و مي كشه مي ترسم . مي ترسم هميشه حسرت داشتنت و بخورم . مي ترسم اين غم هميشگي رهام نكنه . مي ترسم با كس ديگه اي باشم و تو رو تو وجود اون جستجو كنم . مي ترسم دو سال ديگه همونجور كه همه پيش بيني مي كنن نباشه و به اين روزام نخندم . مي ترسم تا هميشه فقط زنده باشم ولي زندگي نكنم ... من دوست ندارم تا هميشه وقتي رمان ميخونم چنان غرقش بشم كه با جدايي شخصيتاي داستان بشينم زار زار گريه كنم . من دوست دارم وقتي مي بينم دوستام يه مشكل مثل مشكل من دارن فقط باهاشون همدردي كنم نه اينكه بشينم و زار زار باهاشون اشك بريزم . به قول انار بانو:

 

آدم وقتی دردی رو داره و عین درد برای آدم های دیگه اتفاق می  افته راحت میتونه همدردی کنه !! برای همینه آدم های خوشبخت نمیتونن همدردی کننن چون چیزی رو که میگی درک نمیکنن  و بر عکس!! من روزی از اون آدم های خوشبخت بودم و به ظاهر درک میکردم اما حالا مطمئنم اون روزا اصلا درک نمیکردم و فقط وانمود میکردم!! چقدر حالا که دارم به روزای سپری شده م فکر میکنم  به چه حقایقی میرسم که دلم برای اون من احمق میسوزه!! دلم نمیخواد مث اون روزا احمق باشم هرگز!!

 

ولي من دلم ميخواد هميشه احمق بمونم . اين دونستن بدجور زندگيم و بهم ريخته . بدجور عذابم ميده . ديگه بيش از حد دارم همه رو درك مي كنم و تو مشكلاتشون غرق ميشم . من خسته تر از اونم كه بخوام زندگي كنم . من تو اوج نفرت هنوز عاشق مردی هستم که نمیفهمه فرق بین عشق و تنفر چیه . منم بعضی وقتا مجبورم خودم باشم . خودم بدون نقاب تظاهر ... 

 

86/09/05 :: 19:27 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

پنج شنبه ظهر بود که زنگ زدی. بعد از سلام و احوالپرسی معمول گفتی میتونم باهات راحت باشم؟

- بگو!

* یه مدته عجیب حالم گرفته س . به هر دری میزنم به رو م بسته س! خودت می دونی بد کسی و نمی خوام ولی همش دارم بد میارم . هر چی تلاش می کنم سرم به سنگ میخوره

- خوب؟

* مامانم پاشده رفته پیش اینایی که دعا می نویسن . یارو برگشته گفته طلسمش کردن! به خدا موندم چی کار کنم . هر کاری می کنم بد میارم

عجیب بغض کردی! یاد روزایی افتادم که من به خاطر یاسی بی اختیار اشک می ریختم و تو با اون دل نازکت طاقت نمیاوردی و مردونگی و غرورت و میذاشتی کنار و همراه من اشک میریختی . حالا بازم بغض کردی! چرا؟؟! دلت پاکه خیلی پاک تر از خیلی آدمایی ...

- تو خودت به طلسم و دعا و این چیزا اعتقاد داری؟

* نمیدونم به خدا دیگه بریدم

- ببین من خودم به این چیزا اصلا اعتقاد ندارم ولی اگه اعتقاد داری من شنیدم که باید طلسم و باطل کرد . یه دعا می نویسن و باطلش می کنن من نمیدونم

* به مامانم گفته یه نفر که دلش پاکه اگه براش دعا بنویسه مشکلش حل میشه . تو این کارو می کنی؟

- من دلم پاکه؟؟؟؟؟!!!

* من به تو اعتقاد دارم ...

 پشتم لرزید! مسئولیت بزرگیه ... یعنی چی من به تو اعتقاد دارم؟ من خودم و قبول ندارن . اگه دل من پاک باشه پس اونا که اینقدر به خدا نزدیکن چی؟ باور می کنی ترسیدم؟! از این همه اعتقاد از این همه اعتماد و از مسئولیتش ترسیدم...

- من نمیتونم . من دلم پاک نیست

طوری بغض کرده بودی که صدات می لرزید ... دلم لرزید ... چی به سرت اومده که اینجوری مستاصل شدی؟ همه چیه زندگیت و میدونم و میدونم چقدر واست مشکل پیش اومده . میگی از روزی که این پسره دل تو رو شکست ما همینجوری داریم بد میاریم . میگی تو بودی همه چی خوب بود ولی از وقتی رفتی همش با هم دعوامون میشه همش ضرر می کنیم ...

- خوب حالا باید چی کار کنم؟

* واسم قرآن باز کن . تو رو خدا! ببین چی میاد . این کارو می کنی؟

- چشم!

* مرسی ! به خدا خیلی درمونده شدم . نمیخواستم بهت زنگ بزنم و ناراحتت کنم ولی از تو نزدیکتر و دل پاکتر نداشتم !!!

- باشه هر کاری بتونم واست انجام میدم

من موندم و یه دنیا سوال یه دنیا مسئولیت! شاید به نظر خیلی مسخره بیاد ولی واسه من یکی سخت بود . منی که یه مدتیه با خدا قطع رابطه کردم ! منی که اصلا حوصله ی نماز خوندن و ندارم ! منی که ... حالا به من میگه دلم پاکه و میخواد که براش قرآن باز کنم !!! شب دوباره زنگ زد و نتیجه رو خواست گفتم هنوز باز نکردم باشه واسه فردا...

فرداش جمعه بود . میخواستم بعد از نماز این کارو بکنم . صبح واسه نماز پاشدم! میدونید بعد از چند مدت میخواستم نماز بخونم؟ جانماز تو اتاق خواهرم بود و دراتاق بسته بود اگه باز میکردم صدا می داد . سولماز از وقتی مامان رفته تو اتاق من میخوابه واسه همین نمی تونم برق و روشن کنم . نماز و بدون مهر و رو کاغذ خوندم و قران و گذاشتم واسه بعد!

همون روزم تولد سولماز بود و من بدون کمک کسی واسش تولد گرفته بودم . مامانمم که نبود و بدجور مونده بودم توش . از صبح زود مشغول بودم . ساعت ۳ مهمونا میومدن ولی من ساعت ۱ هنوز حموم نرفته بودم . همه کارا با من بود منم دست تنها . ساعت ۱ دیگه بی خیال همه چی شدم رفتم حموم بیشتر به خاطر اینکه غسل جمعه و زیارت کنم . این قران باز کردن بدجور رو شونه م سنگینی میکرد ! از حموم که درومدم و وضو گرفتم نماز ظهرم و خوندم بعدش زیارت عاشورا خوندم و ... قرآن و که دستم گرفتم بدجور بغض کردم ! خیلی بده یه نفر امیدش به تو باشه ! اون اتاقم که بچه ها میزدن تو سر و کله ی هم و اتاق و تزئین می کردن. حس می کردم خدا با این پیشنهاد اون خواسته منو به خودم بیاره . با هزار تا بسم الله و دعا قرآن و باز کردم . سوره ی انعام آیه ی ۱۱۶ و ۱۱۷ ! خشکم زد ! دقیقا با نیتم  جور بود !!!

" اگر پیروی کنی از اکثر مردم روی زمین تو را گمراه خواهند کرد از راه خدا . که اینان جز از راه گمراهان نمیروند و جز اندیشه ی باطل و دروغ چیزی در دست ندارن ۱۱۶ محققا خدای تو خود داناتر است بحال آنکه از راه او گمراه است و آنکه براه او هدایت یافته است۱۱۷ "

امروز بهت گفتم بی خیال سحر و جادو و این مزخرفات شو . اینو من نمی گم قرانی که باز کردم میگه . گفتم چند وقته با خدا حرف نمیزنی؟ گفتی خدا با من قهره!

* میدونی چرا از تو خواستم این کارو بکنی؟ بگم ناراحت نمی شی؟

- بگو!

* میگن کسی که دلش شکسته دلش پاکه خدا به حرفش گوش میده . دل تو رو هم شکسته بودن

- چرا گریه می کنی حالا؟

* چطور دلش اومد اینکارو با تو بکنه/

- بی خیال ! اون خودش می دونه و خدا! من که نمی بخشمش ...

 

حالا من ۳ روزه که دوباره وجود خدا رو کنارم حس می کنم . دیگه کلافه نیستم و مثل قبل پر از انرژی ام . گرچه این انرژی یک دهم انرژی و شیطنت قبلیمم نیست ولی همین که حس می کنم خدا منو یادش نرفته خیلیه! نمیدونم چقدر موفق بودم ولی امروز سعی کردم این انرژیمو با سه تا از دوستای خیلی خوبم تقسیم کنم . خدا کنه که موفق بوده باشم . خوشحالی دوستام بهترین هدیه س واسه من . همین که اونا با چرت و پرتای من یه لبخند کوچیک بزنن واسم یه دنیاس

 

86/05/28 :: 19:31 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

ما بايد اسير بمونيم ، زنده هستيم تا اسيريم ...

 

احساس خيلي بدي دارم . همه ي وجودم و يه حس خيلي ناشناخته گرفته . تموم عشقم ! تموم وابستگيم ! تموم دلتنگيهام ! همه و همه يدفعه جاشون رو دادن به يه حس ناشناخته . خيلي اذيتم مي كنه . اينكه نميدونم چي هست و چه جور بايد باهاش كنار بيام اذيتم مي كنه ...

ميترسم از اينكه به اين زودي فراموشش كنم . از اينكه حتي به خودمم دروغ گفته باشم و تمام احساسم فقط يه وابستگيه ساده بوده باشه ... ديگه حوصله ي ديدن عكساشو ندارم ! ديگه دوست ندارم شبا به خاطره هامون فكر كنم ! آي ديشو كه مي بينم حالم بد ميشه اصلا ديگه حوصله شو ندارم ! ديگه از صبح تا شب آنلاين نيستم و انتظارشو نمي كشم كه بالاخره آخر شب بهم پي ام بده ... ديگه بيقرارش نيستم ...

بارها دعا كردم كه لااقل مثل خيلي از آدما ازش متنفر بشم ولي نشد . حالا هم اين حس عجيب!!! الان بعضي وقتا كه به خودم ميام مي بينم تو روياهامه و يه لبخند شيرين رو لبام ميشينه . الان هر چند روز يدفعه با يه اتفاق خيلي معمولي يدفعه همه وجودم بغض ميشه و از ته دل گريه مي كنم ولي نميدونم واسه چي؟؟ از دلتنگيشه؟؟ از دوريشه؟؟؟ نمي دونم ...

ديگه وقتي به اجبار از نزديك مغازه ش رد ميشم اصلا دلم نميخواد برگردم و نگاه كنم ببينم شايد دم در باشه ! ديگه حتي رو در همه پژوهاي يشمي دنبال عكس اون اژدهاي سفيد نمي گردم ...

شايد مي ترسم كه با ديدن دوباره ش برگردم به همون روزا ... شايد ...

 

پ.ن: بي تو بايد، بي تو بايد ! تا نفس دارم ببارم *** من براي گريه كردن شونه هات و كم ميارم

 

پ.ن: شیدای عزیزم بابت آهنگ ممنونببخش که نیومدم پیشت عزیزم 

 

پ.ن: من تا 14 تير كه امتحانام تموم بشه نميتونم بيام تو نت . البته سعي مي كنم اين وسطا يه تقلبي بكنم و قاچاقي بيام بهتون سر بزنم ولي اگه نيومدم منو ببخشين . بعد از امتحانا حتما جبران مي كنم . همتون و دوست دارم

 

86/03/29 :: 22:52 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

 

 

 

ميگي منو خيلي دوست داري ولي عاشق مامانتي ... اشكاي من عذابت ميده ولي با ديدن اشكاي

 

 مامانت ميميري ... موندي سر دوراهي ...ازم ميخواي خودم بهش بگم ! بدجور درمونده شدي نمي

 

 دوني بايد چيكار كني ... اين اوضاع هم تو رو ناراحت مي كنه هم منو داغون ... بايد چي كار

 

 كنيم؟ كي ميدونه ...

 

صبر ، صبر ، صبر !!! غير از اين چيكار ميتونيم بكنيم؟ چيكار ميتونم بكنم؟   

 

هي به خودت بد و بيراه ميگي ... ميگي همش تقصير خودمه ... ولي چه جور مامانم و ناراحت 

 

كنم؟ كلي واسم آرزو داره ... همه ي دنياش منم ... تو رو چيكار كنم؟ اين حالتو چيكار كنم؟ تا

 

حالا هيچكس منو اينجوري دوست نداشته و اين عذابم ميده ... از من كمك ميخواي ! ميگي از

 

 من خجالت ميكشي ! ميگي حاضري بميري و اين روزا رو نبيني ! ميگي ...

 

چيكار كنم؟ چيكار كنيم؟ كي ميدونه؟ واسم دعا كنيد . خواهش ميكنم واسم دعا كنيد . هيچوقت تو

 

عمرم اينقدر به دعا احتياج نداشتم ...

 

خدايا اين چه امتحانيه... خدا جونم من كه غير از تو كسي و ندارم ... خدا جونم كمكم كن ...

 

اینو  گوش کنین  به من میگه اینو تو واسه من خوندی!

 

 

 

86/03/18 :: 15:54 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

سلام چطورین؟ How Are You? 

سه شنبه ییهو من تصمیم گرفتم برم جمکران . یعنی ییهوی ییهو هم که نه ! از ۲ روز قبلش حرفش و می زدم ولی سه شنبه صبح که از خواب پاشدم تصمیم جدی گرفتم که هر جور شده برم و به خاطر بهونه تراشی ها و تنبلی های مامان خانومی امروز فردا نکنم Wakka Wakka

حالا فکر کن تا حالا با اتوبوس قم و جمکران نرفتیم و فقط ۲-۳ ساعت تا ساعت معمول حرکت اتوبوس ها وقت داریم . حالا من بدو دنبال بلیط مامانم بدو دنبال تهیه ی غذا Picnic من ساعت ۱۲رسیدم خونه و به مامانم گفتم بدو که ساعت ۱ باید سوار شیم وگرنه جا نیست . همونجورم شد . وقتی رسیدیم دیدیم هر ۱ نفر واسه خاله و شوهر عمه ی داماد همسایه و خواهرزاده ی دوست عموجانش جا نگه داشته و اگه چند دقیقه دیرتر می رسیدیم از صندلی خبری نبود Hello خلاصه اینجانب و مامان خانومی و خاله خانومی سه تایی راهی شدیم Bouncy 4 حالا این وسط خاله خانومی چه جوری وارد ماجرا شد بماند Dizzy . جای همتون خالی خیلی خوش گذشت . اتوبوسی که ما باهاش رفتیم اینجور که فهمیدیم حالت دربستی داره و همه با هم دوستن که هر هفته هم میرن . و یه جمع خیلی صمیمی حاکم بود که همین جمع صمیمی نذاشت آخر سر ما یه چرتکی بزنیم از بس که هی حرف می زدن و می خندیدن البته + مامانم که عضو اصلی اینجور جمع هاس Waving 

ساعت ۷ رسیدیم جمکران و نماز و جماعت خوندیم . بعدشم رفتیم چاه امام زمان و یه نامه ی این هوایی نوشتیمLove Letter و بعدشم رفتیم داخل مسجد که نه مامانم نه خاله هیچ کدوم طرف محراب نیومدن که یه وقت زیر دست و پا له نشن ROTFL منم تنهایی رفتم و با هزار زحمت جمعیت و زدم کنار و رفتم جلو . حالا مگه ول میکنن . همچین محراب و می کوبیدن و بوس میکردن انگار حاجتشون اونجا چسبیده اونام باید اینقد بکوبن تا کنده شه . Raise The Roof 2 بعدشم دعای توسل و یا علی به سمت حرم حضرت معصومه (س) . Animated Hearts

ساعت ۱۱ شب بود که رسیدیم قم . وووووووووووی چقد همه جا عوض شده بود . من ۴-۵ سالی میشد نرفته بودم . اونموقع نه قم نه جمکران هیچکدوم اینقد قشنگ نبودن . حرم و اینقدر قشنگ کرده بودن که من همینجوری هی نگا میکردم و هی مثل این ندید بدیدا عکس می گرفتم Smile ( توجه دارین که عکسبرداری و فیلمبرداری داخل حرم ممنوعه Brows ) توی حرم هم مثل جمکران مامان و خاله خانومی نیومدن ضریح و زیارت کنن ( چقدر بی ذوقن نه؟ Spinning ) . وای چقدر شلوغ بود . اصلا انگار نه انگار ساعت ۱۲ شب بود . من با تمام تلاشی که کردم و خودم و کشتم فقط نوک انگشتام به ضریح خورد و بعد با موج جمعیت کنار زده شدم و هر چی خودم و کشتم دیگه نتونستم جلو برم و مثل بچه ی آدم اومدم کنار و نماز خوندم Bow Down خودمونیما اندازه ی ۱ سال نماز خوندم Bravo. بعد بدو بدو دویدیم که به ماشین برسیم . سر راهم سوهان خریدیم که من به جای همتون خوردم Perfecto 

اصلا فکر نکنید موقع برگشت تو راه خوابیدیما . عمرااااااااا . هر چی آقای راننده چراغ هارو خاموش کرد و تلویزیون و خاموش کرد که شاید این جمع محترم خانوما از رو برن و کمتر حرف بزنن اصلا انگار نه انگار Belly Laugh تا خود ساعت ۴ صبح یه بند حرف میزدن و می خندیدن . انگار اومده بودن اردو Wakka Wakka

این عکسا رو من هول هولی و البته قاچاقی گرفتم . گرچه عکسبرداری واسه من که ممنوع نبود مگه نه؟ Cool 

روی هر عکس که کلیک کنید بزرگ میشه

 

create your own slideshow

 

بس که ماندم درحصار انتظاری تلخ معلومم نشد

خوب من کی خواهدآمدعصرآن آدینه را معنا کند

 

پ.ن: از چادر سر کردنم چیزی نگفتم ولی خودتون قوه ی تخیل و به کار بندازین

پ.ن: این همه دعا کردم یعنی خدا شنید؟ اونم بین اون همه جمعیت

پ.ن: واسه همتون دعا کردم شما هم واسه من دعا کنید وگرنه دعاهامو پس میگیرما


پ.ن: من آی دیمو اینجا میذارم هر کی خواست با من چت کنه من معمولا ۲۴ ساعته آنلاین هستمقابل توجه یه آدم sky_night2006

پ.ن ویژه: رونیکا جون تولدت مبارک

 

پ.ن : وبلاگ رها جونم هم به جمع فیلتر شدگان پیوست
دلم خیلی برات تنگ شده
Miss U



86/02/26 :: 23:33 :: نويسنده : مريم پاييزي

اشكهايم كو؟

چه كسي بود صدا زد مريم؟

رعشه بر قلب افتاد

داغ نو بر جانم

چه كسي بود صدا زد مريم؟

دل من دير زمانيست سياه

جامه بر تن كرده

خاك و خاكستر را

سالها هست كه بر سر كرده

قلب درد آلودم

سالها هست كه شب

جان ز تن ميراند

بگذاريد بميرد هر شب

كه اگر درد نباشد او نيست

و اگر عشق نباشد او باز

صبح ها ميخوابد

خواب نازش را باز

صبح بي رحم تر از هر ساعت

باز بر هم مزنيد

بگذاريد بخوابد آرام

چه كسي بود صدا زد مريم؟؟!

نيستي ولي هنوز باورش نكردم . كاش بودي ... كاش مي موندي تا با هم اين روز قشنگ و جشن مي گرفتيم ... روزي كه روز توئه ... ولي حالا كه نيستي ... حالا كه تنهايي و تنهام ... توي خلوت خودم اين روز قشنگ و مقدس و واست جشن ميگيرم و ميگم

عزيزم روز معلم مبارك

 

86/02/12 :: 22:10 :: نويسنده : مريم پاييزي

Image and video hosting by TinyPic

 

 

روي تختم دراز كشيده بودم و فكر ميكردم به اتفاقي كه افتاده بود و خاطره هاي قشنگي كه با هم داشتيم و طبق معمول اشكامم همينجور ميومدن . تو حال خودم بودم كه صداي خفيف كوبيدن يه چيز به شيشه رو شنيدم ...

يه نگاه به پنجره ي اتاقم كه هنوز بعد از يه ماه پرده نداره انداختم و تو تاريكي شب يه پروانه ي كوچولو رو ديدم كه داره سعي ميكنه از شيشه ي پنجره بگذره و بياد تو . دلم براش سوخت وقتي ديدم اونجوري خودش و مي كوبه به شيشه . پنجره رو باز كردم ولي پنجره توري داشت ... . با هزار ترس از مامانم كه اگه بفهمه حسابم با كرام الكاتبينه ، يه كم از توري پنجره رو پاره كردم ( توجه داشته باشيد كه يه كم = يه چيزي حدود 20 در 20 ) . پروانه كوچولوي من اون شب نميدونم از چي فرار كرده بود كه ترجيح ميداد پيش آدماي دوپاي سنگدل باشه . پروانه كوچولو نترسيدي بال ها تو بكنم؟

 

خلاصه كه من يه شب ميزبان يه پروانه كوچولوي ناز بودم . تا فردا ظهرشم پيشم بود ولي فردا ظهر ديدم همونجور كه اومده ميخواد بره . جالبشم اين بود كه تو اين مدت از اتاق من به اتاقاي ديگه نرفت و مثل خودم تمام مدت تو اتاق بود . شايدم با من گريه ميكرد و من نفهميدم ....

فردا ظهر كه ديدم ميخواد بره و باز خودش و به شيشه مي كوبه پنجره رو براش باز كردم و اون همونطور كه اومده بود رفت !

نفهميدم چرا اومد و چرا رفت ؟! شايد اون شب وقتي ديده بود تنهام خواسته بود از تنهايي درم بيره ولي تو يه شب اينقدر غم و گريه و آه اينجا ديده بود كه طاقت نياورد بمونه .

يه احتمال ديگه هم هست ! اون شب سردش بود و دنبال يه جاي گرم مي گشته و فرداش هم گرمش شده بود هم گشنه ش شده بود ...

 

هي ي ي ي ي ي !!! فكر نكنيد من ديوونه شدما . نه بابا هذيونم نميگم . ولي تو اين مدت هر حركتي واسم يه تعبير ديگه داشته . حتي اومدن يه پروانه ي كوچولو از طرف خدا ...

 

 

 

پ.ن 1: يه آدم ! كه نمي شناسمت و نميدونم دختري يا پسر ؟ كوچيكي يا بزرگ ؟ از كجاي اين كره ي خاكي هستي ؟ ولي هر چي هستي جوري منو زير باد انتقاد گرفتي كه گاهي خودم به خودم شك مي كنم . دوست خوبم ممنونم از اينكه پيشم مياي اين واقعا واسم افتخاره و نظراتت رو با جون دل مي خونم اما عزيز من شما خيلي چيزا هست كه نميدوني !

چرا فكر مي كني من خودم و پوچ و بي ارزش ميدونم . نه گلم . اينجور نيست . من يه خودم اعتقاد دارم ولي به اون ايمان داشتم . من خودم و باور داشتم ولي در كنار اون . اون واسم يه تكيه گاه محكم بود . وقتي كنارم بود از هيچي نمي ترسيدم . من به ياد اون ميخوابيدم و به اميد ديدن اون از خواب پا ميشدم و خيلي كاراي ديگه ... . حالا فكر كن يك شبه تمام اميد و آرزو و ايمان و اعتقادتو ازت بگيرن . مثل يه بچه ي كوچولو كه شب يه عالمه خواباي خوب و رنگي ببينه و صبح كه بيدار شد ببينه اينا همش يه خواب بوده و واسه آرزوي از دست رفته ش بزنه زير گريه . ميدونم 2 سال ديگه به همه ي اين روزا ميخندم ولي چطور از من توقع داري به همين راحتي اين شوك بزرگ و ناديده بگيرم . خيلي سخته . اينقدر سخت كه من كم آوردم ...

يعني من حق ندارم به حكمي كه با بي عدالتي واسم بريده شده اعتراض كنم؟

پ.ن 2: زهرا جونم تولد دانيال كوچولو رو بهت تبريك ميگم . اميدوارم اين فرشته ي كوچولو همراه خودش يه دنيا عشق و شادي به خونتون بياره .

 

پ.ن3: وبلاگ خيلي ها واسم فيلتر شده مثل اون يكي وبلاگ خودم . كيان و كيارش ، كسري مموشه و مامان هدي ، خاطرات زندگي زهرا جون و چند تاي ديگه واسم فيلترن . كاش يه جور ميتونستم بهشون بگم كه سعي خودمو كردم ولي پروكسي هم ديگه جواب نميده

 

86/02/06 :: 19:41 :: نويسنده : مريم پاييزي
 

سلام به همه ی دوستای خوب و مهربونم که وقتی نظراتون و می خونم با وجود اینکه گریه یه لحظه هم امونم نمیده ولی باز خوشحالم که دوستایی دارم که لااقل حرفم و می فهمن و می خوان کمکم کنن

خیلی سخته به خدا خیلی سخته . دست خودمم نیست . خیلی دوست دارم آروم بگیرم . دلم میخواد زندگیمو بکنم ولی حتی یک لحظه هم فکرش راحتم نمیذاره . شبا اگه یکی دو ساعت با زور بخوام بخوابم خواب اون و می بینم و با گریه از خواب پا میشم . صبحونه و شام و که کلا بی خیال ولی نهار و هم که به خاطر اینکه مامانم نفهمه میخوام بخورم یه دفعه یه بغض سنگین گلوم و میگیره که حتی حالت تهوع بهم دست میده . خواب و خوراکم شده گریه . تو رو خدا اگه کسی می دونه چطور می تونم آروم بگیرم بهم بگه

امروز ظهر با رویا جونم چت کردم و کلی سر شو درد آوردم . با اینکه موقع چت کردنمونم اشکام همین جور میومدن ولی واسه چند ساعت کلی آروم بودم . رویا جونم یه عالمه مرسی خیلی نیاز داشتم با یکی حرف بزنم

وقتی میگیری دستمو

داغ میکنه تنمو

زندگی باورم میشه

حس میکنم بودنمو

تا سر رو شونم میزاری

رو هم میزارم چشامو

به تو عادت کردم

به تو و دیدنت عادت کردم

به تو عادت کردم

به تو و بودنت عادت کردم

نوازشات رو دوست دارم

بوسیدنات رو دوست دارم

حالا که تو مال منی

چه شاهی تو سینه دارم

برق نگاتو دوست دارم

اون خنده هات رو دوست دارم

وقتی بهونه میگیری

بهونه هات رو دوست دارم

این شعرو وقتی داشتم آرشیو وبلاگ رویا جون و میخوندم دیدم .

دیگه نه دستمو میگیره . نه سرشو میذاره رو شونه هام . نه با اون چشمای همیشه خمارش نگاهم می کنه . منم دیگه هیچ وقت احساس بودن نمی کنم . چون تکیه گاهم و از دست دادم و انگار یهو تو یه چاه خیلی عمیق سقوط کردم

یه داداش خیلی مهربون دارم که دوست اونه و داداش واقعیم نیست ولی رابطمون خیلی قویه و واقعا مثل یه داداش واقعی واسم می مونه . جوری که حتی تو دانشگاه همه فکر می کنن من برادر دارم .

منم خیلی دوسش دارم . به خاطر اونم که شده می خوام خودم و کنترل کنم یا حداقل جلوی اون نقش بازی کنم . می دونم اشکام بدجور داغونش می کنه . پس تو رو خدا اگه می دونین باید چی کار کنم کمکم کنین

خدا جونم نمی دونم چطور دلت اومد این کارو با من بکنی . مگه تو خودت ذره ذره ی وجود آدما رو با عشق نیافریدی پس آخه چرا این کارو با من کردی؟ خدا جونم دلم بد جور شکسته ولی باز اومدم پیش خودت . مگه نمی گن خدا به هر کی مشکلی میده قدرت رو به رویی باهاشم میده ؟ پس چرا کمکم نمی کنی؟ خدای خوبم همه می گن بیام پیش تو که آروم بشم .. منم اومدم . بدجوریم بهت نیاز دارم . کمکم کن که به خاطر اطرافیانم . به خاطر مامان بابام که به روم نمیارن ولی میدونم تو دلشون چی میگذره . به خاطر داداش مرتضی که با من اشک ریخته و صدای شکستن غرورش و با تموم وجودم شنیدم . از این وضعیت در بیام . خدا جونم آرومم کن . نذار هر لحظه با یاداوری لحظه های تلخ و شیرینی که با هم داشتیم قلبم بریزه . خدایا داغونم . خدا من یه آشغالم بات حرف دارم . صدام و می شنوی؟

 

86/02/01 :: 20:35 :: نويسنده : مريم پاييزي

سلام ... سلام ...

اگه بخوام از خودم بگم متولد ۲۵ بهمن ۱۳۶۶ هستم ، دانشجوي ترم ۲ شهرسازي ام و ياسي جونم همه ي زندگيمه !!

ديگه همين...!

نههههههههههههههههههه !!!! فقط همين نيست !!! كي گفته فقط همينه؟؟!!

كوش؟ ياسي جونم كوشش؟؟؟؟؟ همه ي زندگي من چرا پيشم نيست؟؟ هان؟؟!! چرا جوابمو نميدي؟؟

مگه بهت نگفتم ياسرم همه ي زندگيمه؟ مگه داد نزدم بهت نگفتم همه ي زندگيمه؟؟ به چه حقي زندگيمو ازم گرفتي؟؟؟ هان؟؟؟!!!

اصلا من چه جوري بدون زندگيم زنده م؟ آخه مگه ميشه؟

كي ميدونه من چرا هنوز راه ميرم ،حرف ميزنم‌، غذا ميخورم! نه غذا نميخورم ... حرفم نميزنم ... عوضش گريه ميكنم ... اينقدر كه سيل اشكام همه ي اون خاطره هام و بشوره و با خودش ببره ...؟ كي ميدونه من چرا همه ي اين كارا رو ميكنم؟ يعني معني اين كارا زنده بودنه؟ نهههههههههههههه ... من مردم ... من بدون زندگيم مردم .... به خدا من مردمممممممممممم

چرا گذاشتي رفتي ، منو با خاطراتت

نگفتي من مي ميرم ، به دور از عشق پاكت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟َ

خيلي حسودي . به جاي تو اون و مي پرستيدم نه؟ حسوديت شد كه ازم گرفتيش نه؟ ولي خودت خواسته بودي مگه نه؟ خوب اگه ناراحت بودي چرا منو نبردي پيش خودت كه واسه هميشه پيشت باشم و بشم فقط مال خودت كه ديگه تنها نباشي؟

باهات قهرمممممممممم . به خودت قسم باهات قهرمممممممممم . تو همه ي زندگي منو ازم گرفتي و به جاش يه دنيا غم و يه عالمه خاطره كه هر لحظه ش به جونم آتيش ميزنه دادي . خدا جونم باهات قهرمممممممممممممممم . حالا چي ؟ حالا صدامو مي شنوي؟ حالا مي بينيم كه از زور گريه و هق هق نمي تونم نفس بكشم؟؟؟؟ مي بينيم يا نه؟

بازم فقط همين نيست ... !!!

بازم فقط همين نيست ... !!!

بازم فقط همين نيست ... !!!!!!!!!!

من بايد بميرمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

** عزیزم ... عشقم ... زندگیم .... همیشه دوستت دارم و تا همیشه عاشقت می مونم . هر جا هستی و با هر کی هستی مواظب خودت باش که اگه چیزیت بشه من می میرممم

رفتی تو خدا پشت و پناهت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

پ.ن : ما نه با هم مشکلی داشتیم نه دعوا کرده بودیم نه چیز دیگه !

پ.ن: آهنگ وبلاگم قشنگه نه؟ الان یک هفته س که مدام دارم بهش گوش میدم و باهاش میخونم و گریه می کنم

**اين پست تا چند روز ديگه از صفحه ي روزگار حذف ميشه! شايد صاحبشم حذف شد!**

 

86/01/31 :: 14:50 :: نويسنده : مريم پاييزي

تموم شد !!!!!!!!

همین ...

 

86/01/30 :: 22:12 :: نويسنده : مريم پاييزي

Image and video hosting by TinyPic

  حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم! ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

 
86/01/28 :: 14:15 :: نويسنده : مريم پاييزي

Image and video hosting by TinyPic

 
ديگر از اين همه باران آشنا
که از پياله ي دست هاي آسمان سر مي رود
حيرت نمي کنم
از روزي که رفته اي
ماه شب هاي اينجا هم
اشک هايش را با ابرها پاک مي کند
 
 
Image and video hosting by TinyPic

شبيه برگ پاييــــزي ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم


خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي مــيرم
در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم


و بي تو لحظـــــه اي حتي دلم طاقت نمي آرد
و برف نا امــــــيدي بر سرم يکريز مي بارد


چگونه بگذرم از عشـــق ، از دلبستگي هايم ؟
چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم ؟


خداحافظ ، تو اي معشوق شب هاي غزل خواني
خداحافظ ، به پايان آمـــــد اين دــــيدار پنهاني


خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم
خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني !!!

 

پ.ن:این آدرس اون پروکسی هست که بعضی هلتون میخواستین.واسه من که هنوز کار میکنه.امیدوارم فیلترنشه

پ.ن: زهرا جونم مامان دانیال کوچولوی مسافر وبلاگت و خوندم ولی کامنت نمی تونم واست بذارم .امیدوارم با اومدن این مسافر کوچولوی ناز . دل مامانیشم شاددددددد کنه

 

 

 

 

 

86/01/27 :: 12:41 :: نويسنده : مريم پاييزي

تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه !!!

 

سلام . دروغ نمیگم چون اصلا خوب نیستم . تا چند روزم احتمالا سراغ نت نمیام .

نمیدونم تا کی ولی فعلا نیستم . تا جایی که تونستم به همه سر زدم حتی کسایی

که وبلاگشون فیلتر بود مثل وبلاگ زهرا جون مامان یاسین و با پروکسی خوندم ولی

کامنت نمی تونستم بذارم .

همتون و یه عالمه دوست دارم . واسم دعا کنید

 

86/01/26 :: 13:37 :: نويسنده : مريم پاييزي

سلام . خوبين؟ من؟!! نه من خوب نيستم ... نميدونم چرا ولي خوب نيستم . يعني ميدونم چراها ولي خوب ...

با عزيزترين كسم دعوام شد دعوا كه نه ولي الان خيلي بدم

از ظهر گوشيمو خاموش كردم و اصلا تو چت نيومدم

گر چه ميدونم خيلي سرسخت تر و مغرور تر از اين حرفاس

كي ميدونه بعدش چي ميشه؟ من كه از اين وضعيت خسته شدم

 

دل بي روح جنس آهنت را دوست دارم غرور سرکش دیوانه ات را دوست دارم

واسم دعا می کنین؟

 

86/01/24 :: 20:42 :: نويسنده : مريم پاييزي
درباره وبلاگ

وقتی که بیایی

پیراهن گل داری می پوشم

که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد

به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا

فارغ از تصمیم کبری

فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....


*** * وبگذر *موس *